چپتر 204: کلیدِ مرموز
0مدتی بعد، در سایهٔ مجسمهٔ عظیم استراحت میکردند. ظاهرِآهی تکتکِ اعضای دسته افتضاح بود، با این حال زیرِدادی لباسهای خونین و زرهِ شکستهشان، بدنهایی سالم و بینقص داشتند.
ستارهٔ دگرگون همهشان را درمان کرده بود و حالا خودش تنهادستی کسی بود که ضعف و خستگی در جانش مانده بود. استفادهٔخود بیش از حد از شعلهٔ سفید برایش گران تمام شده بود.
سانی در میانِ گِلولای نشسته بود. سرش را بلند کرد و به مجسمهٔ عظیمِ زنِ بیچهرهبازم خیره شد. درست مثلِ آخرین باری بود که دیده بودش؛ باریک و باوقار، با ردایِ سبکیکی و روانی که در باد موج میزد، گویی واقعاً از پارچه بود نه از سنگِ سخت.
مجسمه کمی به پهلو کج شده بود و تنها دستِ باقیماندهاش روکوبیده به آسمان دراز شده بود. مدتها پیش، در شبِ فرارِ دلهرهآورشان ازچهرهاش گورتپهٔ خاکستری، سانی، کاسی و نفیس در کفِ دستِ او پناه گرفته بودند.
از همان ارتفاع بودافتاده که برای اولین بارکوبیده دیوارهای شهرِ تاریک را دید.
نگاهش را پایین آورد و به دستِ دیگرِ مجسمهٔ عظیمدیگرِ خیره شد؛ دستی که مدتها پیش شکسته و پایین افتادهچشمانش بود و گنبدِ تالارِ زیرزمینی را در هم کوبیده بود.
آهی کشید، چشمانششکسته را بست وتالارِ با خود گفت:
ممنون که بازم نجاتمون دادی.
سپس چهرهاش در هم رفت.
با یادآوریِ اتفاقاتی که در دخمهها رخ داده بود، سانی حس کرد حالِافتاده خوبش دود شد و رفت هوا. هرچند پاسخِ یکی از معماهایی را که مدتیدادی ذهنش را درگیر کرده بود یافته بود، اما اصلاً از این بابت خوشحال نبود.
سرنوشتِ ساکنانِ شهرِ باستانی همیشه از آن چیزهایی بود که سانی را بهشدت کنجکاو میکرد. بهعنوانِ یکنجاتمون کاوشگرِ تازهکار که بیشترِ وقتِ آزادش را صرفِ مطالعهٔ ویرانههای شهرِ تاریک میکرد، بیشتر از خیلیها باذهنش جزئیاتِ ظریفِ فرهنگِ آنها آشنایی داشت. پی بردن به حقایقِ پیشپاافتادهٔ زندگیِ آنها بهنوعی اشتیاقش محسوب میشد.
البته میدانست که تاریخِ این تمدنِ باستانی به تراژدی ختم شده است. فاجعهای عظیم آن رابست نابود کرده و آن سرزمینِ زمانی آباد را به جهنمِ متروکِ امروزی بدل کرده بود. امادود برخلافِ هر منطقی، سانی هنوز امیدوار بود که این مردم بهنحوی توانسته باشند جان به در ببرند.
شاید به جایی مهاجرتافتاده کرده و ویرانههای شهرشانکوبیده را پشتِ سر گذاشته بودند.
اما حالا میدانست که اینطور نبوده است. همهشان درست همانجا زیرِ پایش بودند؛ برای همیشه در تالاری زیرزمینی وکشید نمناک دفن شده و آنقدر روی هم انباشته شده بودند که کوهی هولناک از استخوان ساخته بودند. بدتر از آن،هرچند بقایایشان در آبهای نفرینشدهٔ دریای تاریک خیس خورده و به ظرفی برای روحِ یک موجودِ کابوسِ پست تبدیل شده بود.
هنوز سؤالاتِ زیادی دربارهٔ سرنوشتِ این مردم در ذهنش پرسه میزد. چطور سر از آنممنون تالارِ تاریک درآورده بودند؟ همانجا مرده بودند، یا بعداً کسی... یا چیزی... اجسادشان را بههرچند آنجا آورده بود؟ سرورِ مردگان چطور متولد شده بود؟ آیا پیدایشِ آن هم مثلِ روحخوار بود؟
اما دیگر واقعاً نمیخواست جوابها رادستی بداند. حس میکرد پی بردن بهکوبیده آنها فقط دلش را به درد میآورد.
سانی آهی کشید و تصمیم گرفت بازیرزمینی چیزی روحیهبخش حواسِ خودش را از این افکارِممنون افسردهکننده پرت کند؛ پس رونها را احضار کرد.
یک دسته ازدیوارهای آنها بیشتر از همهنگاهش توجهش را جلب کرد.
قطعههای سایه: [۳۲۲/۱۰۰۰.]
برای کشتنِ مردارخوار چهار قطعه دریافت کرده بود... هرچند که نحوهٔ مرگشبست نسبتاً عجیب بود. حالا که موجوداتِ کابوسی از رتبههای بیدار، سقوطکرده ودخمهها اعظم کشته بود، سانی میتوانست حدس بزند که نظریهٔ اولیهاش درست بوده است.
طلسم برای کشتنِ دشمنانی از رتبههای بالاتر، بسته به تعدادِ هستههای روحیشکسته که داشتند، دو برابر قطعه به او میداد. جانوری بیدارشده برای هر هستهبازم دو قطعه، جانوری سقوطکرده چهار قطعه، و جانوری اعظم شانزده قطعه نصیبش میکرد.
حدس زدنش راحت بود که کشتنِ جانوری خفته، که از نظرِچشمانش رتبه با او برابر بود، برای هر هسته یک قطعه به همراهاتفاقاتی دارد، در حالی که کشتنِ جانوری فاسدشده هشت قطعه به دست میآورد.
منطقی بود. سازوکارش مثلِ جذبِ خردههای روح بود، باگنبدِ این تفاوت که قطعههای سایه در همان لحظهٔ کشتن واردِممنون هستهاش میشدند و فرقی میانِ موجوداتِ کابوس و انسانها نمیگذاشتند.
سرش را بالاشکسته آورد و نگاهیتالارِ به فهرستِ خاطرههایش انداخت.
خاطرهها: [زنگولهٔ نقرهای]، [کفنِ عروسکگردان]، [تکهٔ نیمهشب]، [سنگِ معمولی]، [خارِ خزنده]، [چشمهٔ بیپایان]، [تیرِ خون].
آخری جدید بود. سانیآورد که کمی کنجکاو شدهافتاده بود، توصیفش را خواند.
خاطره: [تیرِ خون].
رتبهٔ خاطره: عروجیافته.
ردهٔ خاطره: ۱.
نوعِ خاطره: سلاح.
توصیفِ خاطره: [بدهیِ خون باید با خون پرداخت شود.]
افسونهای خاطره: [بارانِ خون]، [استرداد].
توصیفِ افسون: [تیرها از خونِ صاحبِ سلاح ساخته میشوند و از این رو، تا زمانی که خون در رگهای کماندار باقی مانده باشد، میتوانند بر سرِ دشمنان ببارند.]
توصیفِ افسون: [اگر تیر به هدف بنشیند، خونِ شکار را مینوشد و آنچه را از کماندار گرفته شده بود بازمیگرداند. اگر خطا برود، خونِ کماندار برای همیشه از دست میرود.]
عجب. ترسناکه.
چون سانی کار با کمان را بلد نبود، این خاطره به دردشبست نمیخورد. واقعاً حیف بود، چون اولین خاطرهٔ عروجیافتهای بود که تا بهدخمهها حال گرفته بود. خاطرههایی از آن رتبه در ساحلِ فراموششده بینهایت کمیاب بودند.
میتوانست آن را بهآورد خوردِ قدیسِ سنگی بدهد تاگنبدِ چند قطعهٔ سایه بگیرد، یا...
سانی نگاهی به کای انداخت و غرق در فکر اخم کرد. هرچند تیرِ خون برایممنون خودش بیفایده بود، اما برای آن کماندارِ جذاب موهبتی بزرگ به حساب میآمد. با داشتنِ آن،پاسخِ دیگر لازم نبود ترکشی با خود حمل کند، بماند که هر شلیکش هم بسیار ویرانگرتر میشد.
...البته به شرطی که کایتاریک تیرش خطا نمیرفت. اگر خطادیگرِ میزد، خونش را بیدلیل فدا میکرد.
دادنِ تیرِ خون به کای، دسته را بسیار قویترآهی میکرد. اما سانی مطمئن نبود که حاضر باشد ازدادی اولین و تنها خاطرهٔ عروجیافتهاش بگذرد. دستکم نه مجانی.
با تردید، رونها راآورد مرخص کرد و تصمیم گرفتگنبدِ بعداً به آن فکر کند.
از سوی دیگر، بافتِ خون ویژگیِ تازهای نشان داده بود. معلوم شد خونِ سانی سمیممنون است — یا بهتر است بگویم، برای هر کسی که آن را میخورد آسیبزا بود.هرچند دستکم از نحوهٔ مرگِ مردارخوار اینطور برمیآمد. باید بعداً آزمایش میکرد تا چیزهای بیشتری دستگیرش شود...
یا شاید هم نه. راستش، سانی حتینگاهش نمیدانست آدم چطور باید چنین چیزی راگنبدِ بررسی کند و چندان هم مشتاقِ فهمیدنش نبود.
سانی پس از مرخص کردنِ رونها، سرانجام تصمیم گرفت نگاهی به کلیدِبست مرموز بیندازد. نامحسوس نگاهی به اطراف انداخت و آن را دزدکی ازدخمهها زیرِ ساعدبندِ کفنِ عروسکگردان، جایی که پیشتر پنهانش کرده بود، بیرون آورد.
کلیدِ آهنین و پرنقشونگار کفِدیگرِ دستش افتاده بود و باتالارِ نوری طلایی و کمرنگ میدرخشید.
نورِ ایزدی.
سانی اصلاً نمیدانست اینشهرِ کلید قرار است چهپایین چیزی را باز کند.
برای به دست آوردنش خطری دیوانهوارتالارِ به جان خریده بود و تابست پای مرگ رفته بود. ارزشش را داشت؟
راستش، مطمئن نبود.
اما سانی تهِ دلش حس میکرد که ارزششکوبیده را دارد. به دلیلی حس میکرد که اینبازم کلیدِ کوچکِ آهنی قرار است برایش بینهایت مهم شود.