چپتر 468: بیشهٔ هتکحرمتشده
0سانی با احساساتیبوده پیچیده از آشیانهٔشدن پرِ سفید پایین آمد.
اگر زمانی شک داشت که شاهزادهٔ گمشده رازهای هولناکی پنهان کرده است، حالا دیگربوده شکی نداشت. وگرنه چرا قدیس تایریس باید به او هشدار میداد که دربارهٔ جانورِرسیدن آینه حرفی نزند؛ جانوری که به نظر میرسید تنها ردِّ بهجامانده از وجودِ موردرت باشد؟
موردرت تنها دوازده سال داشت که کابوسِ اول را فتح کرده بود... چنین شخصی،بسیار مسلماً، باید در دنیای واقعی به اندازهٔ نفیس مشهور میبود. با این حال، سانیجانش هرگز نام او یا هیچکسِ دیگری را که چنین شاهکاری کرده باشد، نشنیده بود.
تقریباً انگار شخصِ بسیار قدرتمندیزمان عمداً هرگونه اشاره به شاهزادهٔ مرموزاما را از تاریخ پاک کرده بود.
...اصلاً چطور کالبدِ فیزیکیاش را از دست داده بود؟ و کالبدِ جانش در عالمِ رؤیا کجا بود؟ آیا...نتیجه آیا اصلاً کالبدِ جان داشت؟ دستکم زمانی باید میداشت. کولهپشتیای که سانی روی رکونینگ پیدا کرده بود، نقشهٔروزهای دقیقی از جزایرِ زنجیری داشت که کلمهٔ «امید» در کنارِ یک علامتِ سؤال روی آن نوشته شده بود.
آن زمان فکر میکرد جانورِ آینه صاحبِمیکرد کولهپشتی را کشته است. اما حالا، شک داشتپیش که کولهپشتی متعلق به خودِ موردرت بوده باشد.
پس، شاهزادهٔ گمشده دستکم پیش از ناپدید شدن به جزایرِ زنجیری سر زده بود. آیا خاندانِ بزرگِ دلاوری درمرموز ناپدید شدنِ او دخیل بود؟ سانی هیچ دلیلِ واقعیای برای رسیدن به این نتیجه نداشت، جز اینکه جزایرِ زنجیریرکونینگ در حوزهٔ نفوذِ آنها قرار داشت و قدیس تایریس اشاره کرده بود که از ماهیتِ جانورِ آینه خبر دارد.
اما چراسؤال خودش آنشده را نکشته بود؟
«وقتی موردرت پیداشبوده بشه، باید یهشدن عالمه سؤال ازش بپرسم.»
که متأسفانه تانوشته روزهای زیادی قرارفکر نبود اتفاق بیفتد.
تا آن زمان،این سانی کارهای دیگرینام برای رسیدگی داشت.
نگاهی به خورشید انداخت و تخمین زد که تازه به میانهٔ آسمان رسیده است.بوده ماه تا مدتی قرار نبود پدیدار شود... بنابراین، هرچند میل به گذاشتنِ سکههای ارزشمندش روینتیجه قربانگاه مثل خوره به جانش افتاده بود، تصمیم گرفت اول به فوریترین مشکل رسیدگی کند.
...کاسی.
مهم نبود سانی چقدر برای روبهرو شدن با دوستِ سابقش بیمیل بود،متعلق باید با او حرف میزد. نمیتوانست بدونِ اینکه بداند وقتی به مصافِهیچ کابوسِ دوم میرود چه کسی کنارش خواهد بود، برای آینده برنامهریزی کند.
و قطعاًمیبود نیاز داشت کههرگز به مصافش برود.
جمع کردنِ جوهر خوب بود، اما استاد شدن توازنِ قدرت میانِ او و نفیس را بسیار بیشتر تغییرزده میداد. و هرچند ایجادِ هستههای بعدی پس از رسیدن به رتبهای بالاتر سختتر میشد، عروجیافته بودن به اینخبر معنا هم بود که چیزهای بسیار کمتری وجود خواهند داشت که بتوانند او را مثل حشره له کنند.
...نه فقط در میانِ موجوداتِ کابوس، بلکه در میانِ انسانها. هرچه سانی خردهاطلاعاتِ بیشتری دربارهٔ فرمانروایان به دستنتیجه میآورد، بیشتر آشفته میشد. ذاتاً بدگمان بود، بنابراین باور نداشت که این اربابانِ پنهان روزی سعی نکنند نفوذشانروزهای را بر او اعمال کنند یا در پیِ نابودیاش برنیایند، صرفاً به این دلیل که تواناییاش را داشتند.
و حتی بدونِ این تهدید... صدها استاد در جهان حضور داشتند، که یعنی صدهابوده نفر بودند که میتوانستند بیهیچ زحمتی او را بکشند. اما اگر خودش هم استادرسیدن میشد... خب، آنوقت تنها چند ده نفر بودند که واقعاً باید از آنها برحذر میماند.
مثل قدیس تایریس.
...بماند که بهعنوان یک عروجیافته، آزاد بود هر وقتکولهپشتی که میخواست به عالمِ رؤیا برود و برگردد. حتی میتوانستخاندانِ برای همیشه آنجا را ترک کند و دیگر هرگز برنگردد.
داشتنِ چنین انتخابی عالی نبود؟
«پس... مقصد همون بیشهٔ بیحرمتشدهست.»
سانی اخم کرد، سپس به اتاقش برگشت، نقشهاش را از صندوقِ حریص بیرون آورد و مدتی وقت گذاشت تا تمامِتاریخ جزئیاتی را که از نقشهٔ موردرت به یاد داشت روی آن پیاده کند. طولی نکشید که تصویرِ دقیق و پرجزئیاتینقشهٔ از بیشترِ بخشهای جزایرِ زنجیری در دست داشت که با توضیحاتِ کاملی دربارهٔ خطراتِ احتمالی و مکانِ آنها همراه بود.
با کمکِ ایننوشته نقشه، سفر بهفکر مقصدهایش بسیار امنتر میشد.
سانی مسیرِ رسیدن بهپیش بیشهٔ بیحرمتشده را بررسیخاندانِ کرد و آه کشید.
«...نباید خیلی سخت باشه. احتمالاً تافکر صبح بهش میرسم و فردا شب، وقتیخودِ ماه توی آسمون بالاست، برمیگردم به پناهگاه.»
و بالاخره میتوانست از سکههاییهرگز که برای به دست آوردنشاننشنیده آنهمه خون داده بود استفاده کند.
صندوقِ حریص را مرخص کرد،زمان به دستوپایش کشوقوس داد و بهاما سمتِ خروجیِ پناهگاه به راه افتاد.
سفر به جزیرهٔ دورافتادهای که کاسی در نامهاش اسم برده بود، واقعاً بیدردسر پیشبوده رفت. سانی در قالبِ سایه سوار بر زنجیرهای آسمانی شد و جزایر را پیادهرسیدن طی کرد و از هر موجودِ کابوسی که سرِ راهش سبز میشد، دوری کرد.
بخشِ جنوبیِ جزایرِ زنجیری نسبتاً امن بود، یا دستکم از بخشِ شمالی امنتر بود. خب، جای تعجبهرگونه هم نداشت؛ این بخش هممرز با مناطقی از عالمِ رؤیا بود که بیش از یک دهه پیشدستکم به دستِ انسانها رام شده بود، در حالی که در شمال هیچچیز جز کوههای تهیِ مخوف وجود نداشت.
خودِ بیشهٔ بیحرمتشده تا حدودی نزدیک به مسیرِ اصلی بود؛ مسیری که از یکی از زنجیرهای بزرگ — که تمامِ جزایرِ زنجیریشدنِ را به بقیهٔ عالمِ رؤیا وصل میکرد — تا پناهگاهِ نوکتیس امتداد داشت. کسانی که به این منطقه میآمدند یا از آنازش میرفتند، برای سفر بین زنجیرِ بزرگ و دژ از این مسیر استفاده میکردند، بنابراین نیروهای پرِ سفید اغلب در آنجا گشت میزدند.
سانی در امتدادِ مسیرِ مشخصشده سفر کرد، سپس از آن خارج شد تا به عمقِواقعیای حیاتِوحشِ خطرناکِ جزایرِ پرنده برود. با دقت از تمامِ مکانهایی که میدانست موجوداتِ کابوسِ فاسدشدهپیداش در آنها ساکناند دوری کرد و چشمانش را برای یافتنِ هرگونه نشانهٔ خطر باز نگه داشت.
با این حال، هیچ اتفاقی که نتوان از آن دوری کرد، رخمتعلق نداد. هیچکدام از جزایری که سانی میخواست از آنها عبور کند درهیچ حالِ بالا رفتن نبودند، بنابراین حتی توانست از تحملِ خردشدگی قسر در برود.
خورشید در افق پایین رفتهرگز و ناپدید شد و ماهنشنیده نیز از آن پیروی کرد.
با شعلهور شدنِ اولین نورِ سپیدهدم در شرق، سانی ازکشته میانِ سایهها پرواز کرد و سپس در هوا اوج گرفت،بزرگِ از لبهٔ جزیرهای بزرگ گذشت و بهآرامی روی خاکش فرود آمد.
بیشهٔ بیحرمتشده... رسیده بود.
سانی آهِ سنگینی کشید.
...تقریباً امیدوار بود که در راه هیولای وحشتناکی به او حمله کند تاشخصِ مجبور نشود با کاسی روبهرو شود. آشفتگیِ سوزانِ احساساتی که به او داشت...دست بسیار ترسناکتر از آن بود که هیچ موجودِ کابوسی بتواند به پای آن برسد.
در نهایت، سروکلهنوشته زدن با انسانها بسیارمیکرد سختتر از هیولاها بود.