چپتر 1798: دانشِ همهچیز
0سانی که بیدار شد، واقعیتمیدانستند همان بود. رؤیاهایش حقیقتِ سردمجبور و بیرحم را تغییر نداده بود.
بارها با خود فکر کرده بود در لبهٔباشند این جهانِ بیگانه چه خواهد یافت، اما هرگزچون انتظار نداشت پایانِ جهانِ خودش را آنجا ببیند.
سانی آرام نشستطعمِ و با نگاهی غایببیخبر به دیوار خیره ماند.
...وقتی جهانِ رو به نابودیاش با عالمِسوخته رؤیای در حالِ گسترش یکی میشد، آیاقمریِ هنوز در این برهوتِ یخزده تنها میماند؟
واقعیت همانکشیده بود، اماخودخواهی او نه.
تغییر کردن پس از دیدنِ صحنهای چنین تکاندهنده، دور از انتظار نبود. پیشتر به این فکر کردهاهمیت بود که نسبت به کُندهٔ عظیمِ جنگلِ سوخته چقدر کوچک است. اما تنها دیدنِ گنبدِ سفیدِ رصدخانهٔهمهٔ قمریِ ۴۹ زیرِ آن آسمانِ غریب بود که معنای واقعیِ تمامِ زندگیاش را به او نشان داد.
سانی آدمِ نسبتاً خودمحوری بود. خودشیفته نبود یا کسی که جز خودش با هیچکس همدلی نداشته باشد،خودخواهی اما خودش را بیشتر از دیگران دوست داشت. معدود کسانی بودند که حاضر بود برایشان بمیرد —فجایعِ اما آن هم به این دلیل بود که برایش عزیز بودند و از دست دادنشان عمیقاً عذابش میداد.
تنها کسانی که پیشتر طعمِ رنج را نچشیده بودند، آنقدر بیخبر بودند که بتوانندقمریِ واقعاً ازخودگذشته باشند. آدمهایی که درد و عذاب کشیده بودند ارزشِ خودخواهی را میدانستند،کسی چون اهمیت دادن به خود یعنی مجبور نیستی دوباره آن عذاب را به جان بخری.
پس، سانی آدمِ نسبتاً خودخواهی بود. در عینِ حال کسی بودنیستی که انواعواقسامِ شکنجهها را چشیده، شاهدِ فجایعِ بزرگی بوده و همهٔبزرگی اینها را تاب آورده بود تا بتواند به مسیرش ادامه دهد.
با این حال، حتی اوبتوانند هم نمیتوانست در برابرِ نابودیِ جهانشعذاب و انقراضِ نسلِ بشر بیتفاوت بماند.
حق با اونطعمِ بود... دانش واقعاًآنقدر سنگینترین چیزِ دنیاست.
بیرون از دیوارهای کلبهٔ خالی، باد زوزه میکشید. آسمان سرداست و تاریک بود. نورِ رنگپریدهٔ ستارگان پهنهٔ متروکِ یخ را درزندگیاش خود غرق کرده و با درخششی شبحوار از روی آن بازمیتابید.
کمی دورتر، گنبدِ رصدخانهٔ قمریِمیدانستند ۴۹ غریب و تنها ازمجبور میانِ برفها سر برآورده بود.
سانی آهِ بلندی کشید.
دلش نمیخواست، اما چارهای نداشت جز اینکه دربتوانند خیلی چیزها تجدیدنظر کند. چیزهای بسیار مهمی مثلِ خودِخودخواهی مفهومِ آینده و جایگاهِ خودش در گسترهٔ هولناکِ آن.
در واقع، با اینکه سانی هنوزجنگلِ نمیدانست باید چه فکری بکند، حسسفیدِ میکرد از پیش چند تصمیم گرفته است.
فقط هنوز خودشارزشِ به این تصمیمهاچون پی نبرده بود.
زندگی... چقدر آشفته بود.
در جستجوی یقین به قطبِ جنوب رفته بود، چون فکر میکرد خودشآدمهایی از آن بیبهره است. آنجا چیزی را که دنبالش میگشت پیدا نکرد،نیستی اما در عوض فهمید که باورها و آرزوهایش بههیچوجه از دیگران کمتر نیست.
سانی در قطبِ جنوب یاد گرفته بود از فرمانروایان هم متنفر باشد.سفیدِ آن هیولاهای سنگدلی که در حالی بازیهای خودشان را میکردند که آدمهایآدمِ بیشماری جان میدادند، با اینکه میتوانستند دست یاری دراز کنند و نجاتشان دهند.
میخواست ارادهاش را به کرسی بنشاند و اگر نمیتواند آن مستبدان را مجازات کند، دستکم نگذاردحال درگیریِ پنهانشان تلفاتِ جانبیِ زیادی میانِ غیرنظامیان به بار بیاورد. برای رسیدن به این هدف قدمهاییحتی هم برداشت، اما پیش از آنکه تلاشهایش واقعاً به ثمر بنشیند، نبردِ جمجمهٔ سیاه رخ داد.
و بعد، سانیآنقدر به درونِ کابوسِواقعاً سوم پرتاب شد.
اتفاقاتی که در مقبرهٔ آریل افتاد... خب. همهچیز راواقعاً حسابی به گند کشید، و بعد یکجوری هم درستشمیدانستند کرد. اما راهِ چارهاش از خودِ کابوس ویرانگرتر بود.
با این حال، اینها... اینها مسائلِ شخصیِ خودشچقدر بود. هیچ ربطی به فرمانروایان، کارهایی که میخواستآسمانِ در قطبِ جنوب بکند، و سرنوشتِ جهان نداشت.
وقتی برگشت، فرمانروایان دیگر قدمشان را برداشته بودند و کارزارِ جنوب به پایانجان رسیده بود. پناهندگانی که به آنسوی اقیانوس تخلیه نشده بودند، به داخلِ دروازههایتاب رؤیا گریختند و جهانِ بیداری را ترک کردند. هدفِ فوریِ سانی دیگر معنایی نداشت.
در همین حال، خودِ سانی... جهان طردش کردهباشند بود. فراموش، طرد، و از صحنهٔ هستی پاک شدهاهمیت بود. جدا از همه کس و همهچیز. کاملاً گمشده.
پس، رفت.
رفت و هرگز به پشتِ سرش نگاه نکرد؛ در تنهایی ازگنبدِ کوههای تهی، ساحلِ فراموششده و جنگلِ سوخته گذشت. همهٔ اینها براینشان این بود که جهانی را که پسش زده بود، پشتِ سر بگذارد...
اما در پایانِارزشِ سفر، تنها تکهای ازاهمیت آن جهان را یافت.
حالا باید چه میکرد؟
باید به این تظاهر ادامه میدادآنقدر که اتفاقاتی که برای بشریت میافتد،آدمهایی دیگر هیچ ربطی به او ندارد؟
باید به پنهانشدن ادامه میداد،عظیمِ با خودش خلوت میکرد واست آرامآرام عقلش را از دست میداد؟
باید همچنان به شمال میرفت؟
همین دیروز، سانی از فکرِبتوانند کاوش در بخشهای ناشناختهٔ عالمِدرد رؤیا غرق در هیجان بود.
اما امروز، دیگر برایش مهم نبود.آنقدر آن هیجان از بین رفته بودآدمهایی و جایش را خلأیی سنگین گرفته بود.
سانی چشمهٔ بیپایان را احضار کرد، کمیسوخته آب نوشید، آهی کشید و بعد باقمریِ حواسپرتی به بطریِ شیشهایِ زیبا خیره شد.
آن خاطره درارزشِ طولِ سالها به خوبیاهمیت به کارش آمده بود.
هدیهای بود از طرفِبیخبر کسی که دیگر اوباشند را به یاد نمیآورد.
حالتِ چهرهاش سرد شد.
...البته، انتخابِ دیگری همکُندهٔ بود و سرنوشتِ دیگریچقدر هم میشد رقم زد.
بهجای رفتن بهارزشِ شمال، میتوانست دورچون بزند و برگردد.
میتوانست برگردد.
«بعدش چی؟»
هیچکس او را به یاد نمیآورد. نفیس،سوخته کاسی، افی، کای، جت، رین... معلم جولیوس،قمریِ قدیس تایریس، بث... و همهٔ آدمهای دیگر.
آنها به کسی کهخودخواهی نمیشناختند فکر نمیکردند ودادن اهمیتی هم برایش قائل نبودند.
اما سانی یادش بود.
«وقتی برگردم... اگهطعمِ برگردم... باید چندتاآنقدر کارِ پردردسر بکنم.»
تا الان دیگر آنقدر قوی شده بود که فقط یک تماشاچیِ ساده نباشد.رصدخانهٔ چرا باید فقط نگاه میکرد که بازیکنانِ بیرحم مهرهها را روی صفحه تکان میدهند؟خودشیفته در عوض، میتوانست نفوذش را به کار بگیرد تا شخصاً بازی را عوض کند.
آدمی مثلِ او وقتی کسی حواسش به او نبود، میتوانستمجبور کارهای زیادی بکند. ایدهٔ رویارویی با فرمانروایان پیشتر شبیهِ دیوانگیِ محضفجایعِ به نظر میرسید. هنوز هم همینطور بود، اما واقعاً اینطور بود؟
سانی میتوانست ارادهاش را اعمال کندواقعاً و جهان را طوری از نوکشیده شکل دهد که با خواستههایش جور دربیاید؟
باید برای سقوطِطعمِ آنویلِ دلاوری وآنقدر کی سونگ نقشه میکشید.
نفرِ سومیپیشتر هم بود...کُندهٔ شاید خطرناکترینشان.
اما مقابلهکشیده با فرمانروایان تازهمیدانستند شروعِ کار بود.
حالا که نابودیِ همهچیز داشت سرعت میگرفت، فقط یک راهدرد وجود داشت — رو به جلو، تا آخرِ خط. یامجبور طلسمِ کابوس بشریت را میبلعید، یا به دستِ انسانها فتح میشد.
مطلق، مقدس، ایزدی.
پایانِ کار تنها در صورتی متوقف میشد که ایزدانِکوچک تازهای از میانِ بشریت متولد میشدند. بنابراین، این همانمعنای چیزی بود که سانی باید تضمینش میکرد... اگر برمیگشت.
اصلاً جرئتکشیده میکرد بهخودخواهی آن فکر کند؟
خیلی وقت پیش، نفیس عزمش را برایازخودگذشته فتحِ تمامِ کابوسها اعلام کرده بود. سانیخودخواهی آن زمان فکر میکرد که او دیوانه است.
بیرون، باد داشت سردتر میشد.
مدتِ زیادی ساکتنسبت ماند و بهجنگلِ زوزهاش گوش داد.
«...اصلاً دیوانگی باشه، که چی؟»
خودِ سانی هم ازبیخبر نظرِ روانی کاملاً سالم نبود.آدمهایی خیلی وقت بود که نبود.
او جرئتش را داشت که چنین رؤیاییبیخبر داشته باشد. در این نقطه، کارهای خیلیعذاب کمی بود که جرئتِ انجامشان را نداشته باشد.
سانی از درنسبت بیرون رفت وجنگلِ به آسمان نگاه کرد.
آسمان پر از ستاره بود.
«من هیچکسم. و هیچچیز ندارم.»
هوای یخزده را به درون کشیدآنقدر و با برقی سرد و تاریکآدمهایی در چشمانِ بینورش، به جنوب نگاه کرد.
«پس بیاپیشتر همهچیز روکُندهٔ عوض کنیم.»
با این فکر، مقلدِ شگفتانگیز را مرخصاهمیت کرد و دست به درونِ روحش بردبخری که هنوز به جهانِ بیداری وصل بود.
کمی بعد، پیکرشآنقدر از دریای یخِواقعاً ستارهباران ناپدید شد.
...در عوض، شبحی ژندهپوش در خیابانی متروک دربتوانند حاشیهٔ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی ظاهر شد کهارزشِ گردبادی از دانههای رقصانِ برف احاطهاش کرده بود.
قبلی
بعدی