چپتر 1250: مرگِ یک قهرمان
0لبخندِ محوی روی صورتِ نف نشست. مدتیحال به آتش خیره ماند، سپس شانهای بالا انداختدید و به صخرهٔ سیاه و فرسوده تکیه داد.
«کی میدونه؟ داستانهایکارهای زیادی دربارهٔ سختیها وایزدان مصیبتهایی که کشید هست.»
سانی که غرق در گرمای آتش بود و شکمشلحظهای هم حسابی سیر شده بود، حس کرد بدن ومردگان ذهنش آرام گرفتهاند. نگاهِ کنجکاوی به او انداخت و پرسید:
«پس داستانِمتفکرانه موردعلاقهت دربارهٔتنها اون یارو چیه؟»
نفیس مدتی ساکت ماند. چهرهاش که در سایهها فرورفته بود، حالتیرفت متفکرانه داشت و تنها شبحِ مبهمی از آن در تاریکی بهبچه چشم میخورد... همراه با جرقههای سفیدِ رقصانی که در اعماقِ چشمانش میدرخشیدند.
سرانجام گفت:
«شاید موردعلاقهم نباشه...بردن اما بیشترِ وقتا بهجاودان یکیشون خیلی فکر میکنم.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«کدوم؟»
نف پیشباورنکردنیای از جواب دادن،بعد آرام آهی کشید:
«اودیسئوس قهرمانِ بزرگِ هلاس بود، اما بزرگترینشون نبود. بزرگترین و قدرتمندترین قهرمان هراکلس نام داشت کهاونجا یه نیمهایزد و هیولاکُش بود. هراکلس قدرتِ باورنکردنیای داشت و کارهای شگفتانگیزِ زیادی کرد... بعد از مرگش،ایزد ایزدان روحش رو به عالمِ آسمانی بردن، جایی که خودش هم به یه ایزدِ جاودان تبدیل شد.»
لحظهای ساکت شد.
«با این حال، اودیسئوس یه بار به جهانِ زیرین رفت و اونجا سایههای مردگان رودید دید. سایهٔ متروکِ هراکلس هم بینشون بود... برای همین، وقتی بچه بودم، همیشه برام سؤال بودگمشده که چطور هراکلس میتونه هم یه ایزد باشه و هم یه سایهٔ گمشده تو سرزمینِ مردگان.»
نفیس کمی جابهجا شد وبعد دستش را تکان داد؛ باآسمانی این کار، آتش ناگهان شعلهورتر شد.
«از مادربزرگم پرسیدم و اون توضیح داد که یه بخش از هراکلس ایزدی بود و بخشِاونجا دیگهش انسانی. این بخشِ ایزدیِ هراکلس بود که به مقامِ ایزدی رسید، در حالی که بخشِمیتونه انسانیش به جهانِ زیرین تبعید شد تا برای همیشه محکوم به سرگردانی تو تالارهای تاریکش باشه.»
صدایش کمی حسرتبار بود.
سانی اخم کردجاودان و نگاهِ تیرهایاین به او انداخت.
«این... یهخورده ناجوره.»
نف لبخند زد.
«مگه نه؟ منم همیشه فکر میکردم خیلیتاریکی بیانصافیه که ایزدان به همین راحتی بخشِ انسانیِچشمانش هراکلس رو دور بندازن. حتی میشه گفت ریاکارانهست.»
چند لحظهایزدِ مکث کرد ولحظهای شانهای بالا انداخت.
«البته وقتی بزرگتر شدم، فهمیدم که قضیه فقط برخوردِ دو نسخهٔ متفاوت از یه اسطورهست. داستانهای اودیسئوس قدیمیترن، برای همین هراکلس با وجودِرفت اینکه بزرگترینِ قهرمانها بود، تو اون اسطورههای باستانی مرگِ غمانگیزی داشت. نسخهای از داستانهاش که ما میشناسیم جدیدتره و پایانِ اصلیش تو یهجابهجا دورهای به یه پایانِ شادتر تغییر کرده، با این درسِ اضافه که... قهرمانِ شجاعی باش تا پاداش بگیری. یه چیزی تو همین مایهها.»
حرفش که تمام شد،جایی سانی ناگهان خندید. چشمشتبدیل در تاریکی برقی زد.
«پس نفِ کوچولو فکر میکرده ایزدان ریاکارن،تاریکی آره؟ حالا میفهمم... نگو این بیزاریِ تواعماقِ از صاحبانِ قدرت ریشه تو خیلی قبلترها داره.»
گوشهٔ لبش بالا رفت.
«...فکر کنم همینطوره.»
عجیبی نیست که اینقدر برای کشتنِایزدِ فرمانروایان و نابودیِ طلسم مصممه... اینبار روانیِ لاعلاج از همون اولش همینطوری بوده...
سانی کمیمتفکرانه تردید کردتنها و بعد پرسید:
«ولی فکر نمیکنی اینم یهخورده ریاکارانهست؟ هر چی باشه، خودت هم الان یکیسایههای از همون صاحبانِ قدرتِ بزرگی. بانو ستارهٔ دگرگونِ شعلهٔ جاودان، مشعلدارِ بشریت وسؤال بُتِ میلیونها آدم، چه مردمِ عادی و چه بیدارشدگان. به نظر در تناقضه.»
نفیس از آن سوی آتش با حالتیایزدان خنثی به او نگاه کرد. وقتی جوابایزدِ میداد، جرقههای نورِ سفید در چشمانش میرقصید:
«آدما موجوداتِ متناقضیان. میتونن به اسمِ دینهای صلحطلب جنگهای نسلکشی راه بندازن،بار حقیقت رو بگن تا همدیگه رو فریب بدن. حتی میتونن یه چیزی... یاوقتی یه کسی رو... همزمان هم دوست داشته باشن و هم ازش متنفر باشن.»
نگاهش را برگرداند،داشت شانه بالا انداختمبهمی و لبخند زد.
«من بچهٔ خیلی منطقیای بودم، و اغلب سعی میکردم آدما رو از روی منطق درک کنمسایهٔ — که البته اصلاً هم موفق نبودم. تازه بعد از اینکه فهمیدم آدما ذاتاً غیرمنطقیان، شروع کردمکمی به اینکه یکم درکشون کنم. خب... منم یه آدمم. جای تعجب نیست که منم یکم متناقض باشم.»
سانی در سکوت بهشگفتانگیزِ او خیره ماند. پسروحش از مدتی، پوزخند زد:
«واقعاً؟ چون، بذاربردن بهت بگم... منایزدِ بچهٔ خیلی غیرمنطقیای بودم.»
نفیس بامتفکرانه تعجب بهتنها او نگاه کرد.
«جدی؟»
محکم سر تکان داد.
«اوه، آره. حتی میشه گفت که یکم خنگ بودم. سعیاین کنم چیزا رو از روی منطق بفهمم؟ کارِ من نبود...سایهٔ من فقط چیزا رو با آزمون و خطا یاد میگرفتم.»
سانی لحظهای مکثداشت کرد و بعدمبهمی با لحنی گرفته افزود:
«خب... بیشتر با خطا...»
نفیس سرش راکارهای کمی کج کرد وایزدان بعد ناگهان لبخند زد.
«راستش، واقعاً نمیتونم تو رو به عنوانجاودان یه بچه تصور کنم. فقط همیشه توزیرین رو به شکلِ... خودت تصور میکنم. چهجوری بودی؟»
با کمیمتفکرانه خجالت پشتِتنها سرش را خاراند.
«خب... اگه درست یادم باشه، خیلی ملایم و مهربون بودم. حتی بیش ازسایههای حد. میدونی چطور بچهها بعضی وقتا بالِ حشراتِ مزاحم رو میکنن؟ من هرگز... درچطور واقع، اگه تصادفی یه عنکبوت یا مگس رو میکشتم، یه روزِ تمام گریه میکردم.»
چهرهاش آرامآرام در هم رفت.
«اوه، خب... البته اون دوران زیاد طول نکشید. پس فکراین کنم بیشتر یه بچهٔ عجیب و شرور بودم. با اینسایهٔ حال، بهتر از این بود که نرم و سادهلوح باشم.»
سپس، سانیمتفکرانه با گیجی بهشبحِ نفیس نگاه کرد.
«چیه؟ چرا اینجوری نگاهم میکنی؟»
نفیس چند بار پلک زد.
«کندنِ بالِ حشرات؟بردن چی؟ واقعاً اینایزدِ کاریه که بچهها میکنن؟»
سانی سرفه کرد.
درسته... یادم رفته بود که نف به خاطرِ اونجهانِ همه سوءقصد، تو محیطی بهشدت محافظتشده بزرگ شده. اصلاً قبلبرای از اومدن به آکادمی کسی همسنوسالِ خودش رو دیده بود؟
سانی باباورنکردنیای دستپاچگی نگاهششگفتانگیزِ را دزدید.
«اوه... شاید فقط کارِ پسراست. یا کارِ بچههای حاشیه؟لحظهای راستش نمیدونم... همه این کار رو نمیکنن. اما بعضیمردگان بچهها میکنن. خب، هیچ ایدهای ندارم... من که نمیکردم...»
نف مدتیمتفکرانه ساکت ماند،تنها سپس متفکرانه گفت:
«شاید ادای بیدارشدگان رو درمیارن و وانمودحال میکنن که دارن موجوداتِ کابوس رو میکشن.مردگان آره، منطقیه. با این حال... یکم بیرحمانهست...»
مکالمه مسیرِ عجیبی پیدا کردهبعد بود و سانی کمی احساسِ ناراحتیبردن میکرد. آتش هم داشت خاموش میشد.
گلویش را صاف کرد.
«خب، بههرحال. فکر کنم وقتشه بریم بخوابیم. منظورم اینه که رختخواب نداریم... تخت،رقصانی منظورم تخته! پس وقتشه بریم... تو کیسهخوابها؟ لعنتی... چیزی که میخوام بگم اینهخیلی که تو اول بخواب. من کشیکِ اول رو وامیستم و بعداً بیدارت میکنم. باشه؟»
نف با حالتی عجیب به اواین که در کلماتش دستوپا میزد نگاه کردسایههای و سپس در سکوت سر تکان داد.
آخه این دیگهکارهای چی بود... اصلاًمرگش داشتم چی میگفتم...
چیزی نگذشت کهبردن آتش خاموش شدایزدِ و سانی تنها ماند.
نف خوابیده بود و صدای نرمِ نفس کشیدنش از فاصلهای نهچندانجرقههای دور به گوش میرسید. سانی پس از کمی تردید، کابوس رااما احضار کرد و به او دستور داد تا مراقبِ خوابش باشد.
در آنایزدِ لحظه، گناهِتبدیل تسلا ناگهان گفت:
«واو، سانی. واقعاً خوب بلدی حرف بزنی، نه؟روحش یه جذابِ واقعی... نمیتونم بگم شکنجه کردنِ حشراتتبدیل موضوعِ خیلی رمانتیکی برای مکالمهست، اما جدا از اون...»
سانی دندانهایش را رویجایی هم سایید و حاضر نشدلحظهای به شبحِ رنگپریده نگاه کند.
بههرحال دقیقاًمتفکرانه میدانست آن عوضیشبحِ چه شکلی است.
...خفه شو!