---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 39: سفر به غرب • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 39: سفر به غرب

0

در سکوتی که در پی آمد، لبخند آرام‌آرام‌مشکلاتشان​ از چهرهٔ کاسی محو شد و جایش را‌سعی​ به گیجی داد. با حس‌کردنِ تنشِ ناگهانی، پرسید:

«آه... چی شده؟»

سانی آهی کشید.

«نه، چیزی نشده.‌اونجا​ فقط اون سمتیه که‌عالی​ می‌خواستیم ازش دوری کنیم.»

پس از‌اگر​ کمی فکر،‌واقعاً​ اضافه کرد:

«من دیروز از‌مطمئنم​ همون‌جا اومدم. اون‌دیوارها​ پایین کلی لاشخور هست.»

چهرهٔ دخترِ‌بی‌خیالِ​ نابینا در‌زندگی‌شون​ هم رفت.

«اوه.»

نفیس که ساکت به آن‌ها‌وجود​ گوش می‌داد، نگاهی ناخوانا به‌گلویش​ او انداخت و سرانجام گفت:

«دربارهٔ قلعه بیشتر بهمون بگو.»

سایه‌ای از هیجانِ پیشین به‌می‌رسیدن​ چشمانِ کاسی بازگشت. با تکانِ جدیِ‌نظر​ سر، شروع به توصیفِ رؤیایش کرد.

«خوابِ یه شهرِ بزرگ و ویرانه رو دیدم که با سنگ‌های فرسوده ساخته شده‌داشت​ بود. دیوارهای بلند و نفوذناپذیری احاطه‌ش کرده بودن. هیولاهای مختلفی توی خیابون‌های باریکش پرسه‌چهره‌اش​ می‌زدن. وسطِ شهر یه تپه بود و روی اون تپه، یه قلعهٔ باشکوه ایستاده بود.»

لبخندی زد.

«اما توی قلعه هیچ هیولایی نبود! در عوض پر از آدم بود.‌می‌رسیدن​ فکر کنم... نه، مطمئنم که بیدارشده بودن. بعضی‌ها از دیوارها نگهبانی می‌دادن،‌داشت​ بعضی‌ها هم بی‌خیالِ همه‌چیز به زندگی‌شون می‌رسیدن. اونجا غذا، امنیت و خنده بود!»

خب، عالی به نظر می‌رسه.

اگر این قلعه واقعاً وجود‌امنیت​ داشت، تمامِ مشکلاتشان حل می‌شد.‌اگر​ سانی گلویش را صاف کرد.

«چیزِ دیگه‌ای هم دیدی؟»

کاسی اخم کرد و‌بیدارشده​ سعی کرد به یاد‌می‌دادن​ بیاورد. سپس چهره‌اش باز شد.

«آره! سانی رو دیدم که‌می‌رسیدن​ داشت منو از دروازه‌های قلعه‌عالی​ می‌برد تو! این یعنی موفق می‌شیم!»

لبخندی درخشان بر چهرهٔ عروسک‌مانندش نقش بست‌عالی​ و چنان از شادی می‌درخشید که سانی‌داشت​ بی‌اختیار گوشهٔ لب‌هایش به لبخند کج شد.

اما در درون، ذهنش درگیرِ جزئیاتِ خاصی از رؤیای کاسی شده بود.‌چیزِ​ ماجرا این بود که دخترِ نابینا وقتی از رسیدن به قلعه حرف زد،‌می‌برد​ فقط به آن دو نفر اشاره کرد. آیا معنایی پشتِ این قضیه بود؟

سانی سرش را کمی چرخاند و دزدکی به‌می‌دادن​ نفیس نگاه کرد تا ببیند آیا او هم‌خنده​ متوجهِ این تناقضِ کوچک شده است یا نه.

اما ستارهٔ دگرگون مثلِ همیشه معمایی بود.‌غذا​ بی‌آنکه احساسِ خاصی نشان دهد، مدتی فکر‌این​ کرد و بعد آرام سر تکان داد.

«باشه. پس می‌ریم غرب.»

در حالی که دریا هنوز داشت عقب می‌نشست، صبحانه‌شان را خوردند و‌می‌رسیدن​ بعد مدتی را صرفِ برنامه‌ریزی برای سفر و آماده‌شدن برای ترکِ اردوگاهِ‌داشت​ موقت کردند. در این میان، سانی فرصت یافت دخترها را کمی بهتر بشناسد.

در آن لحظه، ناگهان به حقیقتی پی برد‌امنیت​ که نزدیک بود سرش را از شدتِ حیرت‌وجود​ منفجر کند. این کشفِ حیرت‌انگیز به نفیس مربوط می‌شد.

پیش‌تر، وقتی برای اولین بار جلوی دروازه‌های آکادمی با هم روبه‌رو شده بودند، سانی‌داشت​ برداشتِ خاصی از این دخترِ بااعتمادبه‌نفس و گوشه‌گیر پیدا کرده بود. بعدتر، رفتارِ او‌چهره‌اش​ و افشاگری‌های مختلف دربارهٔ گذشتهٔ ستارهٔ دگرگون، تنها این برداشت را تقویت کرده بود.

انگار نفیس کمی جدا از دنیا زندگی می‌کرد. مرموز، کناره‌گیر و نسبتاً خونسرد بود. شخصیتِ کم‌حرف و الگوهای عجیبِ حرف‌زدنش‌چهره‌اش​ باعث می‌شد کسانی که با او هم‌کلام می‌شدند احساسِ اضطراب و دستپاچگی کنند و اغلب بیشتر از آنچه قصد داشتند،‌ذهنش​ حرف بزنند. هرچه کمتر حرف می‌زد، انگار بیشتر می‌دانست. آن اعتمادبه‌نفسِ ساکت و بی‌تفاوت، میخکوب‌کننده و گاهی حتی خفه‌کننده بود.

اما مشخص شد‌مطمئنم​ این برداشت به‌کلی‌دیوارها​ اشتباه بوده است!

حقیقتِ ماجرا هیچ ربطی به سرد و دست‌نیافتنی بودن نداشت. پس از کمی‌اگر​ گفتگوی بیشتر و تماشای رفتارش با کاسی، وقتی سانی فهمید نفیس صرفاً آدمی‌اخم​ به‌طرزِ باورنکردنی، مضحک و... عذاب‌آوری در معاشرت بی‌دست‌وپا است، چیزی نمانده بود غش کند.

انگار اصلاً نمی‌دانست چطور با دیگران حرف بزند. هر بار که می‌خواست منظورش را برساند، یا کلماتِ اشتباهی‌گلویش​ به کار می‌برد یا وسطِ جمله تپق می‌زد و ساکت می‌شد. لحنش هرگز با حرفی که می‌خواست بزند همخوانی‌درخشان​ نداشت. خیلی وقت‌ها یادش می‌رفت آهنگِ درستی به کلامش بدهد، طوری که سؤال‌هایش شبیه جملاتِ خبری می‌شد یا برعکس.

به این‌ها باید این را هم اضافه می‌کرد که نفیس، مانندِ بسیاری از آدم‌های درون‌گرا،‌اخم​ عادت نداشت احساساتش را آشکارا نشان دهد. این‌طور نبود که احساسی نداشته باشد؛ فقط در‌عروسک‌مانندش​ بروز دادنشان به‌شدت بی‌عرضه بود! در نتیجه، چهره‌اش همیشه سرد و خنثی به نظر می‌رسید.

برای همین، بیشترِ اوقات ترجیح‌بعضی‌ها​ می‌داد تا جای ممکن کم‌همه‌چیز​ حرف بزند یا اصلاً چیزی نگوید.

همهٔ این‌ها روی هم، ضرب در عجیب‌وغریب بودنِ ذاتی‌اش،‌خنده​ در نهایت همان چیزی بود که آن تصویرِ دروغین‌تمامِ​ را از یک شاهزاده‌خانمِ یخیِ مرموز و دست‌نیافتنی می‌ساخت.

در حالی که در واقع، او‌خنده​ فقط خجالتی بود و در ارتباط‌واقعاً​ برقرار کردن با آدم‌ها کاملاً بی‌دست‌وپا!

با پی بردن به این موضوع، سانی با تمامِ توانش تلاش کرد‌چیزِ​ اما باز هم نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با چشمانی گشادشده‌دروازه‌های​ به نفیس خیره ماند. فقط به‌سختی توانست جلوی باز ماندنِ دهانش را بگیرد.

آخه این چه صیغه‌ایه؟‌بیدارشده​ این اصلاً شبیهِ رفتارِ‌می‌دادن​ یه شخصیتِ اصلی نیست!

در ذهنِ او، نفیس قطعاً از آن دست آدم‌هایی بود که شخصیتِ اصلیِ هر ماجرایی می‌شدند. در‌داشت​ مرکزِ صحنه، همیشه آدم‌های قوی و بااعتمادبه‌نفسی مثلِ او و کاستر حضور داشتند. از طرفِ دیگر، آدم‌هایی‌منو​ مثلِ خودش و کاسی محکوم بودند که در پس‌زمینه و دور از چشم روزگار بگذرانند. اما حالا...

نه، این طرزِ فکر هم اشتباه بود. اینکه ستارهٔ دگرگون در ابرازِ احساساتش مشکل داشت و‌مشکلاتشان​ مهارت‌های اجتماعیِ ضعیفی داشت، به این معنا نبود که قوی نیست. در واقع، شاید معنایش کاملاً‌دروازه‌های​ برعکس بود. او با وجودِ این مانعِ اضافه، باز هم به تمامِ موفقیت‌هایش دست یافته بود.

هنوز هم خطرناک بود.

در آن لحظه، نفیس بالاخره متوجه شد که‌می‌دادن​ سانی دارد نگاهش می‌کند. نگاهی به او انداخت‌خنده​ و پس از مکثی طولانی، با لحنی بی‌احساس پرسید:

«...چیه؟»

سانی پلک زد، خودش را‌امنیت​ از این سیلِ ناگهانیِ افکار بیرون‌این​ کشید و گلویش را صاف کرد.

«اوه، هیچی.‌اگر​ فقط می‌خواستم بپرسم‌وجود​ کی راه می‌افتیم.»

انگار نفیس داشت فکر‌بیدارشده​ می‌کرد. پس از مدتی،‌می‌دادن​ رویش را برگرداند و گفت:

«به‌زودی.»

تو... تو واقعاً‌اونجا​ نمی‌تونی بیشتر از‌خنده​ یه کلمه بگی، نه؟

سانی که کاملاً گیج‌واقعاً​ شده بود، احساساتش را‌مشکلاتشان​ پنهان کرد و لبخند زد.

«آها. باشه پس.»

در نورِ خاکستریِ صبح، تپهٔ بلند را به جا گذاشتند‌اگر​ و به سمتِ غرب رفتند تا مسیرِ دیروزشان را برگردند.‌چیزِ​ چون راه را می‌شناختند، گروهِ کوچک با سرعت پیش رفت.

نفیس جلوتر راه می‌رفت و دستِ شمشیردارش هر لحظه آمادهٔ ضربه‌صاف​ زدن بود. سانی کمی عقب‌تر از او می‌آمد. این بار، مسئولیتِ‌آره​ نگه‌داشتنِ طنابِ طلایی و راهنماییِ کاسی به او سپرده شده بود.

البته شخص... یا شاید موجودی؟... که در واقع راهنمایشان‌بی‌خیالِ​ بود، سایهٔ او بود. سایه جلوتر می‌رفت و هزارتو‌نظر​ را با دقت برای یافتنِ نشانه‌های خطر زیر نظر داشت.

هزارتو درست مثلِ قبل بود؛ گیج‌کننده و ظاهراً بی‌پایان. تیغه‌های زرشکیِ‌نظر​ «مرجان» از گل‌ولایِ سیاه بیرون زده و جنگلی پهناور و درهم‌تنیده‌صاف​ ساخته بودند. با این حال، امروز حس‌وحالِ هزارتو کمی فرق داشت.

طولی نکشید که سایه‌غذا​ به دسته‌ای از لاشخورهای‌نظر​ درشت‌هیکل و گرسنه برخورد کرد...

ناولها | novelha.net