چپتر 941: وقتِ فرار
0سانی زیرِ فرشی متحرک از سوسکهای تاریک دفن شده بود.شکست زرهش داشت جویده میشد و چند حشره به طریقی بهسوسکها داخل راه یافته بودند؛ آروارههای برندهشان در گوشتش فرو میرفت.
«گـ... گندش بزنن...»
برای یک آن، افکارش آشفته شد، اما نبضِ ناگهانیِ درد ذهنشسرد را شفاف کرد. سانی با چشمانی کور لرزید و کوشید دستششدنِ را بالا بیاورد تا شکافهای چشمِ نقابِ سادهٔ کلاهخودش را بپوشاند...
دیگر دیر شده بود.
یکی از حشرات از قبل به داخل خزیده بود. از آنجا که سانی هیچچیز نمیدید، تنهانمیگنجید وقتی متوجهِ ماجرا شد که چیزی سرد و لغزان به بینیاش مالیده شد. بیدرنگ چشمانش راموجِ بست و کسری از ثانیه بعد، با پاره شدنِ یکی از گونههایش، دردِ شدیدی صورتش را شکافت.
هیسی از سرِچشم انزجار از لبانِروی سانی بیرون پرید.
سرش را محکم تکان داد، افتادنِ سوسک را حس کرد و بعد آن را با دهانش گرفتبست و آن عوضی را بین دندانهایش خرد کرد. انگار داشت فولاد میجوید، اما پوستهٔ مقاوم با صدایسرش قرچِ وحشتناکی شکست و دهانش پر شد از تکههای تیز و طعمی تلخ که در وصف نمیگنجید.
«آخ!»
سرانجام توانست دستش را از زیرِ تودهٔ سوسکها بیرون بکشد و شکافهای چشم را با آننمیگنجید بپوشاند، بعد به تقلا افتاد تا روی پا بایستد. سانی توانست روی زانوهایش بلند شود، اما درتازهای همان لحظه، موجِ تازهای از سوسکها به سینهاش کوبید و او را دوباره به زمین پرت کرد.
احساس میکرد دارد غرق میشود.
وزنِ خردکنندهٔ رودِ بیپایانِ موجودات او را به زمینماجرا میفشرد و نفس کشیدن را برایش سخت میکرد. ثانیهبهثانیهکسری بر تعدادشان افزوده میشد و وزنِ روی سینهاش تحملناپذیرتر...
در غارِ تاریک، تاریکیِ جوشانی که از هزارانهزار حشرهٔ ریز تشکیل شده بود، همچون موجی خروشان بالا میآمد و بیشترِتازهای تونلها را در خود غرق کرده بود. سطحِ یکدستِ حشراتِ سیاه که در هم میلولیدند، آرامآرام بالاتر و بالاتر میخزید وثانیهبهثانیه تکههای گویِ شکسته زیرشان ناپدید شده بود. صدای خشخشِ پاهای ریزی که روی سنگ کشیده میشدند، به غُرشی مهیب بدل شد.
...سپس، دستی با دستکشِ زرهی سطحمقاوم را شکافت؛ منورِ شیمیاییِ درونِ مشتشتیز با شعلهٔ سرخِ تندی روشن شد.
سانی غرید، خود را از میانِ تودهٔ درهملولانِ سوسکهای تاریک بیرون کشید و تلوتلوخوران روی پا ایستاد. حتی در حالتِ ایستاده، تا کمر در رودِوزنِ خروشانِ پوستههای سیاه فرو رفته بود. همانطور که چند حشره همچنان در حالِ گاز گرفتنِ گوشتش بودند، نگاهِ کوتاهی به اطراف انداخت. کسری از ثانیه طولتونلها کشید تا منظرهٔ غارِ زیرزمینی را از نظر بگذراند؛ غاری که با آخرین منورش به رنگِ زرشکی درآمده بود و بهسرعت در موجِ تاریکی غرق میشد.
پیشتر قدیس را مرخص کردهنمیدید بود، پس حالا، تنها کاریچیزی که باید میکرد... فرار بود.
«حشرههای لعنتی...وصف آخه چراسرانجام باید حشره باشن...»
منورِ در دستش پتپت کردپوستهٔ و جریانِ شعلهٔ سرخی کهشکست بیرون میداد، بهسرعت کوتاهتر شد.
اما پیش از آنکه خاموشافتاد شود، او در سایهها شیرجهشود زد و از نظر ناپدید شد.
منورِ سوسوزن درونِ تودهٔ سوسکهای تاریک افتاد ومتوجهِ بیدرنگ در آن بلعیده شد؛ آخرین ردِّ نورچشمانش از غارِ پنهان ناپدید شد... شاید برای همیشه.
در تونلِ اصلی، کاروان با اضطراب منتظر بود چیزی تغییر کند. همهروی سوارِ وسایلِ نقلیه شده بودند و انتظارِ بازگشتِ سروان را میکشیدند. دقیقه پشتِپرت دقیقه میگذشت و خبری از او نبود. تاریکیِ همیشگی دستنخورده باقی مانده بود.
داخلِ کرگدن، لاستر بیصدا روی صندلیِ راننده نشسته بود. پروفسور اوبل وتیز بث در قسمتِ استراحت بودند و داشتند دربارهٔ چیزی با هم بحثافتاد میکردند. زنِ جوان نگاهی به رابطش انداخت، بعد بستهٔ دارویی از کیفش درآورد...
در آن لحظه، چیزی از زیرِ سقف پایین افتاد و هیکلِ آشنایی محکم بهتازهای کفِ زمین خورد و یکی از صندلیهای آلیاژیِ محکم را با صدای جرنگِ فلزبیپایانِ خرد کرد. تنها چیزی که دیدند سطحِ دربوداغانِ زرهِ تیره و کلافی از دستوپاهایش بود...
سانی روی شانهاش غلت زد و روی پاهایش پرید. یکچیزی ثانیه طول کشید تا تعادلش را به دست بیاورد، وبعد بعد سرش را به پهلو چرخاند تا به لاستر نگاه کند.
«...منتظرِ چی هستی؟! حرکتسرانجام کن! تا جایی کهبکشد میتونی تند برو! الان!»
لحظهای بعد، کلِ کوه لرزید و رگههایی از خاک ازشکست سقفِ تونل پایین ریخت. چشمانِ لاستر گشاد شد و بدونِسوسکها اینکه حتی یک سؤال بپرسد، نفربرِ زرهی را به راه انداخت.
اگر سروان داشتچشم داد میزد، اوضاعروی جداً، جداً خراب بود.
بث و پروفسور اوبلهیچچیز هر دو برخاستند؛ از ورودِماجرا ناگهانیِ سانی جا خورده بودند.
«چی...»
دستش راانگار به سمتشانمیجوید دراز کرد.
«وایستین! نزدیک نیاین!»
با حرکتِ کرگدن در تاریکی و شتابگرفتنش، بقیهٔ وسایلِ نقلیه همسرد بیدرنگ به دنبالش راه افتادند. داخلِ نفربرِ زرهی، زنجیرِ نامیرا درشدنِ بارانی از جرقه ناپدید شد و سانی را نیمهبرهنه جا گذاشت.
بدنِ رنگپریدهاش پر از بریدگیهایتوانست کوچک و زشت بود، اماتقلا تقریباً هیچ خونی به چشم نمیخورد.
چند حشرهٔ سیاه و کوچک روی زمین افتادند و سانی بیدرنگتکههای و با خشونت آنها را زیرِ پا له کرد. با این حال،تقلا حتی بعد از خلاص شدن از شرِ سوسکها، خیالش راحت نشده بود.
در عوض، رنگش از قبل همروی بیشتر پرید، بعد خم شد ولحظه دهانی پر از خونِ تیره بالا آورد.
بث با چهرهای نگران یک قدمتنها جلو رفت و به دنبالِ جعبهٔلغزان کمکهای اولیه به اطراف نگاه کرد.
«چه خبر شده؟»
سانی دندانهایشانگار را به همپوستهٔ سایید و غرید:
«گفتم عقب بمون!»
با این حرف، خنجرِ باریکِ عجیبی دروقتی دستش ظاهر شد. تیغهاش بلند و باریک بودبیدرنگ و انگار از شیشهای شبحوار ساخته شده بود.
بدونِ اینکه حتی یک ثانیه تردید کند، سانی خنجر راتقلا به سمتِ خودش چرخاند... و آن را در سینهاش فروتازهای کرد. زنِ جوان و پیرمرد برای لحظهای در شوک فرو رفتند.
«هی! داری چیکار...»
جیغِ وحشتزدهای از دهانِ بثافتاد پرید که صدای نالهٔ خودِشود سانی را در خود خفه کرد.
آه... لعنت بهش!
تکهٔ مهتاب را در زخم چرخاندتودهٔ که باعث شد چهرهاش در همروی برود، و بعد خنجر را بیرون کشید.
بدنِ سوسکِ عجیبی با زرهِ سیاه وصدای براق روی آن به سیخ کشیده شده بود؛وصف پوستهاش شکسته، خردشده و آغشته به خون بود.
موجودِ کوچک تقریباً به قلبشافتاد رسیده بود. فقط چند لحظهٔ دیگر...همان و سانی توی دردسرِ بزرگی میافتاد.
چند لحظه به حشرهٔ مرده خیره ماند ومتوجهِ بعد لرزید. کوه دوباره لرزید و شبکهای ازچشمانش ترک روی سقفِ تونل در همان حوالی پدیدار شد.
سانی بیتوجه به درد، از شیشهٔتودهٔ جلوی نفربرِ زرهیِ در حالِ حرکت بهبایستد بیرون نگاه کرد و نفسِ عمیقی کشید.
وقتِ فراره...