چپتر 414: معمای آینهٔ تاریک
0سانی باچیزی سردرگمی بهحروفِ زمین خیره شد.
«آخه الان چی شد؟»
چرا طلسم به اون چیز گفتباشند بازتابِ عروجیافته؟ اصلاً بازتاب چی بود؟جانورِ و چرا بهجای سقوطکرده، عروجیافته بود؟
یه موجودِروح کابوس چطوردید میتونست عروجیافته باشه؟
اخم کرد.
«...یعنی موجودِدرونِ کابوس نبود؟روح چطور ممکنه؟»
آن شبح قطعاً انسان نبود، پسباشند اگر یکی از پلیدهای عالمِ رؤیاجانورِ نبود، چه چیزِ دیگری میتوانست باشد؟
و یک چیزِ دیگر...
طلسم کهچیزی نگفت سایهاشحروفِ قویتر شده، گفت؟
برای اطمینان، سانی تعدادِ قطعههای سایهاش را بررسی کرد. همانطور که حدسسایهٔ میزد، تغییری نکرده بود. حتی به درونِ دریای روح شیرجه زد و دیدمانده که میانِ ردیفِ موجوداتی که کشته بود، هیچ سایهٔ جدیدی به چشم نمیخورد.
«این خیلی، خیلی عجیبه.»
آخه الانروح چه چیزِ لعنتیایمیانِ رو کشته بود؟
سانی با اخمی غلیظ، خم شد و با احتیاط خردهآینهٔ دندانهداری را که از شبح به جا مانده بود برداشت.جانورِ هرطور که نگاهش میکرد، خردهآینه شبیهِ تکه شیشهای کاملاً معمولی بود که لایهٔ نازکی از نقره پشتش کشیده بودند. تنهاقطعهٔ چیزِ عجیبش این بود که سانی هرطور خردهآینه را میچرخاند، هیچچیز جز پردهای نفوذناپذیر از تاریکی در آن بازتاب نمییافت.
نوشتهای همدرونِ پشتش بهروح چشم میخورد.
وقتی سانی فهمید نوشته با رونها نیست، اخمش غلیظتر شد... درمعمای عوض، چیزی که میدید حروفِ آشنای الفبای انسانی بود. حروفی ناشیانهسرانجام و بدقواره، انگار که به دستِ یک کودک نوشته شده باشند.
تنها یکروح کلمه روی خردهآینهمیانِ نوشته شده بود:
«جانورک»
«...آخه این دیگه یعنی چی؟»
معمای جانورِ آینه چنان عجیب بودباشند که سانی برای مدتی حتی دردِجانورِ سوزانِ پهلویش را از یاد برد.
سرانجام زمزمه کرد:
«...یه پژواک؟»
پژواکها روح نداشتند، بنابراین انتظار داشت که کشتنِردیفِ آنها هیچ قطعهٔ سایهای نصیبش نکند؛ درست مثلِاین اتفاقی که پس از مرگِ جانورِ آینه افتاده بود.
با این حال، شبح مشخصاً یک پژواک نبود. برای اینکه فقط کپیِ سادهای ازچنان موجودِ کابوسِ مردهای باشد، بیش از حد مستقل، هوشیار و دارای... فردیت بود. بماندانتظار که در چند سالِ گذشته بدونِ حضورِ هیچ اربابِ انسانی، بر تسویهحساب فرمانروایی میکرد.
با این حال، نوعیدید موجود وجود داشت کهکشته شبح به آن شبیه بود.
سانی نگاهی تاریک به بقایایآشنای درختی انداخت که با برخوردِبدقواره بدنِ قدیس خُرد شده بود.
...بازتابِ عجیب ازدریای بسیاری جهات شبیهِدید یک سایه بود.
آیا جانورِ آینه نوعی پژواک بود که سرشتِ کسی خلقش کرده بود؟ در اینچنان صورت، خالقش باید فوقالعاده قدرتمند میبود. اگر چنین بود، پس او کجا بود؟ چهانتظار بلایی سرش آمده بود، و چرا بازتابش در حالتی وحشی در جزایرِ زنجیری پرسه میزد؟
پاسخی در کار نبود.
به هر حال، این فقطآشنای یک نظریه بود. سانی هیچبدقواره مدرکی برای اثباتِ آن نداشت.
شاید خاطرهٔدرونِ جدیدش جوابیروح برایش داشت...
میخواست رونها را احضار کند، اما تپشِ ناگهانیِ درد به اومعمای یادآوری کرد که در واقع هنوز مجروح است. سانی با صدایسرانجام هیسی پهلویش را گرفت و در جستجوی پناهگاه به اطراف نگاه کرد.
باید به زخمهایش میرسید... و بعد ازموجوداتی مبارزه با جانورِ آینه استراحت میکرد. خاطره میتوانستخیلی تا زمانی که خونریزیاش کمتر شود، منتظر بماند...
سانی خردهآینهٔ عجیب را در تکه پارچهای پیچید و در کولهاش گذاشت، سپس از اندک ذخیرهٔ باقیماندهٔ جوهرِ سایهاشمعمای استفاده کرد تا در میانِ سایهها قدم بگذارد و نزدیکِ تپهٔ سنگی در مرکزِ جزیره ظاهر شود. سایهاش غارِکشتنِ کمعمقی را در آنجا دیده بود که — کاملاً مشخص بود — پشتِ دیوارِ کفآلودِ آبشارِ تماشایی قرار داشت.
سانی روی طاقچهٔ سنگیِ باریکی که به پشتِردیفِ آبشار میرسید قدم برداشت، مطمئن شد که غاراین خالی است و سپس واردِ سایهٔ خنکِ آن شد.
غار چندان بزرگ نبود، اما به دلیلِ موقعیت و پنهان بودنش،جدیدی پناهگاهی بهتر از آن در کلِ جزیره پیدا نمیشد. سانی کهدندانهداری از این کشف نسبتاً خوشحال بود، نالهای کرد و روی زمین نشست.
قدیس را فرستاد تا بیرون نگهبانی بدهد، کفنِ عروسکگردان رابدقواره مرخص کرد، سپس کولهاش را باز کرد و جعبهٔ کوچکی بیرونآینه آورد که حاویِ چند سوزنِ نازک و مقداری نخِ ابریشم بود.
سانی با چهرهایدریای بیحالت به سوزنها خیرهمیانِ ماند و آهی کشید.
از این قسمت متنفرم.
به لطفِ بدنِ بیدارشدهاش و ماهیتِ بافتِ خون، سانی میتوانست بسیار سریعتر ازنمیخورد هر انسانِ معمولی، یا حتی همتایانش، از بیشترِ جراحات بهبود یابد. با ایننگاهش حال، اگر میخواست تا فردا دوباره بتواند سفر کند، باید دست به کار میشد.
با آهی دیگر، یکی از سوزنها را نخ کرد، دندانهایش را به هم فشردباشند و شروع کرد به بخیه زدنِ لبههای بریدگیِ طولانیِ پهلویش. این کار اصلاً خوشایندیاد نبود، برای همین غار تا مدتی پر از صدای نفسهای سنگین و فحشهای زیرلبی شد.
سرانجام کارِ سانی تمام شد. خونِ خشکشده راردیفِ به کمکِ چشمهٔ بیپایان از بدنش شست، چهرهاین در هم کشید و به اطراف نگاه کرد.
حالا که وقت داشت تا غار را بهتر برانداز کند، متوجه شد که ظاهراً در گذشته انسانِ دیگری از آنجایاد بهعنوانِ پناهگاه استفاده کرده است. حلقهای سنگی برای روشن کردنِ آتش ساخته شده بود و دستهای هیزم هم مرتب کنارشافتاده چیده بودند. حالا دیگر هیزمها مدتها بود که پوسیده بودند و سانی از همین فهمید که غار سالها خالی مانده است.
کولهای شبیهِ کولهٔ خودش روی سنگهایردیفِ سردِ نزدیکِ آتشدان افتاده بود. لنگلنگان بهنمیخورد سمتش رفت و نگاهی به داخلش انداخت.
چیزِ چندان جالبی آنجا پیدا نمیشد؛ فقط همان وسایلِ معمولی که یک بیدارشدهٔ مسافر درکلمه سفری طولانی با خود میبُرد، و بیشترشان هم بر اثرِ رطوبتِ غار و گذشتِ زمانسرانجام از بین رفته بودند. با این حال، نقشهٔ لولهشدهای را بیرون آورد و مدتی بررسیاش کرد.
نقشه روی تکهای از پوستِ هیولا کشیده شده بود، برای همین هوای مرطوب به آن رحم نکرده بود.عجیبه بیشترِ آن ناخوانا بود و فقط چند تکهٔ کوچک سالم مانده بود. سانی حدس زد کسی که آنلایهٔ را جا گذاشته، خیلی بیشتر از او دربارهٔ جزایرِ زنجیری میدانسته... متأسفانه چیزی از آن دانش باقی نمانده بود.
تنها کلمهٔ خوانایی که بهراحتیکودک میتوانست بخواند، نزدیکِ لبهٔ پارگیدیگه نوشته شده بود. نوشته بود:
«...امید؟»
سانی آهی کشید.
غریبهای که سانی داشت نقشهاش را بررسی میکرد، بهاحتمالِ زیاد به دستِ جانورِ آینه کشته شده بود. برایعجیبه لحظهای، این فکر به ذهنش خطور کرد که شاید نقشه را سازندهٔ آن بازتابِ عجیب جا گذاشته باشد، امانازکی این نظریه چندان منطقی نبود. چرا باید شخصِ به این قدرتمندی نهتنها وسایلش، بلکه ساختهاش را هم جا بگذارد؟
سانی نقشه را به کولهٔکودک پوسیده برگرداند، نگاهی به آتشدان انداختمعمای و پس از مکثی طولانی گفت:
«متأسفم که امیدات به بادمیانِ رفت... هر کی که بودی.سایهٔ حالا دیگه کابوست تموم شده.»
با این حرف، چندحروفِ لحظه تردید کرد و درناشیانه نهایت رونها را احضار کرد.
وقتش بود نگاهی به خاطرهای بیندازد که برایردیفِ کشتنِ آن موجودِ ترسناک به دست آورده بود؛این موجودی که طلسم آن را جانورِ آینه نامیده بود.
چند ثانیهبدقواره بعد، چشمانِدستِ سانی گشاد شد.
سلاحه! یه سلاحه...