---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 414: معمای آینهٔ تاریک • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 414: معمای آینهٔ تاریک

0

سانی با‌حتی​ سردرگمی به‌دریای​ زمین خیره شد.

«آخه الان چی شد؟»

چرا طلسم به اون چیز گفت‌نمی‌یافت​ بازتابِ عروج‌یافته؟ اصلاً بازتاب چی بود؟‌رون‌ها​ و چرا به‌جای سقوط‌کرده، عروج‌یافته بود؟

یه موجودِ‌تاریکی​ کابوس چطور‌نوشته‌ای​ می‌تونست عروج‌یافته باشه؟

اخم کرد.

«...یعنی موجودِ‌بدقواره​ کابوس نبود؟‌دستِ​ چطور ممکنه؟»

آن شبح قطعاً انسان نبود، پس‌نمی‌یافت​ اگر یکی از پلیدهای عالمِ رؤیا‌رون‌ها​ نبود، چه چیزِ دیگری می‌توانست باشد؟

و یک چیزِ دیگر...

طلسم که‌حتی​ نگفت سایه‌اش‌دریای​ قوی‌تر شده، گفت؟

برای اطمینان، سانی تعدادِ قطعه‌های سایه‌اش را بررسی کرد. همان‌طور که حدس‌جانورِ​ می‌زد، تغییری نکرده بود. حتی به درونِ دریای روح شیرجه زد و دید‌پژواک‌ها​ که میانِ ردیفِ موجوداتی که کشته بود، هیچ سایهٔ جدیدی به چشم نمی‌خورد.

«این خیلی، خیلی عجیبه.»

آخه الان‌تاریکی​ چه چیزِ لعنتی‌ای‌می‌خورد​ رو کشته بود؟

سانی با اخمی غلیظ، خم شد و با احتیاط خرده‌آینهٔ دندانه‌داری را که از شبح به جا مانده بود برداشت.‌لعنتی‌ای​ هرطور که نگاهش می‌کرد، خرده‌آینه شبیهِ تکه شیشه‌ای کاملاً معمولی بود که لایهٔ نازکی از نقره پشتش کشیده بودند. تنها‌پشتش​ چیزِ عجیبش این بود که سانی هرطور خرده‌آینه را می‌چرخاند، هیچ‌چیز جز پرده‌ای نفوذناپذیر از تاریکی در آن بازتاب نمی‌یافت.

نوشته‌ای هم‌بدقواره​ پشتش به‌دستِ​ چشم می‌خورد.

وقتی سانی فهمید نوشته با رون‌ها نیست، اخمش غلیظ‌تر شد... در‌نوشته​ عوض، چیزی که می‌دید حروفِ آشنای الفبای انسانی بود. حروفی ناشیانه‌انسانی​ و بدقواره، انگار که به دستِ یک کودک نوشته شده باشند.

تنها یک‌تاریکی​ کلمه روی خرده‌آینه‌می‌خورد​ نوشته شده بود:

«جانورک»

«...آخه این دیگه یعنی چی؟»

معمای جانورِ آینه چنان عجیب بود‌نمی‌یافت​ که سانی برای مدتی حتی دردِ‌رون‌ها​ سوزانِ پهلویش را از یاد برد.

سرانجام زمزمه کرد:

«...یه پژواک؟»

پژواک‌ها روح نداشتند، بنابراین انتظار داشت که کشتنِ‌روی​ آن‌ها هیچ قطعهٔ سایه‌ای نصیبش نکند؛ درست مثلِ‌مدتی​ اتفاقی که پس از مرگِ جانورِ آینه افتاده بود.

با این حال، شبح مشخصاً یک پژواک نبود. برای اینکه فقط کپیِ ساده‌ای از‌اخمش​ موجودِ کابوسِ مرده‌ای باشد، بیش از حد مستقل، هوشیار و دارای... فردیت بود. بماند‌کودک​ که در چند سالِ گذشته بدونِ حضورِ هیچ اربابِ انسانی، بر تسویه‌حساب فرمانروایی می‌کرد.

با این حال، نوعی‌نوشته‌ای​ موجود وجود داشت که‌نوشته​ شبح به آن شبیه بود.

سانی نگاهی تاریک به بقایای‌روح​ درختی انداخت که با برخوردِ‌موجوداتی​ بدنِ قدیس خُرد شده بود.

...بازتابِ عجیب از‌انگار​ بسیاری جهات شبیهِ‌باشند​ یک سایه بود.

آیا جانورِ آینه نوعی پژواک بود که سرشتِ کسی خلقش کرده بود؟ در این‌اخمش​ صورت، خالقش باید فوق‌العاده قدرتمند می‌بود. اگر چنین بود، پس او کجا بود؟ چه‌کودک​ بلایی سرش آمده بود، و چرا بازتابش در حالتی وحشی در جزایرِ زنجیری پرسه می‌زد؟

پاسخی در کار نبود.

به هر حال، این فقط‌روح​ یک نظریه بود. سانی هیچ‌موجوداتی​ مدرکی برای اثباتِ آن نداشت.

شاید خاطرهٔ‌بدقواره​ جدیدش جوابی‌دستِ​ برایش داشت...

می‌خواست رون‌ها را احضار کند، اما تپشِ ناگهانیِ درد به او‌نوشته​ یادآوری کرد که در واقع هنوز مجروح است. سانی با صدای‌انسانی​ هیسی پهلویش را گرفت و در جستجوی پناهگاه به اطراف نگاه کرد.

باید به زخم‌هایش می‌رسید... و بعد از‌فهمید​ مبارزه با جانورِ آینه استراحت می‌کرد. خاطره می‌توانست‌می‌دید​ تا زمانی که خونریزی‌اش کمتر شود، منتظر بماند...

سانی خرده‌آینهٔ عجیب را در تکه پارچه‌ای پیچید و در کوله‌اش گذاشت، سپس از اندک ذخیرهٔ باقی‌ماندهٔ جوهرِ سایه‌اش‌عجیبه​ استفاده کرد تا در میانِ سایه‌ها قدم بگذارد و نزدیکِ تپهٔ سنگی در مرکزِ جزیره ظاهر شود. سایه‌اش غارِ‌نازکی​ کم‌عمقی را در آنجا دیده بود که — کاملاً مشخص بود — پشتِ دیوارِ کف‌آلودِ آبشارِ تماشایی قرار داشت.

سانی روی طاقچهٔ سنگیِ باریکی که به پشتِ‌روی​ آبشار می‌رسید قدم برداشت، مطمئن شد که غار‌مدتی​ خالی است و سپس واردِ سایهٔ خنکِ آن شد.

غار چندان بزرگ نبود، اما به دلیلِ موقعیت و پنهان بودنش،‌اخمش​ پناهگاهی بهتر از آن در کلِ جزیره پیدا نمی‌شد. سانی که‌بدقواره​ از این کشف نسبتاً خوشحال بود، ناله‌ای کرد و روی زمین نشست.

قدیس را فرستاد تا بیرون نگهبانی بدهد، کفنِ عروسک‌گردان را‌موجوداتی​ مرخص کرد، سپس کوله‌اش را باز کرد و جعبهٔ کوچکی بیرون‌اخمی​ آورد که حاویِ چند سوزنِ نازک و مقداری نخِ ابریشم بود.

سانی با چهره‌ای‌انگار​ بی‌حالت به سوزن‌ها خیره‌کلمه​ ماند و آهی کشید.

از این قسمت متنفرم.

به لطفِ بدنِ بیدارشده‌اش و ماهیتِ بافتِ خون، سانی می‌توانست بسیار سریع‌تر از‌عوض​ هر انسانِ معمولی، یا حتی همتایانش، از بیشترِ جراحات بهبود یابد. با این‌باشند​ حال، اگر می‌خواست تا فردا دوباره بتواند سفر کند، باید دست به کار می‌شد.

با آهی دیگر، یکی از سوزن‌ها را نخ کرد، دندان‌هایش را به هم فشرد‌جدیدی​ و شروع کرد به بخیه زدنِ لبه‌های بریدگیِ طولانیِ پهلویش. این کار اصلاً خوشایند‌هرطور​ نبود، برای همین غار تا مدتی پر از صدای نفس‌های سنگین و فحش‌های زیرلبی شد.

سرانجام کارِ سانی تمام شد. خونِ خشک‌شده را‌روی​ به کمکِ چشمهٔ بی‌پایان از بدنش شست، چهره‌مدتی​ در هم کشید و به اطراف نگاه کرد.

حالا که وقت داشت تا غار را بهتر برانداز کند، متوجه شد که ظاهراً در گذشته انسانِ دیگری از آنجا‌آشنای​ به‌عنوانِ پناهگاه استفاده کرده است. حلقه‌ای سنگی برای روشن کردنِ آتش ساخته شده بود و دسته‌ای هیزم هم مرتب کنارش‌دردِ​ چیده بودند. حالا دیگر هیزم‌ها مدت‌ها بود که پوسیده بودند و سانی از همین فهمید که غار سال‌ها خالی مانده است.

کوله‌ای شبیهِ کولهٔ خودش روی سنگ‌های‌وقتی​ سردِ نزدیکِ آتشدان افتاده بود. لنگ‌لنگان به‌عوض​ سمتش رفت و نگاهی به داخلش انداخت.

چیزِ چندان جالبی آنجا پیدا نمی‌شد؛ فقط همان وسایلِ معمولی که یک بیدارشدهٔ مسافر در‌چشم​ سفری طولانی با خود می‌بُرد، و بیشترشان هم بر اثرِ رطوبتِ غار و گذشتِ زمان‌می‌کرد​ از بین رفته بودند. با این حال، نقشهٔ لوله‌شده‌ای را بیرون آورد و مدتی بررسی‌اش کرد.

نقشه روی تکه‌ای از پوستِ هیولا کشیده شده بود، برای همین هوای مرطوب به آن رحم نکرده بود.‌سوزانِ​ بیشترِ آن ناخوانا بود و فقط چند تکهٔ کوچک سالم مانده بود. سانی حدس زد کسی که آن‌درست​ را جا گذاشته، خیلی بیشتر از او دربارهٔ جزایرِ زنجیری می‌دانسته... متأسفانه چیزی از آن دانش باقی نمانده بود.

تنها کلمهٔ خوانایی که به‌راحتی‌تاریکی​ می‌توانست بخواند، نزدیکِ لبهٔ پارگی‌فهمید​ نوشته شده بود. نوشته بود:

«...امید؟»

سانی آهی کشید.

غریبه‌ای که سانی داشت نقشه‌اش را بررسی می‌کرد، به‌احتمالِ زیاد به دستِ جانورِ آینه کشته شده بود. برای‌سوزانِ​ لحظه‌ای، این فکر به ذهنش خطور کرد که شاید نقشه را سازندهٔ آن بازتابِ عجیب جا گذاشته باشد، اما‌مثلِ​ این نظریه چندان منطقی نبود. چرا باید شخصِ به این قدرتمندی نه‌تنها وسایلش، بلکه ساخته‌اش را هم جا بگذارد؟

سانی نقشه را به کولهٔ‌تاریکی​ پوسیده برگرداند، نگاهی به آتشدان انداخت‌نوشته​ و پس از مکثی طولانی گفت:

«متأسفم که امیدات به باد‌می‌خورد​ رفت... هر کی که بودی.‌نیست​ حالا دیگه کابوست تموم شده.»

با این حرف، چند‌دریای​ لحظه تردید کرد و در‌ردیفِ​ نهایت رون‌ها را احضار کرد.

وقتش بود نگاهی به خاطره‌ای بیندازد که برای‌روی​ کشتنِ آن موجودِ ترسناک به دست آورده بود؛‌مدتی​ موجودی که طلسم آن را جانورِ آینه نامیده بود.

چند ثانیه‌هیچ‌چیز​ بعد، چشمانِ‌نفوذناپذیر​ سانی گشاد شد.

سلاحه! یه سلاحه...

ناولها | novelha.net