---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 806: رقصِ نور و سایه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 806: رقصِ نور و سایه

0

پس از بازگشت به سالنِ رقص، سانی همه‌چیز را با دیدِ تازه‌ای می‌دید.‌قتل‌عام​ نگاهش تغییر کرده بود و همه‌چیز تاریک‌تر و خطرناک‌تر جلوه می‌کرد. پیش از‌استاد​ این هم از انبوهِ مهمانان دلشوره داشت، اما حالا هرکدامشان یک تهدیدِ بالقوه بودند.

موردرت شاید گفته بود قصدِ انجامِ کاری را ندارد و فقط برای تماشا آمده، اما مگر‌لحظه​ می‌شد به شاهزادهٔ تبعیدی اعتماد کرد؟ از نظرِ سانی، هیچ بعید نبود آن دیوانه همین الان در‌بعد​ راهِ سوءقصدِ علنی به یکی از خویشاوندانش باشد، یا بخواهد تا جایی که می‌تواند آدم قتل‌عام کند.

بدتر از آن، ممکن بود درونِ هر کسی پنهان‌ده‌ها​ شده باشد. هر مهمانی یک میزبانِ بالقوه بود. هر انسانِ‌نفیس​ عادی، هر بیدارشده، هر استاد... هیچ‌کدام از سوءظن مبرا نبودند.

شاید حتی قدیس‌ها‌علنی​ هم از این‌باشد​ قاعده مستثنا نبودند.

سانی ناله‌اش را فروخورد.

لعنت به همه‌چی...

در کلِ دنیا تنها دو نفر حاملِ سرشتِ ایزدی بودند‌زوجِ​ که هدفِ زندگی‌شان نابودیِ خاندانِ بزرگِ دلاوری به هر قیمتی‌انداخت​ بود. و حالا، هر دویشان در این ساختمان حضور داشتند!

حتی اگر اتفاقی‌علنی​ هم نمی‌افتاد، نفسِ‌باشد​ همین تهدید کلافه‌اش می‌کرد.

سالنِ بزرگی که ده‌ها زوجِ‌علنی​ زیبا در آن می‌رقصیدند، ناگهان‌جایی​ دیگر آن‌قدرها هم باشکوه نبود.

سانی چرخید، نگاهی به نفیس انداخت،‌می‌رقصیدند​ چند لحظه درنگ کرد و سپس‌نگاهی​ با قدم‌هایی استوار به سمتش رفت.

وقتی نزدیک شد،‌اتفاقی​ دستش را به سویش‌کلافه‌اش​ دراز کرد و پرسید:

«افتخارِ رقص می‌دی؟»

نف چند ثانیه با گیجی نگاهش‌یکی​ کرد، بعد شانه‌ای بالا انداخت و‌آدم​ دستش را در دستِ او گذاشت.

با هم به وسطِ سالن رفتند. سانی دستِ دیگرش‌آن‌قدرها​ را روی کمرِ او گذاشت و نفیس دستش را روی‌قدم‌هایی​ شانهٔ سانی قرار داد. ناگهان بی‌نهایت به هم نزدیک شدند.

قلبِ سانی‌اگر​ یک لحظه‌نمی‌افتاد​ از تپش ایستاد.

...درست در چنین لحظاتی‌یکی​ بود که حسرت می‌خورد‌جایی​ چرا دو تا قلب ندارد.

سانی بدونِ اتلافِ وقت، نف را در رقص هدایت کرد. کارِ چندان سختی نبود...‌کند​ فقط باید به موسیقی گوش می‌داد و حرکاتِ بقیهٔ رقصنده‌ها را تکرار می‌کرد. با‌سوءظن​ مهارتی که در رقصِ سایه داشت، درکِ منطق و ریتمِ حرکاتشان برایش فوق‌العاده آسان بود.

با اینکه سانی برای اولین بار در عمرش می‌رقصید، اما حرکاتش از بیشترِ مهمانان راحت‌تر و ماهرانه‎تر بود. ستارهٔ دگرگون هم‌سمتش​ انگار استعدادی ذاتی در این کار داشت. شاید به خاطرِ تسلطش در مبارزه بود، یا شاید هم به‌عنوانِ وارثِ یک خاندانِ‌روی​ میراث‌دار آموزش دیده بود. در هر صورت، تقریباً بلافاصله پس از شروعِ رقص، نگاه‌های تحسین‌آمیزِ بسیاری به سمتِ این زوج جلب شد.

برای سانی اهمیتی‌اتفاقی​ نداشت. مشکلاتِ بسیار‌تهدید​ بزرگ‌تری در سر داشت.

سعی کرد نگذارد نزدیکیِ نفیس بیش از حد رویش تأثیر بگذارد، اما‌کند​ موفق نشد. کمی صبر کرد و افکارش را متمرکز کرد. سرانجام، در حالی‌هیچ‌کدام​ که صدایش در صدای موسیقی و همهمهٔ سالنِ بزرگ گم شده بود، گفت:

«می‌خواستم یه چیزی بپرسم...»

زمانِ آنکه سرش‌ده‌ها​ را زیرِ برف‌می‌رقصیدند​ کند سر آمده بود.

نفیس بی‌صدا ابرویی‌اتفاقی​ بالا انداخت تا‌تهدید​ او ادامه دهد.

«...دقیقاً امروز می‌خوای چی‌کار کنی؟ می‌دونی که دلاوری جوابِ نه رو قبول نمی‌کنه. اونا همهٔ ما رو‌پنهان​ می‌خوان، اما اگه نشه، فقط به گرفتنِ حداقل یه نفر رضایت می‌دن. این‌طوری خیالشون راحت می‌شه که‌فروخورد​ بقیه‌مون به یه جناحِ رقیب ملحق نمی‌شیم. پس... کدوم‌یک از ما قراره ملازمِ خاندانِ بزرگِ دلاوری بشه؟»

ستارهٔ دگرگون کمی مکث کرد و‌یکی​ اجازه داد سانی در رقص هدایتش کند.‌قتل‌عام​ دستش راحت رویِ شانهٔ او قرار داشت.

پس از‌بزرگی​ چند قدم،‌زوجِ​ ناگهان پرسید:

«تو واقعاً نمی‌فهمی، نه؟»

سانی اخم‌سوءقصدِ​ نکرد، اما چشمانش‌خویشاوندانش​ ناگهان تاریک‌تر شد.

«نمی‌فهمم؟ فکر‌الان​ می‌کنی چی‌سوءقصدِ​ رو نمی‌فهمم؟»

حالتی اندوهگین‌بزرگی​ رفته‌رفته در‌زوجِ​ چهره‌اش پدیدار شد.

«دلاوری و سرود‌اتفاقی​ جناح‌های رقیب نیستن،‌تهدید​ سانی. اونا اردوگاه‌های جنگی‌ان.»

در حالی که زیرِ‌یکی​ نورِ لوسترهای زیبا می‌چرخیدند،‌جایی​ حتی نزدیک‌تر شد و گفت:

«بعد از برگشتن به جهانِ بیداری، مدت‌ها حقایق رو بررسی کردم. پس‌لرزه‌های ناشی از مرگِ قدیس‌ممکن​ کورمک، دسیسه‌های ظریفی که توی تاریکی در جریانه، برهم‌خوردنِ روزافزونِ توازن قدرت بینِ حصار و قلبِ زاغ...‌قاعده​ حتی زمان‌بندیِ سیشان برای به مصاف رفتن با کابوسِ دوم. همهٔ این‌ها تصویرِ روشنی رو نشون میده.»

اخمِ کمرنگی‌بزرگی​ رویِ صورتِ‌زوجِ​ سانی نشست.

«می‌خوای چی بگی؟»

نفیس آهی کشید.

«سعی دارم بهت بفهمونم که درگیریِ بین خاندان‌های بزرگ‌بخواهد​ به چیزی بیشتر از یه اختلافِ ساده تبدیل شده.‌کسی​ اونا تو جنگن... یا بهتره بگم، به‌زودی واردِ جنگ میشن.»

سانی فشردگیِ دستِ‌ده‌ها​ او را در‌می‌رقصیدند​ دستِ خودش حس کرد.

«جنگ؟ صبر کن...‌اتفاقی​ اصلاً جنگِ بینِ‌تهدید​ خاندان‌های بزرگ چه شکلیه؟»

ستارهٔ دگرگون سر تکان داد.

«تا حالا همچین چیزی اتفاق نیفتاده. پس... کی‌باشد​ می‌دونه؟ با این حال، سه چیز قطعیه. پنهانی پیش‌درونِ​ میره. خونین میشه. و جونِ آدم‌های زیادی رو می‌گیره.»

ناگهان تنش یخ کرد.

میراث‌دارهای لعنتی... قطبِ جنوب داره سقوط‌تهدید​ می‌کنه، اونوقت دقیقاً همین موقع رو انتخاب‌ناگهان​ کردن تا بیفتن به جونِ هم! حرومزاده‌ها!

سانی چند قدم در‌یکی​ سکوت برداشت و بعد‌جایی​ خیره به نفیس نگاه کرد:

«خیلی خب. ولی‌راهِ​ این چه ربطی‌یکی​ به ما داره؟»

نفیس ناگهان شانه‌اش را محکم‌تر گرفت و‌ناگهان​ با او چشم در چشم شد. جرقه‌های‌انداخت​ سفیدِ سرد و خطرناکی در چشمانش می‌رقصید.

«نمی‌فهمی؟ کاملاً‌اگر​ به ما‌نمی‌افتاد​ ربط داره.»

سانی جلویِ‌سوءقصدِ​ غریدنِ خودش‌یکی​ را گرفت.

«نه نمی‌فهمم! نفیس... اینکه خاندان‌های بزرگ درگیرِ یه جنگِ مخفیانه بشن یا نشن، چیزی رو عوض‌ممکن​ نمی‌کنه. تو هنوز خیلی کوچیک و ضعیفی که بخوای علناً باهاشون مخالفت کنی. لطفاً، بگو که‌قدیس‌ها​ اینو می‌فهمی. خودت گفتی که... که این آدما خیلی قوی‌ان. که قدرتشون بیش از حد مطلقه.»

ستارهٔ دگرگون مدتی به او‌زیبا​ خیره ماند و چهره‌اش بی‌احساس شد.‌چرخید​ پس از چند لحظه سکوت، گفت:

«یادمه. می‌فهمم.»

نگاهش را‌سوءقصدِ​ پایین انداخت‌یکی​ و بعد افزود:

«برای همینه که... برای همینه که جوابِ سؤالت‌باشد​ ممکنه اونی نباشه که می‌خوای بشنوی، سانی. ازم‌ممکن​ پرسیدی کدوم‌یک از ما عضوِ اون خاندانِ بزرگ میشه.»

نفیس سرش را بلند کرد‌زیبا​ و مستقیم در چشمانِ او‌باشکوه​ نگریست. سپس با خونسردی گفت:

«منم. من‌اگر​ به دلاوری‌نمی‌افتاد​ ملحق میشم.»

ناولها | novelha.net