چپتر 806: رقصِ نور و سایه
0پس از بازگشت به سالنِ رقص، سانی همهچیز را با دیدِ تازهای میدید.قتلعام نگاهش تغییر کرده بود و همهچیز تاریکتر و خطرناکتر جلوه میکرد. پیش ازاستاد این هم از انبوهِ مهمانان دلشوره داشت، اما حالا هرکدامشان یک تهدیدِ بالقوه بودند.
موردرت شاید گفته بود قصدِ انجامِ کاری را ندارد و فقط برای تماشا آمده، اما مگرلحظه میشد به شاهزادهٔ تبعیدی اعتماد کرد؟ از نظرِ سانی، هیچ بعید نبود آن دیوانه همین الان دربعد راهِ سوءقصدِ علنی به یکی از خویشاوندانش باشد، یا بخواهد تا جایی که میتواند آدم قتلعام کند.
بدتر از آن، ممکن بود درونِ هر کسی پنهاندهها شده باشد. هر مهمانی یک میزبانِ بالقوه بود. هر انسانِنفیس عادی، هر بیدارشده، هر استاد... هیچکدام از سوءظن مبرا نبودند.
شاید حتی قدیسهاعلنی هم از اینباشد قاعده مستثنا نبودند.
سانی نالهاش را فروخورد.
لعنت به همهچی...
در کلِ دنیا تنها دو نفر حاملِ سرشتِ ایزدی بودندزوجِ که هدفِ زندگیشان نابودیِ خاندانِ بزرگِ دلاوری به هر قیمتیانداخت بود. و حالا، هر دویشان در این ساختمان حضور داشتند!
حتی اگر اتفاقیعلنی هم نمیافتاد، نفسِباشد همین تهدید کلافهاش میکرد.
سالنِ بزرگی که دهها زوجِعلنی زیبا در آن میرقصیدند، ناگهانجایی دیگر آنقدرها هم باشکوه نبود.
سانی چرخید، نگاهی به نفیس انداخت،میرقصیدند چند لحظه درنگ کرد و سپسنگاهی با قدمهایی استوار به سمتش رفت.
وقتی نزدیک شد،اتفاقی دستش را به سویشکلافهاش دراز کرد و پرسید:
«افتخارِ رقص میدی؟»
نف چند ثانیه با گیجی نگاهشیکی کرد، بعد شانهای بالا انداخت وآدم دستش را در دستِ او گذاشت.
با هم به وسطِ سالن رفتند. سانی دستِ دیگرشآنقدرها را روی کمرِ او گذاشت و نفیس دستش را رویقدمهایی شانهٔ سانی قرار داد. ناگهان بینهایت به هم نزدیک شدند.
قلبِ سانیاگر یک لحظهنمیافتاد از تپش ایستاد.
...درست در چنین لحظاتییکی بود که حسرت میخوردجایی چرا دو تا قلب ندارد.
سانی بدونِ اتلافِ وقت، نف را در رقص هدایت کرد. کارِ چندان سختی نبود...کند فقط باید به موسیقی گوش میداد و حرکاتِ بقیهٔ رقصندهها را تکرار میکرد. باسوءظن مهارتی که در رقصِ سایه داشت، درکِ منطق و ریتمِ حرکاتشان برایش فوقالعاده آسان بود.
با اینکه سانی برای اولین بار در عمرش میرقصید، اما حرکاتش از بیشترِ مهمانان راحتتر و ماهرانهتر بود. ستارهٔ دگرگون همسمتش انگار استعدادی ذاتی در این کار داشت. شاید به خاطرِ تسلطش در مبارزه بود، یا شاید هم بهعنوانِ وارثِ یک خاندانِروی میراثدار آموزش دیده بود. در هر صورت، تقریباً بلافاصله پس از شروعِ رقص، نگاههای تحسینآمیزِ بسیاری به سمتِ این زوج جلب شد.
برای سانی اهمیتیاتفاقی نداشت. مشکلاتِ بسیارتهدید بزرگتری در سر داشت.
سعی کرد نگذارد نزدیکیِ نفیس بیش از حد رویش تأثیر بگذارد، اماکند موفق نشد. کمی صبر کرد و افکارش را متمرکز کرد. سرانجام، در حالیهیچکدام که صدایش در صدای موسیقی و همهمهٔ سالنِ بزرگ گم شده بود، گفت:
«میخواستم یه چیزی بپرسم...»
زمانِ آنکه سرشدهها را زیرِ برفمیرقصیدند کند سر آمده بود.
نفیس بیصدا ابروییاتفاقی بالا انداخت تاتهدید او ادامه دهد.
«...دقیقاً امروز میخوای چیکار کنی؟ میدونی که دلاوری جوابِ نه رو قبول نمیکنه. اونا همهٔ ما روپنهان میخوان، اما اگه نشه، فقط به گرفتنِ حداقل یه نفر رضایت میدن. اینطوری خیالشون راحت میشه کهفروخورد بقیهمون به یه جناحِ رقیب ملحق نمیشیم. پس... کدومیک از ما قراره ملازمِ خاندانِ بزرگِ دلاوری بشه؟»
ستارهٔ دگرگون کمی مکث کرد ویکی اجازه داد سانی در رقص هدایتش کند.قتلعام دستش راحت رویِ شانهٔ او قرار داشت.
پس ازبزرگی چند قدم،زوجِ ناگهان پرسید:
«تو واقعاً نمیفهمی، نه؟»
سانی اخمسوءقصدِ نکرد، اما چشمانشخویشاوندانش ناگهان تاریکتر شد.
«نمیفهمم؟ فکرالان میکنی چیسوءقصدِ رو نمیفهمم؟»
حالتی اندوهگینبزرگی رفتهرفته درزوجِ چهرهاش پدیدار شد.
«دلاوری و سروداتفاقی جناحهای رقیب نیستن،تهدید سانی. اونا اردوگاههای جنگیان.»
در حالی که زیرِیکی نورِ لوسترهای زیبا میچرخیدند،جایی حتی نزدیکتر شد و گفت:
«بعد از برگشتن به جهانِ بیداری، مدتها حقایق رو بررسی کردم. پسلرزههای ناشی از مرگِ قدیسممکن کورمک، دسیسههای ظریفی که توی تاریکی در جریانه، برهمخوردنِ روزافزونِ توازن قدرت بینِ حصار و قلبِ زاغ...قاعده حتی زمانبندیِ سیشان برای به مصاف رفتن با کابوسِ دوم. همهٔ اینها تصویرِ روشنی رو نشون میده.»
اخمِ کمرنگیبزرگی رویِ صورتِزوجِ سانی نشست.
«میخوای چی بگی؟»
نفیس آهی کشید.
«سعی دارم بهت بفهمونم که درگیریِ بین خاندانهای بزرگبخواهد به چیزی بیشتر از یه اختلافِ ساده تبدیل شده.کسی اونا تو جنگن... یا بهتره بگم، بهزودی واردِ جنگ میشن.»
سانی فشردگیِ دستِدهها او را درمیرقصیدند دستِ خودش حس کرد.
«جنگ؟ صبر کن...اتفاقی اصلاً جنگِ بینِتهدید خاندانهای بزرگ چه شکلیه؟»
ستارهٔ دگرگون سر تکان داد.
«تا حالا همچین چیزی اتفاق نیفتاده. پس... کیباشد میدونه؟ با این حال، سه چیز قطعیه. پنهانی پیشدرونِ میره. خونین میشه. و جونِ آدمهای زیادی رو میگیره.»
ناگهان تنش یخ کرد.
میراثدارهای لعنتی... قطبِ جنوب داره سقوطتهدید میکنه، اونوقت دقیقاً همین موقع رو انتخابناگهان کردن تا بیفتن به جونِ هم! حرومزادهها!
سانی چند قدم دریکی سکوت برداشت و بعدجایی خیره به نفیس نگاه کرد:
«خیلی خب. ولیراهِ این چه ربطییکی به ما داره؟»
نفیس ناگهان شانهاش را محکمتر گرفت وناگهان با او چشم در چشم شد. جرقههایانداخت سفیدِ سرد و خطرناکی در چشمانش میرقصید.
«نمیفهمی؟ کاملاًاگر به مانمیافتاد ربط داره.»
سانی جلویِسوءقصدِ غریدنِ خودشیکی را گرفت.
«نه نمیفهمم! نفیس... اینکه خاندانهای بزرگ درگیرِ یه جنگِ مخفیانه بشن یا نشن، چیزی رو عوضممکن نمیکنه. تو هنوز خیلی کوچیک و ضعیفی که بخوای علناً باهاشون مخالفت کنی. لطفاً، بگو کهقدیسها اینو میفهمی. خودت گفتی که... که این آدما خیلی قویان. که قدرتشون بیش از حد مطلقه.»
ستارهٔ دگرگون مدتی به اوزیبا خیره ماند و چهرهاش بیاحساس شد.چرخید پس از چند لحظه سکوت، گفت:
«یادمه. میفهمم.»
نگاهش راسوءقصدِ پایین انداختیکی و بعد افزود:
«برای همینه که... برای همینه که جوابِ سؤالتباشد ممکنه اونی نباشه که میخوای بشنوی، سانی. ازمممکن پرسیدی کدومیک از ما عضوِ اون خاندانِ بزرگ میشه.»
نفیس سرش را بلند کردزیبا و مستقیم در چشمانِ اوباشکوه نگریست. سپس با خونسردی گفت:
«منم. مناگر به دلاورینمیافتاد ملحق میشم.»