---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 914: ادامهٔ راه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 914: ادامهٔ راه

0

در نهایت، سه روز در پناهگاهِ متروکه ماندند. معلوم شد وضعیتِ وسایلِ نقلیهٔ کاروان بدتر از چیزی است که سانی فکر می‌کرد،‌اطراف​ بنابراین کیم و سامارا با کمکِ کوئنتین زحمتِ زیادی کشیدند تا آن‌ها را روبه‌راه کنند. تعمیراتِ وصله‌پینه‌ایِ آن‌ها چندان چنگی به دل‌سرما​ نمی‌زد، اما دست‌کم وسایلِ نقلیه قرار نبود در جاده از هم بپاشند، ده‌ها پناهنده را سرگردان کنند و کاروان را به توقف بکشانند.

در سرمای استخوان‌سوزِ شبِ قطبی، توقف مساوی با مرگ بود. این‌می‌زدند​ تازه بدونِ در نظر گرفتنِ دسته‌های موجوداتِ کابوس بود که در‌اطراف​ تاریکی پرسه می‌زدند... خودِ دنیا با کمالِ میل جانشان را می‌گرفت.

در طولِ این چند روز، سانی همچنان محیطِ اطراف را زیرِ نظر داشت و با دقت نقشه‌اش را به‌روز می‌کرد. آن چهار سایه‌زیرِ​ زمانِ زیادی را یا صرفِ بالا رفتن از کوه‌ها می‌کردند یا روی قله‌های یخی پنهان می‌شدند. او خوب می‌دانست که سایه‌ها سرما را حس‌نمی‌توانست​ نمی‌کنند... با این حال، سانی نمی‌توانست این حس را از خودش دور کند که نگاه‌هایی که گهگاه به او می‌انداختند، نامهربان‌تر از همیشه بود.

«به درک... کاری که‌بهتون​ بهتون گفتم رو بکنین‌عوضی‌ها​ و غر نزنین، عوضی‌ها.»

خودش هم‌تازه​ آدمِ چندان‌نظر​ خوش‌اخلاقی نبود.

روزهایی که در پناهگاه گذشت، به‌شکلی عجیب آرام بود. هنوز هیچ گلهٔ بزرگی از موجوداتِ کابوس در آن حوالی پرسه نمی‌زد و هر دستهٔ کوچکی هم‌نقشه‌اش​ که از آنجا می‌گذشت، آن‌قدر قوی نبود که تهدیدی جدی به حساب بیاید. اگر هم حمله می‌کردند، پلیدها برای یورش به این مجتمعِ زیرزمینی کارِ سختی‌گهگاه​ پیشِ رو داشتند — قابلیت‌های دفاعیِ آن، که سانی و دسته‌اش هنگامِ پاکسازیِ هیولاهای مارنما شخصاً با آن‌ها روبه‌رو شده بودند، حالا در جبههٔ خودشان بود.

رسیدن به‌تازه​ مردمِ عادی برای‌گرفتنِ​ هیچ‌کس آسان نبود.

...البته مگر اینکه می‌توانستند زمین را بکنند؛ مثلِ آن فرماندهٔ هیولاییِ کندوی‌پناهگاه​ سنگی که چیزی نمانده بود سانی را زیرِ سنگِ یکپارچه دفن کند. اگر‌می‌گذشت​ این‌طور بود، پناهگاه برای چنین موجودِ کابوسی دست‌کمی از یک بوفهٔ مجانی نداشت.

سانی با فکر کردن به این موضوع، به لاستر‌تاریکی​ دستور داد در کرگدن بماند و حسگرهای لرزه‌نگار را طوری‌چند​ زیرِ نظر بگیرد که انگار جانش به آن بسته است.

اما هیچ‌تازه​ پلیدِ خطرناکی‌نظر​ ظاهر نشد.

وقتی سانی وقتِ آزاد داشت، بی‌صدا در پناهگاه گشت می‌زد و پناهندگان را زیرِ نظر می‌گرفت. این آدم‌ها به نظرش‌همچنان​ عجیب می‌آمدند. بعد از اینکه خانه‌ها و عزیزانشان را از دست داده بودند و رستگاریِ موعود — آن هم دو بار‌خوب​ — از چنگشان بیرون کشیده شده بود، انتظار داشت خیلی‌ها در هم بشکنند. بعضی‌ها هم شکستند... اما تعدادشان خیلی کم بود.

برای بیشترشان، زندگی خیلی ساده جریان داشت. به‌ویژه برای بچه‌ها. آخرین‌روزهایی​ چیزی که سانی انتظار داشت در راهروهای دلگیرِ پناهگاهِ متروکه بشنود‌دستهٔ​ صدای خنده بود، اما با این حال، صدای خنده به گوش می‌رسید.

بچه‌ها زیرِ نظرِ افرادِ مسن بازی می‌کردند. این‌طرف‌کابوس​ و آن‌طرف می‌دویدند، با هم دوست می‌شدند و بازی‌های‌می‌گرفت​ مختلفی از خودشان درمی‌آوردند تا بی‌حوصلگی را پس بزنند.

یکی‌شان حتی آن‌قدر جسارت داشت که وسطِ دنبال‌بازی با دوستانش،‌پرسه​ محکم به او بخورد. پسرک جیغِ کوتاهی از سرِ ترس کشید،‌محیطِ​ بعد با چشمانی گردشده بالا را نگاه کرد و من‌من‌کنان گفت:

«اوه... ببخشید، عمو بیدارشده...»

پیشانی‌اش را مالید‌کاری​ و با خنده‌ای ریز‌نزنین​ دوید و دور شد.

سانی چند بار پلک زد.

«...عمو؟ عمو؟! چه... چه رویی!»

به کی می‌گفت عمو؟!

...بچه‌ها حالشان خوب بود، اما حتی بزرگ‌سالانی‌نزنین​ هم که بارِ آگاهی بر دوششان سنگینی‌به‌شکلی​ می‌کرد، گهگاه لبخندی بی‌رنگ بر لب می‌آوردند.

جایشان گرم بود، هم آب و غذا داشتند‌کابوس​ و هم پناهگاهی موقت اما امن. انگار برای‌جانشان​ اینکه روحِ انسان دوام بیاورد، همین کافی بود.

شاید خودِ سانی هم در روحیهٔ آن‌ها بی‌تأثیر نبود. پناهندگان تصمیم گرفته بودند به شایستگیِ استادی‌جانشان​ که مسئولیتِ بقایشان را بر عهده گرفته بود، اعتماد کنند. سرنوشتشان را به دستِ او سپردند‌بالا​ و با خیالی آسوده‌تر، آن‌قدر توان یافتند که به آینده امیدوار باشند، حتی اگر شده کمی.

«عجیبه. خیلی عجیبه.‌بدونِ​ من عمراً جونم‌دسته‌های​ رو دستِ کسی بسپرم...»

در پایانِ روزِ سوم، سانی دستور داد برای حرکتی بی‌درنگ آماده‌روزهایی​ شوند. این تصمیم هم در میانِ غیرنظامیان و هم سربازان آشوبِ‌دستهٔ​ زیادی به پا کرد. حتی افرادِ خودش هم به حرف آمدند.

«قربان... اگه اجازه بدید.»

سامارا به وسایلِ نقلیهٔ قراضه‌گرفتنِ​ اشاره کرد؛ نگرانیِ خفیفی در‌پرسه​ چهرهٔ معمولاً بی‌تفاوتش پیدا بود.

«ما خیلی کار کردیم، اما مطمئن نیستم تعمیراتمون‌کابوس​ چقدر دوام بیاره. اگه دو روز دیگه بهمون وقت‌می‌گرفت​ بدید... شاید حتی یه روز... خیلی بیشتر پیش می‌ریم.»

بث و گروهبان گیر‌بهتون​ هم به همین ترتیب‌عوضی‌ها​ موافقِ تعویقِ چندروزهٔ حرکت بودند.

«مردم تازه دارن به خودشون میان. چند روز استراحتِ‌تاریکی​ بیشتر برای روحیه و سلامتی‌شون معجزه می‌کنه. می‌دونید که‌طولِ​ آدمای مسنِ زیادی اینجا داریم؟ اونا نیاز به مراقبت دارن...»

اما سانی‌تازه​ سرسخت بود. فقط‌گرفتنِ​ سر تکان داد.

«نمی‌فهمید. همین الان باید بریم. گلهٔ عظیمی از موجوداتِ کابوس داره از شرق میاد و یکی دیگه هم از شمال سرازیر شده. اگه الان‌داشت​ بریم، شانسِ اینو داریم که قبل از رسیدنشون از دستشون قسر در بریم. وگرنه، زیرِ دست‌وپای پلیدها غرق می‌شیم. واقعاً فکر می‌کنید زیرِ زمین پیدامون‌دور​ نمی‌کنن یا هفت بیدارشده و نصفی می‌تونن جلوشون رو بگیرن؟ به خودتون بیاید و شروع کنید به سوار کردنِ مردم تو ماشین‌ها. این یه دستوره.»

کسی نمی‌توانست اقتدارش را زیرِ سؤال ببرد و کسی هم دلیلی برای این کار نداشت. هرچند پذیرفتنش سخت بود،‌گلهٔ​ اما حرف‌هایش حقیقت داشت... که البته با توجه به اینکه سانی نمی‌توانست دروغ بگوید، جای تعجب هم نداشت. خیلی دوست‌کارِ​ داشت دروغ بگوید و این مردم را بازی دهد، اما متأسفانه، فقط با گفتنِ حقیقت می‌توانست آن‌ها را بازی دهد.

عجیب آنکه، در نتیجهٔ همین‌گرفتنِ​ موضوع داشت به عنوانِ رهبری‌پرسه​ خشن اما عادل شهرت پیدا می‌کرد.

آخر چه‌تازه​ کسی می‌توانست قابل‌اعتمادتر‌گرفتنِ​ از اهریمن باشد؟

پس از سه روز که برای عده‌ای به استراحت گذشت‌پرسه​ و برای عده‌ای دیگر به کارِ طاقت‌فرسا برای آماده‌سازیِ کاروان،‌همچنان​ ناوگانِ کوچکِ وسایلِ نقلیه سرانجام آشیانهٔ پناهگاهِ قدیمی را ترک کرد.

کولاک هنوز برنگشته بود، بنابراین موقعیتشان در دم برای هر کسی که زحمتِ نگاه‌به‌شکلی​ کردن به خود می‌داد، فاش می‌شد. کاروان با پرتوهای نورِ درخشان تاریکی را می‌شکافت، با‌جدی​ غرشِ مهیبِ موتورهای قدرتمند سکوت را در هم می‌درید و به سمتِ شمال حرکت می‌کرد.

سفرِ طولانی‌شان آغاز شده بود.

ناولها | novelha.net