چپتر 1677: جرقهٔ اشتیاق
0گولمی غولپیکر از سنگِ خردشده، با بدنی ترکخورده و پوشیده از خزهٔ سرخ،دلِ دستش را بلند کرد. جسدی درونش دفن شده بود. سربازِ تمدنی نابودشده هزاران سالدراز پیش جان داده بود، اما زرهِ جادوییاش هنوز زنده بود؛ آلوده به تباهیِ نفرتانگیزی.
موجود، آسورای مکافات، ساطوری الماسی در دست داشت. ساطورگولمِ که بالا میرفت، گویی دنیا از ترس به لرزه میافتاد.درونِ ساطور که فرود میآمد، انگار خودِ واقعیت از هم میشکافت.
درختی عظیم با پوستهای نفوذناپذیر که میتوانست در برابرِ پایانِ جهان مقاومت کند،آرام با یک ضربه قطع شد و آرام فروریخت. بادِ ناشی از سقوطش بهپیچید شعلههایی که در جنگل زبانه میکشیدند دامن زد و دودِ تلخی در هوا پیچید.
درخت سالهای بیشمار مرده بود و قلبشبیاید از مدتها پیش پوسیده بود. میانِ ریشههایشبیرون گودالِ غارمانندی بود که حالا نمایان شده بود.
دو خفتهٔ وحشتزده در آن گودال پنهان شدهبیاید بودند. حالا یکدیگر را در آغوش گرفته بودندآمد و با وحشت به پلیدهای شوم نگاه میکردند.
ساطورِ الماسی دوبارهتاریکی بالا رفت تاغُرشی مرگشان را رقم بزند.
...اما پیش از آنکه برای گرفتنِ جانشان فرود بیاید، دیوی به همان اندازه هولناک از دلِ تاریکی بیرون آمد وزبانه با غُرشی درنده خود را به گولمِ عظیم کوبید. پنجههایی تیز، شاخهایی پیچخورده و دمی دراز داشت و کالبدِ جانوریاشخفتهٔ درونِ زرهِ عقیقیِ ترسناکی جا گرفته بود. خودِ تاریکی به حرکت درآمد و همچون ردایی او را در بر گرفت.
لحظهای بعد...
چشمانِ دو خفته گرد شد.
زنِ جوان و زیبایی با تونیکِ سفیدِ مواجی از بالا فرود آمد؛ غرق درپیچخورده نوری خالص. پوستش همچون مرمرِ صیقلخورده روشن و بینقص بود و موهای نقرهایاش دربعد گرگومیشِ تاریکِ جنگل تلالوِ درخشانی داشت. اندامی باریک و ظریف داشت و زیباییاش... نفسگیر بود.
شمشیری درخشان در دست داشت.
با فرود آمدن روی شانهٔگرفتنِ گولمِ مخوف، ضربهٔ مهلکی وارد کردهولناک و گردنِ آسیبدیدهاش را قطع کرد.
پلیدِ بیسر حتی پس از قطع شدنِ گردنش دیوانهوار به مقاومت ادامههولناک داد، اما آن زوجِ عجیب — دیوِ هولناکِ تاریکی و روحِ زیبای نورپیچخورده — هماهنگ با هم عمل کردند و بهسرعت او را از پای درآوردند.
ساطورِ الماسی خُرد شد و ازغُرشی هم پاشید. پوستهٔ سنگی فروریخت. جسدِ مومیاییشدهایشاخهایی که درونش دفن شده بود، خاکستر شد.
موجود پیش از آنکه درختِمیتوانست قطعشده به زمین بیفتد و ویرانهٔضربه باستانی را بلرزاند، کشته شده بود.
نفیس از رویآنکه جسد پایین پریدجانشان و آرام نفس کشید.
سرورِ سایهها در آن درگیریِ آخر زخمیجانشان شده بود، اما کالبدِ عظیمش داشت خودشتاریکی را ترمیم میکرد. نفیس آسیبی ندیده بود... فعلاً.
مهمتر از همه،تاریکی بهموقع به آنغُرشی دو خفته رسیدند.
برگشت، به سمتِ بقایای درختِ عظیم رفت و بهمقاومت گودالِ میانِ ریشههایش نگاه کرد؛ جایی که دو نوجوانِشعلههایی رنگپریده با چشمانی گرد به او خیره شده بودند.
هر دو دختر بودند و صورتشان با خاک و خاکستر سیاه شده بود.تاریکی انگار یکی از آنها هنوز ذرهای خونسردی داشت و دیگری را محکم بغلدراز کرده بود. دخترِ دیگر... حالوروزِ خوبی نداشت و آرامآرام داشت از هوش میرفت.
خفتهٔ اول دهانبزند باز کرد وگرفتنِ با لکنت گفت:
«شما... ش—شما... ستارهٔ دگرگون هستین؟»
نفیس برای آرام کردنِ دختر لبخندی زد. این لبخندِ آرامبخش برایش طبیعی نبود، اما مهارتهای ارتباطیاش را با پشتکار تمرینزبانه کرده بود. هر چه نباشد، حالا هم یک رهبر بود و هم چهرهای شناختهشده... اینکه بداند چطور تأثیرِ درستی بگذارد،خفتهٔ از مهارتهایی بود که باید به آن تسلط مییافت؛ و با وجودِ نداشتنِ استعدادِ ذاتی، به آن مسلط شده بود.
«بله. من قدیس نفیس از خاندانِ شعلهٔ جاودانم.دیوی ایشون هم قدیس سایهست... عضوِ هیچ خاندانی نیست.غُرشی اومدیم شما دو تا رو به جای امنی ببریم.»
دخترِ جوان چند لحظهآنکه مکث کرد و با نگاهیدیوی پیچیده به او چشم دوخت.
این حالت چیزیتاریکی نبود که نفیسغُرشی انتظارش را داشت.
«نکنه... بهم بیاعتماده؟»
سرانجام، دختر سر تکان داد وجانشان با لحنی که میخواست محکم باشد اماتاریکی لرزشِ خفیفی در آن حس میشد، گفت:
«من... تامارم، از خاندانِ اندوه.»
«آه...»
نفیس لحظهای مکث کرد.
اندوه خاندانِ تابعِ سرودبرای بود. پس... این دختردیوی عملاً دشمنش به حساب میآمد.
اوضاع واقعاً کمی ناجور بود.
سرورِ سایهها به او خیره ماند، انگار کنجکاوخود بود ببیند چه کار میکند. پوستهٔ شیطانیاش تا همینکالبدِ الان تقریباً بهطورِ کامل خودش را ترمیم کرده بود.
نفیس به داخلِ گودالِ کمعمق پرید، شمشیرشپایانِ را زمین گذاشت و به نوجوانِ دوم نگاهبادِ کرد. سپس، دوباره رو به تامارِ جوان کرد.
«دوستت چش شده؟»
دختر نگاهی به شمشیرِ سیاهبرای انداخت و بعد خفتهٔ دیگرهمان را محکمتر در آغوش گرفت.
«یه... یه جورتاریکی عفونته. دستش بهغُرشی یه تاک خراش برداشت...»
سپس چشمانش کمی لرزید.
«صبر کن، ری...آنکه ری شما رو پیدابیاید کرد، بانوی من؟ زندهست؟»
نفیس سر تکان داد وبرای کنارِ خفتهٔ بیهوش زانو زد واندازه با نگرانی به او نگاه کرد.
«صحیح ودلِ سالمه. لازمبیرون نیست نگران باشی.»
این سه نفر حتماً در آن روزهای طاقتفرسا در گورِ خدا به هم وابسته شده بودند. پیشسقوطش از آن هم احتمالاً زمانِ زیادی را در آکادمی با هم گذرانده بودند. عجیب نبود که بهمیانِ هم اهمیت بدهند... در واقع، نفیس عجیب بود که در آکادمی با هیچکس پیوندی برقرار نکرده بود.
البته دلیلی برای این کار وجود داشت. او در آن زمان نمیدانست کدامتاریکی یک از خفتههای همدورهاش برای کشتنش فرستاده شدهاند... کاسی هم شرایطِ خودش رادراز داشت. با این حال، این دخترها او را یادِ خودشان دو نفر میانداختند.
درست است که در ساحلِبرای فراموششده عضوِ سومی در دستهٔهمان کوچکِ آنها وجود نداشت... هیچ...
لحظهای بعد، نفیس سرشبیرون را آرام تکان داد؛خود رشتهٔ افکارش پاره شده بود.
با نگرانی برای دخترِ بیهوش، دستش را آرام روی بدنِکند تکیدهاش گذاشت و اخم کرد. پوستِ دختر مثلِ کوره داغزبانه بود و نبضش ضعیف میزد... او فقط عفونت نداشت. داشت میمرد.
نفیس لحظهای مکث کرد وگرفتنِ بعد نگاهی به تامار انداخت. خودشهولناک را مجبور کرد دوباره لبخند بزند.
«...الان جاتون امنه. بدترین قسمتش تقریباً تموم شده.بیاید نترس، چون ما اینجاییم. و هر طور شدهآمد تو و دوستت رو از اینجا میبریم بیرون.»
دخترِ جوان چند لحظه به نفیس خیره ماند، سپس نفسِ لرزانی کشید و سر تکاندمی داد. سپس ناگهان وا رفت، انگار بالاخره به بدنِ خستهاش اجازه داد از پا بیفتد.خفته چشمانش از اشک برق زد، اما دندانهایش را روی هم فشرد و جلوی گریهاش را گرفت.
«ممنونم... ممنونم. بانو ستارهٔ دگرگون.»
نفیس سر تکان دادبرای و رو برگرداند؛ در دلهمان دندانهایش را روی هم فشرد.
سپس توانِ خفتهاش را فعال کرد وجانشان با تحملِ دردی کورکننده، موجی از شعلهٔتاریکی شفابخش را به بدنِ خفتهٔ دوم فرستاد.
عفونت سرسخت بود و تا قلبِ دختر پیش رفته بود. با این وجود، با پاکیِ شعلهٔدراز روح سوخت و از بین رفت و هیچ اثری از آن باقی نماند. فقط کمی بیشترزنِ از انتظارِ نفیس طول کشید. او بیشترِ آسیبهای واردشده به بدنِ خفتهٔ بیچاره را هم درمان کرد.
سایههای اطرافش بهپوستهای حرکت درآمدند که نشانپایانِ از بیقراریِ همراهش داشت.
سرورِ سایهها از بالا گفت:
«دارن نزدیک میشن.»
با شنیدنِ صدایش، تامار جا خوردغُرشی و به نفیس نگاه کرد وتیز سعی کرد ترسش را پنهان کند:
«اینجا... اینجا گورِپوستهای خداست، مگه نه؟برابرِ واقعاً میتونیم فرار کنیم؟»
نفیس شعلههایش راآنکه خاموش کرد وجانشان نفسِ عمیقی کشید.
«البته. مگه قول ندادم؟»
دخترِ جوان چند لحظه بهآمد او خیره ماند و بعدکوبید با جدیت سر تکان داد.
«من... به شما اعتماد میکنم،میتوانست بانو ستارهٔ دگرگون. هر طورکند شده برای زنده موندن تلاش میکنم.»
صدایش قاطع بود.
لبخندِ نفیس لحظهای لرزید.
«...خوبه. خوب تلاش کن.»
در همان حال کهنفوذناپذیر این را میگفت، ازجهان قبل میتوانست حسش کند...
جرقهٔ اشتیاقی که در روحِگرفتنِ تامارِ جوان روشن میشد واندازه سپس به شعلهای ملایم بدل میگشت.
آن دو را به هم پیوند میدادجانشان و او را به بخشی ناپایدار از قلمروِبیرون نوپا، محققنشده و تقریباً ناموجودِ نفیس تبدیل میکرد.