چپتر 1562: رفتن بدونِ خداحافظی
0قایقِ کچ بر جریانهای رودِ بزرگ پرواز میکرد و برگردِ برهوتِ یخی میچرخید. سانی عصایبهخاطرِ افسونشده را برای احضارِ باد در اختیار نداشت و نتوانسته بود مانندِ نفیس بر جادوی نامهاتقدیر تسلط یابد. اما تاجِ گرگومیش را داشت و با آن، خودِ آب به او پاسخ میداد.
پس سانی کاری کرد که خودِ رود قایقِ کچ را به جلوعهدی براند. تندبادِ شدیدی نیز از آینده میوزید و بهمحضِ اینکه از کنارِ سرزمینِاهمیتی متروک گذشت، بادبانها را پر کرد. شناورش سرعت گرفت و بهسوی گذشته شتافت.
آستانه... وشتافت دوستانش... رادوستانش پشتِ سر میگذاشت.
توفانی ازپشتِ احساسات در قلبِاحساسات سانی برپا بود.
امید، هیجان، انتظار...
اما در عینِتصورِ حال احساسِ گناه،باخبر ترس و شرم.
نفیس و دیگر اعضای دسته وقتی برمیگشتند واحساسات میفهمیدند که آنها را رها کرده است، چهاحساسِ فکری میکردند؟ کاسی غیبتش را چگونه توضیح میداد؟
آیا خشمگین، متزلزل و ازاحساسات او رنجیده میشدند؟ آیا احساسانتظار میکردند به آنها خیانت شده است؟
حق داشتند چنین احساسی داشته باشند. آنها را در آستانهٔ نبردی پرخطر رها کرده بودبهخاطرِ و برای دنبال کردنِ هدفی خودخواهانه رفته بود. آیا خیانتی آشکارتر از این وجود داشت؟ سانیتقدیر با تصورِ چهرهٔ دوستانش هنگامِ باخبر شدن از رفتنِ او، احساس کرد قلبش به درد آمد.
او عهدی را که پس از مرگِ آنانکه بسته بود، شکست. قولیعهدی را هم که به گلِ باد داده بود، زیر پا گذاشت. و حتیاهمیتی قولی که به خودش داده بود. این هم قلبش را به درد میآورد.
اما... اهمیتی نداشت.
با وجود اینکه بهخاطرِ کارش دردمند بود، باز هم آن را تکرارحال میکرد. پاداشی که مصب نویدش را میداد... آزادی برای زندگی کردن بهرها همان شکلی که میخواست، رها از چنگالِ خفهکنندهٔ تقدیر، ارزشش را داشت.
صدها بار ارزشش را داشت.
از بین بردنِتصورِ پیوندِ سایه بهتنهاییباخبر ارزشش را داشت.
البته، سانی نمیدانست آرزویش برای آزادی دقیقاً چگونه در مصببرپا برآورده میشود. شاید کسی مثل موردرت نامِ راستین او رادیگر صدا میزد و دوباره او را به برده تبدیل میکرد.
اشکالی نداشت. سانی به تواناییِ خود در کشتنِ دشمنی کهانتظار اربابش میشد، اطمینان داشت. مشکل، پیوند خوردن با کسی بود کهبرمیگشتند دوستش داشت و در نتیجه نمیتوانست او را از بین ببرد.
بردهٔ تقدیر بودن.
آزادی، آزادی...
این کلمهشتافت روی زبانشدوستانش طعمِ شیرینی داشت.
و اینگونه، سانی نفیس را رها کرد... و کاسی، کای، جتعینِ و افی با فرزندِ نوزادش را. در حالی که برای سلامتیشانمیفهمیدند دعا میکرد، از آستانه دور شد و بهسوی سپیدهدمِ زمان شتافت.
باید عجله میکرد.
شهرِ جویندگان تا جایی که توانسته بودند آن را نزدیک به سرچشمه بسازند، بنا شده بود، اما هنوز فاصلهٔ چشمگیریزیر میانِ برهوتِ یخی و مه وجود داشت. مهمتر از آن، این بخش از رودِ بزرگ احتمالاً خطرناکترین جای ممکن بودچنگالِ — درست مانندِ گسترههای دلخراشِ آیندهٔ دور، سپیدهدمِ زمان جایی بود که قدرتمندترین پلیدها در مقبرهٔ آریل در آن پرسه میزدند.
سانی حتی اگر به سرچشمه میرسید، مدتیتوفانی طول میکشید تا ورودیِ مصب را پیداعینِ کند. رسیدن به اعماقِ آن نیز زمان میبرد.
باید پیش از آنکه جویندهٔ اولقلبِ نابود شود و کابوس فرو بریزد،حال این کار را به انجام میرساند.
چقدر طول میکشیدآنانکه تا نفیس آستانهقولی را فتح کند؟
با شناختی کهتصورِ از او داشت،باخبر زیاد طول نمیکشید.
سانی قایقِ کچآستانه را هدایت میکرد وتوفانی دندان به هم میسایید.
«یک روز برای برگشتن از مأموریتِ شناسایی... نهایتاً دو روز. یک روز برای راهنماییِ دسته به آستانه.دیگر یکی دو روز هم اونجا میمونن تا اوضاعِ داخلِ شهر رو ارزیابی کنن. بعد... بعد خودِ نبرد.خشمگین حتی اگه مجبور بشن برای رسیدن به جویندهٔ اول با سپاهی از آلودهها بجنگن، زیاد طول نمیکشه.»
هر چه بود، نفیس هفت هستهٔ کاملاً اشباعشده داشت. برای نابودیِ آستانه، از فدا کردنِ ششتای آنها دریغباز نمیکرد. موردرت فاصلهٔ چندانی با تشکیلِ هستهٔ هیولا نداشت، چیزی که به او اجازه میداد بازتابی خلق کند.بردنِ وقتی این اتفاق میافتاد، رشدش بهطورِ تصاعدی شتاب میگرفت و بهسرعت او را دوباره به دیوی توقفناپذیر تبدیل میکرد.
افی، جت وتصورِ کای هم قدرتی بودندشدن که نمیشد نادیدهشان گرفت.
اگر نفیس روحی فسادناپذیر نداشت، اوضاع فرق میکرد؛ هر چه بود،امید حتی شاهِ مار و ارتشش هم در فتحِ آستانه شکست خوردهدسته بودند. اما چون نفیس چنین روحی داشت، کابوس بهزودی تمام میشد.
فقط مسئلهٔ چند روز بود.
پس هیچمرگِ وقتی برایبسته تلف کردن نداشت.
قایقِ کچ سوار بر بادها و جریانهای آب، در مسیرِ رودخانه پیش میرفت. رودِ بزرگبسته با نوری رنگینکمانی میدرخشید و جهان غرق در تاریکی بود. سکوت را تنها صدای امواج وپاداشی صدای اعصابخردکنِ گناهِ تسلا میشکست که از کینه میجوشید و زهر در گوشِ سانی زمزمه میکرد.
اما سانی جوابی نمیداد.
در واقع، پس از خداحافظیاحساسات با کاسی، حتی یک صداانتظار هم از خودش درنیاورده بود.
چشمانش به افق دوختهبسته شده بود و چهرهاش بازیر عزمی سرد یخ بسته بود.
بهزودی، هفت خورشید از زیرِ آب طلوع کردند. تاریکیقلبش پس رانده شد و آسمان دوباره روشن گشت. آهِ بیصداییداده کشید و تصویرِ پروانههای بیشمارِ خفته از ذهنش محو شد.
چون سپیدهدم بود، سانی از فرصت استفاده کرد و پوستهٔ مارِ عقیقی را احضارعینِ کرد. قایقِ کچ را در دهانش پنهان کرد و تا جایی که میتوانست سریع بهاست جلو شتافت؛ سرعتی که کالبدِ مارِ دریایی در آب به او میبخشید، واقعاً خیرهکننده بود.
حفظِ چنین پوستهٔ عظیمی جوهرِ زیادی میطلبید، اما تاجِ گرگومیش ذخیرهای تقریباًحال بیپایان از آن را برایش فراهم میکرد. فراتر از آن، حتی جوهری کهکرده برای سرعت بخشیدن به جریانِ آب مصرف کرده بود نیز دوباره پر شد.
زمانِ سپیدهدم زیاد طول نکشید و آسمانگلِ بهزودی لاجوردی شد. اما سانی در هماناهمیتی مدتِ کوتاه مسافتِ زیادی را طی کرده بود.
قایقِ کچ را روی آب تف کرد، پوستهرفتنِ را مرخص کرد و دوباره روی عرشه فرودشکست آمد و پاروی هدایت را به دست گرفت.
سفرِ تنهای او ادامه یافت...
در مسیرِ جریانِ آب پیشاحساسات میرفت، و بیشتر و بیشترانتظار در سپیدهدمِ زمان فرو میرفت.
به نقطهای نزدیک میشدبسته که زمان هنوز درداده آن وجود نداشت: سرچشمه.
و مصبیوجود که درچهرهٔ مهاش پنهان بود.