---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 368: آستر، سونگ، ویل • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 368: آستر، سونگ، ویل

0

سانی چند ساعت را به خواندنِ کتابی دربارهٔ تاریخچهٔ خاندانِ جاودان گذراند‌کلمه‌ای​ و حالا، سرانجام، خوابش گرفته بود. نه تا حدی که به محرک‌های استاد‌نمی‌توانست​ جت نیاز پیدا کند، اما آن‌قدر بود که تمرکز را برایش سخت می‌کرد.

صورتش را مالید و نامِ همراهانِ شمشیرِ شکسته‌نبودند​ را در ذهنش تکرار کرد — جنگجویانِ درخشانی‌هرگز​ که به نخستین قدیس‌های نسلِ بشر تبدیل شده بودند.

آستریون، کی‌داده​ سونگ، آنویل‌برای​ از خاندانِ دلاوری.

آن‌ها همان‌شدید​ آستر، سونگ‌لحظاتی​ و ویل بودند؟

هرچند دقیقاً یکی نبودند، اما نامِ اعضای آن دستهٔ افسانه‌ای به آن سه کلمه‌ای‌زمانی​ که نفیس زمانی به او گفته بود هرگز — در کنارِ چند کلمهٔ دیگر —‌بذار​ با صدای بلند به زبان نیاورد، آن‌قدر شبیه بود که نمی‌توانست صرفاً یک تصادف باشد.

بذار ببینم.‌همان​ واقعاً دربارهٔ این‌هرچند​ چیزها چی می‌دونم؟

سانی می‌دانست که آن سه کلمه آن‌قدر معنا در خود دارند که نف را، دست‌کم‌کدوم​ تا حدودی، از غبارِ طلسمِ ذهنیِ روح‌خوار رها کنند. او واکنشِ بسیار شدیدی به آن‌ها نشان‌کار​ داده بود... آن‌قدر شدید که سانی واقعاً برای لحظاتی ترسیده بود جانش را از دست بدهد.

سؤالِ عجیبی‌شدید​ هم از‌لحظاتی​ او پرسیده بود...

آن را در ذهنش تکرار‌هرچند​ کرد، و مراقب بود چیزی را‌افسانه‌ای​ با صدای بلند به زبان نیاورد:

تو به‌همان​ کدوم قلمرو‌ویل​ تعلق داری؟!

سانی آن زمان هیچ ایده‌ای نداشت که «قلمرو» با حرفِ اولِ بزرگ یعنی چه، و الان‌قلمرو​ هم نمی‌دانست. اما واقعاً مطمئن بود که حرفِ بزرگی در کار بوده است. همچنین شک داشت‌بوده​ کسانی که در بیشترِ عمرِ نفیس سعی در کشتنِ او داشتند، به این قلمروهای مرموز متصل باشند.

که یعنی کاستر هم متصل بود. از این موضوع، نتیجه‌گیریِ اینکه‌پرسیده​ قلمروها و فرمانروایان — که ظاهراً خواهانِ نابودیِ خاندانِ شعلهٔ جاودان بودند‌اولِ​ — به هم گره خورده‌اند یا احتمالاً یکی هستند، کارِ سختی نبود.

و همهٔ این‌ها ربطی به خاطره‌های تباری و‌نبودند​ صفت‌هایی داشت که اعطا می‌کردند، مثلِ صفتِ [آتش]‌هرگز​ که به‌عنوانِ تبارِ ایزدِ خورشید توصیف شده بود.

یا [بافتِ خونِ] خودش،‌ویل​ که ظاهراً هم ناقص‌نبودند​ بود و هم ممنوعه.

سانی شقیقه‌هایش‌داده​ را مالید‌برای​ و آهی کشید.

مدت‌ها هیچ ایده‌ای نداشت که آستر، سونگ و ویل چه معنایی دارند. اما پس از ملاقات با‌داری​ سیشان، دخترخواندهٔ خاندانِ بزرگِ سرود، به این شک افتاد که این‌ها نامِ سه خاندانِ میراث‌داری هستند که‌داشت​ مسئولِ سوءقصدهای متعدد به جانِ نفیس بوده‌اند... و شاید حتی مرگِ والدینش و سقوطِ خاندانِ شعلهٔ جاودان.

نه فقط به خاطرِ بیزاریِ ذاتی‌اش از‌یکی​ میراث‌دارها، بلکه به خاطرِ توصیفِ عجیبی که‌زمانی​ ستارهٔ دگرگون از رابطه‌اش با ندیمه کرده بود:

اعتماد؟ نه‌همان​ خیلی... در‌ویل​ واقع، هرگز.

چرا نفیس باید می‌گفت که هرگز، تحتِ هیچ شرایطی به سیشان‌عجیبی​ اعتماد نمی‌کند؟ شاید به این دلیل بود که سیشان به یکی‌نداشت​ از خاندان‌های مسئولِ نابودیِ خانواده‌اش تعلق داشت. این فرضِ منطقی‌ای بود.

...اما حالا، سانی می‌دید که شاید اشتباه می‌کرده‌بدهد​ است. شاید آستر، سونگ و ویل نامِ خاندان‌ها نبودند‌داری​ — شاید این‌ها لقب‌هایی متعلق به سه نفر بودند.

آستریون، کی‌همان​ سونگ، و آنویل‌هرچند​ از خاندانِ دلاوری.

آن‌ها همراهانِ شمشیرِ شکسته بودند، و به همین دلیل، نفیس باید پیش از‌نفیس​ مرگِ پدرش بارها آن‌ها را دیده باشد. نه خودِ شمشیرِ شکسته و نه‌صرفاً​ دخترش، آن‌ها را با نامِ کاملشان صدا نمی‌زدند. او آن‌ها را چه می‌نامید؟

عمو آستر؟ خاله سونگ؟

سانی به پایین نگاه‌لحظاتی​ کرد و حالتی تاریک‌بدهد​ در چهره‌اش پدیدار شد.

اگر این‌ها واقعاً همان کسانی بودند که بعدها قاتلانِ متعددی‌دستهٔ​ را برای شکارِ دختربچه‌ای فرستاده بودند که به آن‌ها اعتماد‌صدای​ داشت... آن‌وقت نفرتی که نفیس از آن‌ها داشت به‌راحتی قابل‌توضیح بود.

...همچنین به‌راحتی می‌شد توضیح داد که چطور قدیسی با استعداد و قدرتِ‌کلمه‌ای​ شمشیرِ شکسته کشته شده است. شاید... شاید همان کسانی که بیشتر از‌شبیه​ همه به آن‌ها اعتماد داشت، از پشت به او خنجر زده بودند.

با وجودِ اینکه هیچ مدرکی در کار نبود،‌دست​ همه‌چیز بیش از حد منطقی به نظر می‌رسید.‌قلمرو​ سانی حس می‌کرد در مسیرِ درستی قرار دارد.

اما آستریون، کی سونگ، و آنویل‌جانش​ از خاندانِ دلاوری چطور به فرمانروایانِ مرموز‌چیزی​ متصل بودند؟ به آن‌ها خدمت می‌کردند، یا...

چشمانش گشاد شد. شکِ‌ویل​ وحشتناکی به ذهنش خطور‌نبودند​ کرد... نه، شک نبود.

یقین.

...خودشونه. اونا همون فرمانروایان هستن!

این حقیقت مثلِ تندباد به او کوبید، آن‌قدر عظیم که‌عجیبی​ هضمِ یک‌باره‌اش ممکن نبود. کلیدِ ماجرا جملهٔ ساده‌ای بود که‌ایده‌ای​ نفیس یک بار، در اوجِ غلیانِ احساسات، به او گفته بود.

چطور متوجهش نشده بود؟

آن زمان که در کوچه‌ای‌هرچند​ متروک در سکونتگاهِ بیرونی با‌دستهٔ​ هم دعوا کردند، نفیس گفته بود:

«...فکر می‌کنی گانلاگ می‌تونه جلومو بگیره؟ فکر می‌کنی یه ترورِ‌سؤالِ​ سقوط‌کرده می‌تونه جلومو بگیره؟ اون سه تا مرده‌خوار می‌تونن جلومو بگیرن؟‌ایده‌ای​ نه، سانی. هیچ‌چیز جلودارم نیست. هرکی جرئت کنه می‌میره. همه‌شونو می‌کُشم.»

دشمنانش را ردیف کرده بود! آن‌ها را‌دست​ به ترتیبِ قدرت نام برده بود. اول‌کدوم​ گانلاگ، بعد ترورِ سرخ. و بعد، فرمانروایان.

سه مرده‌خوار.

آستر، سونگ و ویل.

درست وقتی داشت با این‌لحظاتی​ فکر کنار می‌آمد، حقیقتِ ترسناکِ دیگری‌عجیبی​ در ذهنِ سانی شکل گرفت. لرزید.

چیزِ دیگری را که‌لحظاتی​ نفیس گفته بود به یاد‌سؤالِ​ آورد و آرام زمزمه کرد:

«...نه، من اولین کسی نمی‌شم که کابوسِ‌یکی​ چهارم رو فتح می‌کنه. من اولین کسی‌زمانی​ می‌شم که همهٔ کابوس‌ها رو فتح می‌کنه.»

آن زمان، برداشتش این بود که نفیس می‌خواهد اولین‌اعضای​ کسی باشد که کابوسِ چهارم و همین‌طور بقیهٔ کابوس‌ها را‌دیگر​ شکست می‌دهد. اما حرف‌هایش می‌توانست جورِ دیگری هم تفسیر شود...

میانِ بیدارشدگان این توافقِ کلی وجود داشت که نامِ رتبه‌ها تصادفی نیست. بسیاری بر این‌کدوم​ باور بودند که واژه‌های طلسم، صعود به سوی ایزدی‌شدن را توصیف می‌کند... یا در موردِ‌بزرگی​ موجوداتِ کابوس، سقوط به ورطهٔ پلیدی را. از بسیاری جهات، این دو مسیر بازتابِ یکدیگر بودند.

انسانِ رتبهٔ ۳ «عروج‌یافته» نامیده می‌شد، چون از ذاتِ انسانیِ‌عجیبی​ خود فراتر می‌رفت. موجودی از همان رتبه «سقوط‌کرده» نام می‌گرفت.‌ایده‌ای​ این گام به عروج ربط داشت، یا نقطهٔ مقابلِ آن.

انسانِ رتبهٔ ۴ «متعالی» نامیده می‌شد، چون از مرزهای خاکی فراتر رفته و برخی ویژگی‌های ایزدی‌هرگز​ را به خود می‌گرفت. موجودی از همان رتبه «فاسد‌شده» نام می‌گرفت. این گام به دگرگونی ربط‌این​ داشت... هر چه باشد، بی‌دلیل نبود که توانِ سرشتی که قدیس‌ها می‌گرفتند، توانِ دگرگونی نامیده می‌شد.

گامِ بعدی هم معنای خاصِ خودش را داشت. نمایانگرِ اقتدار و فرمانروایی بود. چه «مطلق» و چه «اعظم»،‌کلمهٔ​ موجوداتِ آن سطح باید قدرتشان را تثبیت می‌کردند و آن را بر جهان اِعمال می‌کردند. گامِ پنجم در سلسله‌مراتبِ‌معنا​ طبقه هم کم‌وبیش همین‌طور بود و به موجوداتِ کابوس اجازه می‌داد ارتش‌هایی از زیردستانِ ضعیف‌تر بسازند و مهار کنند.

چنین موجوداتی «تایرنت» نامیده می‌شدند...

پس انسانی که‌برای​ به رتبهٔ مطلق‌جانش​ می‌رسید چه نام می‌گرفت؟

سانی لرزید.

فرمانروا...

منظورِ نفیس این نبود که نه‌تنها اولین انسانی می‌شود که کابوسِ چهارم‌پرسیده​ را فتح می‌کند، بلکه بقیه را هم فتح خواهد کرد. منظورش این بود‌بزرگ​ که اولین کسی می‌شود که کابوسِ پنجم، ششم و هفتم را فتح می‌کند.

چون کابوسِ‌شدید​ چهارم از قبل‌ترسیده​ فتح شده بود!

ایزدان...

کی از خاندانِ بزرگِ سرود، آنویل از خاندانِ بزرگِ دلاوری، و شخصی‌کلمه‌ای​ به نامِ آستریون آن را فتح کرده بودند. و شمشیرِ شکسته از خاندانِ‌نمی‌توانست​ شعلهٔ جاودان... شمشیرِ شکسته در این میان به طرزِ مرموزی کشته شده بود.

آستر، سونگ و ویل پوشیده در اقتداری تازه از کابوسِ چهارم برگشتند، در حالی‌چیزی​ که شمشیرِ شکسته جان باخت. قلمرو چه بود؟ احتمالاً تجلیِ پنجمین توانِ سرشتی بود‌نمی‌دانست​ که به دست آورده بودند؛ توانی خاص، درست مثلِ توانِ دگرگونیِ ویژه‌ای که قدیس‌ها داشتند.

و به دلیلی، تصمیم گرفته بودند دستاوردشان‌دست​ را مخفی نگه دارند و در عوض‌کدوم​ از سایه‌ها نفوذشان را بر بشریت اِعمال کنند.

عجیب نبود که نامشان پس از مرگِ شمشیرِ شکسته‌اعضای​ عملاً از صفحاتِ تاریخ محو شده بود؟ هر چه‌کلمهٔ​ باشد، آن‌ها هم اولین کسانی بودند که قدیس شدند.

نه اگر خودشان‌آستر​ تصمیم گرفته بودند نامشان‌یکی​ را پنهان نگه دارند.

عجیب نبود که کاستر از خاندانِ هان لی تا‌بدهد​ این حد به فرمانروایانِ مرموزی وفادار بود که دستورِ قتلِ‌زمان​ آخرین دخترِ خاندانِ شعلهٔ جاودان را به او داده بودند؟

نه اگر آن‌ها قدرتِ واقعیِ پشتِ‌جانش​ خاندان‌های بزرگِ میراث‌دار بودند؛ همان خاندان‌هایی‌مراقب​ که خاندانِ کوچکِ خودش جیره‌خوارشان بود.

باورش سخت نبود که واژه‌هایی وجود‌دقیقاً​ داشتند که تنها با فاش شدن‌کلمه‌ای​ برای یک نفر می‌توانستند جانش را بگیرند؟

...نه اگر آن واژه‌ها‌ویل​ نامِ سه حاکمِ مطلق بود‌اعضای​ که ترجیح می‌دادند بی‌نام بمانند.

سانی نالهٔ خفیفی‌شدید​ کرد و بعد صورتش‌جانش​ را با دست پوشاند.

...گندش بزنن. گندش بزنن. گندش‌ترسیده​ بزنن! آخه چرا باید می‌رفتم‌عجیبی​ و خودمو قاطیِ این‌همه گندکاری می‌کردم؟!

حس می‌کرد‌همان​ زندگی‌اش تازه خیلی‌هرچند​ پیچیده‌تر شده است.

ناولها | novelha.net