چپتر 1840: غرق در نورِ ستارگان
0در ارتفاعاتِ آسمان بر فرازِ حصار، جزیرهای زیبا شناورخونسرد بود، پنهان در پردهٔ ابرها. پاگودایی سفید، غرق در نورِفاصله رنگپریدهٔ ستارگان، روی آن ایستاده بود و آسمان را میشکافت.
کسی متوجه نشددست کِی جزیرهٔ پرندهاستفاده به حرکت درآمد.
نه فقط چون هوا تاریک بود و بیشترِ شهروندانچسبیده در خواب بودند، بلکه چون پس از حرکت، نسخهایشیرجه خیالی و بینقص از جزیره سر جایش باقی ماند.
در پیِ سوءقصد به جانِ ستارهٔ دگرگون، خاندانِ دلاوری اهرمِ فشاری علیه حکومت به دست آورد. آنهاسمتِ با استفاده از همین اهرم، قدیس تِین را به حصار احضار کردند؛ متعالیِ حکومت که بر رؤیاها ومحکم توهمات تسلط داشت. وظیفهٔ او این بود که رفتنِ جزیرهٔ عاج از آسمانِ دریاچهٔ آینه را پنهان کند.
جزیره درچسبیده حقیقت راهیِکرد گورِ خدا بود.
با این حال،دست جزیرهٔ پرنده پیشاستفاده از آن توقفی داشت.
از آن ارتفاعاتِ عظیم پایین آمد، به ساحلِ دریاچه رسیدنمایان و روی آب نشست. موجِ بلندی برخاست و چند خیابانِآجری نزدیک به ساحل را برای چند لحظه زیرِ آب برد.
یکی از آنها خیابانیکلبه خلوت بود که کلبهٔ آجریِپاهای دنجی در آن قرار داشت.
در آنچسبیده لحظه، اتفاقِکرد عجیبی افتاد.
کلبه تکان خورد و سپس از جا بلند شد و پاهایاحضار فلزیِ بیشماری را که به زیرش چسبیده بود نمایان کرد. چرخید، بهدریاچهٔ سمتِ ساحل دوید و بعد خونسرد و بیتفاوت در آب شیرجه زد.
کلبه برای یکسپس ساختمانِ آجری به طرزِبیشماری شگفتانگیزی خوب شنا میکرد.
فاصله تا جزیره را بهسرعت طی کرد، به خشکی رفت،فلزیِ خودش را محکم تکان داد و بعد با گیجی بهخونسرد اطراف نگاه کرد... انگار مطمئن نبود کجا باید ولو شود.
در نهایت، موجودِ عجیبکرد همانجا که ایستاده بود،بعد خودش را روی زمین انداخت.
بهمحضِ این کار، جزیره آرامآنها از آب برخاست و بهتِین سمتِ شمال به راه افتاد.
در آسمان اوج گرفت تا پشتِ ابرهابیشماری پنهان شود، بر فرازِ شهرِ خفته پروازدوید کرد... و آن را پشتِ سر گذاشت.
در همان زمان، درِ کلبه بازخورد شد و مردِ جوانی با پوستِزیرش مرمری و موهای سیاه کلاغی بیرون آمد.
سانی روی خاکِ نرمِکرد جزیرهٔ عاج قدم گذاشت، نفسِخونسرد عمیقی کشید و لبخند زد.
«چه منظرهٔ قشنگی.»
نفیس چند قدمسپس دورتر ایستاده بودفلزیِ و آرام نگاهش میکرد.
لبخندش راعجیبی با لبخندیکلبه پاسخ داد.
«جزیرهٔ عاجچسبیده تو شب واقعاًچرخید قشنگه. خوش اومدی.»
مدتی در سکوتدست نگاهش کرد، بعداستفاده آرام سر تکان داد.
«منظورم جزیره نبود.»
چشمانِ نفیس کمی گرد شد.
«اوه...»
چند لحظه مکث کرد، بعد بااستفاده خجالت نگاهش را دزدید و بهکردند پهنهٔ تاریکِ چمنِ زمردین اشاره کرد.
«دوست داری قدم بزنیم؟»
سانی باعجیبی لبخند سرکلبه تکان داد.
«حتماً.»
بازویش را جلو بردآورد و وقتی نفیس آناهرم را گرفت، آرام پرسید:
«وقتی برسیم گورِ خدا، دلت میخواد کجابیشماری بری؟ متأسفانه اونجا ساحلی در کار نیست...دوید ولی بازم میتونم بساطِ پیکنیک رو جور کنم.»
نفیس خندید.
«حالا حالاها بهنمایان اونجا نمیرسیم. برایسمتِ تصمیم گرفتن وقت زیاده.»
در سکوت کنارِ همآورد قدم زدند و دراهرم نهایت به لبهٔ جزیره رسیدند.
پایینِ پایشان، دریایی از ابرها بافلزیِ بازتابِ نورِ ستارگان میدرخشید. بالای سرشان،چرخید بیشمار ستاره در آسمانِ دوردست میسوخت.
چشمانِ نفیسعجیبی هم مثلِ دوتکان ستارهٔ درخشان بود.
اما بسیار زیباتر.
مدتی به آسمانِدست شب خیره مانداستفاده و بعد آه کشید.
«من... حالا که داریم میریم جنگ، دچارِ شک شدم. بعضی وقتا پیش میاد، هرچند خیلی کم. وبیتفاوت واقعاً نمیتونم این رویِ خودم رو به کسی نشون بدم، چون قدرتِ من همون قدرتِ اونهاست. ولی منمنگاه بعضی وقتا میترسم. واقعاً میتونیم پیروز بشیم؟ واقعاً میتونیم فرمانروایان رو شکست بدیم؟ حتی اگه بتونیم... بعدش چی؟»
لبخندی شکننده روی لبانش نشست.
«البته که همیشه این شکها رو پس میزنم،بعد چون جایی براشون ندارم. فقط تو... امشب قبل ازشنا اینکه بتونم خودم رو جمعوجور کنم، مچم رو گرفتی.»
سانی مدتیحکومت در سکوتآورد نگاهش کرد.
در نهایت، لبخند زد.
«معلومه که میتونیم پیروز بشیم. معلومه کهسپس فرمانروایان رو شکست میدیم. و هر چیزینمایان که بعد از اونها بیاد رو هم همینطور.»
نفیس رو به اوکرد کرد؛ صورتِ عاجیاش غرقبعد در نورِ ستارگان بود.
«چرا اینقدر مطمئنی؟»
سانی خندید.
وقتی به حرفافتاد آمد، صدایش آرامخورد و مطمئن بود:
«چون ارادهٔ مانمایان اینه. کی جرئتسمتِ داره جلومونو بگیره؟»
آنقدر نزدیک ایستاده بود کهآنها سانی میتوانست صدای تپش قلب اواحضار را بشنود... و قلب خودش را.
ستارهها در آسمانِ بینوربلند میدرخشیدند و جهان رازیرش با درخششی ملایم روشن میکردند.
در آن درخشش،افتاد لبانش حتی نرمترخورد به نظر میرسید.
تنها جنگ در انتظارشان بود.
...دستهایش را روی شانههای نفیس گذاشت،استفاده او را آرام به سمت خودکردند کشید و به جلو خم شد.
قلبش مثلخورد جانوری دربلند قفس میتپید.
وقتی لبانشان آرام بهکلبه هم رسید، انگار تمامبلند جهان غرق در گرما شد.
و سانی بهنمایان آن تماسِ ملایمسمتِ راضی نبود. بیشتر میخواست.
دستانش را دور او حلقه کرد و او راقدیس نزدیکتر کشید، تا جایی که بدنهایشان محکم به هموظیفهٔ فشرده شد و هیچ فاصلهای جز اشتیاق میانشان نماند.
نفیس نیز آرام دستانش راپاهای بالا آورد، او را در آغوشکرد گرفت و بوسهاش را پاسخ داد.
همزمان، بوسهشان پرحرارتتر شد،کلبه گویی هر دو مدتهایبلند طولانی تشنهٔ لبان یکدیگر بودهاند.
و سانی،چسبیده مست ازکرد طعمِ او...
سرانجام احساسحکومت کرد کاملآورد شده است.
جای دیگری، دژی مخروبه غرق در نورِ ماهی درهمشکسته بود. در بقایای برجِ اصلیاش، سکوییکرد بلند قرار داشت. روی سکو نه تختی بود و نه قربانگاهی... در عوض، یک سندانِفاصله آهنین آنجا بود و مردی که روبهرویش ایستاده بود و چکشِ سنگینی را تاب میداد.
قدبلند و شانهپهن بود، با هیکلی لاغر اما نیرومند. عضلاتی قدرتمندشیرجه زیر پوستِ براقش میغلتیدند و عرقش در گرمای طاقتفرسای کوره تبخیررفت میشد. بالاتنهٔ برهنهاش زیر نورِ خشمگینِ کوره به رنگهای شنگرف درآمده بود.
مرد موهایی تیره و ریشی پرپشت اما باوقاراهرم داشت. حالتِ چهرهٔ نجیبش خشن و عبوس بودتسلط و چشمانِ خاکستریاش به سردیِ فولادِ آبدیده بود.
زیرِ چکشِ اوسپس روی سندانِ آهنین،فلزیِ شمشیری داشت شکل میگرفت.
سرانجام، مرد چکش را کنار گذاشت و تیغهٔ گداخته را دربیشماری آب فرو برد. با فرورفتنِ نوکِ تیز در آب، بازتابِ رویشیرجه سطحِ آن به هم ریخت و سپس پشتِ بخارِ برخاسته پنهان شد.
چند لحظه بعد، آهنگر شمشیرچرخید را از آب بیرون کشید وشیرجه از نزدیک به آن نگاه کرد.
سپس، شدتِ نگاهشدست جای خود را بههمین تحقیر و ناامیدی داد.
مرد دندان به همبلند سایید و تیغهٔ زیبازیرش را به کناری انداخت.
شمشیر از سکو پایین افتاد.
آنچه در پایین انتظارش را میکشید، کوهی از شمشیر بود؛بیتفاوت هر یک چنان ماهرانه ساخته شده بود که بسیاری از جنگجویانخشکی مشتاقانه برای حقِ به دست گرفتنِ یکی از آنها آدم میکشتند.
تیغهٔ تازهمتولدشده روی قلهٔ کوهآنها فرود آمد و به خواهران واحضار برادرانِ بیشمارش پیوست و همانجا افتاد...
رهاشده و فراموششده.
در دوردست...
تالاری پهناور که درکرد یخِ آبی تراشیده شدهبعد بود، در تاریکی غرق بود.
درست در مرکزِ تالار، تختیآنها بلند قرار داشت که با نورِاحضار شبحوارِ شعلههای رقصان روشن شده بود.
جسدِ زنی با زیباییِ خیرهکننده روی تخت نشسته بودچسبیده و لباسی سرخ و شاهانه بر تن داشت. حاشیهٔشیرجه لباسش مانند رودِ خون از پلههای تخت پایین ریخته بود.
سینهٔ زن با شمشیری سوراختکان شده بود که او رافلزیِ به پشتیِ تخت میخکوب میکرد.
دو جوانِ مرده درکرد دو سوی تخت ایستاده بودندخونسرد و در سکوت انتظار میکشیدند.
سپس، سکوت شکست.
با بالا آمدنِ آرامِ دستِ زنِ مرده، تکههایزیرش یخ روی زمین افتادند و خرد شدند. انگشتانِخونسرد رنگپریده و کشیدهاش دورِ تیغهٔ شمشیر حلقه زدند.
بهزودی، صدایعجیبی شکستنِ فلزکلبه به گوش رسید.
در لحظهٔ بعد، تالارِ یخی —سمتِ و تمامِ کوهی که آن را درآجری بر گرفته بود — به لرزه درآمد.
و در جایی دیگر...
مردی لاغر و تکیده با لباسِ فضانوردیِ پارهپارهای درچسبیده غبار نشسته بود. نقابِ کلاهخُودش ترک خورده بود وشیرجه اکسیژنِ مخزنِ متصل به پشتش مدتها پیش تمام شده بود.
با این حال،افتاد مردِ تکیده بهنوعیخورد هنوز زنده بود.
مدتی بیحرکت ماندهنمایان بود، اما حالاسمتِ سرانجام تکان خورد.
سرش را بلند کرد و بهاستفاده قرصِ آبیِ زیبایی که در تاریکیِکردند عظیمِ بالای سرش شناور بود، نگاه کرد.
لبانِ ترکخوردهاشخورد به لبخندیبلند کج شد.
«چقدر جالب.»
این چیزیچسبیده بود کهکرد میخواست بگوید...
اما، البته، هیچ صدایی ازآنها لبانش خارج نشد، چرا کهتِین هوایی برای انتقالِ آن وجود نداشت.
مرد سعی کردسپس آه بکشد، اما بهبیشماری همان دلیل موفق نشد.
با ناامیدی سرافتاد تکان داد و دوبارهسپس لبانش را حرکت داد.
اگر کسی آنجانمایان بود تا لبخوانیسمتِ کند، میفهمید که میگوید:
«...داره شروع میشه.»
جنگ برخورد سرِ تاجوتختِ بشریتپاهای آغاز شده بود.
[پایانِ جلدِ هشتم: سرورِ سایهها.]