---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1402: سانی لحظه‌ای صبر کرد • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1402: سانی لحظه‌ای صبر کرد

0

...سانی لحظه‌ای صبر کرد،‌نشانه​ سپس آهسته صاف ایستاد‌باشد​ و به اطراف نگاه کرد.

زنجیرشکن روی شن‌های سفید افتاده و به شکلی ناجور کج شده بود. سینهٔ‌قدمی​ صخره‌ای سیاه را خرد کرده بود و حالا به آن تکیه داشت، که‌خیلی​ مانع از واژگون شدنِ کشتی می‌شد. با وجودِ فرودِ کورکورانه، شانس آورده بودند.

مه همچنان آنجا بود و جهان را می‌پوشاند، اما از غلظتش کم شده بود. سانی می‌توانست قامتِ قدیس را‌کشید​ تشخیص دهد که بی‌حرکت روی سینهٔ کشتیِ به‌گِل‌نشسته ایستاده بود، و همین‌طور صخره‌های بیشتری را که در ارتفاعی بالا‌حالم​ سر به فلک کشیده بودند. انگار نفیس زنجیرشکن را به ساحلِ شنیِ کوچکی در منتهی‌الیهِ جزیره هدایت کرده بود.

خودِ نف با تمامِ وزن به‌جسدِ​ پاروهای هدایت تکیه داده بود و جوهرش‌اضطرابش​ ته‌کشیده بود. سانی چهره در هم کشید.

اجتناب‌ناپذیر بود، ولی باید حواسمون‌برود​ باشه زخمِ جدی برنداریم. به‌بی‌جونش​ این زودی‌ها نمی‌تونه شفامون بده.

در این میان،‌بی‌جونش​ نفیس از قبل آرامشِ‌دیگر​ خود را بازیافته بود.

«حالم خوبه. هنوز می‌تونم بجنگم.»

خب، معلومه‌برود​ که می‌تونی.‌افی​ شکی توش ندارم.

پس از ردوبدل کردنِ چند کلمه با آن‌ها، کاسی‌جسدِ​ از نورِ راهنما استفاده کرد تا آن را به‌کند​ سمتی نشانه برود که قرار بود افی آنجا باشد.

یا جسدِ‌جسدِ​ بی‌جونش... یا کلاً‌چیزِ​ یه چیزِ دیگه.

سانی دیگر نمی‌توانست اضطرابش را پنهان‌شنیِ​ کند. اخم کرد و قدمی به جلو‌وزن​ برداشت، آمادهٔ پریدن به پایین روی ساحل.

اون زنِ شکمو... بهتره‌افی​ زنده باشه. وگرنه... وگرنه‌کلاً​ خیلی از دستش عصبانی می‌شم.

از روی نرده پرید، به پایین سقوط کرد و روی شن‌ها فرود آمد. لحظه‌ای بعد،‌نمی‌توانست​ نفیس کنارش بود. قدیس و دیو با سروصدای کمی بیشتر از آن دو فرود آمدند،‌بهتره​ و در آخر، کابوس درحالی‌که کاسی را بر پشت داشت، از عرشهٔ کشتی پایین پرید.

هر شش نفر چند‌کلاً​ لحظه بی‌حرکت ماندند و به‌اضطرابش​ سکوتِ گلِ باد گوش سپردند.

هیچ صدایی در اطرافشان نبود، هیچ حرکتی به چشم نمی‌خورد. فقط شن‌های نرمِ سفید و صخره‌های سیاه‌ته‌کشیده​ که به‌سختی در مه دیده می‌شدند. تکه‌سنگی از صخرهٔ خردشده افتاد و پایین غلتید، صدایش در مه‌قبل​ هم خفه شد و هم بلندتر به گوش رسید. پژواکش در فضا پیچید و آن‌ها را گوش‌به‌زنگ کرد.

سانی که از سرکوب شدنِ‌باشد​ بینایی و حسِ سایه‌اش بسیار‌دیگه​ معذب بود، قدمی به جلو برداشت.

...با این کار، ناگهان‌نشانه​ پیکری انسانی از پردهٔ‌باشد​ کدرِ مه نمایان شد.

یکه خورد و بدنش‌کلاً​ را منقبض کرد، آمادهٔ‌نمی‌توانست​ حمله، اما بعد خشکش زد.

چشمانِ سیاه، پوستِ چینی... گناهِ‌ساحلِ​ تسلا با تحقیر به او نگاه‌خودِ​ کرد و با لحنی گزنده گفت:

«ایزدان. باز هم‌قرار​ همین! حالم ازش‌جسدِ​ به هم می‌خوره...»

سانی دندان به هم‌نشانه​ سایید و از کنارِ‌باشد​ شبحِ شمشیرِ لعنتی گذشت...

اما بعد لحظه‌ای درنگ کرد.

ناگهان حسِ عجیبی‌انگار​ از آشناپنداری بر‌شنیِ​ او غلبه کرد.

ها...

چرا حس می‌کرد‌سمتی​ گناهِ تسلا قرار‌قرار​ بوده چیزِ دیگری بگوید؟

سانی سرش را تکان داد،‌چیزِ​ شبحِ نفرت‌انگیز را نادیده گرفت‌پنهان​ و یکراست به سمتِ صخره‌ها رفت.

...کمتر از یک ساعت بعد، روی زمین‌کوچکی​ به خود می‌پیچید، مغلوبِ دردی تحمل‌ناپذیر. روحِ بی‌نورش‌داده​ تکه‌پاره شده بود و به‌کندی از هم می‌پاشید.

سانی که به‌سختی روی یک‌باشد​ زانو بلند شد، نگاهی سرد‌دیگه​ از بالا در او نشست.

نه، نه، نه...

سپس، تیغه‌ای‌جسدِ​ شبح‌وار سینه‌اش‌کلاً​ را شکافت.

سانی مُرد.

...سانی لحظه‌ای صبر کرد،‌نشانه​ سپس آهسته صاف ایستاد‌باشد​ و به اطراف نگاه کرد.

زنجیرشکن روی شن‌های سفید افتاده و به شکلی ناجور‌اضطرابش​ کج شده بود. نفیس با تمامِ وزن به پاروهای‌پایین​ هدایت تکیه داده بود و جوهرش به‌کلی ته‌کشیده بود.

باید مراقب باشیم تا‌نفیس​ وقتی کمی جوهر به‌منتهی‌الیهِ​ دست می‌آره زخمی نشیم.

نفیس به‌آرامی راست‌قرار​ ایستاد و با‌جسدِ​ صدایی خسته گفت:

«من خوبم. هنوز می‌تونم بجنگم.»

خب، معلومه که‌بی‌جونش​ می‌تونی. تو ستارهٔ دگرگون‌دیگر​ از خاندانِ شعلهٔ جاودانی.

چند کلمه‌ای با کاسی حرف زدند و بعد کاسی با استفاده از‌تمامِ​ نورِ راهنما مسیری را که قرار بود افی آنجا باشد نشانشان داد. طولی‌زخمِ​ نکشید که سانی پایین روی ساحل پرید و بقیهٔ همراهانش هم به‌دنبالش رفتند.

اون زنِ شکمو... بهتره‌افی​ زنده باشه. وگرنه... وگرنه‌کلاً​ خیلی از دستش عصبانی می‌شم.

در میانِ مهِ چرخان احساسِ‌برود​ آسیب‌پذیری می‌کرد؛ اخم کرد و‌بی‌جونش​ یک قدم به جلو برداشت.

...همین که قدم برداشت،‌کلاً​ ناگهان پیکری انسانی از‌نمی‌توانست​ پردهٔ تیرهٔ مه نمایان شد.

سانی یکه خورد و عضلاتش‌ساحلِ​ را منقبض کرد تا حمله‌هدایت​ کند، اما بعد خشکش زد.

چشمانی سیاه، پوستی چینی‌مانند... گناهِ تسلا‌جسدِ​ بدونِ اینکه حتی سعی کند نفرتش را‌اضطرابش​ پنهان کند، به او خیره شده بود.

«تو یه ترسوی رقت‌انگیز،‌نشانه​ نفرت‌انگیز و حال‌به‌هم‌زنی. فقط بمیر‌جسدِ​ دیگه، بمیر... خدایان، این غیرقابل‌تحمله!»

سانی دندان‌قروچه کرد و از کنارِ شبحِ‌دیگر​ شمشیرِ لعنتی گذشت و به سمتِ صخره‌ها رفت.‌برداشت​ ناگهان حسِ آشناپنداریِ عجیبی به او دست داد.

عجیبه... اون حروم‌زاده چی گفت؟

فکرِ شبحِ شمشیرِ صاحاب‌مرده‌افی​ را از سرش بیرون کرد‌چیزِ​ و به راهش ادامه داد.

کمی بعد،‌استفاده​ تیغه‌ای شبح‌وار سینه‌اش‌برود​ را سوراخ کرد.

سانی در اوجِ عذاب مُرد.

...سانی لحظه‌ای صبر کرد،‌افی​ بعد به‌آرامی راست ایستاد‌کلاً​ و به اطراف نگاه کرد.

زنجیرشکن روی شن‌های سفید افتاده و به‌شکلِ ناجوری‌باشد​ کج شده بود. نفیس به پاروهای هدایت تکیه‌اضطرابش​ داده بود و جوهرش به‌کلی ته کشیده بود...

یکی‌دو دقیقه بعد، پایین روی ساحل پرید و به‌اضطرابش​ سمتِ صخره‌ها رفت. همین که قدم برداشت، ناگهان روحی‌پایین​ رنگ‌پریده از میانِ مه ظاهر شد و او را ترساند.

گناهِ تسلا خندید.

«لعنت، لعنت... اولش جالب‌افی​ بود، ولی الان دیگه‌کلاً​ حسابش از دستم در رفته...»

سانی بی‌توجه به شبحِ نفرت‌انگیز به راهش‌افی​ ادامه داد. ناگهان حسِ آشناپنداریِ عجیبی به‌دیگر​ او دست داد، اما آن را پس زد.

کمی بعد از آن،‌کلاً​ روحش با تیغهٔ بی‌رحمِ‌نمی‌توانست​ کشتارِ نامیرا نابود شد.

...سانی لحظه‌ای صبر کرد،‌افی​ بعد به‌آرامی راست ایستاد‌کلاً​ و به اطراف نگاه کرد.

...سانی لحظه‌ای صبر کرد،‌نشانه​ بعد به‌آرامی راست ایستاد‌باشد​ و به اطراف نگاه کرد.

...سانی لحظه‌ای صبر کرد،‌کلاً​ بعد به‌آرامی راست ایستاد‌نمی‌توانست​ و به اطراف نگاه کرد.

در اوجِ عذاب مُرد.

در اوجِ عذاب مُرد.

در اوجِ عذاب مُرد.

مُرد.

زنجیرشکن روی شن‌های سفید افتاده و به‌شکلِ ناجوری‌کلاً​ کج شده بود. نفیس به پاروهای هدایت تکیه‌اخم​ داده بود و جوهرش به‌کلی ته کشیده بود.

بعد از اینکه کاسی با استفاده از نورِ راهنما‌جسدِ​ مسیری را که قرار بود افی آنجا باشد نشانشان داد،‌اخم​ سانی پایین روی ساحل پرید و به سمتِ صخره‌ها رفت.

همین که قدم برداشت، روحی‌چیزِ​ رنگ‌پریده از میانِ مه ظاهر‌پنهان​ شد و او را ترساند.

گناهِ تسلا در‌انگار​ سکوت به او خیره‌کوچکی​ شد و چیزی نگفت.

چشه این حروم‌زاده؟

سانی بی‌توجه به شبحِ حال‌به‌هم‌زن از کنارش گذشت و‌جسدِ​ با احتیاط در مه پیش رفت. ناگهان حسِ آشناپنداریِ‌کند​ عجیبی به او دست داد، اما آن را پس زد.

آروم و‌جسدِ​ پیوسته... آروم‌کلاً​ و پیوسته...

با این‌کشیده​ حال، هنوز چیزی‌ساحلِ​ ذهنش را می‌خورد.

سانی اخم کرد،‌قرار​ ایستاد، چند لحظه‌جسدِ​ مکث کرد و برگشت.

«هی، تو.‌استفاده​ قرار نبود‌نشانه​ چیزی بگی؟»

نفیس با‌جسدِ​ کمی تعجب به‌چیزِ​ او نگاه کرد.

«داری با شمشیرت حرف می‌زنی؟»

سانی سر تکان داد و همچنان به‌بی‌جونش​ گناهِ تسلا خیره ماند که او هم‌پنهان​ در سکوت به سانی زل زده بود.

چرا این‌قدر حسِ عجیبی دارم؟

مدتی بی‌حرکت ماند و حالتِ‌چیزِ​ چهره‌اش تاریک‌تر شد. سرانجام، سانی ناسزایی‌کند​ گفت و سرش را تکان داد.

«صبر کنین. من...‌انگار​ من فکر می‌کنم‌شنیِ​ یه جای کار می‌لنگه...»

ناولها | novelha.net