چپتر 1402: سانی لحظهای صبر کرد
0...سانی لحظهای صبر کرد،نشانه سپس آهسته صاف ایستادباشد و به اطراف نگاه کرد.
زنجیرشکن روی شنهای سفید افتاده و به شکلی ناجور کج شده بود. سینهٔقدمی صخرهای سیاه را خرد کرده بود و حالا به آن تکیه داشت، کهخیلی مانع از واژگون شدنِ کشتی میشد. با وجودِ فرودِ کورکورانه، شانس آورده بودند.
مه همچنان آنجا بود و جهان را میپوشاند، اما از غلظتش کم شده بود. سانی میتوانست قامتِ قدیس راکشید تشخیص دهد که بیحرکت روی سینهٔ کشتیِ بهگِلنشسته ایستاده بود، و همینطور صخرههای بیشتری را که در ارتفاعی بالاحالم سر به فلک کشیده بودند. انگار نفیس زنجیرشکن را به ساحلِ شنیِ کوچکی در منتهیالیهِ جزیره هدایت کرده بود.
خودِ نف با تمامِ وزن بهجسدِ پاروهای هدایت تکیه داده بود و جوهرشاضطرابش تهکشیده بود. سانی چهره در هم کشید.
اجتنابناپذیر بود، ولی باید حواسمونبرود باشه زخمِ جدی برنداریم. بهبیجونش این زودیها نمیتونه شفامون بده.
در این میان،بیجونش نفیس از قبل آرامشِدیگر خود را بازیافته بود.
«حالم خوبه. هنوز میتونم بجنگم.»
خب، معلومهبرود که میتونی.افی شکی توش ندارم.
پس از ردوبدل کردنِ چند کلمه با آنها، کاسیجسدِ از نورِ راهنما استفاده کرد تا آن را بهکند سمتی نشانه برود که قرار بود افی آنجا باشد.
یا جسدِجسدِ بیجونش... یا کلاًچیزِ یه چیزِ دیگه.
سانی دیگر نمیتوانست اضطرابش را پنهانشنیِ کند. اخم کرد و قدمی به جلووزن برداشت، آمادهٔ پریدن به پایین روی ساحل.
اون زنِ شکمو... بهترهافی زنده باشه. وگرنه... وگرنهکلاً خیلی از دستش عصبانی میشم.
از روی نرده پرید، به پایین سقوط کرد و روی شنها فرود آمد. لحظهای بعد،نمیتوانست نفیس کنارش بود. قدیس و دیو با سروصدای کمی بیشتر از آن دو فرود آمدند،بهتره و در آخر، کابوس درحالیکه کاسی را بر پشت داشت، از عرشهٔ کشتی پایین پرید.
هر شش نفر چندکلاً لحظه بیحرکت ماندند و بهاضطرابش سکوتِ گلِ باد گوش سپردند.
هیچ صدایی در اطرافشان نبود، هیچ حرکتی به چشم نمیخورد. فقط شنهای نرمِ سفید و صخرههای سیاهتهکشیده که بهسختی در مه دیده میشدند. تکهسنگی از صخرهٔ خردشده افتاد و پایین غلتید، صدایش در مهقبل هم خفه شد و هم بلندتر به گوش رسید. پژواکش در فضا پیچید و آنها را گوشبهزنگ کرد.
سانی که از سرکوب شدنِباشد بینایی و حسِ سایهاش بسیاردیگه معذب بود، قدمی به جلو برداشت.
...با این کار، ناگهاننشانه پیکری انسانی از پردهٔباشد کدرِ مه نمایان شد.
یکه خورد و بدنشکلاً را منقبض کرد، آمادهٔنمیتوانست حمله، اما بعد خشکش زد.
چشمانِ سیاه، پوستِ چینی... گناهِساحلِ تسلا با تحقیر به او نگاهخودِ کرد و با لحنی گزنده گفت:
«ایزدان. باز همقرار همین! حالم ازشجسدِ به هم میخوره...»
سانی دندان به همنشانه سایید و از کنارِباشد شبحِ شمشیرِ لعنتی گذشت...
اما بعد لحظهای درنگ کرد.
ناگهان حسِ عجیبیانگار از آشناپنداری برشنیِ او غلبه کرد.
ها...
چرا حس میکردسمتی گناهِ تسلا قرارقرار بوده چیزِ دیگری بگوید؟
سانی سرش را تکان داد،چیزِ شبحِ نفرتانگیز را نادیده گرفتپنهان و یکراست به سمتِ صخرهها رفت.
...کمتر از یک ساعت بعد، روی زمینکوچکی به خود میپیچید، مغلوبِ دردی تحملناپذیر. روحِ بینورشداده تکهپاره شده بود و بهکندی از هم میپاشید.
سانی که بهسختی روی یکباشد زانو بلند شد، نگاهی سرددیگه از بالا در او نشست.
نه، نه، نه...
سپس، تیغهایجسدِ شبحوار سینهاشکلاً را شکافت.
سانی مُرد.
...سانی لحظهای صبر کرد،نشانه سپس آهسته صاف ایستادباشد و به اطراف نگاه کرد.
زنجیرشکن روی شنهای سفید افتاده و به شکلی ناجوراضطرابش کج شده بود. نفیس با تمامِ وزن به پاروهایپایین هدایت تکیه داده بود و جوهرش بهکلی تهکشیده بود.
باید مراقب باشیم تانفیس وقتی کمی جوهر بهمنتهیالیهِ دست میآره زخمی نشیم.
نفیس بهآرامی راستقرار ایستاد و باجسدِ صدایی خسته گفت:
«من خوبم. هنوز میتونم بجنگم.»
خب، معلومه کهبیجونش میتونی. تو ستارهٔ دگرگوندیگر از خاندانِ شعلهٔ جاودانی.
چند کلمهای با کاسی حرف زدند و بعد کاسی با استفاده ازتمامِ نورِ راهنما مسیری را که قرار بود افی آنجا باشد نشانشان داد. طولیزخمِ نکشید که سانی پایین روی ساحل پرید و بقیهٔ همراهانش هم بهدنبالش رفتند.
اون زنِ شکمو... بهترهافی زنده باشه. وگرنه... وگرنهکلاً خیلی از دستش عصبانی میشم.
در میانِ مهِ چرخان احساسِبرود آسیبپذیری میکرد؛ اخم کرد وبیجونش یک قدم به جلو برداشت.
...همین که قدم برداشت،کلاً ناگهان پیکری انسانی ازنمیتوانست پردهٔ تیرهٔ مه نمایان شد.
سانی یکه خورد و عضلاتشساحلِ را منقبض کرد تا حملههدایت کند، اما بعد خشکش زد.
چشمانی سیاه، پوستی چینیمانند... گناهِ تسلاجسدِ بدونِ اینکه حتی سعی کند نفرتش رااضطرابش پنهان کند، به او خیره شده بود.
«تو یه ترسوی رقتانگیز،نشانه نفرتانگیز و حالبههمزنی. فقط بمیرجسدِ دیگه، بمیر... خدایان، این غیرقابلتحمله!»
سانی دندانقروچه کرد و از کنارِ شبحِدیگر شمشیرِ لعنتی گذشت و به سمتِ صخرهها رفت.برداشت ناگهان حسِ آشناپنداریِ عجیبی به او دست داد.
عجیبه... اون حرومزاده چی گفت؟
فکرِ شبحِ شمشیرِ صاحابمردهافی را از سرش بیرون کردچیزِ و به راهش ادامه داد.
کمی بعد،استفاده تیغهای شبحوار سینهاشبرود را سوراخ کرد.
سانی در اوجِ عذاب مُرد.
...سانی لحظهای صبر کرد،افی بعد بهآرامی راست ایستادکلاً و به اطراف نگاه کرد.
زنجیرشکن روی شنهای سفید افتاده و بهشکلِ ناجوریباشد کج شده بود. نفیس به پاروهای هدایت تکیهاضطرابش داده بود و جوهرش بهکلی ته کشیده بود...
یکیدو دقیقه بعد، پایین روی ساحل پرید و بهاضطرابش سمتِ صخرهها رفت. همین که قدم برداشت، ناگهان روحیپایین رنگپریده از میانِ مه ظاهر شد و او را ترساند.
گناهِ تسلا خندید.
«لعنت، لعنت... اولش جالبافی بود، ولی الان دیگهکلاً حسابش از دستم در رفته...»
سانی بیتوجه به شبحِ نفرتانگیز به راهشافی ادامه داد. ناگهان حسِ آشناپنداریِ عجیبی بهدیگر او دست داد، اما آن را پس زد.
کمی بعد از آن،کلاً روحش با تیغهٔ بیرحمِنمیتوانست کشتارِ نامیرا نابود شد.
...سانی لحظهای صبر کرد،افی بعد بهآرامی راست ایستادکلاً و به اطراف نگاه کرد.
...سانی لحظهای صبر کرد،نشانه بعد بهآرامی راست ایستادباشد و به اطراف نگاه کرد.
...سانی لحظهای صبر کرد،کلاً بعد بهآرامی راست ایستادنمیتوانست و به اطراف نگاه کرد.
در اوجِ عذاب مُرد.
در اوجِ عذاب مُرد.
در اوجِ عذاب مُرد.
مُرد.
زنجیرشکن روی شنهای سفید افتاده و بهشکلِ ناجوریکلاً کج شده بود. نفیس به پاروهای هدایت تکیهاخم داده بود و جوهرش بهکلی ته کشیده بود.
بعد از اینکه کاسی با استفاده از نورِ راهنماجسدِ مسیری را که قرار بود افی آنجا باشد نشانشان داد،اخم سانی پایین روی ساحل پرید و به سمتِ صخرهها رفت.
همین که قدم برداشت، روحیچیزِ رنگپریده از میانِ مه ظاهرپنهان شد و او را ترساند.
گناهِ تسلا درانگار سکوت به او خیرهکوچکی شد و چیزی نگفت.
چشه این حرومزاده؟
سانی بیتوجه به شبحِ حالبههمزن از کنارش گذشت وجسدِ با احتیاط در مه پیش رفت. ناگهان حسِ آشناپنداریِکند عجیبی به او دست داد، اما آن را پس زد.
آروم وجسدِ پیوسته... آرومکلاً و پیوسته...
با اینکشیده حال، هنوز چیزیساحلِ ذهنش را میخورد.
سانی اخم کرد،قرار ایستاد، چند لحظهجسدِ مکث کرد و برگشت.
«هی، تو.استفاده قرار نبودنشانه چیزی بگی؟»
نفیس باجسدِ کمی تعجب بهچیزِ او نگاه کرد.
«داری با شمشیرت حرف میزنی؟»
سانی سر تکان داد و همچنان بهبیجونش گناهِ تسلا خیره ماند که او همپنهان در سکوت به سانی زل زده بود.
چرا اینقدر حسِ عجیبی دارم؟
مدتی بیحرکت ماند و حالتِچیزِ چهرهاش تاریکتر شد. سرانجام، سانی ناسزاییکند گفت و سرش را تکان داد.
«صبر کنین. من...انگار من فکر میکنمشنیِ یه جای کار میلنگه...»