---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 11: دوراهی • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 11: دوراهی

0

هر سه بی‌حرکت ایستاده بودند و در سکوتی معذب به پایین نگاه می‌کردند. بلایی که سرِ‌اخم​ مارموز آمد تکان‌دهنده نبود، اما هضمش همچنان سخت بود. حسی شوم در دلشان نشست؛ با دیدنِ پیکرِ‌عجب​ درهم‌شکستهٔ همراهشان، خیلی راحت می‌شد تصور کرد که یکی از آن‌ها هم به همان سرنوشت دچار شود.

کسی نمی‌دانست چه بگوید.

پس از حدود‌همه​ یک دقیقه، اسکالر‌احمق​ سرانجام آهی کشید.

«خوبه که‌باید​ بیشترِ آذوقه‌هاش‌همه​ رو برداشتی.»

کمی بی‌رحمانه‌ست، ولی پربیراه نمی‌گه.

سانی این را در‌پربیراه​ دل گفت و نگاهی‌گفت​ دقیق به بردهٔ مسن‌تر انداخت.

اسکالر اخم کرد؛ فهمید که نقابِ نجیب‌زادهٔ‌هیولا​ مهربانش برای یک لحظه کنار رفته است، پس‌کرده​ با عجله و با لحنی گرفته اضافه کرد:

«در آرامش بخوابی، دوستِ من.»

عجب نمایشی.

راستش سانی حتی یک ثانیه هم این نقشِ خیرخواهانه‌اش را باور نکرده بود. هر بچه‌ای در حاشیه می‌دانست‌مهربانش​ آدم‌هایی که بی‌دلیل مهربانی می‌کنند، همان‌هایی هستند که باید بیشتر از همه ازشان ترسید. یا احمق بودند یا‌نقشِ​ هیولا. اسکالر به احمق‌ها نمی‌خورد، برای همین سانی از همان لحظهٔ دیدارشان حواسش را جمعِ او کرده بود.

با همین بدبینی و بی‌اعتمادی‌ترسید​ تا اینجا زنده مانده بود و‌لحظهٔ​ حالا هم دلیلی برای تغییر نمی‌دید.

قهرمان آخرین نگاهش‌بیشتر​ را به پایین انداخت‌احمق​ و گفت: «باید بریم.»

صدایش یکنواخت بود، اما سانی موجی‌پربیراه​ از احساس را پشتِ آن حس‌دقیق​ می‌کرد. فقط نمی‌توانست بفهمد چه احساسی.

اسکالر آهی کشید و او هم‌سانی​ رویش را برگرداند. سانی چند ثانیهٔ‌مسن‌تر​ دیگر به صخره‌های خونین خیره ماند.

چرا این‌قدر احساسِ گناه می‌کنم؟

از این‌باید​ واکنشِ غیرمنتظره‌همه​ گیج شده بود.

حقش بود.

سانی که کمی آشفته شده‌نمی‌گه​ بود، برگشت و به دنبالِ‌دقیق​ دو همراهِ باقی‌مانده‌اش راه افتاد.

به همین سادگی، مارموز‌ازشان​ را جا گذاشتند و‌احمق‌ها​ به صعود ادامه دادند.

در این ارتفاع، عبور از کوه هر لحظه سخت‌تر می‌شد. باد با چنان قدرتی به آن‌ها می‌کوبید‌بدبینی​ که اگر مراقب نبودند تعادلشان به هم می‌خورد؛ هر قدم حکمِ یک قمار را داشت. هوا برای‌پشتِ​ نفس‌کشیدن بیش از حد رقیق شده بود. سانی به خاطرِ کمبودِ اکسیژن داشت سرگیجه و حالتِ تهوع می‌گرفت.

انگار همگی‌برداشتی​ داشتند آرام‌آرام‌بی‌رحمانه‌ست​ خفه می‌شدند.

ارتفاع‌زدگی چیزی نبود که بشود با تلاش بر آن غلبه کرد. هم‌زمان نامحسوس و طاقت‌فرسا‌فهمید​ بود؛ قوی و ضعیف را درگیر می‌کرد و کاری به آمادگیِ جسمانی و استقامتشان نداشت.‌دوستِ​ اگر شانس یاری نمی‌کرد، یک ورزشکارِ نخبه زودتر از یک رهگذرِ عادی از پا درمی‌آمد.

همه چیز فقط به استعدادِ ذاتی و سازگاریِ بدن بستگی داشت. خوش‌شانس‌ها بعد‌حواسش​ از تجربهٔ علائمِ خفیف از پسِ آن برمی‌آمدند. بقیه گاهی روزها یا هفته‌ها‌آخرین​ زمین‌گیر می‌شدند و از انواع و اقسامِ عوارضِ شکنجه‌وار رنج می‌بردند. بعضی‌ها هم می‌مردند.

انگار این‌ها کافی نبود که هوا هم داشت سردتر می‌شد. لباس‌های گرم و خز‌حواسش​ دیگر نمی‌توانستند جلوی سرما را بگیرند. سانی هم‌زمان تب‌دار و یخ‌زده بود؛ به تمامِ تصمیماتِ‌بریم​ زندگی‌اش که او را به اینجا، روی این شیبِ یخیِ بی‌پایان کشانده بود، لعنت می‌فرستاد.

این کوه جای آدمیزاد نبود.

با این‌بی‌رحمانه‌ست​ حال باید‌پربیراه​ ادامه می‌دادند.

چند ساعت گذشت. با وجودِ همه چیز، سه بازمانده با چنگ‌ودندان به راهشان ادامه‌جمعِ​ دادند و آرام‌آرام بالاتر رفتند. آن مسیرِ قدیمی که اسکالر از آن حرف زده‌بریم​ بود هر جا که بود، دیگر نباید فاصلهٔ چندانی می‌داشت. دست‌کم سانی این‌طور امیدوار بود.

اما از یک جایی به بعد، شک کرد که اصلاً چنین مسیری وجود داشته‌حواسش​ باشد. شاید بردهٔ مسن‌تر دروغ گفته بود. شاید مسیر مدت‌ها پیش بر اثرِ گذرِ زمان‌بریم​ از بین رفته بود. شاید هم بدونِ اینکه متوجه شوند، از آن رد شده بودند.

درست همان لحظه‌کمی​ که داشت ناامید‌پربیراه​ می‌شد، سرانجام پیدایش کردند.

فرسوده و باریک بود؛ به‌زور جا می‌شد دو نفر کنارِ هم در آن راه بروند. مسیر سنگ‌فرش نبود، بلکه با ابزار یا‌رفته​ جادویی ناشناخته در دلِ صخره‌های سیاه تراشیده شده بود و مثلِ دمِ اژدهایی خفته، پیچ‌درپیچ از کوه بالا می‌رفت. اینجا و آنجا زیرِ‌مهربانی​ برف پنهان شده بود. اما از همه مهم‌تر، هموار بود. سانی در تمامِ عمرش از دیدنِ یک چیزِ هموار این‌قدر خوشحال نشده بود.

اسکالر بی‌آنکه کلمه‌ای بگوید، کوله‌پشتی‌اش را انداخت و نشست. رنگ‌پریده‌همین​ و بی‌جان بود و مثلِ ماهیِ بیرون از آب برای هوا‌حالا​ لهله می‌زد. با این حال، پوزخندِ محوی روی صورتش نشسته بود.

«بهتون که گفتم.»

قهرمان سر تکان داد و‌ولی​ به اطراف نگاه کرد. چند ثانیه‌نگاهی​ بعد، رو به بردهٔ پیروزمند برگشت:

«بلند شو.‌بی‌رحمانه‌ست​ هنوز وقتِ‌پربیراه​ استراحت نیست.»

اسکالر چند بار پلک‌ازشان​ زد، سپس با چشمانی‌احمق‌ها​ ملتمس به او نگاه کرد.

«فقط... فقط‌باید​ چند دقیقه‌همه​ بهم وقت بده.»

سربازِ جوان می‌خواست جوابش را بدهد،‌پربیراه​ اما سانی ناگهان دستش را روی‌دقیق​ شانهٔ او گذاشت. قهرمان به سمتش برگشت.

«چی شده؟»

«غیبش زده.»

«چی غیبش زده؟»

سانی به پایین،‌کمی​ به همان مسیری که‌نمی‌گه​ آمده بودند، اشاره کرد.

«جسدِ مارموز. غیبش زده.»

قهرمان چند لحظه به‌ازشان​ او خیره ماند؛ آشکارا‌احمق‌ها​ نمی‌فهمید سانی چه می‌خواهد بگوید.

آها، درسته. اونا‌بیشتر​ که نمی‌دونن اسمِ مارموز،‌احمق​ مارموزه. اوهوم. چه ضایع.

می‌خواست توضیح بدهد، اما به نظر می‌رسید هم اسکالر و هم قهرمان منظورش‌بردهٔ​ را فهمیده‌اند. هر دو هم‌زمان به لبهٔ مسیرِ سنگی رفتند و پایین را‌عجله​ نگاه کردند تا شاید جایی را که مارموز کشته شده بود، پیدا کنند.

در واقع، ردِ خونِ پاشیده‌شده‌نمی‌گه​ هنوز روی صخره‌های دندانه‌دار دیده می‌شد،‌بردهٔ​ اما از خودِ جسد خبری نبود.

اسکالر یکه خورد و تا جایی که می‌توانست از لبه عقب خزید.‌دیدارشان​ سربازِ جوان هم عقب رفت و غریزی دستهٔ شمشیرش را چسبید. هر‌نمی‌دید​ سه نگاه‌های پرتنشی ردوبدل کردند؛ پیامدِ ناپدید شدنِ مارموز را به‌خوبی می‌فهمیدند.

اسکالر درحالی‌که از قبل هم‌ازشان​ رنگ‌پریده‌تر شده بود، گفت: «کارِ‌نمی‌خورد​ اون هیولاست. داره تعقیبمون می‌کنه.»

قهرمان دندان به هم سایید.

«حق با توئه. و‌پربیراه​ اگه تا این حد نزدیک‌نگاهی​ باشه، ناچاریم به‌زودی باهاش بجنگیم.»

فکر کردن به مبارزه با آن تایرنت، همان‌قدر که ترسناک بود، مضحک‌دیدارشان​ هم به نظر می‌رسید. با این حرف انگار گفته بود که به‌زودی‌نمی‌دید​ همه می‌میرند. حقیقتِ ماجرا برای سانی و اسکالر به‌شکلی دردناک روشن بود.

اما بردهٔ مسن‌تر، در کمالِ تعجب،‌ترسید​ وحشت‌زده به نظر نمی‌رسید. در عوض،‌لحظهٔ​ نگاهش را پایین انداخت و آرام گفت:

«نه لزوماً.»

قهرمان و سانی سراپا‌پربیراه​ گوش به سمتش برگشتند.‌گفت​ سربازِ جوان ابرویی بالا انداخت.

«یعنی چی؟»

بفرما، شروع شد.

اسکالر آهی کشید.

«جانور تو همین یک روز تا اینجا ردمونو زده. یعنی‌دقیق​ دو تا احتمالِ قوی وجود داره. یا اون‌قدر باهوشه که‌لحظه​ می‌دونه داریم کجا می‌ریم، یا داره بوی خون رو دنبال می‌کنه.»

قهرمان پس از کمی فکر کردن، سر‌هیولا​ تکان داد و این منطق را پذیرفت.‌جمعِ​ بردهٔ مسن‌تر لبخندِ محوی زد و ادامه داد:

«هر کدوم که باشه،‌همه​ می‌تونیم ردش رو گم‌هیولا​ کنیم و کمی وقت بخریم.»

«چطوری این کارو بکنیم؟»

با وجودِ اضطرارِ‌ولی​ صدای قهرمان، اسکالر تردید‌این​ کرد و ساکت ماند.

«چرا جواب نمیدی؟ حرف بزن!»

بردهٔ مسن‌تر دوباره آهی کشید و آرام،‌احمق​ انگار که برخلافِ میلش باشد، جواب داد. سانی‌جمعِ​ مدتی بود که انتظارِ این لحظه را می‌کشید.

«فقط باید... کاری کنیم که خونِ این پسر بریزه.‌این​ بکشیمش پایینِ مسیر، بعد همون‌جا به‌عنوانِ طعمه ولش کنیم‌نقابِ​ و خودمون بریم بالا. فداکاریش جونمون رو نجات میده.»

دقیقاً سرِ وقت.

اگر سانی عصبانی — و البته از ترس قالب‌تهی‌کرده — نبود، حتماً لبخند می‌زد. به نظر‌بدبینی​ می‌رسید قضاوتش به‌طرزِ عجیبی دقیق از آب درآمده بود. تأیید شدن همیشه حسِ خوبی داشت... اما‌احساس​ نه در موقعیتی که محق بودن به این معنا بود که احتمالاً قرار است طعمهٔ هیولا بشود.

حرف‌هایی را که اسکالر آن زمان که مارموز برای کشتنِ سانی تقلا می‌کرد زده بود، به‌کرده​ یاد آورد: «زیاد عجله نکن دوستِ من. این پسر ممکنه بعداً به دردمون بخوره.» این کلمات که‌احساس​ آن موقع خیرخواهانه به نظر می‌رسیدند، حالا معلوم شد معنای بسیار شوم‌تری در خود پنهان کرده بودند.

عجب حروم‌زاده‌ای!

حالا همه‌چیز به این بستگی داشت‌سانی​ که آیا قهرمان تصمیم می‌گیرد نقشهٔ‌مسن‌تر​ اسکالر را عملی کند یا نه.

سربازِ جوان‌بیشتر​ با حیرت‌ازشان​ پلک زد.

«یعنی چی‌باید​ کاری کنیم‌همه​ خونش بریزه؟»

اسکالر سر تکان داد.

«خیلی ساده‌ست. اگه هیولا بدونه داریم کجا می‌ریم، چاره‌ای نداریم جز اینکه بی‌خیالِ رسیدن به‌فهمید​ گردنهٔ کوه بشیم و در عوض از قلهٔ کوه بالا بریم. اگه هیولا داره بوی‌دوستِ​ خون رو دنبال می‌کنه، باید از یکی از خودمون به‌عنوانِ طعمه استفاده کنیم تا گمراهش کنیم.»

مکثی کرد.

«فقط با رها کردنِ یه آدمِ خون‌آلود پایین‌تر از‌احمق‌ها​ این مسیر می‌تونیم با خیالِ راحت از تعقیبش در‌بی‌اعتمادی​ امان بمونیم، مهم نیست چطوری داره ردمون رو می‌زنه.»

قهرمان بی‌حرکت ایستاد و چشمانش‌ولی​ بین اسکالر و سانی می‌چرخید.‌گفت​ پس از چند ثانیه پرسید:

«چطور دلت میاد‌ولی​ یه همچین چیزِ‌سانی​ پستی رو پیشنهاد بدی؟»

بردهٔ مسن‌تر با‌همه​ مهارت وانمود کرد که‌هیولا​ رنجیده و غمگین است.

«معلومه که برام دردناکه! اما اگه هیچ‌کاری نکنیم، هر‌احمق‌ها​ سه‌تامون می‌میریم. این‌طوری حداقل مرگِ این پسر جونِ دو‌بی‌اعتمادی​ نفر رو نجات میده. ایزدان به‌خاطرِ فداکاریش بهش پاداش میدن!»

اوه، عجب زبونِ‌کمی​ چرب‌ونرمی. خودم هم‌پربیراه​ کم‌مونده قانع بشم.

سربازِ جوان دهانش را‌پربیراه​ باز کرد، اما مردد‌گفت​ دوباره آن را بست.

سانی در سکوت دو بازماندهٔ دیگر را تماشا می‌کرد و شانسش را برای پیروزی در‌کرده​ یک درگیری می‌سنجید. اسکالر که همین حالا هم نیمی از راهِ تبدیل شدن به جسد را‌موجی​ رفته بود، پس غلبه بر او مشکلی نداشت. اما قهرمان... قهرمان مانعِ بزرگی به حساب می‌آمد.

ناولها | novelha.net