چپتر 1373: شمارشِ پژواکها
0این کلمه در هوا معلق ماند؛ هم شومچیزی بود و هم بهطرزِ عجیبی آشنا. سانی اخم کردچیه و بقایایِ سلاحِ زمخت را بررسی کرد. سرانجام پرسید:
«غرقشدگان؟ ما تااعظمهایی حالا با همچینوگرنه پلیدهایی روبهرو نشدیم.»
که البته، معنایشسطحِ این بود کهآیینهای روبهرو شده بودند.
نفیس سر تکان داد.
«آره. یه بار گروهی از اونا به زنجیرشکن حملهنیستن کردن... مطرودانِ غرقشده، طلسم این اسم رو روشون گذاشته بود.معبدِ خیلی قوی نبودن، بهجز اون ساکنِ اعماق که همراهشون اومد.»
کاسی باتایتانها چهرهای گرفتهبینشون سر تکان داد.
«مطرودان تفالهٔ همنوعانِ خودشونن. بیشترِ غرقشدگان خیلی خطرناکترن. اونا... قبیلهٔ خاصی از موجوداتِ کابوس توی مقبرهٔ آریل هستن. هیچکس واقعاً نمیدونه ازدخترِ کجا اومدن، اما خیلیا باور دارن که غرقشدگان زمانی انسان بودن. گروهی شکار میکنن و وحشتهای واقعیِ اعماق رو گلهوار میرونن تاچرخید بهعنوانِ جانورانِ جنگی ازشون استفاده کنن. از همه دردسرسازتر اینکه همهشون حداقل سطحِ اولیهای از شعور دارن... از آیینهای عجیبی هم پیروی میکنن.»
نفیس اخم کرد.
«مطمئنم از پسشون برمیایم. مگه اینکه تایتانهابدیه یا اعظمهایی بینشون باشن، وگرنه ما سهحضورشون نفر برای مقابله با این غرقشدگان کافی هستیم.»
دخترِ نابیناتایتانها چند لحظهبینشون ساکت ماند.
«درسته. با اینکه ردِّ غرقشدگان خبرِ بدیه، امامطمئنم چیزی نیستن که نتونیم از پسشون بربیایم. باوگرنه این حال، نگرانم که حضورشون اینجا نشونهٔ چیه.»
به سمتِ معبدِدخترِ ویران چرخید ولحظه دندان به هم فشرد.
«این پلیدها خیلی قلمروطلب هستن. مدام با موجوداتِ کابوسِ دیگه میجنگن و علامتهایینگرانم میذارن تا از آبهایی که دشمنانِ واقعاً قدرتمند توشون ساکن هستن دوری کنن.مدام اینکه غرقشدگان اینجان، روی این جزیره... یعنی کاهنه رو بهعنوانِ فرمانروایِ خودشون پذیرفتن.»
کاسی مکثتایتانها کرد، سپس باباشن چهرهای تاریک افزود:
«که یعنی حداقل به یه تایرنتآیینهای تبدیل شده. فقط اونا اونقدر اقتدار دارناعظمهایی که غرقشدگان رو وادار به تسلیم کنن.»
سانی آهی کشید.
«پس... یه تایرنتِ فاسدشده.»
با موجوداتِ کابوسِ قدرتمندتری روبهرو شده بود... اما فقط به تعدادِ انگشتشمار. هرچندنابینا کشتنِ یک تایرنتِ فاسدشده خارج از توانشان نبود، اما قطعاً دشمنِ آسانی همنگرانم برای رویارویی به حساب نمیآمد. بهخصوص اگر نبرد با شرایطِ خودِ جانور پیش میرفت.
صدایش گرفته به نظر میرسید:
«آخه چطور تبدیل بهنابینا تایرنت شده؟ مگه اولشدرسته یه جانورِ فاسدشده نبود؟»
از طرفی، غروب از لطفِ سقوطکرده در قالبِ یک ترور با او روبهرو شده بود. واضح بود که موجوداتِمعبدِ کابوس میتوانستند به طبقهای بالاتر از آنچه با آن شروع کرده بودند برسند، درست مثلِ قدیس. این صفتی بوداینجان که بینِ همهٔ موجوداتِ نجیب مشترک بود؛ چه آنهایی که تسلیمِ تباهی شده بودند و چه آنهایی که نشده بودند.
و به نظر میرسید انسانهای فاسدشده نیزنفر از این توانایی برخوردار بودند. بیشباهت بهچند کاری که او، نفیس و موردرت میکردند نبود.
کاسی شانه بالا انداخت.
«اون خیلی وقت پیش آلوده شده. از جنگجویانِ قدرتمندِ لطفِ سقوطکرده هم تغذیهنیستن کرده و ایزدان میدونن از اون موقع تا حالا چی خورده. در هردندان صورت، اونجا تنها منتظرمون نمیمونه. باید آماده باشیم تا با همراهانش هم بجنگیم.»
سانی پشتِ نقابش لبخند زد.
«حیف شدتایتانها که خودمونبینشون همراهانی نداریم.»
با گفتنِ این حرف، دو پیکرِ تهدیدآمیز از سایهها بیرون آمدند تاتایتانها در کنارش بایستند. یکی شوالیهای باوقار در زرهی پیچیده و عقیقی بود ولحظه دیگری دیوی جهنمی که از فولادِ سیاه و تیغههای شکسته ساخته شده بود.
اسبِ سیاه و ترسناکی از زمینِ پشتِساکت سرشان برخاست، در حالی که نورِ سرخنتونیم از شاخهای الماسگون و نیشهای گرگمانندش بازتاب مییافت.
کاسی آهِ آرامی کشیددرسته و سپس پژواکهای خودشچیزی را نیز احضار کرد.
گردبادی از جرقههای سفید به شکلِ دو پیکرِ انساننما درآمد. یکی زنی بود با پیراهنی سرخ، کهدرسته بیشباهت به لباسِ دخترِ نابینا نبود، و چهرهاش پشتِ نقابی پنهان بود. سانی با نگاه به آن پیکرِدندان خاموش، ناگهان لرزه بر اندامش افتاد... چرا انگار چیزی کاملاً غیرانسانی زیرِ آن پارچهٔ سرخِ لغزان پنهان بود؟
وقتی پژواکِ کاهنهٔ آلوده حرکت کرد، بیش از حد نرم بود، به شکلی مورمورکننده... انگار بهوگرنه جای قدم برداشتن، روی زمین شناور بود یا مثلِ مارماهی میخزید. فکر کرد برای کسری ازنیستن ثانیه چشمش به شاخکِ سیاه و براقی افتاده که از زیرِ لبهٔ دامنِ سرخش بیرون زده است.
اما دلهرهآورترین بخشِ ماجرا، نگاهِ تهیِ او بود. سانیردِّ هرگز کنارِ پژواکهای انسانی احساسِ راحتی نمیکرد و حالاحضورشون کنارِ پژواکِ کسی که روزگاری انسان بوده نیز راحت نبود.
دومین پژواکِ کاسی کمتردرسته آزاردهنده بود، اما به هماننیستن اندازه عجیب به نظر میرسید.
آدمکِ فولادیِ بلندی بود با چهار بازو، که در هر کدام تیغهٔ تیزی نگه داشته بود. ایندرسته پژواکِ مصنوعی — هیولایی عروجیافته — شبیه به مردی کوکی بود. حرکاتش کمی زمخت بود، اما تیزیِچرخید متمایزِ یک مبارزِ آموزشدیده را داشت. سانی با نگاه به آدمک، چیزِ دیگری را هم به یاد آورد.
ظاهرِ این موجود شباهتِ گنگی به مرکبِ فولادیمطمئنم داشت که مورگان گاهی سوارش میشد. پس این پژواکنفر هم باید به دستِ افسونگرانِ دلاوری ساخته شده باشد.
«برام سؤاله چطور این کارچند رو میکنن... پیچیدگیش باید توخبرِ یه سطحِ کاملاً متفاوت باشه...»
با خرناسِ تحقیرآمیزی از افکارش بیرون آمد. سانی سرش را چرخاند وحال با تعجب نگاهی به دیو انداخت. غولِ فولادی با غروری آشکار بهپلیدها شمشیرزنِ کوکی خیره شده بود. این ابله داشت سینهاش رو سپر میکرد؟
زیرِ نگاهِ مشکوکِ سانی، دیو نگاهی دزدکینفر به قدیس انداخت و بعد سینهاش را بیشترلحظه سپر کرد. چانهاش را با تکبر بالا داد.
...البته آنحداقل شوالیهٔ کمحرفاولیهای کاملاً بیتفاوت ماند.
غولِ جهنمی که فهمید نتوانسته توجهش را جلبدرسته کند، کمی وا رفت. سپس با کینهتوزی به پژواکِنگرانم فولادی خیره شد. چشمانِ آتشینش از... گرسنگی شعلهور بود؟
«حتی فکرشم نکن!»
دیو با شنیدنِ غرشِ خفهٔ سانی جا خورد و باکافی نگاهی معصومانه از شمشیرزنِ کوکی رو برگرداند؛ انگار هرگز فکرِ بلعیدنِچیزی پژواکِ کاسی از روی لجبازی، از ذهنِ شکمپرورِ او نگذشته بود.
«باورم نمیشه. اینسطحِ ابله واقعاً دارهآیینهای از کنترل خارج میشه!»
سانی سر تکان داد و رو به نفیس کرد. او تنها کسی در میانشان بود که چیزی برایحضورشون احضار نداشت... البته فقط به این دلیل بود که ستارهٔ دگرگون همیشه پژواکهایی را که به دست میآورد،آبهایی به دیگران میبخشید. حتی همین الان هم، دو تا از سه پژواکِ کاسی از طرفِ نِف آمده بود.
با این حال، کمی غمانگیز بودخبرِ که در مقایسه با سانی و کاسی،نگرانم شبیه به نجیبزادهای فقیر به نظر میرسید.
نفیس که نگاهِ اوبینشون را حس کرده بود، کمیمقابله جابهجا شد و نگاهش کرد.
«چیه؟»
سانی سر تکان داد.
«نه، هیچی.»
در آنتایتانها لحظه، شبحِبینشون شمشیر خندید.
«چیزی برای احضار نداره؟ ابله... چرا باید نیاز داشته باشه؟ همین الانش یه سایهٔ قدرتمند داره دنبالشنفر راه میافته که آمادهست هر هوسش رو برآورده کنه. اون تویی. تو پژواکِ اونی. پس یهجورایی... نفیس چهارحال تا داره و کاسی سه تا. از طرفِ دیگه، تو حتی در حدی نیستی که باهاشون مقایسه بشی.»
گناهِ تسلاهستیم مکثی کرد وچند با لبخند افزود:
«آه، یادت نره که از همونخبرِ اول، این همون خائنِ نابینا بود کهنگرانم تو رو تبدیل به یه پژواک کرد...»
ماهیچهٔ صورتِ سانی پرید.
در همین حین، کاسیاولیهای اخم کرد و بهمطمئنم سمتِ معبد به راه افتاد.
«بیاین بریم. باید قبلنابینا از اینکه شب بشهدرسته کارش رو یکسره کنیم.»
سانی دندانهایش را به هم سایید وبدیه به دنبالش رفت؛ از اینکه حرفهای آنحضورشون شبح رویش تأثیر گذاشته بود، خشمگین بود.
با نزدیک شدن به شکافِ دیوارِ معبدِ کجوکوله،برای آن دستهٔ کوچک اما بینهایت قدرتمند از استادها،ساکت سایهها و پژواکها، در دلِ تاریکیِ شوم فرو رفتند.