---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1261: بال‌زدنِ یک پروانه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1261: بال‌زدنِ یک پروانه

0

در دوردست‌های آسمان نقطهٔ سیاهی بود که آهسته به سمتِ جزیرهٔ‌زمین​ تاریک حرکت می‌کرد. سانی با به یاد آوردنِ موقعیتی مشابه در‌هوا​ گذشته، ابتدا حس کرد سوسوی امیدی در دلش روشن شده است.

آن دفعه،‌نوکِ​ معلوم شده‌کسری​ بود کای است.

اما این بار...

این بار، شمّش زنگ‌خطر را به صدا درآورده‌زده​ بود و حسِ سردی از هراس از جایی خزید‌هوا​ تا با چنگال‌های یخی‌اش او را در چنگ بگیرد.

سانی که چهارزانو روی صندلیِ‌اطراف​ سایه نشسته بود، به عقب‌آن‌طرف‌تر​ تکیه داد و آهی کشید.

«...لعنت.»

با این‌سنگی​ حرف، ناگهان‌آن‌طرف‌تر​ به جنب‌وجوش افتاد.

اول، سانی صندلیِ عزیزش را مرخص‌زمین​ کرد و به سمتِ وسطِ جزیره‌انگار​ شتافت. هم‌زمان، فرمانی ذهنی برای قدیس فرستاد.

نفیس و او در آن لحظه درگیرِ شمشیربازیِ شدیدی بودند. نور و تاریکی در‌سایه‌ای​ گردابی درخشان از فولادِ تیز در هم تنیده بودند، و پیکرِ عقیقیِ شوالیهٔ برازنده‌نگاهی​ در تضادی تند با تونیکِ سفیدِ مواج و پوستِ مرمرینِ حریفِ باریک‌اندامش قرار داشت.

با فرمانِ سانی، قدیس خشکش زد. نوکِ شمشیرِ‌چند​ نف کسری از ثانیه بعد متوقف شد و‌اطراف​ در چند میلی‌متریِ شکافِ نقابِ او معلق ماند.

نفیس اخم کرد، شمشیرش‌آن‌طرف‌تر​ را عقب کشید و‌سایه‌ای​ به اطراف نگاه کرد.

روی برآمدگیِ سنگی که چند متر آن‌طرف‌تر از زمین بیرون زده‌می‌شد​ بود، سایه‌ای دیده می‌شد. انگار متعلق به مردِ جوانی بود که‌چرخید​ داشت بازوهایش را در هوا تکان می‌داد و به آسمان اشاره می‌کرد.

به‌سرعت چرخید، نگاهی به‌شمشیرش​ بالا انداخت و لحظه‌ای‌سنگی​ بعد با شتاب دور شد.

این از این...

سانی با تمامِ توان دوید، از روی گودالِ آبِ کدری پرید و نزدیکِ قطعهٔ نیم‌خورده‌ای از‌هوا​ نقرهٔ کدر فرود آمد. پیکرِ استخوانیِ دیوچه در آن نزدیکی به چشم می‌خورد که با لبخندی‌آبِ​ سعادتمندانه بر چهرهٔ شیطانی‌اش روی زمین دراز کشیده بود. دودستی با لذت شکمِ بادکرده‌اش را می‌مالید.

«پاشو رفیق!»

گابلینِ شکمو چشمانش را باز کرد، با گیجی به سانی خیره شد و‌زده​ بعد ناشیانه سعی کرد روی پاهایش بایستد. اما دیوچه که مغلوبِ وزنِ شکمِ‌به‌سرعت​ پُرش شده بود، تعادلش را از دست داد و بی‌درنگ تلپی روی زمین افتاد.

«آه، وقتِ‌نوکِ​ این کارا‌کسری​ رو نداریم!»

سانی خم شد، دیو‌آن‌طرف‌تر​ را که ضعیف دست‌وپا می‌زد‌دیده​ گرفت و روی شانه‌اش انداخت.

آخه... این دیگه چیه...

آخه این‌ماند​ حرومزادهٔ کوچولو چقدر‌اطراف​ کوفت کرده بود؟!

سانی حتی با قدرتِ یک تایرنتِ عروج‌یافته هم برای حملِ دیوچه زور‌معلق​ می‌زد. رگ‌هایش بیرون زد و حالتی گیج در چهره‌اش نمایان شد. به‌زده​ سایه‌ها فرمان داد دورِ بدنش بپیچند، غری زد و به دویدن ادامه داد.

دوازده ثانیه بعد، سانی به لبهٔ شکافِ آشنا رسید و دیوِ کوچک را‌مردِ​ بی‌مقدمه به پایین پرت کرد. سپس نگاهِ دیگری به آسمان انداخت و با‌شتاب​ دیدنِ اینکه نقطهٔ سیاه نزدیک‌تر شده، خودش هم به داخلِ درهٔ عمیق پرید.

طولی نکشید که او و نفیس کنارِ هم قرار گرفتند و خود را به شیبِ‌جوانی​ فرسودهٔ شکاف فشردند تا با تمامِ توان نفس‌نفس‌زدنشان را آرام کنند. قدیس و دیو در‌توان​ همان نزدیکی بودند؛ اولی آرام ایستاده بود و دومی رانِ سانی را بغل کرده بود.

کابوس هم آنجا بود؛ در شکلِ سایه‌اش‌برآمدگیِ​ درونِ تاریکیِ عمیقی که تهِ دره را‌سایه‌ای​ در بر گرفته بود، پنهان شده بود.

در آخر، کوزه‌ای زیبا از خاکِ رسِ سفید روی زمین در مقابلشان قرار‌ماند​ داشت که سطحش با نقش‌ونگارهای مسحورکننده‌ای تزئین شده بود. این یکی دیگر از خاطره‌هایی‌می‌شد​ بود که شوالیهٔ تابستان به نفیس داده بود و هدفش پنهان‌کردنِ حضورِ آن‌ها بود.

...فقط ایزدان‌سنگی​ می‌دانستند کوزه کار‌زمین​ می‌کند یا نه.

با این حال، از میانِ پنج سایهٔ سانی،‌زده​ یکی باید داوطلب می‌شد تا از محدودهٔ اثرِ‌بازوهایش​ آن بیرون برود و نقشِ پیشاهنگ را ایفا کند.

خب... شاید‌ماند​ «داوطلب» واژهٔ‌شمشیرش​ درستی نبود.

از آنجا که سایهٔ دلگیر به‌تازگی چند کارِ خطرناک کرده بود و احمقِ شاد کسی نبود که سانی هرگز‌سنگی​ کارِ مهمی را به او بسپارد، سایهٔ بعدی در صفِ ارشدیت باید می‌رفت. پس، آن یاروی خزنده در حالِ‌چرخید​ حاضر چند متر دورتر از لبهٔ شکاف پنهان شده بود و با حالتی مورمورکننده به آسمان خیره شده بود.

گناهِ تسلا با‌متر​ چهره‌ای بی‌حوصله او‌بیرون​ را همراهی می‌کرد.

جرقه‌هایی که دورِ دستِ سانی می‌چرخیدند به شکلِ‌زده​ فلوتی زمردین درآمدند و او آن‌ها را با‌بازوهایش​ گنبدی از سکوت پوشاند. سپس، نفسِ لرزانی بیرون داد.

«من... می‌بینمش.»

نفیس با دقت به‌کسری​ او نگاه کرد و‌چند​ با صدایی آرام پرسید:

«چیه؟»

سانی چند لحظه مکث کرد.

رفته‌رفته چهره‌اش در هم رفت.

«یه... پروانه‌ست.»

واقعاً پروانه‌ای داشت به سمتِ جزیره پایین‌زده​ می‌آمد. از دور شبیهِ موجودی اثیری و زیبا‌بازوهایش​ بود، اما هرچه نزدیک‌تر می‌شد، سانی بی‌اختیار می‌لرزید.

بال‌ها و پشتِ پروانه سیاه بود، اما بدن و زیرِ شکمش به رنگِ استخوانِ سفید درآمده بود. شش پای بلند و ظاهراً شکننده داشت که به نوک‌هایی‌شتاب​ تیز ختم می‌شد و دو چشمِ بزرگِ چندوجهی که همچون گوی‌هایی از تاریکیِ خالص بودند. میانِ آن‌ها منقاری به‌طرزِ آزاردهنده‌ای بلند و به رنگِ سیاهِ روغنی قرار‌دودستی​ داشت که در آن لحظه مثلِ خرطومِ فیل به‌شکلِ مارپیچ جمع شده بود. دو شاخک از سرش بیرون زده بود که جریانِ باد آن‌ها را به عقب می‌راند.

...گذشته از این‌ها،‌اخم​ اندازهٔ پروانه دست‌کم‌نگاه​ صد متر بود.

هم بی‌نهایت زیبا بود و‌ثانیه​ هم عمیقاً چندش‌آور. اما بیشتر‌شکافِ​ از همه، به‌شدت ترسناک بود.

سانی دندان‌قروچه کرد.

«یه هیولای اعظمِ دیگه‌ست.»

قلبش به‌سرعت در سینه‌شمشیرش​ می‌تپید و پشتش غرق‌سنگی​ در عرقِ سرد شده بود.

«عالیه. محشره!‌نوکِ​ اعظم... هه،‌کسری​ واقعاً اعظمه...»

کنارش، نفیس اخم کرد.

«پس...»

پروانهٔ غول‌پیکر آشکارا قصد داشت روی جزیره فرود بیاید، اما در آن‌بیرون​ لحظه، آبِ سرخ‌رنگ شکافت و پوزهٔ فلس‌دارِ مارِ لاجوردی در هوا پدیدار‌می‌داد​ شد. هیولای اعظم زیرِ نگاهِ دیوانه‌وارِ چشمانِ کدرِ مار، ناگهان محتاط شد.

بال‌هایش را تکان داد و مسیرِ پروازش را عوض کرد؛ به‌جای آنکه برای‌ماند​ فرود روی صخرهٔ سیاه پایین بیاید، از همان بالا دورِ جسدِ لاک‌پشتِ سیاه چرخید.‌می‌شد​ چشمانِ بزرگِ پروانه به مارِ باستانی دوخته شده بود و شاخک‌هایش موزون تکان می‌خورد.

جانورِ اعظمِ رودخانه نیش‌های خونینش را نشان‌زده​ داد و غرشِ خشمگینی سر داد، گویی‌جوانی​ مالکیتش بر بقایای لاک‌پشتِ غول‌پیکر را اعلام می‌کرد.

«این مارِ پیرِ روانی...»

«مگه این مار از جونش‌اطراف​ سیر شده؟ چرا راه افتاده و‌زمین​ هیولاهای اعظم رو به مبارزه می‌طلبه؟»

«آخه من واقعاً این‌قدر خوشمزه‌م؟!»

سانی نمی‌دانست پروانهٔ غول‌پیکر‌آن‌طرف‌تر​ به چه فکر می‌کند،‌سایه‌ای​ اما یک چیز قطعی بود.

از مبارزه‌طلبیِ مار‌سنگی​ خوشش نیامده بود.‌زمین​ اصلاً خوشش نیامده بود...

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net