چپتر 882: وضعیت زرد
0سانی به امواجِ سیاهی خیره مانده بود که میآمدند، میرفتند و ساحلِ سنگیِ نهچندان دور از دیوارِ بلندِهجوم دژ را میلیسیدند. با اینکه به سربازانش گفته بود از اقیانوس دور بمانند، خودش روزی یکی دو بار بهدادههای آنجا میآمد؛ شاید به این امید که شبحِ ترسناکِ نبردناوِ عظیم را ببیند که از دلِ تاریکی بیرون میآید.
البته کارِ احمقانهای بود، چون رسیدنِ کشتیِ نجاتشان برای خروج از رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ روزها یا حتی هفتههابزنن زمان میبرد. با این حال، هر بار که به امواج چشم میدوخت، غرق در فکر میشد. همچنین تا حدِتأسیسات زیادی مطمئن بود که اگر چیزی غیر از آریادنه از اقیانوس بیرون بیاید، میتواند جانِ سالم به در ببرد...
کولاک سرانجام چند ساعت پیش فروکش کرده بود،غرق برای همین سانی امروز میتوانست فواصلِ بسیار دورتریچیزی را ببیند. هرچند چیزی برای دیدن در کار نبود.
از سرما لرزید، آهی کشیدریز و برگشت تا برود و داخلِهجوم یکی از ساختمانهای ایستگاه گرم شود.
درست در همان لحظه خشکش زدکرد و سرش را کج کرد، انگار داشتگندش به چیزی گوش میداد. چشمانش ریز شد.
«...گندش بزنن.»
نجواهای دیوانهکنندهای که بهحال ذهنش هجوم میآوردند، ناگهانغرق بسیار بلندتر شده بودند.
از دیوار پایین پرید، قدم تند کرد و خیلی زود بههجوم مرکزِ امنیتیِ تأسیسات رسید. آنجا، چند بیدارشده داشتند دادههای حسگرها را زیرزود نظر میگرفتند. ورن با چهرهای درهم جلوی دیواری از صفحهنمایشها ایستاده بود.
با شنیدنِهمان صدای قدمهایخشکش سانی، سر چرخاند.
«تو هم حسش کردی؟»
سانی سرزمان تکان داد:حال «آره. قویه.»
ورن چند لحظهمیداد چشمانش را بست: «اینبزنن اوضاع رو پیچیده میکنه.»
این دستکم گرفتنِ ماجرا بود. چیزی که حس کرده بودند «ندا» بودریز که ناگهان بسیار قویتر شده بود. این اتفاق دو معنی داشت کهدیوار هیچکدامشان نویدبخشِ اتفاقِ خوبی برای افرادِ گرفتار در رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ نبود.
معنیِ اول نسبتاً واضح بود... همان حوالی، در نزدیکیِ تأسیسات، یکانگار یا چند دروازهٔ کابوس باز شده بود. با توجه به بلندیِ صدا،میآوردند سانی حاضر بود شرط ببندد که دستکم دو دروازه باز شده است.
معنیِ دوم خطرِمیبرد فوری نداشت، اماچشم بهمراتب موذیانهتر بود.
ورن دندان به هم سابید، آهی کشید و چند دکمهذهنش را روی کنسولِ جلویش فشار داد. سپس به حرف آمدقدم و بلندگوهای داخلی صدایش را در سراسرِ دژ پخش کردند:
«توجه، تمامیِ پرسنلِ بیدارشده. استاد ورن صحبت میکنه...داشت از همین لحظه، وضعیتِ تداخلِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹دیوانهکنندهای از سبز به زرد تغییر میکنه. تکرار میکنم...»
چهرهٔ سانی درهم رفت. با این حد از افزایشِ قدرتِ ندا، ثباتِ لنگرهای گذرگاهِ بیدارشدگانِچشمانش درونِ دژ ناگزیر ضعیفتر میشد. هنوز به مرحلهای نرسیده بود که خوابیدن قطعاً به پرتابپرید شدنشان به منطقهای ناشناخته از عالمِ رؤیا ختم شود... اما فاصلهٔ چندانی هم با آن نداشت.
معنای واقعیاش این بود که از این پس، خوابیدن درونِ دیوارهای رصدخانهٔ قمریِزیادی ۴۹ برای تمامِ بیدارشدگانِ مدافعِ آن یک قمار به حساب میآمد. احتمالِ اینکهچند بذرِ کابوس آنها را به درونِ خود بکشد بالا نبود، اما صفر هم نبود.
«لعنت.»
از آن بدتر، باید با خود دروازهها هم سروکله میزدند. با توجه به اینکهبزنن دروازهها باید آنقدر نزدیک باز شده باشند تا ندا را تقویت کنند، موجوداتِ کابوسیتند که از آنها بیرون میآمدند، بیشک جذبِ بوی روحهای انسانی میشدند و به سراغشان میآمدند.
ورن پس از پایانِ اعلانش،درست با چشمانی خسته به سانیکرد نگاه کرد. سانی سر تکان داد.
«میرم سراغش.»
چهار سایه از پیکرش بیرون جهیدند، بهسرعت روی زمین لغزیدند و یکمیآوردند ثانیه بعد از مرکزِ امنیتی خارج شدند. در سراسرِ تأسیسات پرواز کردند،مرکزِ از دیوارهایش بالا رفتند و در شبِ تاریک و سردِ بیرون فرو رفتند.
در این میان، ورن به زیردستانش دستور داد. طولی نکشید که افسرانِ جزءِ نیرویبزنن امنیتی، که تعدادشان نزدیک به یک گردان میرسید، از سراسرِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ احضارتند شدند. با توجه به تخصص و رتبهشان، اهریمنها نیز طبیعتاً در این فهرست قرار داشتند.
تا وقتی همه جمع شوند، سایههای سانی داشتند حوالیِ دژ را درداشت جستجوی دروازههای ظاهرشده میگشتند. ورن نیروهایش را در جریانِ اتفاقات گذاشت. باناگهان حرفهای او، چهرهٔ سربازان کمی تغییر کرد؛ میدانستند بهزودی واردِ نبرد میشوند.
تنها نامنظمها خونسرد ماندند.
سرانجام، سانی آهی کشید.
«پیداش کردم.»
دشتِ ساحلی عوارضِ جغرافیاییِ چندانی نداشت، برای همین پیدا کردنِ شکافِ تهدیدآمیزیداشت که واقعیت را میدرید کارِ آسانی بود. از اینکه فقط یک دروازهناگهان آنجا بود کمی جا خورد، اما از طرفی، انگار دروازهٔ قدرتمندی بود.
وقتی همه به اوحال خیره شدند، سانی کمیغرق چهره در هم کشید.
«...فقط یه دروازهست، حدودِچشمانش سه کیلومتریِ دیوارِ شمالی. بهدیوانهکنندهای نظر میرسه ردهٔ ۳ باشه.»
رنگ از چهرهٔ سربازانِ عادی پریدکرد و حتی بیدارشدگان هم آشفته بهریز نظر میرسیدند. سانی به آنها توجهی نکرد.
«موجوداتِ کابوس...ایستگاه وایسا، اینشود دیگه چه وضعشه؟»
اخم کرد. دروازهها معمولاً موجوداتِ کابوسی با منشأِ یکسان بیرون میریختند، دستکم در موجِمطمئن اول. اما اینها کاملاً درهموبرهم بودند. بعضی بهطرزِ خندهداری کوچک بودند و بعضی دیگرپیش بزرگ. بعضی شبیهِ جانوران بودند و بعضی دوپا. یک باغوحشِ کامل از هیولاها بود.
«موجوداتِ کابوسگوش همهشون باچشمانش هم فرق دارن.»
اخمی غضبناکهمان بر چهرهٔخشکش ورن نشست.
«لاشخورها... قبلاً با همنوعهاشون جنگیدیم. اولش ضعیف هستن، ولی با خوردنِ جنازههاداشت خیلی زود قویتر میشن. ویژگیهای چیزایی که میخورن رو هم به ارث میبرن.بلندتر سروکله زدن با پلیدهای جوونتر آسونه، ولی پیرترها... اون پیرترها واقعاً پست هستن.»
سانی کمی فکر کرد.
«که اینطور. خب، انگار شانس آوردیم. حدودِبزنن سیصد تا هستن و من فقط دوبلندتر تا فاسدشده میبینم. نگهبانِ دروازه... یه دیوه.»
سربازان لرزیدند و با کمی حرص بهانگار او خیره شدند. اگر سروانِ نامنظمها اینبزنن را شانس میدانست، پس به چی میگفتند بدبختی؟!
سیصد موجودِ کابوسِ قدرتمند به رهبریِ دو فاسدشده،خشکش در برابرِ صد بیدارشده، دو استاد و هزار نیرویگندش عادیِ پادگانِ محلی... اوضاع چندان خوب به نظر نمیرسید.
سانی چند لحظهمیبرد مکث کرد وچشم بعد لبخند زد.
«آه، و خبرِ آخر. عوضیهاریز بوی ما رو حس کردن.ذهنش پس... همین الان دارن میان اینجا...»