---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1965: سوختنِ آهسته • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1965: سوختنِ آهسته

0

سرانجام پشتِ میزی روبه‌روی هم نشستند. نفیس از غذایی که سانی پخته بود لذت می‌برد و‌لعنتی​ با لبخندی از سرِ رضایت بر لبانِ فریبنده‌اش، آن را مزه‌مزه می‌کرد. آرام و مسلط رفتار‌آرامی​ می‌کرد، اما صورتش هنوز کمی سرخ بود. چشمانش در فضای آفتاب‌گیرِ آن اتاقِ سنگیِ پهناور برق می‌زد.

سانی هم در این میان از تماشای غذا خوردنِ نفیس لذت می‌برد.‌نمی‌کرد​ فقط ساکت نشسته بود، با نگاهش حرکاتِ او را دنبال می‌کرد و‌آدابی​ لبخندِ کمرنگی بر لب داشت. احساسِ خرسندی می‌کرد و دلش آرام بود...

راستش نه. اصلاً آرام نبود؛ بلکه وحشیانه می‌تپید و حس می‌کرد تمامِ بدنش‌چشیدنِ​ در آتش می‌سوزد. تمامِ اراده‌اش را به کار گرفت تا بی‌حرکت بماند، خونسردی‌اش را‌برمی‌انگیخت​ حفظ کند و نگذارد آن ولعِ عمیق و شهوانی به چشمانش راه پیدا کند.

واقعاً به یک دوشِ‌ذاتاً​ آبِ سرد نیاز داشت...‌کمکی​ یک دوشِ خیلی خیلی سرد.

راستش را بخواهید، خیلی بی‌رحمانه بود. نفیس بی‌تجربه بود و به همین دلیل در ابرازِ محبتِ جسمانی بی‌پروا عمل می‌کرد... واقعاً انتظار داشت بعد از اینکه‌وانمود​ با لمس، عطر و لبانش این‌طور او را به آتش کشیده بود، سانی برود و خودش را خنک کند؟ البته که طعمشان شیرین‌تر از آن بود که‌هیجان‌انگیزِ​ بتواند توصیف کند، اما سانی یک مرد بود و مردها معمولاً با یک چشیدنِ ساده سیر نمی‌شدند. در واقع، در آن لحظه احساس می‌کرد کاملاً سیری‌ناپذیر است.

حضورِ او که ذاتاً‌است​ میل و اشتیاق را برمی‌انگیخت،‌برمی‌انگیخت​ اصلاً کمکی به اوضاع نمی‌کرد.

سانی آماده بود‌خودش​ تا مثلِ یک‌طعمشان​ جانور او را ببلعد.

اما نمی‌توانست.

«لعنتی. چرا همچین تصویرِ ملایم و‌اشتیاق​ مبادیِ آدابی از خودم ساختم؟ باید‌مثلِ​ وانمود می‌کردم یه مغازه‌دارِ وحشی و بی‌قیدم!»

آهِ آرامی‌کاملاً​ از لبانش‌است​ خارج شد.

«این شکنجهٔ شیرین دیگه چیه؟»

با این حال، عجله‌ای نداشت. از سوختنِ آهستهٔ این عاشقانهٔ‌نمی‌کرد​ عجیبشان بسیار لذت می‌برد. لاس زدن‌ها، لحظاتِ لطیفِ صمیمیتِ روزمره،‌ملایم​ هجومِ هیجان‌انگیزِ عطشِ جسمانی... می‌خواست تک‌تکِ ثانیه‌هایش را مزه‌مزه کند.

و در اعماقِ وجودش، کمی‌میل​ بی‌میل بود که از همین‌نمی‌کرد​ حالا قدمِ بعدی را بردارد.

سانی و نفیس بالغ بودند و هر دو می‌دانستند چه می‌خواهند. با این حال...‌مثلِ​ او به‌خوبی آگاه بود که چقدر نگاهشان به یکدیگر متفاوت است. البته که نفیس از‌می‌کردم​ او خوشش می‌آمد. از همراهی‌اش بسیار لذت می‌برد و کششِ جسمانیِ غیرقابل‌انکاری میانشان وجود داشت.

حتی شاید شروع به برقراریِ پیوندی عاطفی کرده‌بتواند​ بود و یاد می‌گرفت به او اهمیت بدهد‌نمی‌شدند​ و تکیه کند. قطعاً اعتمادِ زیادی به او داشت.

اما در نهایت، سانی هنوز برای نفیس یک غریبه بود. هرچه باشد، تازه چند‌ببلعد​ ماه بود او را می‌شناخت... و با اینکه برخی از تجربیاتِ مشترکشان بسیار پرالتهاب‌مغازه‌دارِ​ بود، هرگز نمی‌توانستند با آن پیوندِ مادام‌العمری که هنوز در قلبِ سانی می‌تپید، برابری کنند.

پیوندی که‌است​ نفیس به‌ذاتاً​ یاد نمی‌آورد.

پس... در اعماقِ وجودش، سانی امیدوار بود که پیش‌برمی‌انگیخت​ از آنکه رابطه‌شان به چیزی معنادارتر و بازگشت‌ناپذیر تبدیل شود،‌چرا​ نفیس دست‌کم یاد بگیرد ارزشِ بیشتری برای او قائل شود.

پیش از آن، باید به آنچه اکنون میانشان بود راضی می‌شد. عیبی نداشت... سال‌ها‌ساده​ برای بودن با او صبر کرده بود و می‌توانست کمی بیشتر هم صبر کند.‌کمکی​ همین لحظاتِ کوچک و شیرین به‌قدرِ کافی ارزشمند بود و قصد نداشت عجله کند.

سانی در همین فکرها بود‌میل​ که نفیس با لبخندی نگاهش‌نمی‌کرد​ کرد و... و معصومانه چشمکی زد.

تنش لرزید.

...نه، حرفم رو پس می‌گیرم.

آهسته و پیوسته پیش رفتن چه فایده‌ای داشت؟ بخت‌توصیف​ یارِ شجاعان بود! همین حالا هم نزدیکِ ده سال‌لحظه​ صبر کرده بود، پس عجله کردن هیچ ضرری نداشت!

اگر نفیس فقط با یک انگشت‌اشتیاق​ اشاره می‌کرد، درنگ نمی‌کرد و همان‌جا‌مثلِ​ در دم از خطِ پایان می‌گذشت.

شاید اثاثیهٔ‌است​ اتاقِ نفیس‌ذاتاً​ سالم نمی‌ماند.

نفیس با دیدنِ چشمانِ‌است​ او که چند درجه‌اشتیاق​ تیره‌تر شد، ریز خندید.

«خیلی بامزه شدی.»

سانی چند لحظه ساکت‌ذاتاً​ ماند، سپس با صدایی‌کمکی​ که کمی گرفته بود پرسید:

«اوه؟ چطور مگه؟»

نفیس حبه‌انگوری در دهان گذاشت، با‌ذاتاً​ لذتِ تمام آن را خورد و‌نمی‌کرد​ سپس با لبخندی شانه بالا انداخت.

«فقط اینکه... خیلی جدی هستی،‌البته​ ولی نمی‌تونی جلوی خمیازه‌کشیدنت رو هم‌مردها​ بگیری. خیلی بامزه‌ست... یعنی، عجب تضادی!»

دست دراز کرد تا‌ذاتاً​ حبهٔ دیگری بردارد، اما‌کمکی​ انگار نظرش عوض شد.

«این اواخر اصلاً استراحت نکردی؟»

سانی چند بار پلک زد.

من داشتم خمیازه می‌کشیدم؟

اصلاً متوجه نشده بود.

ناگهان خجالت کشید.

من که...‌کاملاً​ قبلاً... خمیازه‌است​ نمی‌کشیدم، نه؟

فقط خجالت‌برود​ نکشید، از‌خنک​ شرم آب شد!

سانی سرفه‌ای کرد.

«اوه... آره. راستش رو بخوای، یکی دو هفته‌ست که نخوابیدم.‌نمی‌کرد​ از زمانِ نبرد توی دریاچهٔ محوشونده، مشغولِ کار روی جادوم‌ملایم​ بودم. راستی! برای تمرین چندتا خاطره هم ساختم. بذار نشونت بدم...»

می‌خواست کیسهٔ خسیس‌سیری‌ناپذیر​ را احضار کند، اما‌میل​ چند لحظه خشکش زد.

«آه... قبل از اون...»

با این حرف،‌حضورِ​ سایهٔ دلگیر را‌اشتیاق​ به‌شکلِ یک آواتار درآورد.

یک ثانیه بعد، سانیِ دومی نزدیکِ میز ایستاده بود، پوشیده در لباس‌هایی از‌جانور​ جنسِ سایه. نفیس با تعجب به او نگاه کرد و در همان لحظه، آواتار‌می‌کردم​ تلوتلو خورد، با چهره‌ای درهم‌رفته قفسهٔ سینه‌اش را گرفت و روی یک زانو افتاد.

زخمی که از تیرِ سیاه خورده بود، التیام نمی‌یافت. معمولاً یک قدیس‌نمی‌کرد​ می‌توانست به‌سرعت از جراحتی غیرکشنده بهبود یابد، اما این یکی به‌شکلِ غیرعادی‌آدابی​ سرسخت بود. با اینکه بدتر نمی‌شد، اما هیچ بهبودی هم پیدا نمی‌کرد.

و این واقعاً حیف بود،‌البته​ چون سانی با کمکِ یک آواتارِ‌مردها​ اضافی می‌توانست خیلی سریع‌تر بافندگی کند.

«چی شده؟»

صدای نفیس‌است​ پر از‌ذاتاً​ نگرانی بود.

سانی درد را تحمل کرد،‌حضورِ​ با چهره‌ای رنگ‌پریده به او‌کمکی​ چشم دوخت و لبخندِ بی‌جانی زد.

«خب. چطور بگم... رفتم‌خنک​ به عالمِ سایه و‌بتواند​ یه تیر خورد تو قلبم؟»

چشمانِ نفیس گرد شد.

لحظهٔ کوتاهی بی‌حرکت‌حضورِ​ ماند و سپس‌اشتیاق​ انگورها را کنار زد.

«و تازه‌کاملاً​ الان داری اینو‌حضورِ​ به من می‌گی؟!»

وقتی درخششِ سفید و ملایمی دستانِ نفیس را در بر گرفت،‌مردها​ سانی سرفه‌ای کرد — این بار نه از روی خجالت، بلکه چون‌حضورِ​ داشت در خون غرق می‌شد — و لبخندی حاکی از شرمندگی زد.

«فقط... نمی‌خواستم... باعثِ دردت بشم...»

ناولها | novelha.net