چپتر 384: عبور از جزایر
0با سقوط از میانِ آسمانهای آبیِ بیکران و زوزهٔ باد در گوشهایش، سانی دستهایش را به دو طرفمتصل باز کرد و بالِ تاریک را احضار کرد. با بافته شدنِ آن خاطرهٔ نیمهشفاف از جنسِ نور در پشتِجایی سرش، وزنش را جابهجا کرد و گذاشت مقاومتِ هوا مسیرش را منحرف کند تا عملاً به سمتِ چپ بپیچد.
چند ثانیه بعد، افسونِ ردایش را فعال کرد وزنجیرهای سرعتِ سقوطش را کاهش داد، و همزمان شتابِ رودقیقه به پایین را به رانشی رو به جلو تبدیل کرد.
در این دو ماهِ گذشته،حالِ سانی تا حدودی در مسیریابیمییافت در آسمان مهارت پیدا کرده بود.
با طی کردنِ قوسی نرم در هوا، بهسرعت به یکی از زنجیرهای غولپیکریجاده که جزیرهٔ جنگل را به جزیرهای دیگر متصل میکرد نزدیک شد، چند دقیقهزدن بر فرازش پرواز کرد و چابک روی یکی از حلقههای عظیم فرود آمد.
زنجیرِ غولپیکر زیرِ پایش بهآرامی تاب میخورد. جایی پشتِ سرش، زنجیر بالا میرفت و با خاکِ جزیرهدیگر یکی میشد. پیشِ رویش، پهنهٔ وسیعی از آسمانهای خالی قرار داشت. اینجا در مرزِ آسمان زیرین، در حالِتاب حاضر گرگومیش بود. زنجیر تا دوردست امتداد مییافت و چند صد متر جلوتر در تاریکیِ خلأ ناپدید میشد.
وقتی بالِ تاریک از هالهای تار دوباره به ردایی شفاف تبدیل شد، سانی آهی کشید و به جلودقیقه قدم برداشت. هر حلقه از زنجیرِ آسمانی به پهنای یک جاده بود، بنابراین نیازی نبود از افتادن بترسد.بالا با نزدیک شدن به محلِ اتصالِ دو حلقه، سانی یا پایین میپرید یا به سمتِ حلقهٔ بعدی سُر میخورد.
با قدم زدن در طولِ زنجیری که میانِ ورطهٔ بیانتهای پایین و آسمانِ بیکرانِ بالا کشیده شده بود، خیلیدوباره زود نورِ خورشید را پشتِ سر گذاشت و واردِ تاریکیِ ابدیِ زیرین شد. اینجا نه بادی بود و نهمیپرید صدایی، تنها سکوت حاکم بود. اگر تاب خوردنِ زنجیر نبود، سانی فکر میکرد واردِ دنیای کاملاً جدیدی شده است.
انبوهی از نورهای شبحوارردایی جایی در اعماق میسوختندقدم و وانمود میکردند که ستارهاند.
سانی پس از اینکه مطمئن شد کسی تماشایش نمیکند، چند لحظه درنگ کرد...غولپیکری و سپس در سطحِ آهنینِ زنجیر شیرجه زد. بدنش به سایهای غیرمادی تبدیلحلقههای شد و با تاریکیای که آن را در بر گرفته بود، یکی شد.
هر چه باشد، اینجاکردنِ در آسمان زیرین، اویکی در عنصرِ طبیعیِ خودش بود.
سانی نمیتوانست از میانِ خودِ تاریکیِ خالی عبور کند، اما پردهای نفوذناپذیر از سایههاخلأ زنجیرها را پوشانده بود. تا زمانی که جوهر برای مصرف کردن داشت، میتوانست در میانشانجاده شنا کند، در امان از موجوداتِ وحشتناکی که در سمتِ تاریکِ جزایرِ زنجیری زندگی میکردند.
سانی با سرعتی وحشتناک به جلو شتافت، روی سطحِ زنجیر لغزید وپهنای مانندِ شبحی از میانِ تاریکی پرواز کرد. تندتر و باز هم تندتر رفت،سُر چند بار دورِ زنجیر چرخید و جزیرهٔ جنگل را فرسنگها پشتِ سر گذاشت.
با طی کردنِ فاصله تا جزیرهٔ بعدی تنها در چند دقیقه، درست در لحظهایجزیرهٔ که نورِ خورشید دوباره به زنجیرِ آهنین تابید از سایهها گریخت و چرخزنان به بالاآمد پرتاب شد. بالِ تاریک به هالهای تار تبدیل شد و او را حتی بالاتر برد.
سانی بر فرازِ جزیرهٔ شناور اوج گرفت ویکی سپس بهنرمی به سمتِ سطحِ آن سُر خوردمیکرد و با قدمی سبک روی زمینِ سفت فرود آمد.
این یکی با جزیرهای که در آن با گرگهای هیولایی جنگیده بود تفاوتِ زیادی داشت. به جایهالهای جنگلی از درختانِ درهمپیچیده، جزیره از صخرههای دندانهدار پوشیده شده بود و ویرانهای باستانی تکوتنها در مرکزش بهشدن چشم میخورد. سانی پیشتر آن سازهٔ عظیم را کاوش کرده بود و دیگر علاقهای به دیدنِ دوبارهاش نداشت.
با پریدن از سایهای به سایهٔ دیگر، ازقدم موجوداتِ کابوسی که جزیره را پر کرده بودند دوریافتادن کرد و خیلی زود به لبهٔ دیگرش نزدیک شد.
روی کاغذ، از اینجا فقط باید از دو جزیرهٔ دیگر میگذشت تازنجیرهای به پناهگاه برسد. با این حال، یکی از آن جزیرهها خانهٔ هیولایی فاسدشده،روی مخوف و بینهایت ترسناک بود؛ پس مجبور بود مسیرش را حسابی دور کند.
سانی نگاهی به خورشیدکردنِ انداخت و بعد دوبارهیکی از لبه پایین پرید.
به همین منوال، چند ساعت از جزیرهای به جزیرهٔ دیگر سفر کرد. هرتاریکیِ جا که ممکن بود، به سایه تبدیل میشد و در امتدادِ زنجیرهای آسمانیحلقه میشتافت، بعد از تاریکی بیرون میآمد و خودِ جزیرهها را پیاده طی میکرد.
هر جزیره با دیگری فرق داشت. برخی متروک و دلگیر بودند، برخی پوشیده از علفزار و گیاه. یکی پر ازمحلِ گلهای زیبای سفید بود، در حالی که دیگری دریاچهٔ زلال و آرامی را در خود پنهان کرده بود. چندتایی پوشیدهابدیِ از خاکستر و شعله بودند و چندتایی هم پوشیده از ویرانههایی که تمدنی باستانی از خود به جا گذاشته بود.
اگر یک چیز همهٔ آنها رابود به هم پیوند میداد، این بود کهغولپیکری هر کدام به روشِ خود خطرناک بودند.
جزیرههای متروک خانهٔ دستههایی از مورچههای هیولایی و سیریناپذیر بودند. علفزارها آروارههای پلیدهای عظیمی را میپوشاندند که زیرشان پنهان شده بودند و انتظار میکشیدند تا طعمهآمد پا در تلهشان بگذارد. گیاهان درنده و مرگبار بودند، مگر اینکه آدم حواسش را جمع میکرد تا زیاد نزدیکشان نشود. گلهای زیبای سفید میتوانستند شخص راحاضر به خوابی فرو ببرند که هرگز از آن بیدار نشود. دریاچهٔ آرام خانهٔ موجودی چنان ترسناک بود که سانی حتی جرئت نمیکرد به آبهای زلالش نزدیک شود.
و تا جایی که به جزایرِ زنجیری مربوط میشد، تازه اینها در دستهٔ امنترها قرار داشتند. به خاطرِ نزدیکیشان بهردایی پناهگاه، بهخوبی کاوش شده بودند و هر چیزی که آنقدر خطرناک بود که دژ را تهدید کند، مدتها پیش به دستِسُر خودِ قدیس تایریس نابود شده بود. سانی هم پیشتر به این جزیرهها رفته بود، برای همین راهش را در آنها میشناخت.
هر کدام یا در حالِ پایینرفتن بودند یا بالاآمدن. عبور از دستهٔ اول آسانتر بود، در حالی که دستهٔشدن دوم او را مجبور میکردند با تحملِ مراحلِ اولیهٔ خردشدگی راه برود. اگر جزیرهای که میخواست از آن استفادهخورشید کند بیش از حد بالا بود، سانی مجبور میشد نقشهاش را عوض کند و به دنبالِ راهِ دیگری بگردد.
پس از مدتی، ذخیرهٔ جوهرِ سایهاش به طرزِ خطرناکینرم کم شد. سانی که میدانست باید توقفی داشته باشد، جزیرهایمیکرد نسبتاً امن را انتخاب کرد و به سمتش راه افتاد.
سانی با سُر خوردن روی سطح،نرم با خستگی بالِ تاریک را مرخصجنگل کرد و به اطراف نگاهی انداخت.
جزیرهای که اکنون رویش ایستاده بود، نسبتاً به پناهگاهامتداد نزدیک بود و معمولاً از هرگونه موجودِ کابوس خالیتار بود. با این حال، عقل حکم میکرد که مطمئن شود.
سانی سایههایش را به جهتهای مختلف فرستاد تا به دنبالِ خطراتِ احتمالی بگردند، سپس روینیازی زمین نشست و چشمهٔ بیپایان را احضار کرد. وقتی تشنگیاش برطرف شد، چهارزانو نشست، دستهایشبیانتهای را روی زانوهایش گذاشت و چشمانش را بست تا روی حلقههای مارِ روح تمرکز کند.
در حالی که بخشی از ذهنش دنیا را از طریقِ سایههایکی زیر نظر داشت و بخشِ دیگر روی تسریعِ انباشتِ جوهرِ سایهفرازش متمرکز بود، مدتی مراقبه کرد و بعد ناگهان چشمانش را گشود.
یکی ازکرده سایهها متوجهِ چیزِقوسی جالبی شده بود.