---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 734: مانعِ نهایی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 734: مانعِ نهایی

0

جزیرهٔ عاج با مغاکی پهناور از بقیهٔ‌آبی​ شهر جدا شده بود. زمانی با هفت‌بی‌تفاوتیِ​ زنجیرِ ناگسستنی به هفت جزیره متصل بود.

حالا تنها‌شبیهِ​ دو زنجیر‌مرد​ باقی مانده بود.

چند پلِ قوسی‌شکل هم به آنجا راه داشت، اما‌شبیهِ​ بیشترشان مدت‌ها پیش فروریخته بودند. تنها یکی هنوز پابرجا‌پیرمرد​ بود؛ قوسی‌شکل و باشکوه، ساخته‌شده از سنگِ سفیدِ بی‌نقص.

پیرمردی با چهره‌ای چروکیده و موهای خاکستری روی پله‌های منتهی به پل نشسته‌کمرنگ​ بود و تونیکی سفید به تن داشت. لباسش با لباسِ بیشترِ شهروندان فرق می‌کرد‌سالیان​ و شبیهِ لباسِ کشیش‌ها بود. مرد بدنی نحیف و چشمانی آبی و کمرنگ داشت.

چهرهٔ پیرمرد به‌طرزِ عجیبی آرام بود. با بی‌تفاوتیِ سنگینی شهرِ در حالِ سوختن را‌بی‌تفاوتیِ​ تماشا می‌کرد، انگار بارِ سالیان او را نسبت به بی‌رحمی‌های عالمِ فانی بی‌حس کرده‌کرده​ بود. با اینکه دنیایش داشت به پایان می‌رسید، پیرمرد همچنان خونسرد و باوقار مانده بود.

با دیدنِ اهریمنی که‌مرد​ نزدیک می‌شد، پیرمرد با‌آبی​ خستگی به عصایش تکیه داد.

«بایست، موجود! اینجا‌لباسش​ سرزمینی مقدس است...‌شهروندان​ اجازه نداری جلوتر بیایی.»

سانی چند متر دورتر از غریبه ایستاد‌کشیش‌ها​ و چند لحظه او را برانداز کرد.‌چهرهٔ​ سپس، آهی کشید و با صدایی یکنواخت گفت:

«این مسخره‌بازیا‌کشیش‌ها​ برای چیه؟‌بدنی​ تمومش کن، موردرت.»

پیرمرد با گیجی به او نگاه کرد، سپس ناگهان پوزخند‌چهرهٔ​ زد. کلِ حضورش یک‌باره تغییر کرد و بسیار پرانرژی‌تر و‌تماشا​ رهاتر شد. خنده‌ای خشک کرد و بعد سر تکان داد.

«آه، چه‌سفید​ حیف. چی‌لباسِ​ دستمو رو کرد؟»

سانی شانه بالا انداخت.

«می‌دونستم دیر یا زود‌بدنی​ پیدات می‌شه. و خب، دیگه‌چهرهٔ​ زیادم از اون "دیر" نمونده.»

موردرت که در آن‌مرد​ بدنِ پیر و نحیف جا‌کمرنگ​ خوش کرده بود، لبخند زد.

«درسته، درسته. خیلی ممنون، سانلس!‌بیشترِ​ درخواستم برای زنده نگه‌داشتنِ نوکتیس رو‌مرد​ خیلی خوب انجام دادی. در واقع...»

چهره‌اش کمی تاریک شد.

«...می‌تونم بگم حتی یه کم زیادی خوب عمل کردی. کی فکرشو می‌کرد جانورِ‌آرام​ گرگ‌ومیش با وجودِ نداشتنِ حمایتِ پیشگوی شب بازم پیروز بشه؟ این... آه، باعث‌فانی​ می‌شه حس کنم تمامِ اون مصیبت‌هایی که تو شمال کشیدم یه کم احمقانه بوده.»

پیرمرد آهی‌شبیهِ​ کشید، اما بعد‌بدنی​ دوباره لبخند زد.

«خب، مهم نیست. هنوزم می‌شه اوضاع رو نجات‌می‌کرد​ داد... با این حال، من کاملاً جدی بودم.‌کمرنگ​ شرمنده که اینو می‌گم، ولی نمی‌تونی جلوتر بری، سانلس.»

سانی کمی سرش را‌فرق​ کج کرد و با حالتی‌بدنی​ تاریک به موردرت خیره شد.

«اوه، آره؟ چطوری می‌خوای اون اژدهای‌چشمانی​ لعنتی رو بدونِ چاقوی من بکشی؟ مطمئنم‌آرام​ می‌دونی که به معبدِ جام سر زدم...»

پیرمرد مؤدبانه سر تکان داد.

«اوه، می‌دونم! اون کارت واقعاً تماشایی بود.‌فرق​ اما، سانلس... می‌دونی، دقیقاً به همین دلیله که‌آبی​ نمی‌تونم اجازه بدم از این پل رد بشی.»

سانی اخم کرد.

«منظورت چیه؟ چرا؟»

موردرت با‌شبیهِ​ تعجب به‌مرد​ او نگاه کرد.

«خب... معلومه، چون سوراس رو زنده می‌خوام! کشتنش ماه‌ها تلاشِ طاقت‌فرسایی رو که برای آماده‌کردنِ همه‌چیز کشیدم‌چهرهٔ​ به باد می‌ده. موندن تو این بدنِ ضعیف تو تمامِ این مدت اصلاً خوشایند نبود، می‌دونی... اما‌فانی​ آدمای خیلی کمی هستن که سرورِ عاج اجازه می‌ده بهش رسیدگی کنن، و این کشیش بهترین انتخاب بود.»

سانی دندان‌هایش را‌شهروندان​ روی هم سابید،‌شبیهِ​ سپس با کلافگی گفت:

«نوکتیس رو زنده نگه دار... سوراس رو زنده نگه دار... لعنت بهش!‌عجیبی​ آخه دقیقاً می‌خوای به چی برسی، موردرت؟ معلومه که قصد نداری امید‌بی‌رحمی‌های​ رو آزاد کنی... دیگه چی می‌تونه این کابوس رو تموم کنه؟ چی می‌خوای؟!»

پیرمرد چند بار‌کشیش‌ها​ پلک زد. سردرگمی‌نحیف​ در چهره‌اش نمایان شد.

«آزاد کردنِ... امید؟»

لحظه‌ای فکر کرد،‌شهروندان​ سپس با لبخند‌شبیهِ​ سر تکان داد.

«معلومه که اینجا نیستم تا‌نحیف​ امید رو آزاد کنم. دلیلِ‌پیرمرد​ ورودم به این بذر این نیست...»

لبخندش کمی کج‌کشیش‌ها​ شد و برقی آزاردهنده‌چشمانی​ در چشمانش جرقه زد.

«من اینجام تا بکشمش.»

با پیچیدنِ این کلمات در سکوت، سانی‌آبی​ با اخمی غلیظ به پیرمردِ نحیف خیره شد.‌سنگینی​ سپس سرش را به عقب انداخت و خندید.

«بکشیش... امید رو‌کشیش‌ها​ بکشی؟! عقلت رو به‌کلی‌چشمانی​ از دست دادی، موردرت؟»

شاهزادهٔ تبعیدی کمی‌لباسش​ جابه‌جا شد، سپس‌شهروندان​ با لحنی خنثی گفت:

«...نه به‌کلی.»

سانی مشت‌هایش را‌مرد​ گره کرد، سپس با‌آبی​ خشم سر تکان داد.

«اون یه دیمونه، احمق! یه موجودِ ایزدی! یه‌آبی​ ایزد! تو که فقط یه بیدارشده‌ای چطور می‌خوای‌سنگینی​ بکشیش؟ چطور اصلاً امیدواری که بتونی روش خراش بندازی؟!»

موردرت شانه‌ای بالا انداخت،‌لباسِ​ سپس با لبخندی دوستانه‌می‌کرد​ به او نگاه کرد.

«چرا... تا حالا‌شهروندان​ دلت نخواسته یه‌شبیهِ​ ایزد رو بکشی؟»

سانی با‌کشیش‌ها​ چشمانی گشادشده به‌نحیف​ او خیره ماند.

«من خیلی خودم رو قبول دارم،‌نحیف​ ولی متوهم نیستم. حد و مرزِ‌به‌طرزِ​ خودم رو می‌دونم، موردرت... تو نمی‌دونی؟»

پیرمرد آهی کشید.

«این‌طور نیست که کشتنِ یه ایزد غیرممکن باشه. هرچی باشه،‌نحیف​ الان همه‌شون مرده‌ن. با این حال، نگرانیت رو درک می‌کنم.‌سنگینی​ من هم دلم نمی‌خواست توی نبرد با دیمونِ آرزو روبه‌رو بشم...»

لحظه‌ای مکث‌کشیش‌ها​ کرد و‌بدنی​ بعد افزود:

«ولی اون الان دقیقاً نمی‌تونه بجنگه، مگه نه؟ در بنده و بیشترِ قدرت‌هاش تحلیل رفته. هزار سال زندانی بوده...‌سوختن​ پس می‌بینی که نمی‌تونم بذارم بری و زنجیرهای بیشتری ازش پاره کنی. نقشِ تو تموم شده، سانلس. بقیه‌ش رو‌اهریمنی​ بسپار به من... من این کابوس رو برای جفتمون فتح می‌کنم. خب... و البته که پاداشش رو هم درو می‌کنم.»

سانی دندان‌هایش را نشان داد.

«شاید مثلِ قبل از اینکه ایزدِ خورشید به زنجیرش بکشه قدرتمند نباشه،‌آبی​ ولی هنوز موجودیه از رتبهٔ ایزدی. قدرتِ تو به‌تنهایی برای زخمی کردنش کافی‌انگار​ نیست، چه برسه به کشتنش... تو دیوونه‌ای. حتماً زهرِ امید بهت اثر کرده!»

موردرت لبخند زد.

«آه، حق با توئه. من اون‌قدر قوی نیستم که به‌تنهایی بکشمش. برای همین ماه‌ها وقت گذاشتم تا‌شهرِ​ با دقت چند ایدهٔ مفید رو توی ذهنِ آشفتهٔ سرورِ عاج فرو کنم. هرچند، نیاز داشتم نوکتیس یه‌خونسرد​ هُلِ کوچیک بهش بده... برادرش رو بکشه، شهرش رو نابود کنه. خوب کاری کردی که بهش کمک کردی!»

برقی خطرناک‌سفید​ در چشمانِ‌لباسِ​ پیرمرد نشست.

«حالا که سوراس هیچی براش نمونده، خشمِ بی‌پایانش رو روی امید‌چشمانی​ خالی می‌کنه. این شانسِ منه. پس، سانلس... بهت توصیه می‌کنم بکشی کنار.‌سوختن​ اگه واقعاً حد و مرزِ خودت رو می‌دونی، سرِ راهم قرار نمی‌گیری.»

سانی چند لحظه به موردرت خیره‌چشمانی​ ماند. چشمانش لحظه‌به‌لحظه تاریک‌تر می‌شد. سکوتی‌عجیبی​ پرتنش میان آن دو حاکم شد.

سپس، گردبادی از‌کشیش‌ها​ جرقه‌ها دورِ دستِ‌نحیف​ اهریمن ظاهر شد.

پیرمرد به آن‌لباسش​ نگاه کرد؛ نگاهش تیز‌فرق​ و سرد شده بود.

منتظر بود ببیند‌شهروندان​ سانی چه سلاحی‌شبیهِ​ را احضار می‌کند...

با این‌کشیش‌ها​ حال، سانی‌بدنی​ سلاحی احضار نکرد.

در عوض، صندلیِ‌کشیش‌ها​ چوبیِ نفیسی در‌نحیف​ دستش پدیدار شد.

سانی با چشم‌غره به موردرت،‌بیشترِ​ صندلی را روی زمین گذاشت،‌کشیش‌ها​ رویش نشست و دست‌به‌سینه شد.

«خب... پس ادامه‌شهروندان​ بده. منتظرِ چی هستی؟‌کشیش‌ها​ برات آرزوی موفقیت می‌کنم!»

ناولها | novelha.net