---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1800: بازگشت به کوهِ سیاه • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 1800: بازگشت به کوهِ سیاه

0

سانی اغلب به یادِ کاروانِ برده می‌افتاد،‌تاریخِ​ اما هرگز واقعاً تلاش نکرده بود دربارهٔ رویدادهایی‌گرفته​ که در کابوس رخ داده بود بیشتر بداند.

می‌دانست که آن اتفاقات در غروبِ عصرِ طلایی رخ داده بودند، کمی پیش از آغازِ جنگِ‌لمسِ​ شوم. در آن زمان، ایزدان بی‌تفاوت و دور شده بودند و سربازانِ یک امپراتوریِ توسعه‌طلب که‌می‌برد​ ایزدبانوی جنگ را می‌پرستیدند، فرقهٔ سایه را نابود کردند و تمامِ معابدش را به آتش کشیدند.

با این حال، دربارهٔ آن امپراتوری و سرزمین‌هایی که فتح کرده بود چیزِ زیادی نمی‌دانست. تاریخِ‌به‌روشنی​ عالمِ رؤیا زیرِ سایهٔ ویرانیِ فاجعه‌بارِ جنگِ شوم قرار گرفته بود و هرچند می‌شد یکی دو‌ضعف​ چیز دربارهٔ دوره‌های پیشین فهمید، آن خرابی بیشترِ ردپاهای آخرین تمدن‌های بشری را پاک کرده بود.

بنابراین، سانی هرگز واقعاً‌گزندهٔ​ انتظار نداشت که دوباره‌دست‌هایش​ کوهِ سیاه را ببیند.

با بهت به قلهٔ‌چیزِ​ دوردستش خیره ماند. سپس، حسِ‌رؤیا​ کنجکاویِ ظریفی در دلش شکفت.

«...بد نیست‌کاروان​ یه نگاهی‌کوه​ بهش بندازم.»

سانی واقعاً‌بندازم​ کمی احساساتی‌روزها​ شده بود.

آن زمان، روزها طول کشید تا کاروان از گردنهٔ کوه بالا برود. سانی عذابِ پیاده‌روی در جادهٔ کوهستانی‌سالم​ را به‌روشنی به یاد می‌آورد — سرما، درد، و لمسِ گزندهٔ غل‌وزنجیرهای آهنی که مچِ دست‌هایش را زخم می‌کرد.‌راحت​ آن‌قدر احساسِ خستگی و ضعف می‌کرد که نمی‌دانست از آن راهپیماییِ بی‌رحمانه جانِ سالم به در می‌برد یا نه.

بسیاری از برده‌ها جانِ سالم به در‌تاریخِ​ نبرده بودند و پس از افتادن در‌قرار​ برف، از صخره به پایین پرتاب شده بودند.

بالا رفتن از کوه‌کوه​ با شکمِ گرسنه و در‌جادهٔ​ آستانهٔ یخ‌زدن، کارِ سختی بود.

امروز، سانی خیلی راحت‌روزها​ قدم در سایه‌ها گذاشت و‌کوه​ در نیمه‌های دامنه ظاهر شد.

یک قدم،‌درد​ دو قدم،‌گزندهٔ​ و قدمی دیگر.

به همین سادگی،‌کرده​ زیرِ قامتِ سربه‌فلک‌کشیدهٔ‌نمی‌دانست​ کوهِ سیاه ایستاده بود.

هزاران سال از روزی که کاروانِ برده نابود شد‌جادهٔ​ می‌گذشت. جادهٔ کوهستانی همان موقع هم قدیمی و در حالِ‌آهنی​ فروپاشی بود — حالا هیچ ردی از آن نمانده بود.

برای چند لحظه، سانی به این فکر افتاد که مدتی اینجا بماند تا استخوان‌های قدیمی‌کوهستانی​ را پیدا کند. کنجکاو بود بداند واقعاً چه بر سرِ بردهٔ بی‌نام و آئورو از‌احساسِ​ آن نُه‌تن آمده بود. آیا از دستِ شاهِ کوه فرار کرده بودند؟ یا کشته شده بودند؟

کاملاً مطمئن بود که‌گزندهٔ​ آئورو زنده مانده است.‌دست‌هایش​ اما بردهٔ جوانِ معبد چطور؟

با این حال، سانی‌چیزِ​ به‌سرعت این فکر را‌عالمِ​ از سر بیرون کرد.

ماه‌ها یا شاید حتی سال‌ها طول می‌کشید تا برف‌ها را بکند و ردِ کاروان‌سرما​ را پیدا کند — البته اگر ردی باقی مانده بود. حتی در آن صورت‌راهپیماییِ​ هم هیچ تضمینی وجود نداشت که بتواند از روی آن‌ها چیزی دربارهٔ گذشته بفهمد.

پس با آهی‌احساساتی​ به بالا نگاه کرد،‌کاروان​ به قلهٔ کوهِ سیاه.

تنها جایی که می‌توانست به‌غل‌وزنجیرهای​ آن سر بزند، معبدِ مرموزی بود‌آن‌قدر​ که آنجا میانِ استخوان‌ها ایستاده بود.

اما پیش از آن...

می‌توانست حس کند که دشمنان از هر سو به سمتش‌کوهستانی​ هجوم می‌آورند. لحظه‌ای بعد برف منفجر شد و پیکرهای کریهی به‌دست‌هایش​ او یورش بردند؛ جنون در چشمانِ سفید و شیری‌رنگشان زبانه می‌کشید.

کشتار سریع و بی‌رحمانه بود.

سانی حتی سلاحی احضار نکرد و با استفاده از دستکش‌های میخ‌دارِ‌آن‌قدر​ ردای عقیقی، پلیدها را خرد کرد. مانندِ پیکِ مرگ میانشان می‌رقصید‌نبرده​ و با خونسردی و دقت یکی پس از دیگری نابودشان می‌کرد.

تا اینکه هیچ‌کدام باقی نماندند.

برف با خون به رنگِ‌بالا​ سرخ درآمده بود و غبارِ‌کوهستانی​ زرشکیِ رقیقی در هوا معلق بود.

«هوم.»

سانی اجسادِ درهم‌شکسته را که مانندِ فرشی روی زمین پخش شده بودند بررسی کرد. موجودات کریه و هولناک بودند، شبیه‌بسیاری​ چیزی که یک هنرمندِ دیوانه پس از بیدار شدن از کابوسی تب‌آلود نقاشی می‌کرد. بیشترشان جانوران و هیولاهای سقوط‌کرده بودند...‌گذاشت​ و با اینکه مطمئن بود هرگز پیش از این با چنین موجوداتی نجنگیده است، او را به یادِ چیزی می‌انداختند.

بیشتر به این دلیل که چندی پیش‌تاریخِ​ در قطبِ جنوب، لشکری از لاروهای شاهِ‌قرار​ کوه را تحتِ فرمانِ خود درآورده بود.

با وجود اینکه این پلیدها‌بالا​ متفاوت و بسیار قوی‌تر بودند،‌کوهستانی​ شباهتِ زیادی به لاروها داشتند.

سانی لبخندِ محوی زد.

«یعنی دوباره‌درد​ شاهِ کوه‌گزندهٔ​ رو می‌بینم؟»

اگر آن موجود‌کرده​ نمرده بود، تا الان‌تاریخِ​ خیلی قوی‌تر شده بود...

اما نه، احتمالش کم بود. نیروهای دلاوری در طولِ پیشروی‌شان به سمتِ‌یاد​ شمال، خطرناک‌ترین موجوداتِ کابوس را در این منطقه از عالمِ رؤیا ریشه‌کن‌آن‌قدر​ کرده بودند و تحمل نمی‌کردند که تایرنتِ قدرتمندی در پشتِ سرشان باقی بماند.

حتی اگر شاهِ کوه هزاران سال بدونِ ترک کردنِ‌کوه​ کوهِ سیاه زنده مانده بود، کسی مثلِ تیغِ نجوا یا‌سرما​ شاید حتی خودِ آنویل او را از پای درآورده بود.

سانی با آهی قدمی دیگر‌غل‌وزنجیرهای​ در سایه‌ها گذاشت و مستقیماً‌می‌کرد​ روی قلهٔ کوهِ سیاه ظاهر شد.

مدتی بی‌حرکت آنجا ایستاد و‌زیادی​ با چهره‌ای رنگ‌پریده و پر‌زیرِ​ از شگفتی به روبه‌رو خیره شد.

معبدِ بی‌نام...‌کاروان​ هنوز آنجا بود،‌بالا​ زیرِ آسمانِ مهتابی.

در بالاترین نقطهٔ کوه، پهنهٔ وسیعی از سنگِ مسطح زیرِ برف رفته بود. درست در مرکزش، معبدی باشکوه‌می‌آورد​ زیرِ نورِ مهتاب ایستاده بود. ستون‌ها و دیوارهای عظیمش از مرمرِ سیاه تراشیده شده بود و نقش‌برجسته‌هایی ظریف،‌سالم​ پیشانیِ تاریک و کتیبهٔ پهنِ آن را زینت می‌داد. زیبا و پرابهت بود؛ شبیه به کاخِ ایزدی تاریک.

دست‌کم زمانی این‌طور بود. حالا معبد ویرانه بود: شکستگی‌ها و ترک‌ها سنگ‌های سیاه را از‌راهپیماییِ​ ریخت انداخته بود و بخش‌هایی از سقف فروریخته بود تا راه برای ورودِ یخ و‌گرسنه​ برف باز شود. دروازه‌های بلندش شکسته بود، انگار دستِ غولی آن‌ها را خرد کرده باشد.

معبدِ سیاه اصلاً تغییری نکرده‌زیادی​ بود. انگار هزاران سال هیچ‌زیرِ​ اثری روی آن نگذاشته بود.

تنها تفاوت این بود که حالا استخوان‌های بیشتری دورش ریخته بود. هزاران‌یاد​ استخوان به هر سو پراکنده بود و زمین را فرش کرده بود. بعضی‌احساسِ​ به موجوداتِ کابوس تعلق داشت و بعضی دیگر کاملاً انسانی به نظر می‌رسید.

حالا که فکرش را می‌کرد...

چرا این‌همه استخون اینجاست؟

اینجا همان جایی بود که شاهِ کوه‌تاریخِ​ قربانیانش را می‌بلعید؟ سانی بعید می‌دانست. هرچه بود،‌گرفته​ تایرنت برده‌ها را درست همان‌جا که می‌کشت، می‌خورد.

نه، پیش از آن.

این معبد دقیقاً چه بود؟

آن زمان... سانی به یاد آورد که اسکالر می‌گفت‌زخم​ در دورانِ باستان زائران از این کوه بالا می‌رفتند.‌سالم​ این زائران که بودند و چه چیزی را می‌پرستیدند؟

پیش خودش فکر کرده بود اینجا یکی از معابدِ ایزدِ سایه است که امپراتوری ویرانش کرده،‌هرچند​ اما زمان‌بندی‌اش جور درنمی‌آمد. نابودیِ فرقهٔ سایه در کابوسِ اولش اتفاقی تازه بود... با این حال،‌نداشت​ معبد حتی آن موقع هم طوری به نظر می‌رسید که انگار هزاران سال از ویرانی‌اش می‌گذرد.

و وقتی سانی خونش را روی قربانگاه ریخت، طلسم‌جادهٔ​ آن را پیشکشی به تمامِ ایزدان خواند. فقط ایزدِ‌غل‌وزنجیرهای​ سایه تنها کسی بود که به آن پاسخ داد.

عجیب‌تر اینکه...

ایزدان در زمانِ کابوس هنوز زنده‌آهنی​ بودند. با این حال، طلسم طوری‌احساسِ​ از آن‌ها حرف می‌زد که انگار مرده‌اند.

سانی لرزید.

یعنی پیشکشش... به ایزدانِ واقعی رسیده بود،‌عذابِ​ نه جایگزین‌هایی که طلسم ساخته بود؟ اصلاً‌سرما​ طلسم می‌توانست نسخه‌هایی خیالی از ایزدان بسازد؟

احتمالاً نه.

اگر این‌طور بود، چه معنایی داشت؟‌آهنی​ و ایزدِ سایه چطور از آن‌سوی‌احساسِ​ گور به او برکت داده بود؟

خب... این بخشِ آخر آن‌قدرها هم عجیب نبود. هرچه بود، ایزدان خودشان چیزهایی مثل زمان و مرگ را آفریده‌چیز​ بودند. پس عجیب نبود اگر رابطهٔ خاصی با این قوانین داشتند. یک ایزد به‌راحتی می‌توانست پیش از پرسیده‌شدنِ یک سؤال‌دوردستش​ به آن جواب دهد، و با وجود اینکه مرده بود، به برده‌ای که خود را قربانی کرده بود برکت ببخشد.

به‌خصوص اگر آن‌گردنهٔ​ قربانگاه در جای‌برود​ بسیار خاصی قرار داشت.

معبدِ سیاه...

سانی مردد ماند؛ نمی‌دانست چه فکری بکند.‌مچِ​ حالا که دوباره معبدِ ویرانه را پیدا کرده‌راهپیماییِ​ بود، فهمید که در واقع هیچ‌چیز درباره‌اش نمی‌داند.

اما از‌فتح​ یک چیز‌چیزِ​ مطمئن بود. اینجا...

حسِ قداست داشت.

حسی از قداستِ سنگین و خاموش از دیوارهای ابسیدینِ معبدِ باستانی بیرون‌عذابِ​ می‌زد. زیرِ نورِ مهتاب پرابهت و زیبا بود، و با اینکه زمینِ‌آهنی​ اطرافِ ویرانه پر از استخوان بود، اصلاً حسِ شوم یا پستی نداشت.

سانی آهی کشید‌لمسِ​ و به سمتِ‌آهنی​ دروازه‌های شکستهٔ معبد رفت.

وقتی داشت نزدیک می‌شد...

حسش کرد.

نه دیدش و نه‌روزها​ صدایش را شنید. حتی با‌کوه​ حسِ سایه‌اش هم درکش نکرد.

اما یک‌جوری فهمید.

چیزی روبه‌رویش بود... موجودی عظیم، نامرئی و ناملموس. موجودی‌رؤیا​ که داشت به سویش دست دراز می‌کرد و حسِ‌یکی​ نامحسوسی از پاکی، تنهایی و قدرت از خود بیرون می‌داد.

ناگهان فهمید چرا‌گردنهٔ​ در قلهٔ کوهِ سیاه‌عذابِ​ همه‌جا استخوان ریخته بود.

با این حال، انگار نگهبانِ معبد هیچ‌کاروان​ کینه‌ای به او نداشت. در عوض، حسی‌جادهٔ​ از... شادی و آشنایی در میان بود.

موجودِ نامرئی داشت به‌گزندهٔ​ سوی چیزی در روحِ‌دست‌هایش​ سانی دست دراز می‌کرد.

نورِ طلایی... شعلهٔ ایزدی.

چشمانِ سانی کمی گشاد شد.

من... من اصلاً خبر نداشتم.

آن موقع، وقتِ ورود به معبد هیچ‌چیز حس نکرده بود. اما استخوان‌ها‌احساسِ​ آنجا بودند، پس یعنی نگهبان هم آنجا بوده. با این حال، به‌جای‌برف​ اینکه جسدش را به تودهٔ استخوان‌ها اضافه کند، گذاشته بود سانی وارد شود.

چون نشانِ ایزدیِ‌کرده​ کم‌رنگی را در‌نمی‌دانست​ روحش حس کرده بود.

...شاهِ کوه هم همین‌طور. از آنجا که‌عذابِ​ تایرنت واردِ معبد شده بود، حتماً او‌سرما​ هم زمانی لمسِ ایزدی را تجربه کرده بود.

سانی نمی‌دانست چقدر به مرگ‌طول​ نزدیک شده و چقدر خوش‌شانس‌بالا​ بوده که زنده مانده است.

حالا می‌ذاره رد بشم؟

سانی نفسِ عمیقی کشید،‌چیزِ​ به روبه‌رو نگاه کرد و‌رؤیا​ از دروازه‌های معبدِ بی‌نام گذشت.

ناولها | novelha.net