---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 547: آب‌دیده در نبرد • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 547: آب‌دیده در نبرد

0

سانی با حسِ ازهم‌دریدنِ گوشتش و سرد شدنِ قلبش، برای دفاع از خود دست‌وپایی زد، اما بی‌فایده بود. مورگان تلاش‌هایش‌کرد​ برای مقاومت را به‌راحتی در هم شکست و با حرکت‌هایی با دقت و سرعتِ ترسناک، رشتهٔ دیگری از ضرباتِ ویرانگر‌روحِ​ را فرود آورد. حرکاتش روان و طبیعی بود؛ انگار دست گرفتنِ سلاح به اندازهٔ نفس کشیدن در ذاتش ریشه داشت.

انگار نبرد‌سایه​ محیطِ طبیعی‌اش‌بتواند​ بود، نه صلح.

شمشیرزنی‌اش هم شبیه هیچ‌چیزِ دیگری نبود که سانی تا به حال دیده بود.‌زود​ حتی این‌طور نبود که شمشیر امتدادِ بازوی مورگان باشد... انگار خودش شمشیر بود و‌بسیار​ هر حرکتی که می‌کرد، خالص‌ترین تجلیِ نیتِ قتلِ سرد و بی‌رحمانه‌اش به شمار می‌رفت.

هرگز فکر نمی‌کرد با شمشیرزنی ترسناک‌تر از نفیس‌می‌کرد​ روبه‌رو شود، اما در مقایسه با این شوالیهٔ دلاوری،‌فکر​ دخترِ خاندانِ شعلهٔ جاودان تقریباً مثل یک تازه‌کار بود.

سانی در دم مغلوب شد و کاری از دستش برنمی‌آمد تا‌فکری​ حتی ذره‌ای از کنترلِ مبارزه را حفظ کند. وضعیت کاملاً ناامیدکننده‌دردِ​ بود. این حسِ ناتوانیِ مطلق و تلخ... مدت‌ها بود تجربه‌اش نکرده بود.

پیشرفت و رسیدن به گامِ دومِ‌ثانیهٔ​ رقصِ سایه؟ سانی حتی مطمئن نبود‌فکری​ بتواند چند ثانیهٔ دیگر زنده بماند.

...باید زود فکری می‌کرد.

با یک فرمانِ ذهنی، ردایِ جهانِ زیرین یکی از‌خالص‌ترین​ افسون‌هایش را دریافت کرد. بی‌درنگ، دردِ آشنا اما بسیار شدیدترِ‌شمشیرزنی​ پاره شدنِ روحش، تمامِ وجودش را غرق در عذاب کرد.

سانی امیدی نداشت که سوگندِ شکسته کمکی به شکست دادنِ‌زود​ مورگان کند؛ هرچه باشد او یک عروج‌یافته بود و روحِ‌کرد​ بسیار قدرتمندتری داشت. تنها چیزی که می‌خواست یک ثانیه مهلت بود.

مورگان ناگهان کُند شد و به او فرصت داد تا عقب بکشد‌فکری​ و چند قدم فاصله بگیرد. برای یک لحظه صورتش کمی در هم رفت،‌بسیار​ اما خیلی زود جای خود را به همان لبخندِ آرام و سرخوش داد.

«حقهٔ قشنگی بود.»

سانی کمی خم شد و مقداری خون بالا آورد.‌خالص‌ترین​ جوی‌های باریکِ سرخ از میانِ دندان‌های نیشِ نقابِ سیاه‌نمی‌کرد​ پایین ریخت. منظره‌اش هم ترسناک بود و هم خیره‌کننده.

وقتی راست ایستاد،‌بتواند​ چیزی در او‌دیگر​ تغییر کرده بود.

...خب، معلوم است که تغییر کرده بود. هرچه باشد به دو‌زود​ سایه‌ای که روی برگِ پاییزی جا خوش کرده بودند، دستور داده بود‌دردِ​ دورِ بدنش بپیچند. در دم قدرت، سرعت و سرسختی‌اش سه برابر شد.

سانی پیش‌تر نمی‌خواست خودش را تقویت کند، اما در مواجهه با یورشِ‌باید​ ویرانگرِ این استادِ نبردِ ترسناک، چارهٔ دیگری نداشت. اگر می‌خواست چیزی از‌بی‌درنگ​ این مبارزه یاد بگیرد، باید کاری می‌کرد بیشتر از چند ثانیه دوام بیاورد.

مورگان متوجهِ تغییرِ نامحسوسِ حالتِ‌باشد​ بدنش شد و سرش را کمی‌نیتِ​ کج کرد. لبخندش ناگهان پهن‌تر شد.

«...خوبه. این‌مطمئن​ خوبه. این‌چند​ خیلی بهتر شد!»

سانی سوگندِ شکسته را مرخص کرد، اما پیش از آنکه افسون فرصتِ‌فکری​ ناپدید شدن پیدا کند، زنِ جوان دوباره مثل گردبادی از فولادِ بی‌رحم‌آشنا​ بر سرش آوار شد. با این حال، این بار اوضاع فرق می‌کرد.

یا بهتر‌دومِ​ است بگوییم...‌سایه​ کمی فرق می‌کرد.

آخه... این دیگه چه وضعشه؟!

سانی هنوز هم به طرز ناامیدکننده‌ای ضعیف‌تر‌زنده​ بود و زیرِ رگبارِ بی‌رحمانهٔ حملاتِ برق‌آسا‌ردایِ​ و سنگدلانه، به سختی زنده مانده بود.

پیش‌تر حساب کرده بود که اوجِ قدرتِ فیزیکی‌اش با یک استادِ تازه‌عروج‌یافته برابری می‌کند. با وجود‌جهانِ​ اینکه سانی در حالِ حاضر از سایهٔ سوم استفاده نمی‌کرد — سایه باید روی زمین می‌ماند‌عذاب​ تا اسرارش فاش نشود — قرار نبود فاصلهٔ بین او و مورگان تا این حد زیاد بماند.

اما در استدلالش اشتباهی وجود داشت. خودش را با یک استادِ معمولی مقایسه‌زود​ کرده بود... با این حال، مورگانِ دلاوری به هیچ وجه معمولی نبود. او از‌بسیار​ یکی از سه خاندانِ بزرگ می‌آمد و احتمالاً حتی عضوِ هستهٔ اصلیِ خانواده بود.

در میانِ بیدارشدگان، او‌بازوی​ موجودی در اوجِ مطلقِ‌می‌کرد​ قدرت به شمار می‌رفت.

لعنت... بهش!

با این حال، دست‌کم الان می‌توانست کاری بکند. با وجود اینکه مورگان‌فکری​ هنوز بر مبارزه مسلط بود و ضرباتِ ویرانگر را یکی پس از‌آشنا​ دیگری فرود می‌آورد، سانی می‌توانست حرکاتش را ببیند و واکنش نشان دهد.

از یک ضربه جاخالی داد و ضربهٔ دیگری را دفع‌زنده​ کرد. ضربهٔ سوم به آرنجش خورد و موجِ کورکننده‌ای از‌یکی​ درد را در بدنش دواند، اما همین هم دستاوردِ باورنکردنی‌ای بود.

انگار مورگان از این اتفاقِ تازه راضی‌حرکتی​ بود. لب‌های سرخ‌رنگش به خنده باز شد‌شمار​ و دندان‌های سفید و مرواریدی‌اش را نمایان کرد.

«آره! بالاخره! مگه قرار‌چند​ نبود یه نابغه باشی؟‌بماند​ نشونم بده! یالا، بجنگ!»

آخه... این دختر چه مرگشه...

سانی دندان به هم سایید و جنگید و به‌سختی خودش را زنده‌باید​ نگه داشت. هرچه به خودش فشار می‌آورد و هرچه تقلا می‌کرد تا پا‌به‌پای‌دردِ​ استادِ ترسناک پیش برود، تنها هنرش این بود که در دم پودر نشود.

اما فقط همین.

حتی با اینکه دو سایه بدنش را تقویت می‌کردند، سانی هیچ امیدی به پیروزی نمی‌دید—آن هم با اینکه مورگان‌دریافت​ داشت قدرتش را مهار می‌کرد. او رسماً یک هیولا بود. نه... چیزی بسیار وحشتناک‌تر بود. سانی به مصافِ هیولاها، دیوها‌عروج‌یافته​ و اهریمن‌های زیادی رفته و آن‌ها را کشته بود... اما هیچ‌کدام با این زنِ جوانِ زیبا و هولناک قابل‌قیاس نبودند.

با این حال... حتی‌بتواند​ اگر قرار بود شکست بخورد...‌بماند​ هیچ‌کدام از این‌ها بی‌فایده نبود.

با هر ضربه‌ای که می‌خورد و هر حمله‌ای که به‌نحوی دفع می‌کرد،‌باید​ سانی داشت یاد می‌گرفت. سبکِ نبردِ مورگان فراتر از آن بود که بتواند‌دردِ​ درکش کند، اما تماشای هر گوشه از آن، چیزی را درونش شعله‌ور می‌کرد.

انگار با جذبِ سبک‌های متعدد، شالودهٔ محکمی بنا کرده بود‌تجلیِ​ و حالا فشارِ دیوانه‌وارِ مبارزه با این موجودِ هیولاوار، داشت آن‌ها‌نفیس​ را آبدیده می‌کرد و به چیزی متفاوت و یکپارچه تبدیل می‌کرد.

حس می‌کرد بدنش در آستانهٔ فروپاشی است‌زنده​ و دیدش رفته‌رفته تار می‌شد، اما سانی...‌ردایِ​ حس می‌کرد در آستانهٔ یک مکاشفه است.

وقتی مکاشفه رخ‌مطمئن​ داد، انگار سدی‌ثانیهٔ​ در ذهنش شکست.

ناگهان تمامِ قطعاتِ پراکندهٔ دانشی که جذب کرده بود، تاروپودی منسجم تشکیل دادند و توانست منطقِ مشترکِ‌ردایِ​ میانِ سبک‌های مختلفی را که آموخته بود ببیند. حالا می‌توانست این سبک‌ها را از منظری تازه درک‌عذاب​ کند؛ نه‌تنها هدفشان را می‌فهمید، بلکه دلیلِ پشتِ هر تکنیک و حرکت را بسیار عمیق‌تر درک می‌کرد.

آره! خودشه!

...و به‌لطفِ این سطحِ تازه از‌دیگر​ بینش، سانی توانست نقصی هم در‌فرمانِ​ حملهٔ مورگان ببیند. یگانه نقطهٔ ضعفِ او.

بله، خودِ زنِ جوان قدرتمندتر و ماهرتر از آن‌بماند​ بود که سانی بتواند نابودش کند. اما شمشیرش... قضیهٔ آن‌افسون‌هایش​ فرق می‌کرد. هر چه بود، فقط یک خاطرهٔ خفته بود.

بی‌درنگ نقشه‌ای‌دومِ​ در ذهنش‌سایه​ شکل گرفت.

انگار زمان کند شده بود. سانی ضربهٔ دیگری را دفع کرد، بدنش را کمی‌شمار​ جابه‌جا کرد... و بعد ناگهان قدمی به سمتِ شمشیرِ درخشان برداشت، تیغه‌اش را میانِ‌دخترِ​ بازوی چپ و پهلویش گیر انداخت و مشتِ راستش را روی آن فرود آورد.

تمامِ قدرتش را پشتِ ضربه انداخت و در‌بماند​ آخرین لحظه، وزنِ دستکشش را تا جای ممکن‌زیرین​ بالا برد. تمامِ عضلاتش کشیده شدند، در آستانهٔ انفجار.

پس از برخوردهای پی‌درپی با سطحِ نفوذناپذیرِ ردایِ جهانِ زیرین، شمشیر از‌فکری​ پیش ضعیف شده بود. پس وقتی مشتِ سانی روی آن نشست، تیغهٔ‌آشنا​ فولادی به‌راحتی خرد شد و به شکلِ ترکش‌هایی تیز به اطراف پاشید.

...گیرت آوردم!

سانی که در آتشِ هیجانی تاریک می‌سوخت، به حرکتش ادامه داد تا‌قتلِ​ پیش از آنکه مورگان فرصت کند اتفاقات را هضم کند و به‌مقایسه​ خودش بیاید، مارِ روح را روی سرِ دخترِ حالا بی‌دفاع فرود بیاورد.

...اما پیش از آنکه موفق شود،‌دیگر​ ناگهان دردِ وحشتناکی در سینه‌اش پیچید‌فرمانِ​ و تمامِ توان از دستانش رفت.

دستهٔ اوداچی از میانِ‌بتواند​ انگشتانش سُر خورد و شمشیرِ‌بماند​ تاریک بی‌صدا روی زمین افتاد.

سانی تلوتلو خورد‌رقصِ​ و بعد با گیجی‌چند​ به پایین نگاه کرد.

چی... چه اتفاقی افتاد؟

چیزی که‌مطمئن​ می‌دید هیچ با‌ثانیهٔ​ عقل جور درنمی‌آمد.

دستِ رنگ‌پریده و ظریفِ مورگان از زرهِ او بیرون زده بود و خون روی سطحِ‌ردایِ​ صیقلی و عقیقیِ آن شره می‌کرد. او... ردایِ جهانِ زیرین را با دستِ خالی سوراخ‌وجودش​ کرده بود؛ انگشتانش گوشت و استخوان را شکافته بودند تا قلبِ او را پاره‌پاره کنند.

سانی اشتباه کرده بود.

چطور... همچین‌شمشیر​ چیزی ممکنه... خاطرهٔ...‌باشد​ عروج‌یافته... ردهٔ ۶...

سرش را بالا‌بتواند​ آورد؛ تاریکی داشت‌دیگر​ دیدش را می‌پوشاند.

یعنی... مردن... همچین حسی داره؟

همه‌چیز تاریک بود و حالا تنها چیزی که‌ثانیهٔ​ می‌دید، دو چشمِ زیبای شنگرفی بود که با‌ذهنی​ تأسف و... ناامیدی به او خیره شده بودند؟

مورگان آهی کشید.

«سی‌وشش ثانیه... آفرین. خوب جنگیدی...»

آخرین چیزی که سانی پیش از فرو‌دیگر​ رفتن در نیستی حس کرد، جرقهٔ انرژی‌ای بود‌ردایِ​ که از دستِ مورگان به بدنش منتقل شد.

بعد در خلأِ سیاه رؤیاشهر به خودش‌چند​ آمد. دردش ناپدید شد و زخم‌هایش از‌فکری​ بین رفتند. حس می‌کرد سالم و بی‌نقص است.

مبارزه تمام شده بود.

همان‌طور که به‌بتواند​ تاریکی خیره مانده بود،‌زنده​ طلسم آرام زمزمه کرد:

[خاطره به دست آمد.]

اما هیچ واکنشی نشان‌بازوی​ نداد و با اخمی‌می‌کرد​ غلیظ به خلأ چشم دوخت.

...جایی آن بالا، نزدیکِ تصاویری‌ثانیهٔ​ که نشان‌دهندهٔ میدان‌های نبردِ مختلف‌زود​ بود، رشته‌ای از کلمات شناور شد:

«ولگرد»

«پیروزی‌ها: ۹۳۵»

«شکست‌ها: ۱»

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net