---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 298: آتش و خون • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 298: آتش و خون

0

نخستین نگهبانی که به دستورِ تسای عمل کرد، به‌هدفش​ جلو یورش برد و سلاحش را احضار کرد... اما به‌نخِ​ زمین افتاد؛ ناگهان کونایِ سنگینی در چشمش ظاهر شده بود.

چون حواسِ همه به پیکرِ خونینِ روی تخت جلب‌تمرکزش​ شده بود، کسی متوجه نشد که سانی دستش را‌عظیمی​ کمی تکان داد و خارِ خزنده را به پرواز درآورد.

اما او به گانلاگ نگاه‌دست​ نمی‌کرد. نگاهش به نفیس دوخته شده‌جذبِ​ بود و سایه‌اش کاستر را می‌پایید.

وقتی سرورِ روشن مُرد، اتفاقِ عجیبی برای ستارهٔ دگرگون‌می‌کشید​ افتاد. چشمانش گشاد شد و تمرکزش را از دست‌میراث‌دارِ​ داد؛ سپس کمی تلوتلو خورد و روی یک زانو افتاد.

بدنش پس از جذبِ مقدارِ عظیمی جوهرِ‌این​ روح، مشغولِ بازآراییِ خود بود و همین‌دید​ نفیس را برای چند لحظه آسیب‌پذیر می‌کرد.

تسای درست در همان زمان دستور داده بود، و سانی‌دست​ هم در همان لحظه کونایِ خود را پرتاب کرد و‌روح​ نگهبانی را که برای حمله به زاغه‌نشینان هجوم برده بود، کُشت.

کسی جیغ کشید و‌تمرکزش​ لحظه‌ای بعد، تالارِ بزرگِ‌خورد​ قلعه در هرج‌ومرج فرو رفت.

بی‌آنکه کسی متوجه‌نرو​ شود، کاستر ناگهان به‌درد​ شبحی محو تبدیل شد.

خیلی تند نرو!

سانی تعادلش را از دست داد و بدجور به زمین افتاد؛ مچِ دستش از درد تیر‌جذبِ​ می‌کشید. با این حال، به هدفش رسیده بود: حتی در حینِ افتادن هم دید که میراث‌دارِ‌دستور​ مغرور، بر اثرِ برخورد با نخِ نامرئیِ خارِ خزنده، سکندری خورد و روی کفِ مرمرین غلتید.

ثانیه‌ای بعد، صدها خفته با هم درگیر‌تلوتلو​ شدند؛ خشمِ سرکوب‌شده، عطشِ خون و کینهٔ‌جوهرِ​ مرگبارشان سرانجام به توفانی از خشونت بدل شد.

مرمرِ سفید‌تند​ بی‌درنگ از‌تعادلش​ خون سرخ شد.

نگهبانان کورکورانه دست به کشتار زدند؛ تسلیحاتِ خاطرهٔ قدرتمند و آموزش‌هایشان برتریِ عظیمی نسبت به جمعیتِ آشفتهٔ‌اثرِ​ زاغه‌نشینان به آن‌ها می‌داد. اما فقط کسانی را نمی‌کشتند که از سکونتگاهِ بیرونی آمده بودند: در میانِ‌کینهٔ​ وحشت و آشوبی که تالارِ تخت را فرا گرفته بود، تشخیصِ دوست از دشمن کارِ آسانی نبود.

سانی دید که چند تن از دستیارانِ صنعتگران با‌تمرکزش​ تیغهٔ آن‌ها از پای درآمده‌اند؛ همین‌طور چند فردِ بدشانس‌عظیمی​ که در ازای وعدهٔ امنیت، باجِ سنگینی پرداخته بودند.

با مرگِ گانلاگ،‌گشاد​ آن امنیت هم دیگر‌تلوتلو​ از بین رفته بود.

انگار نگهبانان هیچ اهمیتی نمی‌دادند چه کسی را می‌کشند، یا حتی از اینکه زنجیرشان پاره شده بود خوشحال بودند. حتی اگر در میانشان‌نامرئیِ​ کسانی پیدا می‌شدند که ذره‌ای وجدان برایشان باقی مانده بود، اکنون آن وجدان به‌کلی از بین رفته بود؛ غریزهٔ جمعی و هیجانِ رهایی‌سرخ​ از تمامِ قیدوبندها آن را بلعیده بود. چهره‌هایشان با پوزخندهای درنده‌خویانه در هم پیچیده بود و چشمانشان از خشم، نفرت و لذتی تاریک می‌سوخت.

این شاید آزاردهنده‌ترین و ترسناک‌ترین صحنه‌ای بود که سانی‌هدفش​ تا به حال دیده بود... و او برخی از‌برخورد​ دلهره‌آورترین وحشت‌های عالمِ رؤیا را به چشم دیده بود.

آخه چطور آدم‌ها‌عجیبی​ می‌تونن با هم‌نوعِ‌دگرگون​ خودشون همچین کاری بکنن؟

اما این سؤال بی‌مورد و در عین حال ریاکارانه بود. انسان‌ها به‌راستی سازگارترین موجودات بودند. وقتی‌مشغولِ​ لازم می‌شد، به‌راحتی می‌توانستند جایگاهِ انسانیِ قربانیانشان را از آن‌ها سلب کنند و بدین ترتیب خود را‌برده​ از هرگونه گناه یا تقصیری مبرا سازند. چرا باید برای سلاخیِ گاو و گوسفند احساسِ گناه کرد؟

حتی بدتر از‌نرو​ گاو و گوسفند.‌مچِ​ موجوداتی موذی و نفرت‌انگیز.

سانی پیش‌تر خودش هم‌درد​ این ترفندِ سادهٔ ذهنی‌حال​ را به کار برده بود.

این افکار تنها کسری از ثانیه طول‌چشمانش​ کشید. سانی از جا پرید، تکهٔ نیمه‌شب‌زانو​ را احضار کرد و به سمتِ نفیس دوید.

در این میان، زاغه‌نشینان به خود آمدند و با همان خشم و‌مقدارِ​ عطشِ خون به مقابله با یورشِ لشکر رفتند. هرچند تجربه، تغذیه و تسلیحاتِ‌همان​ کمتری داشتند، اما عزمِ راسخ و خشمِ افسارگسیخته‌شان این کمبودها را جبران می‌کرد.

«از بانو نفیس محافظت کنین!»

«این حرومزاده‌ها رو بکشین!»

«قضاوت!»

دو نیرو به هم برخورد کردند و هر بخت‌برگشته‌ای را که بینشان گیر افتاده‌جوهرِ​ بود، لت‌وپاره کردند. فریادهای وحشت و درد در تالارِ بزرگ پیچید. کفِ زمین از خون‌پرتاب​ لغزنده شد و اجساد روی هم تلنبار شدند؛ با چشمانی گشاد و خیره به خلأ.

سانی دید که همان شکارچیِ صورت‌زخمیِ قبلی، از زیرِ ضربهٔ یک نگهبانِ جوان جاخالی داد و نوکِ شمشیرش را در گلوی دشمن فرو کرد. دید که چند شکارچیِ‌ثانیه‌ای​ لشکر به افی یورش بردند. افی به‌راحتی طنابِ دورِ دستانش را پاره کرده بود و با پوزخندی درنده به پیشوازشان رفت؛ نیزهٔ برنزیِ زیبایی از جرقه‌های نور در‌نسبت​ دستانش شکل می‌گرفت. دید که تسای جمجمهٔ یک خفتهٔ بی‌نوا را با گرزی سنگین خرد کرد. تنها گناهِ آن جوانِ بیچاره این بود که سرِ راهش قرار گرفته بود.

مردمی را دید که از ترس جیغ می‌کشیدند‌حال​ و سعی داشتند از تالار فرار کنند. بسیاری روی‌اثرِ​ زمین افتادند و زیرِ دست‌وپای جمعیتِ وحشت‌زده لِه شدند...

مشکل اینجا‌اتفاقِ​ بود که‌برای​ کاستر را نمی‌دید.

سانی وقتی به نزدیکیِ نفیس رسید، شمشیرِ کسی را پس زد و بعد مشتی‌جوهرِ​ به صورتِ حریفش کوبید؛ مرد با فریادی پردرد به عقب پرتاب شد. به اطراف‌داده​ نگاه کرد و سعی کرد میراث‌دارِ مغرور را پیدا کند؛ ذهنش سرد و متمرکز بود...

و آنجا، دیدش. کاستر شاید نقشه داشت ستارهٔ دگرگون‌می‌کشید​ را در لحظهٔ ضعفش بکشد، اما به لطفِ مداخلهٔ‌میراث‌دارِ​ نامحسوسِ سانی، آن فرصت را از دست داده بود.

حالا، مشکلاتِ بزرگ‌تری گریبانِ این میراث‌دار را گرفته بود. با شمشیرِ جیانِ افسون‌شده‌اش، درگیرِ نبرد با کسی نبود جز‌نخِ​ گما، رهبرِ شکارچیان. مهم نبود کاستر چقدر قوی و ماهر است، این حریفی نبود که به‌راحتی از پا دربیاید،‌خشونت​ اگر اصلاً از پا درمی‌آمد. نمی‌توانست خودش را از آن مبارزه بیرون بکشد بی‌آنکه خطرِ کشته‌شدن را به جان بخرد.

خب. انگار‌اتفاقِ​ اون مشکل‌برای​ حل شد.

اما حالا مشکلِ‌گشاد​ دیگری پیدا شده‌سپس​ بود. مشکلی بسیار بزرگ‌تر.

روی پله‌هایی که به تختِ سفید می‌رسید، هاروس‌تیر​ پشت به کشتارِ پایین ایستاده بود و حالتی‌افتادن​ عجیب و گیج روی صورتش خشک شده بود.

سانی می‌توانست صورتش را ببیند چون سایه‌این​ هرگز تاریکیِ طاقچه را ترک نکرده بود و‌میراث‌دارِ​ هر حرکتِ گوژپشتِ مخوف را زیر نظر داشت.

هاروس به جسدِ گانلاگ‌برای​ خیره مانده بود؛ چشمانِ‌گشاد​ شیشه‌ای‌اش گیج و تهی بود.

اما بعد، آرام‌آرام، رگه‌ای‌تمرکزش​ از احساسی تاریک و‌خورد​ مرگبار در آن‌ها پدیدار شد.

برگشت و تالارِ بزرگ را برانداز کرد؛‌درد​ بی‌آنکه ذره‌ای از آن هرج‌ومرجِ خونین، چکاچکِ فولاد‌حینِ​ و ده‌ها نفری که جلویش می‌مردند آشفته شود.

و بعد،‌بدجور​ نگاهش روی‌درد​ نفیس افتاد.

گندش بزنن.

در همان لحظه، کای و کاسی هر دو‌خورد​ کنارِ سانی ظاهر شدند. سانی رو به آن‌ها‌مشغولِ​ کرد، به ستارهٔ دگرگون اشاره کرد و داد زد:

«ازش محافظت کنین!»

روی سکو، هاروس سرش را کج کرد و نگاهِ مرگبارش را به ستارهٔ دگرگون دوخت.‌میراث‌دارِ​ آرام‌آرام، صورتش در هم رفت و حیوانی و وحشتناک شد. نفرت و جنونِ خالص در‌خشمِ​ چشمانش شعله‌ور بود و هر کس را که تصادفاً نگاهش به او می‌افتاد، به لرزه می‌انداخت.

گوژپشت با غُرشی خفه یک قدم‌دگرگون​ جلو گذاشت و دستش را دراز‌تلوتلو​ کرد، آماده تا سلاحی را احضار کند.

...اما در ثانیهٔ بعد، کسی با تمامِ سرعت به او کوبیده شد. با اینکه‌جوهرِ​ هاروس در آخرین لحظه از تیغهٔ پرنده جاخالی داده بود، اما شدتِ برخورد چنان‌داده​ بود که هر دو مرد به عقب پرتاب شدند، به درونِ تاریکیِ پشتِ تخت.

سانی و هاروس دریچهٔ چوبیِ پنهان در آنجا‌تیر​ را شکستند، از پله‌های سنگیِ بلندی پایین غلتیدند‌افتادن​ و ویرانیِ تالارِ بزرگ را پشت سر گذاشتند.

چند لحظه بعد، روی کفِ راهرویی پهن فرود آمدند و به دو‌حینِ​ طرف پرتاب شدند. سانی بدنش را چرخاند تا تعادلش را به دست بیاورد‌ثانیه‌ای​ و از تکهٔ نیمه‌شب استفاده کرد تا جلوی سُر خوردنِ بیشترش را بگیرد.

سپس، روی پا ایستاد و با‌دگرگون​ نگاهی تاریک به هاروس خیره شد‌تلوتلو​ که او هم تازه داشت بلند می‌شد.

برقِ سردی‌چشمانش​ در چشمانش‌تمرکزش​ پدیدار شد.

درست همان‌طور که‌نرو​ سانی انتظار داشت... امروز،‌درد​ یکی از آن‌ها می‌مرد.

ناولها | novelha.net