---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 688: تصمیمِ بزرگ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 688: تصمیمِ بزرگ

0

مدتی کسی حرفی‌لعنتی​ نزد، تا اینکه سرانجام‌همین​ افی سکوت را شکست:

«...منظورم اینه که انتخابِ چندانی نداریم، مگه نه؟ آره، درافتادن با سه قدیسِ نامیرا شبیهِ پیک‌نیک رفتن نیست. اما از قبل می‌دونیم که اونا بالاخره یه‌بی‌حوصله​ جوری شکست خوردن، پس غیرممکن نیست. تازه اصلاً نمی‌دونیم راهِ دیگه‌مون چیه. چطوری مطمئن بشیم که امید از زندانش فرار نمی‌کنه؟ نوکتیس رو بکشیم؟ این کار فقط‌داریم​ چیزی رو که قراره پیش بیاد عقب می‌ندازه، چون کلِ این جایِ لعنتی به خاطرِ نفوذِ اون همین الانشم داره از هم می‌پاشه. این امید... خیلی ترسناکه...»

لحظه‌ای مکث کرد‌پیداشون​ و بعد با‌قدرتِ​ کمی گیجی پرسید:

«راستش رو بخوای، حتی مطمئن نیستم اون‌قدرت‌هایی​ چیه. چه جور دیوی اون‌قدر قدرتمنده که‌هرچند​ یه منطقهٔ کامل رو دیوونه کنه؟ نکنه نامقدسه؟»

سانی آهی‌جایِ​ کشید و بعد‌نفوذِ​ شقیقه‌هایش را مالید.

«...نه. اگه چیزی باشه، ایزدیه. دیو هم نیست... دیمونه. دیمون‌ها... یه جورایی ایزدانِ رده‌پایین‌تری بودن که می‌گن خودشون رو خلق کردن. از ناکجا پیداشون شد و قدرت‌هایی‌گفت​ داشتن که شبیهِ قدرتِ ایزدان بود، اما فرق می‌کرد. هرچند طلسم یه عادتِ عجیبی داره که اصلاً کلمهٔ «دیمون» رو نمیاره... نمی‌دونم چرا. به هر حال، به‌اشتباه​ نظر می‌رسه که ایزدان و دیمون‌ها بالاخره یه جنگِ بزرگ و وحشتناک با هم کردن... و فکر کنم زندانی شدن و فرارِ امید مقدمه‌ای برای اون جنگ بوده.»

افی بدونِ هیچ حالتِ خاصی‌داشتن​ در چهره‌اش به او گوش‌می‌کرد​ داد و بعد بی‌حوصله گفت:

«اوه، خب در این صورت... این فقط حرفِ منو ثابت می‌کنه!‌بود​ تلاش برای نگه داشتنِ چیزی مثلِ اون توی غل‌وزنجیر... آه، در مقایسه‌حال​ با این کار، کشتنِ سه قدیسِ نامیرا یهو آسون به نظر نمی‌رسه؟»

کای کمی جابه‌جا شد‌خاطرِ​ و بعد، صدای گرفته‌اش‌الانشم​ ناگهان در اتاقِ سنگی پیچید:

«فکر کنم داریم اشتباه به قضیه نگاه می‌کنیم. مسئله این نیست که ما باید چی‌کار کنیم... مسئله اینه که چه کاری باید انجام بشه، این‌طور‌داد​ فکر نمی‌کنین؟ آره، هیچ راهِ مشخصی برای فتحِ یه کابوس وجود نداره... اما معنیش این نیست که بعضی پایان‌ها نمی‌تونن درست باشن و بعضی‌ها غلط.‌اتاقِ​ این سرزمین به دستِ امید که داره سعی می‌کنه از زنجیرهاش فرار کنه، به جهنم تبدیل شده. تا وقتی هم که آزاد نشه، اوضاع همینه.»

به جلو خم شد،‌قدرت‌هایی​ اخم کرد و با‌بود​ لحنی گرفته اضافه کرد:

«کولوسئومِ سرخ، شهرِ عاج... و در سرتاسرِ ویرانه‌های پادشاهیش جنون حاکمه و انسان‌ها رو به نسخه‌های شرور و پلیدی از خودشون تبدیل می‌کنه. آره، می‌تونیم با طول دادنِ ماجرا‌فکر​ پیروز بشیم. اما باید این کار رو بکنیم؟ با همچین پایانی وجدانمون راحت می‌مونه؟ می‌تونین بهم بگین ساده‌لوح، اما فکر می‌کنم با اینکه طلسم به چالش‌کشندگان دیکته نمی‌کنه توی‌غل‌وزنجیر​ کابوس چی‌کار کنن، ولی هنوز مهمه که چرا یه کاری رو انجام می‌دیم. ما هنوز در قبالِ کارامون و عواقبشون مسئولیم. پس فکر کنم باید کاری رو بکنیم که درسته.»

سانی نگاهی به‌لعنتی​ او انداخت و‌اون​ با صدایی تند پرسید:

«کی می‌گه چی درسته؟ از کجا می‌دونی با آزاد کردنِ امید،‌کنم​ همهٔ کسایی رو که اینجا زندگی می‌کنن به مرگِ درجا محکوم‌خاصی​ نمی‌کنیم؟ هزار سال توی غل‌وزنجیر... من که اگه بودم یه‌خورده کفری می‌شدم...»

کای لحظه‌ای درنگ‌پیداشون​ کرد و بعد‌قدرتِ​ سر تکان داد.

«حق با توئه، شاید ندونم کارِ درست‌قدرت‌هایی​ چیه. اما می‌دونم کارِ اشتباه چیه. و‌هرچند​ چیزی که اینجا دیدم، خیلی خیلی اشتباه بود.»

سانی کمی به‌لعنتی​ او خیره ماند و‌همین​ بعد شانه‌ای بالا انداخت.

«خب، این‌طور نیست که مخالف باشم. راستش با تمامِ وجود از‌کنم​ این مکان متنفرم. برام هم اصلاً مهم نیست اگه امید بزنه‌خاصی​ همه رو بکشه... تا جایی که به من مربوطه، اون عوضی‌ها حقشونه.»

چند لحظه منتظر‌پیداشون​ ماند، بعد به‌قدرتِ​ کاسی رو کرد.

«تو چطور؟ خیلی ساکت بودی.»

زنِ جوانِ نابینا مدتی‌خاطرِ​ مکث کرد و بعد‌الانشم​ با لحنی یکنواخت گفت:

«من... حاضرم هر تصمیمی‌حال​ گرفتی رو قبول کنم.‌بزرگ​ به قضاوتت اعتماد می‌کنم، سانی.»

اخم کرد و‌پیداشون​ با چهره‌ای درهم صورتِ‌ایزدان​ او را بررسی کرد.

«چرا؟ نظری نداری؟»

کاسی کمی ساکت‌لعنتی​ ماند و بعد فقط‌همین​ سرش را تکان داد.

لعنت بهش.

البته می‌دانست که چرا دخترِ نابینا تمایلی به حرف زدن ندارد. حتماً چیزی دیده بود... گوشه‌ای‌دیمون​ از آینده را که نمی‌خواست با آن‌ها در میان بگذارد، چون می‌دانست روی طرزِ فکرشان تأثیر‌برای​ می‌گذارد و چه‌بسا باعثِ همان اتفاقی شود که می‌خواست بیفتد... یا آرزو داشت از آن جلوگیری کند.

نظرِ خودش از پیش تحت‌تأثیرِ آن آگاهی قرار گرفته بود و از این رو، کاسی‌طلسم​ تصمیم گرفته بود خودش را کاملاً از این تصمیم‌گیری کنار بکشد. به نظر می‌رسید پس‌کنم​ از ساحلِ فراموش‌شده، نسبت به رؤیاهایش و عواقبِ عمل کردن بر اساسِ آن‌ها محتاط شده بود.

پیشگوهای لعنتی...

سانی آهی کشید،‌چرا​ سپس نگاهی به‌می‌رسه​ افی و کای انداخت.

«خب، پس حرفِ زیادی برای گفتن نمونده. شما دوتا مشتاقین که به نوکتیس ملحق بشین، و... فکر‌نمیاره​ کنم منم همین‌طورم. شاید دیوونه باشه، اما حداقل دیوونه‌ایه که می‌شناسیمش. و، ام... یه جورایی ازش خوشم‌بوده​ میاد. با وجودِ اینکه یه شیادِ دغل‌باز، دروغگو، آب‌زیرکاه، روانی و پست‌فطرته. می‌دونین که، هیچ‌کس کامل نیست.»

افی ریز خندید.

«واو، انگار داره منو یادِ‌نفوذِ​ یه نفر می‌ندازه. هاه، حالا‌می‌پاشه​ اون یه نفر کی می‌تونه باشه...»

سپس با نیشخند‌چرا​ به سانی نگاه‌می‌رسه​ کرد و پرسید:

«پس قضیه حله. خب... بریم و خبرِ خوش رو‌فرق​ به اون شیادِ پست‌فطرت بدیم؟ می‌دونی... دربارهٔ اینکه لازم نیست‌چرا​ ما رو بکشه و روحمون رو بذاره توی لوازمِ خانگی؟»

به نظر می‌رسید آمادهٔ‌کردن​ رفتن است، اما سانی‌داشتن​ با حرکتی مردد متوقفش کرد.

بخشِ بعدی... خیلی درباره‌اش فکر کرده بود و نمی‌دانست کارِ درستی‌خیلی​ است یا یک اشتباهِ بزرگ. هنوز هم مطمئن نبود، اما حسی‌حتی​ به او می‌گفت تصمیمی که در نهایت گرفته، تصمیمِ درستی است.

دست‌کم این‌طور احساس می‌کرد.

در هر‌ناکجا​ صورت، دیگر‌قدرت‌هایی​ راهِ برگشتی نبود...

سانی کمی ساکت ماند‌کردن​ و بعد با چهره‌ای‌داشتن​ مضطرب به دوستانش نگاه کرد.

«قبل از اینکه‌لعنتی​ بریم... یه چیزی هست‌همین​ که باید بهتون بگم.»

افی و کای با تعجبی خفیف‌می‌رسه​ در چهره‌هایشان به او خیره شدند‌زندانی​ و ابروهای کاسی ناگهان بالا پرید.

البته او از‌پیداشون​ پیش می‌دانست قرار‌قدرتِ​ است چه اتفاقی بیفتد.

کای به‌خودشون​ او نگاه کرد‌ناکجا​ و لبخند زد.

«اوه؟ چیه؟»

سانی آهی کشید، رو برگرداند،‌نظر​ بعد دوباره به آن‌ها نگاه‌فکر​ کرد و شانه‌ای بالا انداخت.

«آه، چیزِ خیلی‌پیداشون​ مهمی نیست. فقط...‌قدرتِ​ خب... راستش رو بخواین...»

طلسمِ زمردین را‌خلق​ محکم‌تر در دست‌پیداشون​ فشرد و گفت:

«نقصِ من اینه که نمی‌تونم دروغ بگم. یه نامِ راستین دارم که توی کابوسِ اولم گرفتم. سرشتم از رتبهٔ ایزدیه. ۳ هستهٔ روح دارم... ام، در‌اون‌قدر​ واقع، هستهٔ سایه... که از نظرِ فنی منو تبدیل به یه دیو می‌کنه. برای همینم این بدنِ زشت رو دارم. میراثِ سرشتم رو هم از قبل‌کردن​ باز کردم. تبارِ یکی از ۷ دیمون رو به ارث بردم. اوه، و ضمناً... چطور بگم... شاید من سرور ولگرد باشم؟ بابتِ اون یکی ببخشید، کای...»

ناولها | novelha.net