چپتر 1083: شناسایی
0آن دو روی آلیاژِ فرسوده پایین رفتند و با احتیاط از لبهشیوه به پایین نگاه کردند. دوردستها، وسطِ شهرِ ویران، پیکرِ عظیمِ موجودی هولناککمی میانِ آوار پنهان بود و بخشهای درازی از آن زیرِ آب قرار داشت.
موجود شبیه هزارپای عظیمی بود که دستکم صد متر طول داشت. در کیتینِ رنگپریدهایصدایش محصور بود... نه، کیتین نبود. استخوان بود. انگار هزارپای عظیم با هزاران هزار جمجمهٔبعد انسان پوشیده شده بود که همگی به هم چسبیده بودند تا زرهی مورمورکننده بسازند.
آروارهٔ هولناکش آنقدر بزرگ بود که میتوانست یک نفربرِ زرهی را ببلعدکند و پر از دندانهای زمخت و استخوانیرنگ بود. روی سرش، دو درختِواضح بلند و خشکیده مثل شاخهایی اسکلتی از زرهِ جمجمهها بیرون زده بودند.
سانی که حواسش بود موجودِ مهیب را فقط در گوشهٔمرگبار چشمش نگه دارد و مستقیم به آن خیره نشود — چونهزارپا پلیدهای قدرتمند اغلب نگاهِ خیره را حس میکردند — آهی کشید.
«این یکی... قراره دردسرساز بشه.»
ترجیح داده بود تا جای ممکن ساکت بماند و برای انتقالِ افکارش به جت، بهجایواضح بلند حرف زدن به [برکتِ غروب] تکیه کند. جت سر تکان داد و به همانباز شیوه جواب داد. با وجودِ سکوتِ مرگبار و زوزهٔ باد، صدایش واضح در سرِ سانی پیچید:
«به دهنش نگاه کن.»
سانی کمیکند سرش را چرخاندهمان و نگاه کرد.
آن پایین، هزارپا گردنِ درازش را پیچوتاب داد و با حالتی متشنج عق زد. بعد آروارهاش را باز کرد وواضح تودهٔ بزرگی از استخوانهای خیس و لزج را بیرون ریخت. چند لحظه به نظر میرسید پلید در هضمِ شکارش بهلزج مشکل خورده است... اما بعد، تودهٔ استخوانها تکان خورد و رفتهرفته به هم پیوست تا موجودی کابوسوار و بدقواره بسازد.
هیولای استخوانی و چندشآور لرزانلرزان روی دستوپاهای جورواجورش بلند شد، تلوتلوخوران دورزوزهٔ شد و خیلی زود زیرِ آب رفت. سانی با نگاه به سطحِ دریاچهپیچوتاب اخم کرد... این هزارپا تا الان چند تا از این موجودات ساخته بود؟
لحظهای درنگ کردبرای و بعد نگاهیبهجای به جت انداخت.
«یه تایرنتِ فاسدشدهست.»
جت چهره در هم کشید.
«آره... همینطور به نظر میرسه.»
دروگرِ روح با احتیاط کولهپشتیاش را باز کرد و چند دستگاهِ حجیم بیرون آورد. اینها آرایههای حسگر و دستگاههای ضبطی بودندزوزهٔ که ارتش به آنها داده بود و همگی بر پایهٔ فناوریِ پیچیدهٔ طلسمفناوری کار میکردند. این حجمِ بزرگ بیشتر بهخاطرِ عایقهای مختلفیخیس بود که طراحان برای پوشاندنِ قطعاتِ حساسِ داخلی به کار برده بودند، به این امید که اثرهای مخربِ ندا را خنثی کنند.
متأسفانه تداخلِ دروازهٔ نزدیکشان آنقدر قوی بود که تجهیزاتِ طلسمفناوری نمیتوانستندزوزهٔ کاری از پیش ببرند. پس از چند دقیقه تلاشِ بیثمر برای جمعآوریِدرازش دادهها، جت آهی کشید، نگاهی به سانی انداخت و سر تکان داد.
سانی شانهای بالا انداخت.
«پس باتکیه فرماندهیِ ارتشتکان تماس بگیر.»
جت چند لحظه بیحرکت ماند، بعد از لبهٔ دودکش فاصلهغروب گرفت و رابطِ نظامیاش را فعال کرد. صدای پارازیت بایدمرگبار وحشتناک میبود، اما جت باز هم توانست پیامش را برساند:
«قرارگاه، اینجا شناساییِ چهار و شناساییِ نُه.جواب ما در محلِ مأموریتیم، هدف رؤیت شد،واضح سطحِ تهدید هستهپنج. درخواستِ پشتیبانیِ تحلیلگر داریم.»
دروگرِ روح چند لحظه منتظر ماندغروب و بعد سه انگشتش را بالاشیوه آورد. یعنی باید سه دقیقه صبر میکردند.
«سریع بود... قرارگاه یاتکان امروز سرش خلوته، یا اینوجودِ مأموریت رو اولویتِ بالا میدونه.»
اولی بعیدبماند بود، پس احتمالاًافکارش دومی درست بود.
با آهی، خاطرهای را احضار کرد. خیلی زود،وجودِ حلقهای از برنزِ زنگارگرفتهٔ سبز در دستانش ظاهر شددهنش که عدسیای از بلورِ نهچندان صیقلی درونش قرار داشت.
این آینهٔ عتیقه هم بسیار ساده بود و هم کارکردِ جالبی داشت؛ خاطرهای دوقلو بود. جایی در مقرِ ارتش، بیدارشدهای بودسرِ که دایرهای برنزی و زنگارگرفته دقیقاً شبیه به همین در دست داشت و این دو به هم متصل بودند. این کار بهلحظه پیشگویان و دیگر تحلیلگران اجازه میداد تا حواسِ خود را در سراسرِ قاره گسترش دهند، حتی اگر راهکارهای فناوری از کار میافتاد.
خاطرههایی از این دست کمیاب و بسیار ارزشمند بودند،وجودِ اما به هر یک از پیشاهنگانی که در یگانِدهنش ویژهٔ شناسایی خدمت میکردند، یکی از آنها داده شده بود.
سانی کمی جابهجا شد و آینه را به سمتِ هزارپای دوردست گرفت.کند چند دقیقه بعد، حس کرد خاطره دارد به دنبالِ جوهرش میگردد وواضح مقدارِ زیادی از آن را درونِ بلورِ کدر ریخت. ارتباط برقرار شد.
جت به عقب خزید و خودش راجواب به آلیاژِ سردِ کنارِ او چسباند. پسواضح از چند ثانیه، پیامی ذهنی برای سانی فرستاد:
«دارن نگاه میکنن.»
پایین در میانِ ویرانهها، هزارپای مخوف هیولای استخوانیِ دیگری بیرون داد و سرش را آرامواضح تکان داد، انگار که متوجهِ اختلالی شده باشد. سانی و جت هر دو خشکشان زدباز و نفس در سینهشان حبس شد. سانی که در باد میلرزید، قیافهای نالان به خود گرفت.
خیلی نامردیه. منبرای تنها کسیام کهبهجای واقعاً باید نفس بکشم...
چند دقیقه درتکان سکوتی پرتنش گذشت. وجواب بعد، چند دقیقهٔ دیگر.
سرانجام، سانی حس کرد دایرهٔ برنزی به خوابکند رفت. کششِ روی جوهرش نیز از بین رفت.مرگبار در همان لحظه، جت نگاهی به او انداخت.
«انگار فرماندهیِ ارتش بابت اون چیز حسابی نگران شده. البته یه کمزوزهٔ وقت میخوان تا واکنشِ مناسبی براش ترتیب بدن. ما باید همینجا بمونیمدرازش و زیر نظر بگیریمش، و اگه شروع به حرکت کرد فوراً گزارش بدیم.»
سانی آهی کشید و به اطراف نگاه کرد. در آن ارتفاع، باد شدیدتکان و سوزناک بود. روی لبهٔ آلیاژیِ دودکشِ غولپیکر هیچ پناهگاهی وجود نداشت و بویدهنش تند و زننده هنوز هم در آنجا حس میشد و در هوا پیچیده بود.
با تسلیم سر تکان داد.
«عالی شد.بهجای پس منزدن یه چرت میزنم.»
جت چند بار پلک زد.
«هی، چطور توبرای اول میخوابی؟ منبهجای یه هفتهست نخوابیدم!»
سانی با چهرهای گرفتهداد به او خیره شدوجودِ و دوباره آه کشید.
«باشه. تو اولحرف بخواب. من حواسمغروب به تایرنت هست.»
دروگرِ روح لبخندی به او زد، بهشیوه پهلو چرخید، کولهپشتی را زیرِ سرش گذاشتصدایش و انگار در دم از هوش رفت.
سانی ماند و تماشایانتقالِ تنهاییِ هزارپای غولپیکر وزدن هولناک. لبش را جوید.
آخه اون اصلاًتکان چه نیازی به خوابجواب داره؟ اون که مُرده!
اما افسوس که جتزدن از قبل در خوابیکند شیرین فرو رفته بود.
تایرنت با روشی منظم به ساختنِ عروسکهای استخوانی ادامه میداد و انگارزوزهٔ اصلاً حواسش نبود که کسی دارد او را میپاید. موجودِ مرموزی همدرازش که در دودکشِ دیگر پنهان شده بود، به همان شکل بیحرکت ماند.
چند ساعت گذشت. سانی صبورانه منتظر ماند تازدن شیفتش تمام شود، سپس جت را بیدار کرد وجواب مسئولیتِ زیر نظر گرفتنِ تایرنت را به او سپرد.
خسته و کلافه، سعی کردهمان روی آلیاژِ سرد جای راحتیمرگبار پیدا کند و چشمانش را بست.
...انگار تنها یکحرف ثانیه بعد، جت تکانشتکیه داد و بیدارش کرد.
«داره حرکت میکنه.»
سانی چشمانش را مالید و با خوابآلودگی به پایین نگاه کرد. هزارپای عظیمالجثه درداد آبِ کمعمق میخزید و سطحِ دریاچهٔ اطرافش در حالِ جوشیدن بود. صدها پلیدِ استخوانی بهچرخاند دنبالِ آن موجودِ رنگپریده راه افتاده بودند... خیلی بیشتر از چیزی که انتظارش را داشت.
گندش بزنن...
دروگرِ روح از قبل داشت بهغروب فرماندهیِ ارتش گزارش میداد. چند ثانیهشیوه بعد، سینهخیز از لبه فاصله گرفت.
«دارن دو تا گروهانِ کامل رو برای مقابله باهاش میفرستن... گرگها و شبخوانها. ماصدایش باید اون چیز رو تعقیب کنیم و فرماندهیِ ارتش رو از حرکاتش باخبر کنیم، بعدآروارهاش به نیروی تهاجمی ملحق بشیم و کمک کنیم تا اون پلید رو از پا دربیارن.»
سانی از قبل به حرکت درآمده بود و آینهٔ برنزیغروب در دستش به جریانی از جرقه تبدیل شد و ازمرگبار بین رفت. با وجودِ وضعیتِ پرخطر، لبخندِ کجی روی صورتش نشست.
گرگها و شبخوانها، هان؟ مثلهمان اینکه قراره بهزودی یه کم وقتِزوزهٔ حسابی با افی و کای بگذرونم...