چپتر 1191: نبردِ جمجمهٔ سیاه (۵)
0دروازهٔ کابوس که به منطقهٔ دژِبابت جمجمهٔ سیاه میرسید، درونِ شکارگاهِ یک تایتانِمیخزید فاسدشده قرار داشت... سانی این را میدانست.
خودِ تایتان موجودی مرموز بود. ارتشِ تخلیه اطلاعاتِ زیادی دربارهاش نداشت، صرفاً چون زیر نظر گرفتنِکار آن پلید کارِ بسیار خطرناکی بود — بعد از اینکه چند تیم هنگامِ تحقیق دربارهٔ اینشاید موجود از بین رفتند، حتی پیشاهنگانِ زبدهٔ یگانِ شناساییِ ویژه هم دیگر جرئت نمیکردند تعقیبش کنند.
از تایتانِ فاسدشده فقط همین را میدانستند که الگوهای حرکتیاش نامنظم است، نزدیک شدن به آن خودکشی استمردگان و قدرتهایش به زنده کردنِ مردگان ربط دارد. تا زمانی که موجود نشانهای از حمله به یکی ازتدابیری پایتختهای تحتمحاصره بروز نمیداد، ارتش صرفاً منطقهٔ کلیِ فعالیتش را زیر نظر میگرفت و از آن دور میماند.
فرماندهیِ ارتش تدابیری هم اندیشیده بود تا اجسادِ موجوداتِکرمی کابوسی که اطرافِ پایتختهای تحتمحاصره کشته میشدند بیدرنگ از بینوحشتناکی بروند، تا مطمئن شوند تایتان نمیتواند از آنها بهره ببرد.
...با این حال، نیروهای خاندانهای متخاصم گستاخانه بهخیره قلمروِ آن یورش برده بودند و حالا، قرار بودمیلِ بهایش را بپردازند. سانی از این بابت مطمئن بود.
«لعنت...»
با خیره شدن به کرمی که روی کفِ دستش میخزید، حس کرد زمان کند شد. در یککردنِ آن، میلِ حیوانی و وحشتناکی بر سانی غلبه کرد تا پیش از آنکه دیر شود دستش رامیماند قطع کند — نمیدانست اگر این کار را نکند چه اتفاقی میافتد و از فهمیدنش هم وحشت داشت.
میترسید...
زمانی بود که سانی زیاد میترسید. اما از یک جایی به بعد، مقاومتِ نسبتاً بالایی درکند برابرِ وحشت پیدا کرده بود، شاید چون بیش از حد در معرضش قرار گرفته بود. اینفهمیدنش روزها گاهی آشفته، نگران و محتاط میشد — اما خیلی بهندرت پیش میآمد که واقعاً بترسد.
اما حالا بیاختیار میترسید. با نگاه به کرمِ خاکستری، انگار بهدیر دشتِ برفیِ مرکزِ قطبِ جنوب پرت شده بود. حسِ ناتوانیِ مطلقمیترسید و درهمشکنندهای که آنجا تجربه کرده بود... تنش را یخ کرد.
«لعنت بهش!»
سانی با غُرشی در سایهها حل شد و گذاشت کرمروی روی زمین بیفتد. کسری از ثانیه بعد، چند متر دورترغلبه ظاهر شد و شمشیرش را در حالتِ تدافعی نگه داشت.
همهجای میدانِ نبرد داشت تغییر میکرد. کرمها ازخیره زمین بیرون میخزیدند و... و به درونِ اجسادِکند بیدارشدگانِ کشتهشده و موجوداتِ کابوسِ ازپایدرآمده نقب میزدند.
لحظاتی بعد، اجساد به تشنجمیلِ افتادند. بعضیهایشان حتی بلند میشدند ودیر مثلِ عروسکهای خیمهشببازیِ خراب حرکت میکردند.
«این... این دیگه چیه؟»
سانی با وحشت نگاه میکرد که چطور قربانیانِ نبردِ خونین داشتند به زندگی برمیگشتند... یا بهتر استمیلِ گفت، به تقلیدی بیمارگونه از زندگی. انواعواقسامِ افکارِ دیوانهوار از ذهنش گذشت؛ از میلِ غریزی به فرارمیترسید گرفته تا این فکرِ جنونآمیز که نکند کی سونگ، ملکهٔ کرمها، شخصاً به جهانِ بیداری قدم گذاشته باشد.
اما نه،بودند امکان نداشتبهایش او باشد...
فقط یک تایتانِ فاسدشده بود — باید همین میبود. چنین موجودی قدرتمند بود، امانمیدانست شکستناپذیر نه. مدِ آسمان بهتنهایی هفتهها... و حتی ماهها با جانورِ زمستان جنگیده بود.بالایی اگر شش قدیسِ دیگر هم همراهیاش میکردند، آن موجودِ پلید بیشک از پای درمیآمد.
در حالِ حاضر هفت قدیس در میدانِ نبرد حضور داشتندنامنظم — شش نفر از خاندانهای بزرگ، و ردِّ ویرانی. سانی، نفیس،زمانی مورگان، موردرت و سیشان هم بودند. هیچ دلیلی نداشت که او...
ناگهان، زمین لرزید و شکاف برداشت. صدها متر آنطرفتر، سری عظیم از زیرِ آن بیرون آمد؛ سرِ یک کرمِ غولپیکرغلبه و چندشآور. طوری از خاک بیرون خزید که انگار از جهنم میگریخت. بدنِ درازش در واقع یکپارچه نبود، بلکه شکلی بودبرابرِ ساخته از بیشمار کرمِ خاکستریِ لغزان که به هم چسبیده بودند. منظرهای چنان مخوف که سانی ناگهان دلش خواست بالا بیاورد.
اما بالا نیاورد.حالا چون چیزهایی بود کهلعنت فقط سانی میتوانست ببیند...
با اینکه بدنِ عظیمِ تایتان یک موجودِ واقعی نبود و در عوض تلفیقی از بیشمار کرمِ کوچکترنکند بود، میتوانست هستههای روحش را ببیند. تعدادی شرارهٔ درخشان که با بیرونخزیدنِ این پلیدها از زیرِ زمین، مدامگرفته نمایان میشدند. سه شراره از قبل در دیدرس بود و بیشک چهار شرارهٔ دیگر هم به دنبالشان میآمد.
سانی حس کرد چیزی درفقط سینهاش تکان خورد و گذاشتنامنظم شوک او را فلج کند.
اما فقط برای یک ثانیه.
شرارهها... شرارهها... هفت شراره...
چشمانش گشاد شد.زمان سانی لحظهای خشکش زدوحشتناکی و بعد زمزمه کرد:
«جنگ چیزی نیست جز قدرت...فقط و نحوهٔ بهکارگیریِ قدرت... آدمنامنظم باید موقعِ جنگیدن انعطافپذیر باشه...»
دقیقاً همونجاییبودند گیرشون انداختمبهایش که میخواستم.
مورگان همین را گفته بود.
لرزه بر اندامش افتاد.
معلومه...
یک تایتانِ فاسدشده باید هفت هستهٔ روح میداشت...خیره هفت هستهٔ روحِ فاسدشده. روحش باید غرق در تاریکیِمیلِ نفرتانگیزی میبود که از هفت گرهِ پست سرچشمه میگرفت.
یک تایتانِ متعالی، اگر اصلاً چنینبابت چیزی وجود داشت، باید هفت کرهٔ درخشانِمیخزید نور میداشت که کانونهای روحِ وسیعش بودند.
اما موجودِ روبهرویش نه گرههای تاریکی داشتوحشتناکی و نه هستههای درخشان. در عوض، هفتنمیدانست شرارهٔ روشن داشت که درونِ بدنش میسوختند.
درست مثلِ یک پژواکِ متعالی.
و مورگانبودند پیشتر بیست پژواکبپردازند احضار کرده بود.
به دلایلی، طلسم وسواسِ عجیبی به عددِ هفتخیره داشت. و تحتِ تأثیرِ طلسم، انسانها هم ساختارِکند چیزهای مختلف را بر اساسِ عددِ هفت چیده بودند.
پس شاهزادهٔ دلاوری نبایدکند در واقع بیست وغلبه یک پژواکِ متعالی میداشت؟
فقط اینطوری منطقی بود...
سرانجام، چند چیز در ذهنِ سانی کنارِ هم قرار گرفتند: دلیلِ اعتمادبهنفسِ توجیهناپذیرِ مورگان، تظاهرش به تمایل برای شرکت در دوئلپیش که جانورسالار را وادار به ورود به نبرد کرده بود، و این موضوع که قلمروِ شکارِ تایتانِ فاسدشده درست بعد ازپیدا اینکه تیغِ نجوا نیروهای کمکی را از آن عبور داده بود، جابهجا شد تا دروازهٔ کابوسِ جمجمهٔ سیاه را در بر بگیرد...
سانی پلک زد.
...عجب استراتژیِ مکارانهای.
تایتانِ فاسدشدهای در کار نبود و هرگز هم نبود. فقط پژواکی از آن وجود داشت؛ پژواکی متعالی متعلق به مورگان. او آن راحمله در قطبِ جنوبِ شرقی رها کرده بود و گذاشته بود تمامِ این مدت آزادانه پرسه بزند. این پژواک حتی چند پاسگاهِ انسانی رامطمئن نابود کرده و تمامِ دیدهبانهای ارتشِ تخلیه را که برای بررسیاش فرستاده شده بودند کشته بود، تا جایی که دیگر هیچ دیدهبانی فرستاده نشد.
همهچیز فقطبودند برای ممکن کردنِبپردازند این لحظه بود.
قرار بود پژواکِ تایتان از دروازهٔ کابوس محافظت کند و دسترسی به جمجمهٔ سیاهکرد را ببندد تا خاندانِ دلاوری آن را تصرف کند، اما موردرت کرم را بهکلی دورنکند زد و آن نقشهها را نقشبرآب کرد. پس مورگان مجبور شد استراتژیاش را تغییر دهد.
به جای اینکه روی دژِ جمجمهٔ سیاه شرط ببندد تا پیشدیر از رقبا او را به مقبرهٔ آریل برساند، از آن بهعنوانِمیترسید طعمهای برای تارومار کردنِ نیروهای خاندانِ سرود در میدانِ نبرد استفاده کرد.
او واقعاً قدرتش راکنند به منعطفترین شکلِ ممکنالگوهای به کار گرفته بود.
...سانی با نگاه به کرمِبپردازند خاکستریِ غولپیکری که از زمینروی بالا میآمد، خندهای خفه را فروخورد.
آخه... یعنی باید...حالا از دیدنِ اینبابت موجودِ چندشآور خوشحال بشم؟