چپتر 37: آشنایی با یکدیگر
0سانی داشت کمکم از گفتگو در تاریکی خوشش میآمد. بدونِ بارِ نور، آدمها راحتتر و صادقتر بودند.داد این او را یادِ خاموشیهای مکرری میانداخت که در کودکیاش شهر را فرا میگرفت. خانوادهاش چارهای نداشتندصرف جز اینکه دورِ هم جمع شوند و چند ساعتی را فقط به حرف زدن با یکدیگر بگذرانند.
حالا، این ساعتهای تاریکسازگاری به یکی از عزیزتریناندکی یادهایش تبدیل شده بود.
چند لحظهگفت ساکت ماندتکیه و بعد گفت:
«حالا که قراره به هم تکیه کنیم،اندکی بهتر نیست توانها و خاطرههایی رو کهتوی در اختیار داریم با هم در میون بذاریم؟»
پیشنهادِ منطقیای بود. اگر قرار بود شانه به شانه بجنگند،دور شناختنِ نقاطِ قوتِ یکدیگر کموبیش حیاتی بود. با این حال،کشیده متوجه شد نفیس با حالتی محتاطانه نگاهی به او انداخت.
خوشبختانه، تاریکیغیرقابلپیشبینی او راسازگاری پنهان کرده بود.
سانی هم برای نشان دادنِکنیم صداقتش و هم برای فاش کردنِداریم کنترلشدهٔ اطلاعاتش گفت: «من شروع میکنم.»
اگر برای حرف زدن پیشقدم میشد، باز هم مجبور بود حقیقت رااینم بگوید، اما اینکه چقدر و تا چه حد، هنوز دستِ خودش بود. اماخجالت اگر آنها سؤالی میپرسیدند و او مجبور میشد جواب بدهد... اوضاع غیرقابلپیشبینی میشد.
«صفتهام به من سازگاری با سایهها رو میدن. وابستگیِموقعیتهای اندکی هم به الوهیت دارم. و در آخر، مستعدِ اینمخجالت که خودم رو توی موقعیتهای دور از ذهن پیدا کنم.»
کاسی با دقت گوش دادسایهها و بعد، انگار که خجالتدارم کشیده باشد، سرش را پایین انداخت.
«اِم... داره راستقراره میگه. نه اینکه بهنیست صداقتت شک داشته باشیما!»
چرا که نه؟ من اینهمه وقتوابستگیِ صرف کردم تا اسمِ یه دروغگویاینم بیمارگونه رو برای خودم دستوپا کنم!
سانی گلویش را صافآخر کرد و با لبخندی،توی اضطرابش را پنهان کرد:
«واقعاً؟ خوبه. ولی...صفتهام از کجا اینقدر مطمئنیوابستگیِ که دارم راست میگم؟»
دخترِ نابینا کمی جابهجا شد.
«اوه! این توانِ منه. من میتونم صفتهای آدما رو «ببینم».آخر بعضی وقتا هم، اِم، «رؤیاهایی» میبینم. میتونن دربارهٔ آینده باشن یادقت گذشته. یعنی، خودم اینطور فکر میکنم... فقط چند بار پیش اومده.»
سانی آبِ دهانشدارم را قورت داد،اینم اما بعد آرام شد.
پس یه جور پیشگوئه. شانس آوردم دیدش فقطاندکی به صفتها محدوده... وگرنه واقعاً تو دردسر میافتادم.موقعیتهای با این حال، باید پیشش حواسم رو جمع کنم.
بالاخره فهمید دخترِ نابینا چطور از روزِ تولدش خبر داشته. سؤال این بود که آیامنطقیای آن را در رؤیایی از آینده دیده بود یا در رؤیایی از گذشته. اگر اولی بود،انداخت میشد با خیالِ راحت فرض کرد که قطعاً میتواند دستکم یک تولدِ دیگر را جشن بگیرد؟
یا اینکه دانستنِ آینده در واقع روی آن تأثیر میگذاشت و تغییرش میداد؟ مثلاً، سانی بعد از اینکه میفهمید قطعاًکاسی زنده میماند، ممکن بود بهطور طبیعی خیالش راحت شود و گاردش را پایین بیاورد. و بعد، در نتیجهٔ همین کارصرف میمرد. قطعاً ممکن به نظر میرسید، نه؟ البته با این فرض که آینده قابلتغییر باشد. اما شاید نبود؟ در آن صورت...
سانی که حس میکرد سرش دارد درد میگیرد، تصمیمموقعیتهای گرفت فعلاً بیخیالِ این رشتهافکار شود. در عوض، آشوبِانگار درونش را پنهان کرد و با لحنی دوستانه گفت:
«توانِ خوبیه. حالا که حرفِ توانها شد: شماها مالِ من رو دیدین. سایهٔ من میتونه مستقل حرکت کنه و به گشتوگذارکاسی بپردازه. نمیتونه روی دنیای مادی تأثیر بذاره، اما بینایی و شنواییمون مشترکه. اینطوری میتونم خطر رو قبل از روبهرو شدن باهاشکردم تشخیص بدم. سایه سریع و پنهانکاره: میتونه هر جایی بره و متوجه شدنش تقریباً غیرممکنه. اوه، توی تاریکی هم میتونم ببینم.»
لبخند زد، با این انتظار که دخترها کاربردِ دیدهبانِ سایهایِ او را درک کنند ومنطقیای قدر بدانند. اما واکنشِ آنها کمی عجیب بود: نفیس آرام سرش را به سمتِ اونگاهی چرخاند، و کاسی که کمی رنگش پریده بود، دستهایش را بالا آورد تا سینهاش را بپوشاند.
«اِم... چیه؟»
نفیس اخمالوهیت کرد و بامستعدِ لحنی خشک گفت:
«تا حالاغیرقابلپیشبینی از توانت تویسایهها آکادمی استفاده کردی؟»
سانی پلک زد.
عجب سؤالِ عجیبی!
«توی آکادمی؟ آره، البته. چطور؟»
اوه، درسته...غیرقابلپیشبینی اونا فکرسازگاری میکنن من منحرفم...
گندش بزنن!
پیش از اینکه دخترها بتوانندمیدن چیزی بگویند، با عجله دستش رامستعدِ بالا آورد و با دستپاچگی گفت:
«ولی هیچوقت ازش برایآخر کارای ناشایست استفاده نکردم!توی باید حرفم رو باور کنین!»
خوشبختانه، این عینِ حقیقت بود. با اینوابستگیِ حال، هم نفیس و هم کاسی مشکوک بهتوی نظر میرسیدند. سانی دندانهایش را روی هم سابید.
«من کارای مهمتری داشتم تا... تا هر چیزیتوانها که دارین بهش فکر میکنین! من تقریباً تمامِ ساعاتِقرار بیداریم رو صرفِ یاد گرفتنِ راههای زنده موندن کردم!»
نفیس ابرویی بالا انداخت.
«من تو رودارم توی کلاس ندیدم...اینم حتی یک بار.»
سانی تکخندهای زد.
«معلومه که ندیدی. وقتی تو مشغولِبهتر لتوپار کردنِ بقیهٔ خفتهها بودی، منمیون داشتم بقا در طبیعت رو مطالعه میکردم.»
حالا نوبتِصفتهام ستارهٔ دگرگون بودمیدن که پلک بزند.
«بقاء در...الوهیت چی؟ مگه همچینمستعدِ کلاسی هم هست؟»
کاسی هم بهصفتهام همان اندازه گیجمیدن به نظر میرسید.
«آره، هست. شاید برای خیلیها چیزِ بیاهمیتی به نظر بیاد، اما برای بچهای از حاشیه مثلِاگر من که هیچوقت مدرسهٔ آنچنانی نرفته یا معلمِ خصوصی ندیده، یاد گرفتنِ بقاء در طبیعت یعنیخوشبختانه تفاوتِ مرگ و زندگی. بدونِ اون، همون لحظهای که فرستادنمون به عالمِ رؤیا غرق شده بودم.»
برای یکی از معدود دفعات، نفیس کاملاً ماتالوهیت و مبهوت به نظر میرسید. مچِ دستهایش رادور مالید و متفکرانه به سمتِ او خیره ماند.
«که اینطور. نمیدونستم.»
سانی چهره در هم کشید و تقلا کرداندکی تا نگذارد زهرِ کلماتش به صدایش رسوخ کند.موقعیتهای وقتی بالاخره حرف زد، لحنش سبک و دوستانه بود.
«اشکالی نداره. طبیعیهقراره که کسی بابهتر جایگاهِ تو ندونه...»
با اشاره به جایگاهش، لبخندِمیدن عجیبی روی صورتِ ستارهٔ دگرگون نقشمستعدِ بست. اما در نهایت جوابی نداد.
سانی ادامه داد:
«به هر حال، این توانِ منه. در موردِاندکی خاطرهها، سه تا دارم. یکی زرهه، یکی شمشیرموقعیتهای و آخری هم یه زنگوله با صدای خیلی بلنده.»
حالا نوبتِ آنها بود کهکنیم اطلاعاتشان را به اشتراک بگذارند.اختیار پس از مکثی کوتاه، نفیس گفت:
«صفتهای من بهم سازگاری با نور واندکی آتش میده، و همینطور پیوندِ قدرتمندی باتوی الوهیت. دو تا خاطره دارم: یه طناب...»
در حالی که او حرف میزد، سانی به کاسی نگاه میکرد و سعی داشت حالتِ چهرهاش را بخواند. از چیزی کهباشد میدید، نفیس داشت حقیقت را میگفت — اما نه تمامِ حقیقت را. و با توجه به اینکه دخترِ نابینا چقدر سختکرد تلاش میکرد احساساتِ واقعیاش را پنهان کند، رازی که در میانِ صفتهای ستارهٔ دگرگون پنهان شده بود، اصلاً چیزِ پیشپاافتادهای نبود.
«جالبه.»
«...و یه شمشیر. طناب خیلی محکمه و میتونه طولش رو تغییرداریم بده. شمشیر خیلی تیزه و تا حدودی میتونه از صاحبش در برابرِکموبیش حملاتِ روح محافظت کنه. توانِ من... میتونه برای التیام دادن استفاده بشه.»
سانی متوجهِ انتخابِ کلماتِ بخشِ آخر شد. «میتونه برای التیام دادن استفاده بشه»... آیا این یعنی هدفِ اصلیاش چیزِکنم دیگری بود؟ کاملاً مطمئن بود که نفیس هم مثلِ خودش تمامِ دستش را رو نمیکند. با این حال، توانهایاینهمه شفابخش بهشدت نادر بودند. داشتنِ توانی که میتوانست التیام ببخشد، اما محدود به آن نبود — چنین چیزی بیسابقه بود.
اما از طرفی، او ستارهٔ دگرگون بود — یکی از معدود افرادپیدا در تاریخ که در کابوسِ اول نامِ راستین دریافت کرده بود. اگر سانیداره توانِ سرشتِ خودش را در نظر میگرفت، دیگر هیچچیز غیرممکن به نظر نمیرسید.
«یعنی رتبهٔ سرشتش چیه؟»
در ظاهر،گفت وانمود کردتکیه که هیجانزده است.
«تو شفادهندهای؟ عالیه!سازگاری داشتنِ یه شفادهندهوابستگیِ بینمون شانسِ فوقالعادهایه!»
کاسی سرالوهیت تکان دادآخر و لبخند زد.
«نفیس مبارزِ فوقالعادهای هم هست! باید میدیدیوابستگیِ چطور از پسِ اون لاشخورها برمیاومد. خب... منمتوی در واقع ندیدمش. اما صداش خیلی ترسناک بود.»
سانی نیازی نداشت کسی به او بگوید نفیس چه جنگجوی مهیبی است.میون خودش با دو چشمِ خودش دیده بود. تا حدودی. در واقع، چشمهایحیاتی سایهاش بودند. خب... یا هر چیزی که سایهاش به جای چشم داشت.
در اینصفتهام میان، کاسیسایهها آهی کشید.
«نوبتِ منه؟ امم... صفتهای من چیزِ خاصی نیستن. فکر کنم سازگاریِ خاصی با مکاشفات و تقدیر دارم. توانم همونطوره که قبلاً بهت گفتم.پایین خیلی به درد نمیخوره. در موردِ خاطرههام، سه تا دارم: یه بطری، یه عصای چوبی و این زره. بطری رو که خودت میدونی. عصاولی میتونه باد ایجاد کنه. زره در واقع از رتبهٔ بیدارشدهه... امم، وقتی همدیگه رو دیدیم نفیس بهم دادش. یه افسونِ محافظتیِ خیلی قوی داره.»
«پس... نهتنها کاسی رو کول میکنه، بلکه تنهااندکی لباسهاش رو هم بخشیده؟ اون هم یه زره ازدور رتبهٔ بیدارشده؟ نفیس... نفیس پیشِ خودش چی فکر میکنه؟»
دخترِ نابینا رویشقراره را برگرداند و پسنیست از مدتی اضافه کرد:
«قبلنا... شمشیربازِ نسبتاًسازگاری خوبی بودم. الانوابستگیِ دیگه واقعاً نمیتونم بجنگم.»
دو جملهٔ آخر مشخصاً به نقصِ او ربط داشت. با این حال، سانی و نفیس هر دوداد ترجیح دادند نقصِ خودشان را مخفی نگه دارند. با وجودِ اینکه دانستنِ نقصِ همراهان برای همکاری و مراقبتکردم از یکدیگر هم مهم بود، اما به اشتراک گذاشتنِ چنین چیزی نیازمندِ سطحِ بسیار بالایی از اعتماد بود.
در حالِ حاضر، هیچ اعتمادی بینشان وجود نداشت. و حتیدارم اگر هم بود، سانی قصد نداشت هرگز نقصش را با کسیکاسی در میان بگذارد. به نظر میرسید نفیس هم رازهای زیادی دارد.
پس از مدتی، گفت:
«خوبه. این خوبه. فکر کنم ابزارِ کافیاندکی برای زنده موندن داریم، به شرطی کهتوی درست ازشون استفاده کنیم. فکر کنم وقتِ خوابه؟»
در تاریکی، نفیس سرش رامستعدِ کج کرد و با نگاهیدور غایب به حرفهایش گوش داد.
«باشه. من... اول کشیک میدم.»
سانی تصمیمگفت گرفت مفید واقعکنیم شود و گفت:
«راستش، سایهٔ منسازگاری نمیخوابه. اگه اتفاقیوابستگیِ بیفته میتونه بیدارمون کنه.»
ستارهٔ دگرگون آرام لبخند زد.
«من اول کشیک میدم.»
سانی که کمی سردی درکنیم صدایش حس کرده بود، آهیاختیار کشید و شانهای بالا انداخت.
«هر جور راحتی. اصلاً چی رو میخوای بپایی، ها؟ توآخر که تو این تاریکی حتی نمیتونی چیزی ببینی! بیخیال. فقطکاسی وقتی نصفهشب یه چیزِ غولپیکر قورتمون داد، منو مقصر ندون...»
سپس ناگهان به خود لرزید.
«صبر کن... این کهسازگاری یه نشونهٔ مرگ نبود، نه؟الوهیت آره، معلومه که نه. عمراً...»