---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 825: زیرِ فشار • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 825: زیرِ فشار

0

دو هفتهٔ‌گفته​ بعدی در‌سربازانِ​ یک چشم‌به‌هم‌زدن گذشت.

سانی آن‌قدر کار داشت که فرصت نمی‌کرد روی هیچ‌چیز مدت زیادی تمرکز‌گفته​ کند. اردوگاهِ ارتشِ تخلیهٔ اول هم در اطرافش وضعیتِ مشابهی داشت و‌شکل‌گیریِ​ با نزدیک‌شدنِ زمانِ حرکتِ کاروانِ دریایی، هر لحظه شلوغ‌تر و پرهیاهوتر می‌شد.

خوشبختانه، با سریع‌سختی‌هایی​ عمل‌کردن زیرِ فشارهای‌تحمل​ طاقت‌فرسا کاملاً آشنا بود.

سانی پس از معرفیِ خود به اعضای دسته‌اش، در اولین قدم اهدافِ کلیدیِ عملیاتِ پیش‌به‌راحتی​ رو را کوتاه مرور کرد. همچنین اطلاعاتی دربارهٔ سختی‌هایی که به‌احتمال‌زیاد باید تحمل می‌کردند و‌ساده​ نقشِ درنظرگرفته‌شده برای گروهانِ نامنظمِ اول در اختیارشان گذاشت که سربازانش پیش‌تر از آن‌ها خبر نداشتند.

با پایانِ توضیحاتِ سانی، فضای سالنِ ورزشیِ خالی کمی‌اعتماد​ سنگین شد. چون نمی‌خواست آن شش بیدارشده در دلهرهٔ‌تلاشِ​ خود غرق شوند، بی‌درنگ به مرحلهٔ بعدیِ شناختِ زیردستانش رفت.

نگاهِ بی‌رحم را احضار کرد،‌همه​ لبخندِ دلنشینی زد و از آن‌ها‌استاد​ خواست یکی‌یکی به او حمله کنند.

می‌خواست با مبارزه با تک‌تکِ‌باید​ اعضای دسته در همان ابتدا،‌برای​ با یک تیر دو نشان بزند.

اول از همه، سانی می‌دانست که باید احترامشان را جلب کند. فارغ از اینکه استاد جت چه گفته بود،‌غریبه​ این سربازانِ کهنه‌کار قرار نبود به‌راحتی به او اعتماد کنند. او جوان، ریزجثه و کاملاً غریبه بود. هرچند شکل‌گیریِ‌تکنیک‌هایشان​ پیوندی واقعی به زمان و تلاشِ بیشتری نیاز داشت، اما نمایشی ساده از قدرت شروعِ خوبی به حساب می‌آمد.

دوم، باید قدرت‌ها و تکنیک‌هایشان را بهتر می‌شناخت. مبارزه‌ای ساده بهترین راه برای این کار بود.‌واقعی​ سانی در این زمینه برتریِ دیگری هم داشت؛ تسلطش بر رقصِ سایه به او اجازه می‌داد‌بهتر​ بسیار سریع‌تر از دیگران یاد بگیرد و نگاهی بسیار عمیق‌تر از هر کسِ دیگری داشته باشد.

در سی دقیقهٔ بعدی، تک‌تکِ زیردستانش را بی‌رحمانه و بی‌آنکه حتی قطره‌ای‌گفته​ عرق بریزد، در هم کوبید. با اینکه همهٔ آن‌ها در کارِ خود‌شکل‌گیریِ​ بسیار ماهر بودند، اما قدرت و مهارتِ او به‌سادگی بر آن‌ها غلبه می‌کرد.

تنها کسانی که سانی را کمی به دردسر انداختند، دورن و سامارا بودند. سرشتِ دورن اگر با دوراندیشیِ کافی به‌پایانِ​ کار می‌رفت، بسیار موذیانه بود. با اینکه سانی آن‌قدر قوی بود که بتواند نیروی سرشتِ آن مردِ درشت‌هیکل را پس‌نگاهِ​ بزند، اما وقتی دقیقاً در بدترین و نامناسب‌ترین لحظه در معرضش قرار می‌گرفت، حتی او هم مجبور می‌شد فی‌البداهه عمل کند.

سامارا چالشِ متفاوتی به همراه داشت. هرچند سبکِ مبارزهٔ دلخواهش بر تزریقِ جوهرِ روحِ باردار به گلوله‌ها متمرکز بود، اما‌هرچند​ کاملاً تواناییِ این را داشت که جوهرش را بدونِ هیچ واسطهٔ فیزیکی‌ای، مستقیماً به پرتابه تبدیل کند. حتی اگر این‌می‌شناخت​ پرتابه‌های روح سرعت و بُردِ چندانی نداشتند، مبارزه با او به معنای قرارگرفتن در معرضِ رگبارِ بی‌امانِ انرژیِ انفجاری بود.

شانس آوردند که سالنِ ورزشی‌کهنه‌کار​ مخصوصِ بیدارشدگان ساخته شده بود. وگرنه‌ریزجثه​ ممکن بود کلِ ساختمان فرو بریزد.

در هر صورت، هیچ‌کدامشان نتوانستند واقعاً سانی را کُند کنند.‌اینکه​ البته او حواسش بود که فقط به اندازه‌ای قدرت به خرج‌ریزجثه​ دهد که اعضای دسته را قاطعانه شکست دهد، بی‌آنکه زخمی‌شان کند.

با پایانِ آن شش مبارزه، درکِ بسیار بهتری از توانایی‌های زیردستانش پیدا‌نامنظمِ​ کرد. سانی نه‌تنها توانسته بود اصولِ پایهٔ تکنیک‌های نبردشان را درک کند، بلکه‌خالی​ از افزودنِ شش سبکِ ظریف و پخته به کتابخانهٔ ذهنی‌اش بسیار راضی بود.

دانستنِ اینکه باید چه انتظاری از آن شش بیدارشده داشته باشد، نه تنها به او اجازه داد تا تصور اولیه‌ای‌هرچند​ از نحوهٔ عملکردِ دسته در نبرد و چگونگیِ فرماندهی‌شان برای رسیدن به بهترین نتیجه شکل دهد، بلکه کمکش کرد تا به‌مبارزه‌ای​ یک برنامهٔ تمرینیِ بهینه برسد که آن‌ها را در مدتِ کوتاهی به چیزی شبیه به یک نیروی جنگیِ منسجم تبدیل می‌کرد.

متأسفانه چهار هفته اصلاً زمانِ کافی نبود تا هفت غریبه را به یک یگانِ رزمیِ واقعاً هماهنگ تبدیل کند.‌بیشتری​ بینشی که از رقصِ سایه به دست آورده بود کمکِ شایانی به تسریعِ این روند کرد، اما پیشرفت همچنان‌برتریِ​ ناکافی بود. امید می‌رفت تا زمانی که کاروانِ دریایی به قطبِ جنوب می‌رسید، دست‌کم به حداقلِ آستانهٔ درکِ متقابل برسند.

پس از رسیدن به‌بزند​ این برنامه، سانی برای‌جلب​ اجرای آن درنگ نکرد.

برایش جالب بود که تأسیساتِ تمرینیِ اختصاص‌یافته به دسته، از قضا هفت کپسولِ رؤیاشهر داشت. با‌پیش‌تر​ این حال، این کپسول‌ها با کپسولی که در خانه داشت متفاوت بودند. به جای اتصال به‌غرق​ مجموعه میدان‌های نبردِ عمومی، به یک شبکهٔ بسته متصل بودند که حکومت آن را اداره می‌کرد.

همچنین به جای دوئل‌های شخصی، بر نبرد با موجوداتِ کابوسِ شبیه‌سازی‌شده‌سربازانِ​ متمرکز بود. سانی حتی می‌توانست تا حدودی سناریوهای نبرد را طوری‌پیوندی​ تنظیم کند که با اهداف و ترجیحاتِ شخصی‌اش مطابقت داشته باشد.

در ابتدا، اشتیاقِ زیادی به این روشِ تمرینیِ نوین داشت، اما بعد کمی از آن ناامید شد. رؤیاشهر اصلاً‌بیشتری​ قادر به شبیه‌سازیِ جنون و وحشتِ واقعیِ موجوداتِ کابوس نبود. هیولاهای توهمی که با آن‌ها می‌جنگیدند قوی و تهدیدآمیز‌برتریِ​ بودند، اما آن جرقهٔ حیات و هوشِ پلیدی را نداشتند که نسخهٔ واقعی‌شان را تا این حد مرگبار می‌کرد.

توهم‌ها اصلاً نمی‌توانستند‌نشان​ دسته را به اندازهٔ‌احترامشان​ کافی تحتِ فشار بگذارند.

بنابراین... سانی چیزِ دیگری‌به‌احتمال‌زیاد​ پیدا کرد تا افرادش‌نقشِ​ را واقعاً تحتِ فشار بگذارد.

خودش را.

پس از چند روزِ اول، زمانِ قابل‌توجهی را به نبردهایی اختصاص داد که در آن‌ها هر‌واقعی​ شش نفر باید یک هدفِ واحد را مهار می‌کردند: سروانِ خودشان را. با اینکه سانی بسیار کمتر‌می‌شناخت​ از یک موجودِ کابوس ترسناک به نظر می‌رسید، زیردستانش خیلی زود فهمیدند که او بی‌نهایت وحشتناک‌تر است.

پس از یک درگیریِ به‌شدت سنگین، شش‌احترامشان​ بیدارشده از کپسول‌های رؤیاشهر بیرون خزیدند و‌سربازانِ​ رفتند تا چیزی بخورند و کمی استراحت کنند.

طولی نکشید که چند نفر از آن‌ها در آشپزخانهٔ کارکنانِ سالنِ‌گروهانِ​ ورزشی دور هم جمع شدند. لاستر شانه‌اش را که در یکی‌فضای​ از جلساتِ تمرینیِ دنیای واقعی کبود شده بود می‌مالید و نالید:

«...اهریمن! اون یه اهریمنه!»

سانی که آن‌سوی ساختمان راحت روی صندلیِ خاطرهٔ مجللش‌اعتماد​ نشسته بود و نقشهٔ توپوگرافیِ قطبِ جنوب را بررسی‌تلاشِ​ می‌کرد، نگاهش را از صفحهٔ رابطش گرفت و پوزخند زد.

«اون یارو بیشتر‌نشان​ از چیزی که فکر‌احترامشان​ می‌کنه به حقیقت نزدیکه...»

در همین حین در آشپزخانه، سامارا با نارضایتی نگاهی‌درنظرگرفته‌شده​ به لاستر انداخت و سر تکان داد. در کمالِ‌خبر​ تعجب، کیم تصمیم گرفت از مردِ جوان حمایت کند:

«راستش، سروانِ ما،‌می‌دانست​ اون... اون ممکنه واقعاً‌اینکه​ انسان نباشه. به نظرم.»

دخترِ زیبای گوشه‌گیر با گیجی به او نگاه‌به‌راحتی​ کرد. کیم که در معرضِ این همه توجه‌واقعی​ قرار گرفته بود، معذب روی صندلی‌اش جابه‌جا شد.

«اینکه... اِ... همهٔ آدما نقطه‌ضعف‌های مشترکی دارن. شقیقه، قسمتِ داخلیِ ران‌استاد​ که شریان به پوست نزدیکه... و از این قبیل. اما سروان‌غریبه​ سانلس، اون نـ... نداره. انگار جمجمه‌ش غیرقابل‌تخریبه و اصلاً خونریزی نمی‌کنه.»

چشمانِ لاستر گشاد شد.

«دیدی! دارم بهتون می‌گم بچه‌ها، اون یه‌اینکه​ موجودِ کابوسه که تغییرشکل داده! همه‌مون قبل‌نبود​ از اینکه حتی به قطبِ جنوب برسیم می‌میریم!»

سامارا چند لحظه به‌سربازانِ​ او خیره ماند و‌به‌راحتی​ بعد با بی‌تفاوتی گفت:

«می‌دونی که‌تیر​ احتمالاً داره گوش‌همه​ می‌ده، مگه نه؟»

لاستر از جا‌سختی‌هایی​ پرید و نزدیک بود‌می‌کردند​ از روی صندلی‌اش بیفتد.

آن‌سوی ساختمان، سانی دستش‌احترامشان​ را روی دهانش گذاشت تا‌گفته​ جلوی خندهٔ خبیثانه‌اش را بگیرد.

ناولها | novelha.net