---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 338: بقیهٔ ولگردها • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 338: بقیهٔ ولگردها

0

کاستر مدتی ساکت ماند، سپس آرام سرش را بالا آورد و‌حرف​ به درخششِ پرتب‌وتابِ نورِ ترورِ سرخ نگاه کرد. سرانجام سرش را‌بشنوم​ پایین انداخت و نفسش را از میانِ دندان‌های کلیدشده بیرون داد.

«برو کنار، سانی.»

سانی چند بار‌بقیهٔ​ پلک زد و‌کجا​ با لحنی خشک گفت:

«وگرنه چی؟»

میراث‌دار چهره در هم کشید و‌دیگه​ با نگاهی تاریک به او خیره‌آمد​ شد؛ صورتش پر از کینه بود.

«از تو و گستاخی‌ت خیلی خسته‌م.‌بدونی​ چرا همیشه باید همه‌چیز رو خراب کنی؟‌جونت​ چرا نمی‌تونی فقط حدّ خودت رو بدونی؟»

کاستر شمشیرِ جیانِ زیبایش‌ولگردها​ را احضار کرد، سر‌جابه‌جا​ تکان داد و گفت:

«اگه جونت برات ارزش‌هان​ داره، دخالت نکن. این‌انگار​ آخرین فرصتیه که بهت می‌دم.»

سانی تکان نخورد و در سکوت مردِ جوان را تماشا کرد. در‌آمد​ چشمانِ نقابِ سیاه و دلهره‌آور چیزی جز تاریکی به چشم نمی‌خورد. چند‌قبل​ لحظه بعد، صدایش از پشتِ نقاب طنین انداخت؛ صدایی به‌طرزِ عجیبی توخالی:

«...حدّ خودم رو بدونم؟‌حدّ​ از نظرِ تو حدّ‌جیانِ​ من کجاست؟ هان، کاستر؟»

میراث‌دار لبخندِ محوی زد‌ولگردها​ و سپس خیلی طبیعی، انگار‌وقتی​ واقعیتی را بیان می‌کند، گفت:

«دور از چشمِ اونایی‌هان​ که از تو بهترن،‌انگار​ پیشِ بقیهٔ ولگردها. دیگه کجا؟»

سانی کمی جابه‌جا شد. وقتی‌ولگردها​ به حرف آمد، لحنش به‌طورِ‌وقتی​ غیرمنتظره‌ای بی‌خیال و دوستانه بود:

«آه، دقیقاً چیزی نبود که انتظار داشتم‌شمشیرِ​ بشنوم. خب، بی‌خیال. اما قبل از اینکه این‌ارزش​ کار رو بکنیم، می‌تونم یه سؤال ازت بپرسم؟»

کاستر غرید.

«حتماً. بپرس.»

این چیزی بود‌پیشِ​ که مدت‌ها ذهنِ سانی‌کجا​ را درگیر کرده بود.

«چرا می‌خوای نفیس رو بکشی؟‌خودت​ چی اون‌قدر مهمه که حتی‌احضار​ حاضری جونت رو به خطر بندازی؟»

میراث‌دار با نگاهی سنگین به‌دیگه​ او چشم دوخت. پس از‌حرف​ چند لحظه، با لحنی عجیب گفت:

«این چیزی نیست که توئه آشغال هیچ‌وقت بفهمی. بقا تنها چیزیه که شما‌چشمِ​ جونورا بهش اهمیت می‌دین. وظیفه. وفاداری. شرافت. اینا کلماتی هستن که امثالِ تو‌لحنش​ هیچی ازشون نمی‌دونن. پس جوری می‌گم که فهمیدنش حتی برای تو هم راحت باشه.»

با نگاهی نافذ او را‌ولگردها​ شکافت و در حالی که هر‌حرف​ کلمه‌اش چون بهمن فرود می‌آمد، گفت:

«شعلهٔ جاودان باید نابود بشه.»

سپس کاستر در‌بقیهٔ​ حالی که صدایش طنینِ‌کمی​ اجتناب‌ناپذیریِ ژرفی داشت، افزود:

«...این ارادهٔ فرمانروایانه.»

سانی کمی به او‌بقیهٔ​ خیره ماند؛ غرق در‌کمی​ فضایِ سنگینِ این اعلامیه.

چند ثانیه بعد،‌فقط​ با لحنی که‌بدونی​ صادقانه گیج بود، پرسید:

«اِ... کی؟»

چشمانِ کاستر گشاد شد. با‌لبخندِ​ حالتی مات‌ومبهوت به سانی نگاه کرد‌می‌کند​ و سپس ناباورانه سر تکان داد.

«صبر کن... تو...‌پیشِ​ تو واقعاً نمی‌دونی؟‌دیگه​ اون بهت هیچی نگفت؟»

سانی پشتِ سرش را خاراند.

«...معلومه که گفت؟ راستش، دقیقاً می‌دونم داری درموردِ‌جابه‌جا​ چی حرف می‌زنی. همه‌چیز رو بهم گفتن. واقعاً‌دوستانه​ هیچ‌کس بیشتر از من تو این زمینه نمی‌دونه.»

میراث‌دار چند لحظه به او خیره‌محوی​ شد، سپس ناگهان سرش را عقب‌دور​ انداخت و با صدای بلند خندید.

«ولگرد... تو حتی نمی‌دونی به کی خدمت می‌کنی! حتی نمی‌دونی کی‌حرف​ به دنیایی که توش زندگی می‌کنی حکومت می‌کنه. آخه چرا دارم‌بشنوم​ نفسم رو برای حرف زدن با کِرمی مثلِ تو هدر می‌دم؟»

سانی سرش را‌فقط​ کج کرد و بعد‌شمشیرِ​ با لحنی سرزنش‌آمیز گفت:

«آخ. بدجور سوزوند.»

کاستر لبخندِ شومی‌کجاست​ زد و شمشیرش‌محوی​ را بالا برد.

«دیگه کافیه! دیگه سعی نمی‌کنم باهات منطقی حرف بزنم، احمق. به اندازهٔ کافی گذاشتم تو سایه‌ها پرسه بزنی و بازی‌های مبتذلت رو بکنی. فقط به‌اینکه​ این خاطر گذاشتم زنده بمونی که دلیلی برای خلاص شدن از دستت نداشتم. چی پیشِ خودت فکر کردی، که تو... تو! می‌تونی من رو شکست‌عجیب​ بدی؟ که نقشه‌ها و رازهای کوچیکت بهت شانسی در برابر یه میراث‌دارِ واقعی می‌ده؟ شرمنده که ناامیدت می‌کنم، ولی خیلی وقت پیش دستت رو خوندم.»

سانی کمی ساکت‌فقط​ ماند و بعد‌بدونی​ با لحنی بی‌تفاوت پرسید:

«جداً؟ بگو‌پیشِ​ بشنوم. رازهای‌ولگردها​ من دقیقاً چیه؟»

میراث‌دار پوزخند زد:

«قدرتت رو مخفی می‌کنی و خودت رو ضعیف نشون می‌دی. این‌ور و اون‌ور می‌ری و قصه‌های مسخره سر هم می‌کنی‌انتظار​ تا همه فکر کنن دیوانه‌ای. اولش منم فکر می‌کردم عقلت رو از دست دادی. اما وقتی دقت کردم، خیلی واضح‌نفیس​ بود. ردگم‌کنی‌های مداوم، لاف‌زدن‌های زننده‌ای که هیچ آدمِ عاقلی باورش نمی‌کنه، ادای دیوانه‌ها رو درآوردن... این نقصِ توئه، مگه نه؟»

سانی که عضلاتش‌فقط​ سفت شد، کاستر فاتحانه‌شمشیرِ​ لبخند زد و گفت:

«...مجبوری برخلافِ میلت دروغ بگی. واقعاً فکر کردی هیچ‌کس متوجهِ این‌آمد​ الگو نمی‌شه؟ حتی به اون دوستِ آیدلت رشوه دادی تا همه‌اما​ رو گمراه کنه. چه تلاشِ رقت‌انگیزی. انتظار داشتی کسی باورش بشه؟»

سانی چند لحظه به‌هان​ او خیره ماند و‌انگار​ بعد از خنده منفجر شد.

«آه، گندش بزنن. مچم رو گرفتی! آره، حق با‌جابه‌جا​ توئه. این نقصِ منه. آخه کدوم آدمِ عاقلی راه‌دقیقاً​ می‌افته این‌ور و اون‌ور و همچین دروغ‌های شاخداری می‌گه؟!»

بعد، نگاهِ مرگبارش‌فقط​ را به کاستر‌بدونی​ دوخت و گفت:

«...متأسفانه به نظر می‌رسه تو این زمینه من تو‌وقتی​ موضعِ ضعفم. خیلی حیفه که اصلاً نمی‌دونم نقصِ تو چیه،‌انتظار​ هان؟ و اینکه منم خیلی وقت پیش دستت رو نخوندم.»

کاستر به او نگاه کرد و گوشهٔ‌طبیعی​ لبش به پایین کج شد. در نورِ‌اونایی​ فانوسِ خاطره، خوش‌قیافه و بااعتمادبه‌نفس به نظر می‌رسید.

...پخته.

ریشِ کوتاهی روی صورتش بود‌خودت​ و چند تارِ موی خاکستری‌احضار​ در موهای پرپشتش به چشم می‌خورد.

سانی پنهان‌پیشِ​ در پشتِ‌ولگردها​ نقاب، لبخند زد:

«خیلی غم‌انگیزه که نمی‌دونم توانِ سرشتِ قدرتمند، باورنکردنی و شگفت‌انگیزت هر بار که ازش‌اونایی​ استفاده می‌کنی عمرت رو کوتاه می‌کنه، و تو با یه خاطرهٔ تعویذ به شکلِ ساعتِ‌بی‌خیال​ شنی اثرش رو روی بدنت برعکس می‌کنی. آه، کاش آدمِ دقیق‌تری بودم! حیف که نیستم.»

میراث‌دار با چهره‌ای درهم‌کشیده به او‌دیگه​ خیره ماند و صورتش آرام‌آرام رنگ‌آمد​ باخت. پس از مدتی به زبان آورد:

«...مهم نیست. بعد از اینکه وظیفه‌ام رو انجام بدم و به دنیای واقعی‌جونت​ برگردم، بیداری بهم اجازه می‌ده سال‌هایی رو که ازم دزدیده شده پس بگیرم.‌مردِ​ در حالی که تو، ای موش، برای همیشه تو این جای نفرین‌شده می‌مونی...»

هنوز حرفش تمام نشده بود که ناگهان تیغه‌ای سنگین و مثلثی‌شکل به سمتِ صورتش‌غیرمنتظره‌ای​ پرتاب شد. رگه‌ای از خشم در چشمانِ کاستر درخشید، اما به‌راحتی کونای را پس‌سؤال​ زد... و در قالبِ هاله‌ای محو، با سرعتی حیرت‌انگیز به سمتِ سانی یورش برد.

دور از چشمِ انسان، ریسمانِ خارِ خزنده دورِ‌انگار​ دو برآمدگیِ مرجانی پیچیده و در امتدادِ ریشهٔ پهنِ‌بقیهٔ​ پیشِ رویش کشیده شده بود. و میراث‌دارِ مغرور داشت...

نوری سبز در هوا درخشید و سانی‌کجا​ حس کرد مچِ دستش به عقب کشیده‌به‌طورِ​ شد؛ کششِ ریسمان ناگهان از بین رفته بود.

تر...

کسری از‌پیشِ​ ثانیه بعد، کاستر‌دیگه​ به او رسید.

ناولها | novelha.net