چپتر 338: بقیهٔ ولگردها
0کاستر مدتی ساکت ماند، سپس آرام سرش را بالا آورد وبشنوم به درخششِ پرتبوتابِ نورِ ترورِ سرخ نگاه کرد. سرانجام سرش راحتماً پایین انداخت و نفسش را از میانِ دندانهای کلیدشده بیرون داد.
«برو کنار، سانی.»
سانی چند باروقتی پلک زد ولحنش با لحنی خشک گفت:
«وگرنه چی؟»
میراثدار چهره در هم کشید ودوستانه با نگاهی تاریک به او خیرهاما شد؛ صورتش پر از کینه بود.
«از تو و گستاخیت خیلی خستهم.پیشِ چرا همیشه باید همهچیز رو خراب کنی؟وقتی چرا نمیتونی فقط حدّ خودت رو بدونی؟»
کاستر شمشیرِ جیانِ زیبایشحرف را احضار کرد، سرغیرمنتظرهای تکان داد و گفت:
«اگه جونت برات ارزشولگردها داره، دخالت نکن. اینجابهجا آخرین فرصتیه که بهت میدم.»
سانی تکان نخورد و در سکوت مردِ جوان را تماشا کرد. دراما چشمانِ نقابِ سیاه و دلهرهآور چیزی جز تاریکی به چشم نمیخورد. چندمدتها لحظه بعد، صدایش از پشتِ نقاب طنین انداخت؛ صدایی بهطرزِ عجیبی توخالی:
«...حدّ خودم رو بدونم؟اونایی از نظرِ تو حدّولگردها من کجاست؟ هان، کاستر؟»
میراثدار لبخندِ محوی زدحرف و سپس خیلی طبیعی، انگاربیخیال واقعیتی را بیان میکند، گفت:
«دور از چشمِ اوناییولگردها که از تو بهترن،جابهجا پیشِ بقیهٔ ولگردها. دیگه کجا؟»
سانی کمی جابهجا شد. وقتیبیخیال به حرف آمد، لحنش بهطورِداشتم غیرمنتظرهای بیخیال و دوستانه بود:
«آه، دقیقاً چیزی نبود که انتظار داشتمبقیهٔ بشنوم. خب، بیخیال. اما قبل از اینکه اینآمد کار رو بکنیم، میتونم یه سؤال ازت بپرسم؟»
کاستر غرید.
«حتماً. بپرس.»
این چیزی بودبهطورِ که مدتها ذهنِ سانیدقیقاً را درگیر کرده بود.
«چرا میخوای نفیس رو بکشی؟بهترن چی اونقدر مهمه که حتیکجا حاضری جونت رو به خطر بندازی؟»
میراثدار با نگاهی سنگین بهآمد او چشم دوخت. پس ازدوستانه چند لحظه، با لحنی عجیب گفت:
«این چیزی نیست که توئه آشغال هیچوقت بفهمی. بقا تنها چیزیه که شمابهطورِ جونورا بهش اهمیت میدین. وظیفه. وفاداری. شرافت. اینا کلماتی هستن که امثالِ توبکنیم هیچی ازشون نمیدونن. پس جوری میگم که فهمیدنش حتی برای تو هم راحت باشه.»
با نگاهی نافذ او رابیخیال شکافت و در حالی که هربشنوم کلمهاش چون بهمن فرود میآمد، گفت:
«شعلهٔ جاودان باید نابود بشه.»
سپس کاستر دروقتی حالی که صدایش طنینِبهطورِ اجتنابناپذیریِ ژرفی داشت، افزود:
«...این ارادهٔ فرمانروایانه.»
سانی کمی به اوغیرمنتظرهای خیره ماند؛ غرق درنبود فضایِ سنگینِ این اعلامیه.
چند ثانیه بعد،چشمِ با لحنی کهپیشِ صادقانه گیج بود، پرسید:
«اِ... کی؟»
چشمانِ کاستر گشاد شد. بادیگه حالتی ماتومبهوت به سانی نگاه کردآمد و سپس ناباورانه سر تکان داد.
«صبر کن... تو...بهطورِ تو واقعاً نمیدونی؟دوستانه اون بهت هیچی نگفت؟»
سانی پشتِ سرش را خاراند.
«...معلومه که گفت؟ راستش، دقیقاً میدونم داری درموردِغیرمنتظرهای چی حرف میزنی. همهچیز رو بهم گفتن. واقعاًاما هیچکس بیشتر از من تو این زمینه نمیدونه.»
میراثدار چند لحظه به او خیرهکجا شد، سپس ناگهان سرش را عقبلحنش انداخت و با صدای بلند خندید.
«ولگرد... تو حتی نمیدونی به کی خدمت میکنی! حتی نمیدونی کیبشنوم به دنیایی که توش زندگی میکنی حکومت میکنه. آخه چرا دارمحتماً نفسم رو برای حرف زدن با کِرمی مثلِ تو هدر میدم؟»
سانی سرش راچشمِ کج کرد و بعدبقیهٔ با لحنی سرزنشآمیز گفت:
«آخ. بدجور سوزوند.»
کاستر لبخندِ شومیبقیهٔ زد و شمشیرشکجا را بالا برد.
«دیگه کافیه! دیگه سعی نمیکنم باهات منطقی حرف بزنم، احمق. به اندازهٔ کافی گذاشتم تو سایهها پرسه بزنی و بازیهای مبتذلت رو بکنی. فقط بهذهنِ این خاطر گذاشتم زنده بمونی که دلیلی برای خلاص شدن از دستت نداشتم. چی پیشِ خودت فکر کردی، که تو... تو! میتونی من رو شکستبهش بدی؟ که نقشهها و رازهای کوچیکت بهت شانسی در برابر یه میراثدارِ واقعی میده؟ شرمنده که ناامیدت میکنم، ولی خیلی وقت پیش دستت رو خوندم.»
سانی کمی ساکتچشمِ ماند و بعدپیشِ با لحنی بیتفاوت پرسید:
«جداً؟ بگوجابهجا بشنوم. رازهایحرف من دقیقاً چیه؟»
میراثدار پوزخند زد:
«قدرتت رو مخفی میکنی و خودت رو ضعیف نشون میدی. اینور و اونور میری و قصههای مسخره سر هم میکنیبپرسم تا همه فکر کنن دیوانهای. اولش منم فکر میکردم عقلت رو از دست دادی. اما وقتی دقت کردم، خیلی واضحنیست بود. ردگمکنیهای مداوم، لافزدنهای زنندهای که هیچ آدمِ عاقلی باورش نمیکنه، ادای دیوانهها رو درآوردن... این نقصِ توئه، مگه نه؟»
سانی که عضلاتشچشمِ سفت شد، کاستر فاتحانهبقیهٔ لبخند زد و گفت:
«...مجبوری برخلافِ میلت دروغ بگی. واقعاً فکر کردی هیچکس متوجهِ ایندقیقاً الگو نمیشه؟ حتی به اون دوستِ آیدلت رشوه دادی تا همهسؤال رو گمراه کنه. چه تلاشِ رقتانگیزی. انتظار داشتی کسی باورش بشه؟»
سانی چند لحظه بهولگردها او خیره ماند وجابهجا بعد از خنده منفجر شد.
«آه، گندش بزنن. مچم رو گرفتی! آره، حق باانتظار توئه. این نقصِ منه. آخه کدوم آدمِ عاقلی راهسؤال میافته اینور و اونور و همچین دروغهای شاخداری میگه؟!»
بعد، نگاهِ مرگبارشچشمِ را به کاسترپیشِ دوخت و گفت:
«...متأسفانه به نظر میرسه تو این زمینه من توبیخیال موضعِ ضعفم. خیلی حیفه که اصلاً نمیدونم نقصِ تو چیه،کار هان؟ و اینکه منم خیلی وقت پیش دستت رو نخوندم.»
کاستر به او نگاه کرد و گوشهٔکمی لبش به پایین کج شد. در نورِغیرمنتظرهای فانوسِ خاطره، خوشقیافه و بااعتمادبهنفس به نظر میرسید.
...پخته.
ریشِ کوتاهی روی صورتش بودبهترن و چند تارِ موی خاکستریکجا در موهای پرپشتش به چشم میخورد.
سانی پنهانجابهجا در پشتِحرف نقاب، لبخند زد:
«خیلی غمانگیزه که نمیدونم توانِ سرشتِ قدرتمند، باورنکردنی و شگفتانگیزت هر بار که ازشغیرمنتظرهای استفاده میکنی عمرت رو کوتاه میکنه، و تو با یه خاطرهٔ تعویذ به شکلِ ساعتِازت شنی اثرش رو روی بدنت برعکس میکنی. آه، کاش آدمِ دقیقتری بودم! حیف که نیستم.»
میراثدار با چهرهای درهمکشیده به اودوستانه خیره ماند و صورتش آرامآرام رنگاما باخت. پس از مدتی به زبان آورد:
«...مهم نیست. بعد از اینکه وظیفهام رو انجام بدم و به دنیای واقعیوقتی برگردم، بیداری بهم اجازه میده سالهایی رو که ازم دزدیده شده پس بگیرم.اما در حالی که تو، ای موش، برای همیشه تو این جای نفرینشده میمونی...»
هنوز حرفش تمام نشده بود که ناگهان تیغهای سنگین و مثلثیشکل به سمتِ صورتشداشتم پرتاب شد. رگهای از خشم در چشمانِ کاستر درخشید، اما بهراحتی کونای را پسمدتها زد... و در قالبِ هالهای محو، با سرعتی حیرتانگیز به سمتِ سانی یورش برد.
دور از چشمِ انسان، ریسمانِ خارِ خزنده دورِجابهجا دو برآمدگیِ مرجانی پیچیده و در امتدادِ ریشهٔ پهنِدقیقاً پیشِ رویش کشیده شده بود. و میراثدارِ مغرور داشت...
نوری سبز در هوا درخشید و سانیدقیقاً حس کرد مچِ دستش به عقب کشیدهاینکه شد؛ کششِ ریسمان ناگهان از بین رفته بود.
تر...
کسری ازجابهجا ثانیه بعد، کاسترآمد به او رسید.