چپتر 409: شکارِ گنج
0آژانسِ نمایندگیِ نایتاَندگیل بیانیهای رسمی منتشر کرد: «آیدلِ محبوب وکار نمادِ مد، نایت، آن پدیدهٔ جنجالیِ رؤیاشهر نیست و هرگزتمامِ با نامِ مستعارِ ولگرد در هیچگونه فعالیتِ رسواییآوری شرکت نکرده است...»
سانی تیترِ آخرین اخبار راپیامِ روی صفحهٔ رابطش خواند واینکه صورتش را با دست پوشاند.
خدایان...
آخه کایِ بیچاره چطورآسانی پاش به این دردسر بازخاموش شد؟ دنیا پاک دیوونه شده؟!
با اضطراب به نمادِ پیام در پایینِ صفحه خیره ماند؛ تقریباً منتظر بود پیامِ تندی از دوستش دریافت کند. یا اینکه سانی باید پیشاپیشخراب عذرخواهی میکرد؟ هر چه باشد، کای او را در حالِ خریدِ ردایِ جهانِ زیرین دیده بود. با اینکه زرهِ عقیقی دیگر شبیه به قبلرسیدن از تعمیرش نبود و از سنگِ خالص به فلزی عجیب و سنگمانند تبدیل شده بود، باز هم این احتمال وجود داشت که آن را بشناسد...
اَه. چرا زندگی اینقدر سخته؟
سانی با حرصآسانی سر تکان داد ورابط به سقف خیره شد.
...و بعدکمکش هم مسئلهٔ رینهیچکدام در میان بود.
سانی از طریقِ چشمانِ سایه رفتنِ او به خانه را تماشا کردهخاموش بود و بارِ دیگر غرق در بلاتکلیفی شده بود. نیازی بود مداخله کند؟شوند بهترین راه برای کمک به او چه بود؟ اصلاً به کمکش نیازی داشت؟
جوابِ آسانی برایمنتظر هیچکدام از اینتندی سؤالها در کار نبود.
رابط را خاموش کرد، مدتی در تاریکی نشست، سپس برخاست و به آشپزخانهبرخاست رفت. تمامِ چیزهایی را که ممکن بود زود خراب شوند از یخچالِ خرابمفصلی بیرون آورد، شامِ مفصلی برای خودش پخت و در سکوتی پرتنش آن را خورد.
...گورِ بابای این حرفا. بعد از برگشتن از جزیرهٔ کشتیِمدتی شکسته به همهٔ این مشکلات رسیدگی میکنم... بههرحال رسیدن به اونجا،خراب بررسی کردنش و برگشتنم نباید اونقدرها طول بکشه. نهایتاً یه هفته...
وقتی گنجی در عالمِ رؤیاکمکش چشمانتظارش بود، چرا باید وقتشکار را سرِ این مزخرفات تلف میکرد؟
سانی پیش از این تمامِ اطلاعاتِ مرتبطی را که میتوانست از پایگاهِ دادهٔ آکادمی پیدا کند، استخراجحالِ کرده بود. همهٔ بیدارشدگان تا حدی به پایگاهِ دانشِ مشترک دربارهٔ عالمِ رؤیا و موجوداتِ کابوس دسترسی داشتند،تبدیل و او به لطفِ جایگاهش بهعنوانِ دستیارِ پژوهشیِ دانشکدهٔ بقا در طبیعت، دسترسیِ بیشتری نسبت به بقیه داشت.
این اطلاعات برای پا گذاشتن به چنین سفرِ خطرناکی کافی نبود، اما دستکم درکِآشپزخانه پایهای از آنچه در انتظارش بود به او میداد. بقیهاش را باید از افرادِ حاضرسکوتی در پناهگاه یاد میگرفت که تجربهٔ واقعیِ عبور از آن بخشهای جزایرِ زنجیری را داشتند.
و بعد، کاسیجوابِ هم بود... او میتوانستکار حتی بیشتر کمکش کند.
سانی با چهرهای درهمکشیده بشقابها را شست، چند لحظهسؤالها طراحی و ظرافتشان را تحسین کرد و سپس مشغولِآشپزخانه آماده کردنِ خودش برای اقامتی طولانی در عالمِ رؤیا شد.
کمی بعد واردِ زیرزمین شد، بالاترینتندی سطحِ تدابیرِ امنیتی را فعال کرد وعذرخواهی به داخلِ تابوتِ فولادیِ کپسولِ خواب رفت.
با بستهشدنِ درِ اینهیچکدام تابوت، آهی کشید وخاموش با خود فکر کرد:
یه هفته... شرط میبندم تاهیچکدام یه هفتهٔ دیگه همه اینمدتی حماقتِ ولگرد رو کلاً فراموش میکنن...
سایهٔ دلگیرشبرای با ناامیدیاصلاً سر تکان داد.
یک روزِ تمام طول کشید تا سانی با هر کسی کهنشست لازم بود حرف بزند و اطلاعاتِ کافی دربارهٔ جزیرهٔ کشتیِ شکستهیخچالِ و مسیرهایی که میتوانست برای رسیدن به آنجا طی کند، جمعآوری کند.
همانطور که مشخص شد، این سفر قرار بود حتی از آنچه انتظار داشت خطرناکتربرخاست باشد. بیدارشدگان معمولاً بهتنهایی تا این حد در طبیعتِ وحشیِ جزایرِ زنجیری پیش نمیرفتند،خودش و حتی دستههای جاافتاده هم تمایلی نداشتند تا این حد به شکاف نزدیک شوند.
موجوداتِ کابوسِ آنجا درنده و قدرتمند بودندآسانی و خودِ جزایر نیز خطرِ بیشتری نسبتتاریکی به اینجا در حاشیهٔ این منطقه داشتند.
...اما آن افراد سرشتِ او را نداشتند. سانی خودش را از یک دستهٔ کامل ازباشد بیدارشدگانِ باتجربه قویتر نمیدانست، اما قدرتهایش دقیقاً برای گشتزنی، عبور و فرار ساخته شده بودند.سنگِ حتی اگر با دشمنی شکستناپذیر روبهرو میشد، نسبتاً مطمئن بود که دستکم میتواند فرار کند.
تازه، قدیس را هم داشت.سؤالها آن دیوِ کمحرف بهتنهایی بهاندازهٔتاریکی نیمی از یک دسته میارزید.
خورشید که از بلندیهای آسمانِ بالا پایین میخزید، در اتاقش نشسته بود و نقشهٔبرخاست دستسازِ جزایرِ زنجیری را بررسی میکرد. روی آن، سانی مسیرهای احتمالی به جزایرِ کشتیِ شکستهپخت و همچنین خطراتِ شناختهشدهای را که در راه با آنها روبهرو میشد، علامت زده بود.
البته چنین نقشهای کاملاً قابلاعتماد نبود. موجوداتِ کابوس تمایل داشتندکار برای فرار از خردشدگی مهاجرت کنند و بینِ جزایر جابهجاتمامِ شوند... اما آنهایی که واقعاً ترسناک بودند، معمولاً سرِ جایشان میماندند.
حتی با در نظر گرفتنِ اینکه ممکن بود برخی از مکانهایی که میخواست از آنهاباشد بگذرد به دلیلِ ورود به فازِ صعود غیرقابلدسترس شوند، سانی کموبیش مطمئن بود که میتواندسنگِ در عرضِ سه تا چهار روز به جزیرهٔ کشتیِ شکسته برسد و نسبتاً در امان بماند.
...با یک استثنا.
از هر زاویهای که به قضیه نگاهکار میکرد، مجبور بود از جزیرهای بگذرد کهبرخاست میانِ ساکنانِ پناهگاه به «تاوان» معروف بود.
چیزِ زیادی دربارهٔ آن مکان در دست نبود، جز اینکه چند دسته اعضایشان را آنجانشست از دست داده بودند و دستههای دیگر اصلاً برنگشته بودند. ظاهراً موجودی که در آنمفصلی جزیره سکونت داشت بهطورِ ویژهای مخوف و مرگبار بود و میتوانست بیناییِ افراد را مختل کند.
با این حال، هیچکس دقیقاً نمیدانست آن موجود چیست. تنها چیزی که سانی توانست بفهمد اینکای بود که به احتمالِ زیاد فاسدشده نبود. مردم بر این باور بودند که از رتبهٔ سقوطکردهفلزی است، اما دربارهٔ اینکه دقیقاً چه طبقهای دارد، نظراتِ متفاوتی داشتند. دستکم به نظر نمیرسید تایرنت باشد.
حتی اگه با بیناییم بازی کنه هم میتونم خیلی خوب بجنگم.نشست تازه مجبور نیستم شکستش بدم... یا اصلاً باهاش بجنگم. میتونم فقطیخچالِ یواشکی از کنارش رد بشم و راهم رو بکشم و برم...
با آهی نقشه را لوله کرد و در کولهاش گذاشت. از قبل کمی غذابرخاست و مقداری آذوقه برای سفری طولانی آنجا بود. سانی نمیتوانست بارِ زیادی با خود ببرد،پخت چون وزنِ چیزهایی که میتوانست با خود به درونِ سایهها بکشد سقفِ نسبتاً پایینی داشت.
تازه این کار فقط با اشیای بیجانآسانی ممکن بود... دستکم فعلاً. اصلاً نمیدانست درتاریکی آینده این قضیه عوض میشود یا نه.
سرانجام، صندوقچهاش را باز کرد و نیشیدوستش را که از کرمِ زنجیریِ مرده درمیکرد جزیرهٔ دستِ آهنین برداشته بود، بیرون آورد.
سانی مدتِ درازی بههیچکدام نیش خیره ماند، در حالیمدتی که چهرهاش درهم رفته بود.
کاسی بهزودی به پناهگاه میآمد... سانی با این نیش ومدتی استعدادِ کاسی در مکاشفات، میتوانست سفرش را بسیار امنتر کند،زود بماند که شانسِ پیدا کردنِ گنج را هم بالا میبرد.
...یا میتوانست از کمک خواستن از اوآسانی طفره برود و با خطرِ بسیار بیشتری روبهرونشست شود، آن هم بدونِ هیچ تضمینی برای موفقیت.
پس از مدتی، سانیبود نیش را دوباره توی صندوقچهکند انداخت و درش را بست.
راستش ترجیح میدم بمیرم.
با لبخندی تلخ، صندوقچه راهیچکدام قفل کرد، کولهاش را برداشتمدتی و به سمتِ درِ خروجی رفت.
خورشید که در آغوشِ تاریکِ آسمانِ زیرین غلتید و ناپدیدکار شد، امنیتِ پناهگاه را پشتِ سر گذاشت، به لبهٔ جزیرهتمامِ نزدیک شد و به سمتِ یکی از زنجیرهای آسمانی پرید.