---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1234: دو آینده • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1234: دو آینده

0

سانی که روی کلکی دست‌ساز دراز کشیده‌می‌دانند​ بود و جریانِ آبِ قدرتمندی آن را در‌کند​ میانِ مهِ بی‌کران می‌کشید، ناگهان زیر خنده زد.

«آه. آه، حالا می‌فهمم...»

گناهِ تسلا‌جهنم​ با کنجکاوی نگاهی‌بهشت​ به او انداخت.

«اگه اشکالی‌روزی​ نداره بپرسم،‌آدم‌های​ چی رو می‌فهمی؟»

سانی مدتی ساکت ماند.

«نه، فقط...‌انسان‌ها​ یهو یادِ یه‌آورده​ گفتگوی قدیمی افتادم.»

سال‌ها پیش، در کلیسای جامعِ مخروبهٔ شهرِ تاریک،‌بی‌رحم​ افی — که آن زمان برایش تقریباً غریبه‌این​ بود — چیزِ عجیبی به سانی گفته بود.

به او گفته بود که عالمِ رؤیا، برخلافِ باورِ‌همین​ همه، جهنم نیست، بلکه بهشت است... بهشتی تاریک و بی‌رحم،‌بشریت​ اما به‌هرحال بهشت. همان بهشتی که همه‌شان لیاقتش را داشتند.

حالا می‌دانست افی به این دلیل چنین حسی داشت که در جهانِ بیداری در‌فکر​ بدنی درهم‌شکسته گیر افتاده و محکوم به نشستن روی ویلچر بود، اما در عالمِ رؤیا‌بیدارشده​ فرصتی یافته بود تا سالم و سرزنده باشد... با این حال، این تنها دلیلش نبود.

افی همچنین باور داشت که جهانِ بیداری دارد می‌میرد — نه‌بیدارشدگان​ به خاطرِ طلسم، بلکه به خاطرِ بلایی که خودِ انسان‌ها بر‌آینده​ سرِ اکوسیستمی آورده بودند که برای بقا به آن نیاز داشتند.

اگر بیدارشدگان و موهبت‌هایی که از‌است​ طلسم دریافت کرده بودند در کار‌همه‌شان​ نبود، شاید تا الان مرده بود.

آخرین چیزی که آن زمان به او گفته‌تهش​ بود... این بود که روزی در آینده، آدم‌های‌نابودیِ​ بیشتری مثلِ او عالمِ رؤیا را بهشت می‌دانند.

تهش به همین می‌رسه، نه؟

اگر سانی سعی می‌کرد واقع‌بینانه به آینده فکر کند، نابودیِ جهانِ‌بیدارشدگان​ بیداری لزوماً به معنای نابودیِ بشریت نبود. بشریت دوام می‌آورد... یا دقیق‌تر‌آدم‌های​ بگویم، آن بخشِ کوچکی از بشریت که به عالمِ رؤیا دسترسی داشت.

صدها هزار بیدارشده، چند صد استاد و چند ده قدیس در جهان بودند. اما این ارقام به‌زودی‌دلیل​ سر به فلک می‌کشید... اگر زنجیرهٔ کابوس‌ها را معیار قرار می‌داد، طلسمِ کابوس داشت دوباره افسارگسیخته می‌تاخت.‌باشد​ در سال‌های پیشِ رو تعدادِ مبتلایان به طرزِ باورنکردنی زیاد می‌شد... خفته‌های تازه‌نفسِ بی‌شمار، بیدارشدگانِ جدیدِ بی‌شمار.

استادهای بسیار بیشتری‌آینده​ هم ظهور می‌کردند و‌می‌دانند​ حتی قدیس‌های بسیار بیشتر.

حتی اگر جهانِ بیداری بلعیده می‌شد، این افراد می‌توانستند در آن بخشِ کوچکی از عالمِ رؤیا که پیش‌تر‌معنای​ بشریت فتحش کرده بود، به زندگی ادامه دهند. چیزهای زیادی از دست می‌رفت، اما دژها تا خودکفایی فاصلهٔ چندانی‌زنجیرهٔ​ نداشتند. به‌خصوص دژهای بزرگی مثلِ حصار و قلبِ زاغ — آن‌ها همین حالا هم دست‌کمی از یک شهر نداشتند.

پس... همینه؟ آینده اینه؟

از سه میلیارد،‌نیست​ فقط چند میلیون‌است​ نفر زنده می‌مونن؟

سانی بی‌حرکت‌روزی​ ماند و به‌بیشتری​ مه خیره شد.

گناهِ تسلا ساکت بود.

دست‌کم این‌انسان‌ها​ آینده‌ایه که فرمانروایان‌آورده​ بهش باور دارن.

سانی یک بار شنیده بود که فرمانروایان مدت‌هاست از جهانِ بیداری قطعِ امید کرده‌اند. حالا‌می‌دانست​ بهتر می‌فهمید چرا و به چه دلیل. خاندان‌های بزرگ تمامِ این مدت روی ایجادِ یک‌فرصتی​ منطقهٔ فرود برای بشریت تمرکز کرده بودند و داشتند تکه‌زمینی قابل‌سکونت در عالمِ رؤیا دست‌وپامی‌کردند.

استدلالشان تلخ‌روزی​ و بی‌رحمانه،‌آدم‌های​ اما واقع‌بینانه بود.

سانی تکانی خورد.

«...اما این‌انسان‌ها​ تنها آیندهٔ‌اکوسیستمی​ ممکن نیست.»

آینده‌ای هم بود‌نیست​ که نفیس به‌است​ آن باور داشت.

نفیس، که فرمانروایان را خائن و گناهکار می‌دانست‌تهش​ — نه چون خانواده‌اش را نابود کرده بودند، بلکه‌لزوماً​ چون از مقاومت در برابر طلسم دست کشیده بودند.

اگر مطلقِ جدیدی ظهور می‌کرد... اگر آن مطلق کابوسِ‌همین​ پنجم را فتح می‌کرد و مقدس می‌شد... یا شاید حتی‌بشریت​ ایزدی... آن‌وقت چه کسی می‌توانست بگوید آینده چطور رقم می‌خورد؟

شاید اگر ایزدی از‌اکوسیستمی​ میان بشریت زاده می‌شد، معجزه‌ای‌نیاز​ ایزدی همه را نجات می‌داد.

رؤیای شیرینی نبود؟

البته، احتمالِ رخ دادنِ چنین چیزی‌مثلِ​ صفر بود. اصلاً واقع‌بینانه نبود. غیرممکن‌می‌کرد​ بود... صرفاً یک خیال‌پردازیِ خام بود.

با این حال، سانی بی‌اختیار‌بیشتری​ چند لحظه خودش را در‌می‌رسه​ آن رؤیای غیرواقعی غرق کرد.

سر چرخاند و به‌اکوسیستمی​ تک‌رونِ حک‌شده روی چوبِ‌بقا​ باستانیِ کلکِ دست‌سازش خیره ماند.

آرزو.

با اینکه می‌دانست معجزه‌ای‌آدم‌های​ رخ نمی‌دهد، باز هم‌تهش​ آرزو می‌کرد که بشود.

اما بعد...

آرزوی خودِ سانی چه بود؟

می‌خواست آزاد باشد. با وجودِ همه‌چیز، هنوز‌بهشتی​ هم می‌خواست آزاد باشد. می‌خواست حقِ انتخاب‌داشتند​ داشته باشد، اربابِ سرنوشتِ خودش باشد، نه برده‌اش.

می‌خواست قوی هم باشد. آن‌قدر قوی‌مثلِ​ که زنجیرهایش را پاره کند و‌می‌کرد​ از کسانی که دوستشان داشت محافظت کند.

می‌خواست زندگیِ خوبی داشته باشد.

«وقتشه دیگه به تصویرِ بزرگ‌تر‌آورده​ فکر نکنم و دقیقاً روی کاری‌بیدارشدگان​ که الان باید بکنم تمرکز کنم.»

بیشترِ کسانی که برایش مهم بودند حالا‌بهشتی​ داخلِ این کابوس بودند. چند نفری هم‌داشتند​ در جهانِ بیداری بودند، از جمله رین.

پس، هدفش نسبتاً ساده بود.

اول از‌روزی​ همه، باید‌آدم‌های​ زنده می‌ماند.

همچنین باید دوستانش را‌اکوسیستمی​ پیدا می‌کرد و مطمئن می‌شد‌نیاز​ که آن‌ها هم زنده می‌مانند.

بعد، باید کابوسِ سوم‌بلکه​ را فتح می‌کردند و‌بی‌رحم​ به جهانِ بیداری برمی‌گشتند.

شاید ایزدی از غیب نازل می‌شد تا بشریت را نجات دهد، شاید هم نه...‌فکر​ که به احتمالِ زیاد نه. در هر صورت، این اتفاق به این زودی‌ها رخ‌هزار​ نمی‌داد، پس حداقل چند سالِ آینده طبقِ آینده‌ای پیش می‌رفت که فرمانروایان در سر داشتند.

در آن آینده، ارزشِ یک قدیس بی‌اندازه بود. کسی نمی‌توانست‌می‌رسه​ یک قدیس را به‌راحتی نادیده بگیرد یا به او زور بگوید‌می‌آورد​ — در واقع، کاملاً برعکس بود. پس، سانی باید قدیس می‌شد.

این موضوع کاملاً به نفعش بود، چرا‌برای​ که همین حالا هم داخلِ کابوسِ سوم‌کرده​ بود و تنها جایگزینِ متعالی شدن، مرگ بود.

علاوه بر آن، به‌عنوان یک قدیس می‌توانست آدم‌ها — حتی آدم‌های عادی‌همه‌شان​ — را به عالمِ رؤیا بیاورد. پس اگر جهانِ بیداری واقعاً از بین‌گیر​ می‌رفت، می‌توانست رین و چند نفرِ دیگر را از آن نابودی نجات دهد.

یا حداقل‌روزی​ شانسی برای نجات‌بیشتری​ به آن‌ها بدهد.

«زنده بمون. متعالی شو.»

فعلاً این‌ها اهدافش بودند.‌اکوسیستمی​ و اگر موفق می‌شد... شاید‌نیاز​ کارهای دیگر هم ممکن می‌شد.

«قوی بشم. زندگیِ خوبی‌بلکه​ داشته باشم. از اونایی‌بی‌رحم​ که دوستشون دارم محافظت کنم.»

غلبه بر تقدیر.

آزاد بودن.

«چه آرزوی قشنگی...»

سانی با وعدهٔ شیرینِ آینده‌ای‌بهشت​ رؤیاگونه و تکان‌های ملایمِ امواج‌به‌هرحال​ آرام گرفت و رفته‌رفته خوابش برد.

ناولها | novelha.net