---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 229: مسافر • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 229: مسافر

0

غول از دلِ امواجِ متلاطم بیرون آمد و رودهایی از آبِ‌خوردند​ سیاه از پیکرِ سنگی‌اش سرازیر شد. حالا که مجسمهٔ متحرک از‌وقتی​ دره بیرون آمده بود، دریای نفرین‌شده به‌زحمت تا شکمش می‌رسید... دست‌کم فعلاً.

با بالا آمدنِ آبِ‌اعماق​ تاریک، غول بارِ دیگر‌توانسته​ تا شانه زیرِ آب می‌رفت.

سانی باید تا‌صرفاً​ آن موقع از شرِ‌وحشت‌های​ مسافرِ ناخوانده خلاص می‌شد.

آن پایین، موجودِ عجیبی خودش را به سینهٔ غول چسبانده و روی پیکرِ مجسمهٔ باستانی‌گیر​ پهن شده بود. چیزی بود بینِ عروسِ دریاییِ نیمه‌شفاف و مارماهی. با این حال، سانی‌واقعیت​ اسکلتِ کج‌ومعوجِ انسان‌نمایِ غول‌پیکری را می‌دید که در گوشتِ شفافِ آن پلیدِ چندش‌آور گیر افتاده بود.

لرزه بر تنش افتاد.

در مقایسه با غولِ سنگی، مارماهی کوچک به چشم می‌آمد... اما این فقط‌نفیس​ خطای دید بود. در واقعیت، آن موجود به بزرگیِ یک قطار بود. آرواره‌هایش پر‌کمی​ از نیش‌های تیز بود و آن‌قدر باز می‌شد که می‌توانست انسانی را درسته ببلعد.

لعنت.

تنها نکتهٔ مثبتِ ماجرا این بود که مارماهی موجودِ کابوسِ فاسد‌شده به‌شفافِ​ نظر نمی‌رسید، بلکه صرفاً سقوط‌کرده بود. شاید با چسبیدن به وحشت‌های واقعیِ‌چشم​ اعماق و تغذیه از ته‌ماندهٔ شکارشان توانسته بود در دریای نفرین‌شده زنده بماند.

به محض اینکه نفیس حرف زد، سانی دید که شاخک‌های‌تکان​ بلندِ موجود لرزیدند و تکان خوردند، انگار به آن صدای‌سمتشان​ ناگهانی واکنش نشان می‌دادند. مارماهی سرش را کمی به سمتشان چرخاند.

وقتی خودش جواب داد، شاخک‌ها دوباره موج‌شکارشان​ برداشتند و هیولا بارِ دیگر سر چرخاند،‌حرف​ اما این بار مستقیم به سانی خیره شد.

گندش بزنن...

لحظه‌ای بعد، بازوهای نیمه‌شفاف از زیرِ شکمِ پلید بیرون‌غول‌پیکری​ زدند و بالا رفتند؛ شکاف‌های سنگِ فرسوده را پیدا‌تنش​ کردند و موجود را به سمتِ گردنِ غول بالا کشیدند.

...همان‌جا که دسته ایستاده بود.

ستارهٔ دگرگون حتماً چیزی حس‌تغذیه​ کرده بود، چون ناگهان جرقه‌های سفیدِ‌محض​ کوچکی در عمقِ چشمانش روشن شد.

سانی دست روی‌صرفاً​ شانه‌اش گذاشت و‌چسبیدن​ سر تکان داد.

«نکن.»

غولِ سنگی بود یا نبود، روشن کردنِ یک فانوس وسطِ دریای نفرین‌شده فکرِ چندان خوبی به نظر نمی‌رسید. حالا که‌سمتشان​ از حصارِ دره گریخته بودند، وحشت‌های واقعیِ دریا این‌طرف و آن‌طرف پرسه می‌زدند. همان‌طور که دسته پیش‌تر توافق کرده بود،‌زدند​ نور آخرین پناهشان بود؛ چیزی که تنها زمانی به آن متوسل می‌شدند که چاره‌ای جز جنگیدن برای همه‌شان باقی نمی‌ماند.

و چه سانی خوشش‌اعماق​ می‌آمد چه نه، آن‌توانسته​ لحظه هنوز فرانرسیده بود.

با اخمی از‌صرفاً​ سرِ بی‌میلی روی‌چسبیدن​ برگرداند و گفت:

«من حلش می‌کنم.»

...مارماهیِ غول‌پیکر مشکلی‌محض​ بود که خودش باید‌شاخک‌های​ از سرِ راه برمی‌داشت.

آره، خیلی هم عالی. اما‌تغذیه​ آخه به حقِ طلسم چطور باید‌محض​ از شرِ این جونور خلاص بشم؟

سانی به پایین نگاه کرد و حساب کرد که حدود ده دوازده‌شکارشان​ ثانیه تا زمانِ اقدام فرصت دارد. آن پلیدِ چندش‌آور داشت آرام به سمتشان‌انگار​ می‌خزید و با سرعتی نگران‌کننده و یکنواخت از تنهٔ مجسمهٔ غول‌پیکر بالا می‌آمد.

فکر کن، فکر کن...

چند ثانیه بعد، سانی به افی نزدیک‌شاخک‌های​ شد و کنارش زانو زد. دستِ شکارچی را‌واکنش​ گرفت، چیزی در کفِ دستش گذاشت و گفت:

«حس می‌کنی مجسمه داره بالا و پایین می‌ره؟ اینا قدم‌هاشه. می‌خوام‌محض​ شروع کنی به شمردنشون. اگه بعد از سی قدم برنگشتم، چیزی رو‌واکنش​ که بهت دادم با تمامِ قدرت به اون سمت پرت کن. باشه؟»

افی سر تکان داد. از‌شاید​ شوخ‌طبعیِ همیشگی‌اش خبری نبود و‌تغذیه​ عزمی عبوس جایش را گرفته بود.

«خوبه. خب...‌نیمه‌شفاف​ برام آرزوی‌این​ موفقیت کن.»

شکارچی لحظه‌ای‌بماند​ مکث کرد‌اینکه​ و گفت:

«موفق باشی.»

تا خواست راه‌صرفاً​ بیفتد، افی ناگهان‌چسبیدن​ بازویش را چسبید.

سانی ایستاد‌نیمه‌شفاف​ و ابرویی‌این​ بالا انداخت.

«چیه؟»

افی پیش‌وحشت‌های​ از اینکه حرفی‌تغذیه​ بزند، مکث کرد.

«گوش کن، سانی... اگه...‌سقوط‌کرده​ اگه بمیری... من می‌تونم خرده‌های‌اعماق​ روحت رو بردارم، مگه نه؟»

لحظه‌ای به‌نیمه‌شفاف​ او خیره ماند؛‌حال​ عضلاتِ صورتش می‌پرید.

«این دخترهٔ سلیطه!»

«عمراً! اگه بمیرم، تمامِ خرده‌هام‌تغذیه​ باید ریخته بشن تو دریا.‌بماند​ هیچ‌کس هیچی گیرش نمیاد، فهمیدی؟»

با این حرف، دسته را‌شاید​ جا گذاشت و به طرفِ‌تغذیه​ لبهٔ سکویِ سنگیِ لرزان رفت.

«...هرچه بادا باد.»

سانی پایین پرید، رویِ شانهٔ غول سُر خورد و با چنگ زدن به شکافی در سنگ، خودش‌می‌دادند​ را نگه داشت تا به داخلِ امواجِ خروشان سقوط نکند. سمتِ راستش، با تاب خوردنِ دستِ مجسمهٔ عظیم،‌لحظه‌ای​ شانه به‌آرامی حرکت می‌کرد. سمتِ چپش، مسیرِ سنگیِ منحنی‌شکلی از رویِ سینهٔ مجسمه تا شانهٔ دیگر امتداد داشت.

این مسیرِ منحنی در واقع یقهٔ ردایِ غول بود که مجسمه‌سازی ناشناس آن را‌حرف​ با استادی تمام از سنگ تراشیده بود. سانی پا روی آن گذاشت، با زحمت‌سمتشان​ تعادلش را رویِ سطحِ لغزان و لرزان حفظ کرد و با شتاب به جلو رفت.

خیلی زود، درست بالای سرِ مارماهیِ بالارونده رسید.‌واقعیِ​ پلید حسابی نزدیک شده بود و سانی می‌توانست تمامِ‌اینکه​ جزئیاتِ چندش‌آورِ بدنِ شفاف و عظیمش را تشخیص دهد.

«آخه این چه‌مارماهی​ وضعشه. چرا همه‌چیز‌اسکلتِ​ باید این‌قدر چندش‌آور باشه؟»

لحظه‌ای بعد، آهی کشید.

«بذار... این رو امتحان کنم.»

سانی خارِ خزنده را احضار کرد، دندان به هم سایید و‌ته‌ماندهٔ​ ساعدش را برید و کمی خون رویِ تیغهٔ کونای مالید. سپس با‌تکان​ تمامِ توانی که در بدن داشت، خنجر را به پایین پرت کرد.

خارِ خزنده در هوا چرخید و درست در جایی از بدنِ مارماهیِ عظیم فرود‌چندش‌آور​ آمد که باید چشمش می‌بود. سانی هیچ اندامِ بینایی رویِ بدنِ موجود ندیده بود، اما‌دید​ رویِ جمجمهٔ بدقواره و انسان‌نمایی که زیرِ گوشت پنهان بود، آنجا حدقهٔ چشم حساب می‌شد.

کونای تا عمقِ سرِ هیولا فرو رفت و فوارهٔ کوچکی از‌خوردند​ خونِ سرخ به بیرون پاشید. البته چنین زخمِ کوچکی برای موجودی‌وقتی​ به این عظمت هیچ بود. لحظه‌ای همه‌چیز در سکوت فرو رفت.

...سپس ناگهان صدها شاخکِ باریک از گوشتِ مارماهی‌توانسته​ بیرون زدند و مانندِ توده‌ای درهم‌تنیده و لغزان‌بلندِ​ از گوشتِ شفاف، به سمتِ سانی حمله‌ور شدند.

«لعنت بهش!»

سانی برای اینکه از رویِ لبه به پایین پرت نشود، مجبور شد خارِ‌پلیدِ​ خزنده را برگرداند و به جلو یورش برد. لحظه‌ای بعد، شاخک‌ها به جایِ‌اما​ قبلی‌اش رسیدند، به سنگ برخورد کردند و تکه‌های سنگ را به هوا پراندند.

سانی می‌دوید و می‌دانست شاخک‌ها تنها یک ثانیه با به سیخ‌خوردند​ کشیدنش فاصله دارند. صدایِ خُردشدنِ سنگ درست پشتِ سرش غرش می‌کرد و‌جواب​ هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. خارِ خزنده بارِ دیگر در دستش ظاهر شد.

سانی به انتهایِ مسیر رسید و‌ته‌ماندهٔ​ چون دیگر جایی برای فرار نداشت، ناسزایی‌نفیس​ گفت... و مستقیم به درونِ تاریکی پرید.

ناولها | novelha.net