چپتر 1117: تایتانِ سقوطکرده
0«خب... این دیگه تازگی داره...»
سانی از فجایعِ باورنکردنیِ بسیاری جان به در برده بود ونیست توانسته بود در وخیمترین و ظاهراً گریزناپذیرترین موقعیتها زنده بماند. قصههای دوربیرون از ذهنِ جانبهدربردنش از چنگالِ مرگ احتمالاً یک کتاب را پر میکرد.
اما قطعاً تا بهبیحرکتی حال پیش نیامده بود کهحینِ یک تایتان روی سرش بیفتد.
«آخه این دیگه چه وضعشه؟!»
جانورِ عظیمِ پولکدار داشت به زمین سقوط میکرد و بدنش سوراخسوراخ از زخمهای وحشتناک بود. یکی از سهبرای گردنِ درازش قطع شده بود و آن یکی بیجان آویزان بود و فقط به چند رشته گوشت بند بود.بهخاطرِ از بالهایش تنها یکی باقی مانده بود. ابری از بخاراتِ پست و متعفن مثلِ شنلی هولناک پشتسرش کشیده میشد.
شاید بیست و چهارگرفتند ثانیه بیشتر نمانده بود تااصلاً موجود به زمین برخورد کند.
سانی یک لحظه خشکش زد؛ از هیبتِ ترسناکِ تایتانی که از آسمان به زیر افتاده بود مبهوتبیفتین مانده بود. او تنها نبود؛ نفیس هم داشت به بالا نگاه میکرد، سربازان هم همینطور. حتی موجوداتِحرفش کابوس هم متوقف شدند و سرهای حیوانیشان را بالا گرفتند تا شاهدِ سقوطِ یکی از سرورانشان باشند.
«اصلاً خوب نیست.»
نف اولین کسی بود که به خودشمبارزه آمد. صدایش در میدانِ نبرد پیچید وبیفتین بیدارشدگان را از بهت و بیحرکتی بیرون کشید:
«عقبنشینی کنین! حینِ مبارزهگرفتند عقب بکشین! اگه میخواینباشند زنده بمونین راه بیفتین!»
همزمان، پیامیبیدارشدگان ذهنی برایبیحرکتی سانی فرستاد:
[سانی... من گله رو معطل میکنمبهت تا بقیه بتونن عقبنشینی کنن. تو...حینِ تو هر کاری دلت میخواد بکن.]
معنیِ حرفش روشنکشید بود. چیزی که نفمبارزه میخواست بگوید این بود...
کمکم کن.
اما بهخاطرِ ماهیتِ پیوندشان،بیحرکتی نمیتوانست. چون در آن صورتحینِ تبدیل به یک دستور میشد.
سانی تردید کرد.
پشتسرش، از هر دو بیدارشده یکی برگشت و به عقباگه دوید. آنهایی که ماندند دوبرابرِ قبل تلاش کردند تا جلوی سیلِمعطل پلیدها بایستند؛ پلیدهایی که دیگر از آن بهتِ لحظهای درآمده بودند.
سربازانی که عقب کشیده بودند، پس از چند ثانیه دویدن، برگشتند و خطِ دفاعیِ پراکندهای تشکیلصدایش دادند. سپس نوبتِ گروهِ دوم بود که عقبنشینی کنند. آتشبانان، گرگها و آوازهخوانانِ شب به همینمیخواین شکل، یکیدرمیان میدویدند و میجنگیدند و از منطقهای که قرار بود محلِ برخورد باشد دور میشدند.
البته چنین مانوری پرخطر بود و میتوانست تلفاتِ زیادی به جا بگذارد. هرچه باشد، هر بار کهبیفتین در نبرد به دشمن پشت میکردی، جانت را به خطر میانداختی. اما با کمکِ آتشبانانِ باتجربه و سهروشن استادی که به آرایشِ آنها پیوسته بودند، سربازان توانستند در این عقبنشینیِ شتابزده جانِ خود را حفظ کنند.
در این میان، ستارهٔ دگرگون رو به جلو حرکت کرد. حلقهٔ آتشی که دورش زبانهبکشین میکشید تغییر کرد و تنگتر شد. چند لحظه بعد، انگار آتش جذبِ پیکرِ درخشانش شد.بتونن نفیس با آن زرهِ سیاه و هالهای از شعلههای کورکنندهٔ سفید، قدمِ دوم را برداشت.
سانی آهی کشید.
«هر کاریسرهای دلم میخوادگرفتند بکنم، هان؟»
امروز دلش میخواست تأثیرِ مناسبی از خود به جاحینِ بگذارد. و این تأثیر، تصویرِ کسی بود که هرگزهمزمان از مزاحمتِ پیشپاافتادهای مثلِ سقوطِ یک تایتان جا نمیزند.
با باز کردنِ دروازهٔ فانوسِ سایه،بهت تمامِ سایههایی را که درونش انباشتهحینِ شده بود فراخواند و به پیش فرستاد.
پیشِ روی سانی، ناگهان دیواری از سایهها ازعقب زمین قد کشید و بخشِ وسیعی از میدانِ نبردذهنی را سد کرد. موجِ موجوداتِ کابوس لحظهای متوقف شد.
همزمان، در دوردستِ سمتِ چپش، نفیس شعلههایش را رها کرد. آتشِ مهارشدهای که محکمخودش دورِ زرهش پیچیده و آن را به تودهای خروشان از درخششِ سفیدِ سوزان فشرده بود،عقب ناگهان از زیرِ فشارِ کنترلش رها شد و با شدتی دیوانهوار به جلو فوران کرد.
صدای انفجاری کرکننده در فضا پیچید و موجی از شعلههای سفید، با هدایتی نهچندان دقیق، از پیکرِ تلوتلوخورانش به شکلِذهنی بادبزنی پهن به جریان افتاد. این موج صفوفِ بسیاری از موجوداتِ کابوس را بلعید — شماری از آنها تکهتکه وبهخاطرِ خاکستر شدند و به نیستی پیوستند، و شماری دیگر جان به در بردند، اما دچارِ سوختگیهایی وحشتناک و فلجکننده شدند.
سانی و نفیس در کنارِ هم توانسته بودند سدیکشید موقت بسازند که راهِ پلیدها را میبست؛ نیمی ازبمونین این سد دیوارِ سایهها بود و نیمِ دیگرش موجِ شعلهها.
البته این سد زیاد دوام نمیآورد و هر دو بخشِ عمدهٔمیخواین جوهرِ باقیماندهشان را برای خلقِ این اثرِ وسیع خرج کرده بودند. همینبقیه حالا هم دیوار داشت ترک میخورد و موج رو به خاموشی میرفت.
اما همین کافیحیوانیشان بود تا برایسقوطِ عقبنشینیِ سربازان زمان بخرند.
پیش از آنکه سدشان بهکلیبیرون فرو بریزد، سایهٔ غولِ درمبارزه حالِ سقوط روی زمین افتاد.
«گندش بزنن...»
پیش از آنکه چشمانش چیزی ببیند، ضربهٔ برخوردِ آن جثهٔ عظیممیخواین را حس کرد — چون به خودش که آمد، دید داردمیکنم در هوا پرواز میکند و زمین از زیرِ پاهایش ناپدید شده است.
لرزشی شدید در میدانِ نبرد پیچید و زمین را شکافت. سانی به خاک افتاد و غلتصدایش زد، و حس کرد پوستش دارد میسوزد. حس میکرد تندبادی قدرتمند با نیرویی مهیب به اومیخواین میکوبد، اما ابرِ بخارِ سمی و پستی که همهجا را پوشانده بود، چشمهایش را کور کرد.
فهمید این مدِ آسمان است که دارد ابرِ سمی را از آرایشِ ارتش دور میکند. با اینبیفتین حال، سانی بیش از حد در دلِ این بخارِ سمی فرو رفته بود. با اینکه نفسش راحرفش حبس کرده و چشمانش را بسته بود، باز هم حس میکرد زهرِ مرگبار دارد در پوستش رسوخ میکند.
پوستهٔ مرمرین و بافتِ خون جلوی پوسیدن و متلاشی شدنِ گوشتش را میگرفتند... دستکمعقب فعلاً. اما نمیدانست این دفاع تا کِی دوام میآورد. بخارِ سمیِ تراوشیافته از بدنِمیکنم جانورِ فلسدار، بسیار کشندهتر و قویتر از هر زهری بود که پیشتر دیده بود.
«...عالی شد. محشره.»
سانی مرواریدِ جوهر را احضار کرد. بهمحضِ تجلیِ خاطره، آن را در دهانش گذاشتخودش و توانست دوباره بدونِ استنشاقِ زهرِ مرگبار نفس بکشد. با این حال هنوز برای بازعقب کردنِ چشمانش تردید داشت و دنیا را از روی شکل و حرکتِ سایهها درک میکرد.
سایهها درهموبرهم بودند. بهسختی میشد فهمید دقیقاً دوروبرش چه خبر است...عقب تنها چیزی که حس میکرد، دریایی از موجوداتِ کابوس بود کهفرستاد از شدتِ درد زوزه میکشیدند و بدنهایشان در بخارِ سمی متلاشی میشد.