چپتر 849: مانور گازانبری
0انگار [چشمِ پلید] کاملاً با سرشتِ کیم سازگار بود. البته، دستهسادگی تازه در نبردِ بعدی قرار بود بفهمد که او واقعاً چقدرعامل ارتقا یافته است. نبردی که بیشک خیلی زود از راه میرسید.
...اما هنوز نه.
سانی که روی زمین نشسته بود و رقصِ دانههای برف را در آسمانِ کمنور تماشا میکرد، استراحتنشست کرد و عملکردِ سربازانش — و خودش — را در درگیری با فوجِ جانورانِ بیچشم سنجید. درفرماندهٔ مجموع از نتیجه راضی بود. چرا نباشد؟ دشمن نابود شده بود بیآنکه هیچیک از زیردستانش آسیبِ جدی ببیند.
همه خوب عمل کرده بودند. بل، دورن و کوئنتین ارزشِ خود را در جایگاهِ متخصصانِ زبدهٔ نبرد نشان داده بودند. سامارا با قاطعیت از انتظاراتِنشان بالای او فراتر رفته بود. کیم در کارآمدیِ کلیِ آنها نقشِ کلیدی داشت و پشتیبانیِ مناسبی فراهم کرده بود. هرچند سهمِ لاستر آنقدرها چشمگیر بههمهچیز نظر نمیرسید، اما حضورش در عمل همهچیز را تغییر داده بود. این مردِ جوان در جایگاهِ مبارزِ خطِ دوم نیز کارش را بهخوبی انجام داده بود.
با اینمبارزِ حال، اوضاع بهنیز این سادگی نبود.
اخمِ محویحضورش روی صورتِتغییر سانی نشست.
«چه دردسری...»
پیروزیِ نسبتاً آسانِ آنها به چند عامل بستگی داشت. اول و مهمتر از همه،عمل تسلط بر محیط و بهرهگیریِ درست از مزایای آن. دوم، نابودیِ بیدرنگِ فرماندهٔ سقوطکردهٔقاطعیت فوج... بدون شاهدِ آلوده، هیچیک از موجوداتِ کابوس قدرتهای غیرطبیعی و هولناکی در اختیار نداشت.
تواناییهای پستِ اهریمنها و پلیدهای طبقههای بالاتر، عنصرِ پیشبینیناپذیری را به هر نبرد میافزود. همین بیثباتی بود کهپیروزیِ هرگونه استراتژی و برنامهریزی را نامطمئن میساخت. این بار سانی توانسته بود تهدید را از میان بردارد وبدون برتریِ تاکتیکیاش را حفظ کند، اما دفعهٔ بعد چه؟ بعید میدانست تمامِ نبردهای آینده به همین نظم پیش بروند.
در نهایت، دسته هیچچیز را دریغ نکرده و تمامِ توانش را برای نابودیِ فوج به کار گرفته بود. سانیاخمِ از رو کردنِ برگهای برندهاش خودداری کرده بود، اما اکنون بیش از نیمی از ذخایرِ جوهرش خالی شده بود.بیدرنگِ سربازانش وضعیتِ بدتری داشتند. چند روز طول میکشید تا تجدید قوا کنند... شاید هم با کمکِ لاستر زمانِ کمتری میبرد.
سانی از این همهجانبه جنگیدن پشیمان نبود، چرا که به او اجازه داد معیاری از توانمندیهای دسته به دست آورد.نسبتاً با این حال، دلشورهای رهایش نمیکرد که در آینده دیگر چنین تجملاتی نخواهند داشت تا جوهرشان را اینطور بیپروا بسوزانند.موجوداتِ چه کسی میدانست درگیریِ بعدی کِی رخ میدهد؟ هیچ تضمینی نبود که دسته زمانِ لازم برای تجدید قوا را پیدا کند.
«صرفهجویی تو جوهر قرارهنابود اولویت باشه... اینو تازیردستانش مغزِ استخونم حس میکنم.»
چهرهاش در هم رفت. هرچه سربازانشکارش در استفاده از قدرتهایشان محدودتر میشدند،نبود خطراتِ بیشتری را باید به جان میخریدند.
سانی سرش را کمی چرخاند و نگاهیجوان حسابگرانه به لاستر انداخت. مردِ جوان ناگهانانجام لرزید و نگاهش را به او دوخت.
«اِم... سروان؟جوان چرا اینجوریخطِ نگاهم میکنی؟»
سانی لبخندی اطمینانبخش تحویلش داد،شده که البته به دلایلی فقط باعثببیند شد لاستر مضطربتر به نظر برسد.
«اوه، فقط داشتم به آینده فکر میکردم. ولی حالا که حرفش شد... کیم رومحوی با خودت ببر و برو چند تا خردهٔ روح برامون جمع کن. اما بیخیالِبهرهگیریِ پلیدهای سقوطکرده بشین. پوستشون خیلی سفته، برای همین پوست کندنشون فقط وقت تلف کردنه.»
ارتش بهحضورش این موضوعتغییر رسیدگی میکرد.
سانی بهعنوانِ افسرِ مسئولِ دسته، از میزانِ اشباعِ هستههای روحِ زیردستانش خبر داشت... بماند که خودش هم تنها با یک نگاهآسانِ میتوانست تخمینی تقریبی بزند. راستش را بخواهید، به خردههای زیادی نیاز نداشتند. دورن و سامارا مدتها پیش به اشباعِ کامل رسیدهقدرتهای بودند و بل و کوئنتین هم فاصلهٔ چندانی با آن نداشتند. تنها لاستر و کیم به خاطرِ سنشان کمی عقب بودند.
دسته به همیندشمن زودیها به نهایتِبیآنکه توانِ خود دست مییافت.
با رفتنِ لاستر و کیم — که محضِانجام احتیاط یکی از سایههایش همراهیشان میکرد — سانینشست به بدنهٔ کرگدن تکیه داد و چشمانش را بست.
پس از سالها سپری کردن در پهنهٔ مرگبارمبارزِ و پیشبینیناپذیرِ عالمِ رؤیا، میدانست که نباید فرصتهایاوضاع نادر و ارزشمندِ استراحت را از دست بدهد.
تا مدتی، درهٔ کوچکِ کوهستانی آرام و ساکت بود. در همان نزدیکی، پشتِ دامنههای ناهموار، تیرگیِ آسمانِ گرگومیش با درخششِخود نارنجیرنگِ آتشِ توپخانهٔ سنگین دریده میشد. هر از گاهی پژواکِ انفجارهای رعدآسا به دره میرسید، اما خودِ درگیری جایی درمناسبی دوردست باقی مانده بود؛ همانجا که بدنهٔ اصلیِ لشکرِ ارتش درگیرِ نبردی خونین با گلهٔ کوچکی از موجوداتِ کابوس بود.
با این حال، طولی نکشید کهکارش غرشِ خفهای نزدیکتر شد و لرزشهاینبود خفیفی در سطحِ جادهٔ درهمشکسته پیچید.
سانی یکی از چشمانش را باز کرد و به پایین نگریست، جایی که ستونِ بلندی از وسایلِ نقلیهٔ ارتش داشتمحوی از دامنه بالا میآمد. در پیشاپیشِ آن، جوخهای از پلتفرمهای جنگی پیش میرفتند و پاهای پهن و فلزیشان با هرسقوطکردهٔ قدم آسفالت را ترک میانداخت. شماری از پلتفرمهای کوچکتر تفنگهایی در دست داشتند که بیشباهت به تفنگِ سیمپیچِ سامارا نبود.
البته در دستانِ غولپیکرشان، آن تفنگهاینیز عظیم کوچک و سبک به نظرسادگی میرسیدند، نهایتاً شبیه به سلاحهای کمریِ ساده.
گردانی که دسته مأمورِ تأمینِ امنیتِ مسیرش شده بود، سرانجامجدی از راه رسید. آنها قرار بود جاده را دنبال کنند وجایگاهِ گلهٔ پلیدها را دور بزنند، تا مانورِ گازانبری را کامل کنند.
این احتمالاً بدان معنا بودنیز که استراحتِ کوتاه سانی واوضاع سربازانش به پایان رسیده است.
طولی نکشید که پلتفرمهای جنگیِ سربرفلککشیده به تاجِ تپهای که کرگدن در آن پارک شده بوداوضاع رسیدند، لحظهای همانجا درنگ کردند و سپس به سمتِ پایینِ دره به راه افتادند. سپس وسایلِتسلط نقلیهٔ ارتش و اعضای پیادهنظامِ مکانیزه از راه رسیدند، که شمارِ زیادی از بیدارشدگان همراهیشان میکردند.
یکی از آنها نزدیکِ جایی که دستهکارش در حالِ استراحت بود توقف کرد و نگاهیمحوی به کشتارگاهِ پایین انداخت. رنگ از رخش پرید.
مرد مدتی ساکت ماند، سپسشده به بل که روی تختهسنگی درببیند همان نزدیکی استراحت میکرد، نگاه انداخت.
«شما... شماها خودتونخطِ تنهایی همهٔ اینکارش پلیدها رو کشتین؟»
شمشیرزن تنها لبخند زد.
«آره.»
بیدارشده بانباشد ناباوری بهنابود او خیره شد.
«ولی اینا صدها تان!»
بل چند بارهمهچیز پلک زد ومردِ بعد شانهای بالا انداخت.
«خب که چی؟ ما نامنظمیم.»
سرباز دهانش رادشمن باز کرد، بعد بستهیچیک و دوباره باز کرد.
در این میان،خطِ بل کمی فکرکارش کرد و افزود:
«آه، خیلی هم تحتتأثیر قرار نگیر. کاپیتانمونجوان احتمالاً نصفشون رو خودش کشته. ما فقطانجام عقب ایستادیم و سعی کردیم یه دردی بخوریم.»
سربازِ بیدارشده کاملاً تحتتأثیر قرار گرفتهنیز بود. با احترامی ناگزیر به شمشیرزن نگاهنبود کرد، چند لحظه ساکت ماند و پرسید:
«...کاپیتانتون کیه؟»
بل ناگهان خندید.
«کاپیتانمون؟ اون اهریمنه! خودِ اهریمن...»