چپتر 601: پادشاهیِ امید
0سانی خوابِروشنایی آسمانهای آبیِپارهپاره بیکران را میدید.
زیرِ آنها، مجموعهای از جزایر در هوا شناور بود که مانندِ موزاییکی زیبا برکرده پسزمینهٔ تاریکیِ مخملین قرار داشت. برخی جزایر سرسبز و خرم بودند، برخی متروک وزنجیرِ خالی، و برخی پوشیده از ویرانههای باستانی که سنگهای فرسودهشان زیرِ خزه پنهان شده بود.
همهٔ آنها با زنجیرهای آهنینِ عظیمی به هم بسته شده بودند که با بالا و پایین رفتنِ جزایر برزمین فرازِ پرتگاه، با صدای بلندی جرنگجرنگ میکردند و ستارگانِ رنگپریدهٔ پراکندهای جایی بسیار، بسیار پایینتر از آنها میدرخشیدند. در مرکزِدلِ این موزاییک، زخمی زشت دهان باز کرده بود؛ شکافِ پهناوری در فضا که چیزی جز پوچی در آن نمانده بود.
جزیرهای تنها بر فرازِ آن شکاف اوج گرفته بود، درنوری حالی که هفت زنجیرِ پاره از دامنههایش آویزان بود و پاگودایتاریکی سفید و زیبایی در پوششی از ابر روی سطحش قرار داشت.
ناگهان، خورشید به عقب غلتید و خیلی زود پشتِ افقِ شرقی ناپدید شد. آسمان تاریک شدشکل و سپس دوباره روشن گشت، چرا که ماهِ درخشانی در آن خط کشید؛ آنقدر سریع کهکلِ به ردِّ نوری تار تبدیل شد. لحظهای بعد، دوباره روز شد و سپس، بارِ دیگر شب فرارسید.
آسمان میانِ روشنایی و تاریکی پارهپاره شد و زمان با سرعتی وحشتناک به عقب برگشت. سانی تماشا میکرد که چگونه جزایرِجزیرهای زیرِ پایش بهآرامی تغییرِ شکل میدادند، چگونه ویرانهها از زمین برمیخاستند و به سازههایی استوار تبدیل میشدند، چگونه ستارگانی که در پرتگاهخیلی میسوختند هر لحظه درخشانتر میشدند و ستارگانِ تازهای شعلهور میگشتند، تا اینکه کلِ آن خلأ غرق در نوری سفید و خشمگین شد.
یکی پس از دیگری، جزایرِ سقوطکرده از دلِ آن نورِ نابودگر بالا آمدند و زنجیرهایی که آنها را به بقیهٔ موزاییکسازههایی متصل کرده بودند، خودبهخود ترمیم شدند. خیلی زود، دیگر اثری از آن شکاف در مرکز نبود و در عوض، برهوتِ خاکستریِآمدند پهناوری از جزایرِ سوخته به جایش پدیدار شد. برجِ عاج از بلندیهای بالا فرود آمد و در قلبِ این برهوت جای گرفت.
لحظهای بعد، خاکسترها ناپدید شدند و شهری هوایی و نفسگیر را نمایان کردند که در دهها جزیرهدیگر گسترده شده بود؛ جزایری که همگی با پلهای قوسی و آبارههای لبریز از جنسِ سنگِ سفیدِ دستنخورده بهمیدادند هم وصل بودند، با پرچمهای سرزندهای که در باد میرقصیدند و آبشارهای درخشانی که به پرتگاهِ زیرین میریختند.
بهآرامی، نگاهِ سانی به سمتِ غرب کشیده شد، به سویِ لبهٔ جزایرِ زنجیری. در آنجا، یکی از زنجیرهای بزرگ آنها را به سرزمینهای آنسوتر لنگر کردهلحظه بود و دژی مستحکم بر لبهٔ پرتگاه ایستاده بود، شبیهِ دیگر پایگاههای مرزی که پیشتر دیده بود. جزیرهٔ مجاورش شبیهِ کاسهٔ سنگیِ پهناوری بود، با ردیفهاییعوض از صندلی که در دامنههای سفید و فرسودهاش تراشیده شده بودند و میدانِ نبردِ مدوری در کفِ آن قرار داشت که به رنگِ سرخِ کدر درآمده بود.
و حتی دورتر از آن، جزیرهای بود با رودی عجیب که بیوقفه در آن جریان داشت و حلقهای به دورِنمانده مجسمهٔ باستانیِ زنی زیبا میساخت که نیزهای در یک دست داشت و در دستِ دیگرش قلبِ تپندهٔ انسانی را چنگخورشید زده بود؛ برهنگیاش تنها با پوستِ جانوری که دورِ رانهایش بسته شده بود پوشیده میشد و چهرهاش در سایهها گم بود.
این همان جزیرهایتاریکی بود که سانی دروحشتناک آن به خودش آمد.
...و البته، مستقیمچرا به داخلِ رودِکشید لعنتی پرتاب شده بود.
لـ... لعنت بهش!تاریکی آخه چرا همهش اینوحشتناک بلا سرِ من میاد؟!
سانی آنقدر خشمگین بود که حتی ذرهای وحشت نکرد، برخلافِ دوزشت بارِ قبلی که طلسم تصمیم گرفته بود استقبالی سرد و خیستنها از او بکند؛ اول در ساحلِ فراموششده و بعد در پناهگاهِ نوکتیس.
این بار دستکم ایدهای داشت کهسرعتی کجاست و اگر میخواست به سطحجزایرِ برسد، باید به کدام سمت شنا کند.
سانی عضلاتش را منقبضماهِ کرد تا با جریانِسریع تندِ آب تقلا کند...
و سرانجام فهمیدتاریکی که یک جایسرعتی کار بهشدت، بهشدت میلنگد.
بدنش از او فرمان نمیبرد... یا بهتر بود بگوید فرمان میبرد، اما به شکلی که اصلاً منطقی نبود. دست و پایشجزیرهای آنطور که میخواست حرکت نمیکردند و بهجای شنا کردن، فقط دستوپای بیهوده میزد و هر لحظه عمیقتر و عمیقتر در آبِغلتید سرد و تاریک فرو میرفت. حواسش هم کاملاً به هم ریخته بود، طوری که حتی نمیفهمید چه مشکلی پیش آمده است.
ایـ... این دیگه چه وضعشه؟!
حالا، سانیگشت بالاخره داشتماهِ کمی وحشت میکرد.
این خیلی فراتر از چیزی بود که در کابوسِ اول تجربهچگونه کرده بود. آن زمان، بدنی که طلسم به او داده بود تقریباًمیشدند شبیهِ بدنِ خودش بود... اما این بار، بیش از حد ناآشنا بود!
این همان چیزی بودبسیار که استاد جت دربارهاشاین به او هشدار داده بود؟
سانی سعی کرد آرامشش را حفظ کند و به سمتِ ساحل شنا کند، اما حرکت در آب، آنویرانهها هم با چنین جریانِ تندی، کارِ آسانی نبود. نیاز به هماهنگیِ بالا و تعادلِ نسبتاً خوبی داشت کهیکی او در حالِ حاضر از آنها بیبهره بود. هر کاری هم که میکرد، تلاشهایش فقط اوضاع را بدتر میکرد.
هر لحظه عمیقترچرا در رود فرو میرفتآنقدر و آرامآرام غرق میشد.
ریههایش از همین حالا از کمبودِسرعتی اکسیژن میسوخت... آنها هم مثلِ بقیهٔ بدنشپایش حسی غیرعادی داشتند. دیدش داشت تاریک میشد...
سانی دندانهایش را روی هم فشرد که ناگهان موجی از درد در دهان و فکش پیچید، و بعدچیزی دست از تقلا برداشت و گذاشت جریان او را به پایین بکشد. سپس روی حسِ سایهاش تمرکز کرد... وروی بهمحضِ اینکه بدنش به بسترِ سنگیِ رود خورد، از میانِ سایهها قدم برداشت و کنارِ مجسمهٔ سنگی ظاهر شد.
سانی روی چمن افتاد. در حالی که بهشدت سرفه میکرد، سعی کرد نفسی از هوای تازهشکل بکشد، اما فهمید که حتی این کار هم مکافات است. ریههایش آنطور که باید کار نمیکردندکلِ و با وجودِ اینکه توانست هوا را تو بدهد، باز هم برای رفعِ حسِ خفگی کافی نبود.
آخه... چه خبره... لعنتی!
سانی روی زمین پهن شد و چشمانش رابرگشت بست. تمامِ حواسش را قطع کرد تا رویشکل مهارِ این بدنِ جدید و آشفتهاش تمرکز کند.
فکر نکن. فکر کردن فقط اوضاع رومرکزِ بدتر میکنه. این موجود باید غریزه داشتهکرده باشه... الان تو هم اون غریزهها رو داری...
ذهنش را از هر فکری دربارهٔ نفس کشیدن و اکسیژن پاک کرد و طولی نکشید که غرایزش واقعاً کنترل رابرمیخاستند به دست گرفتند. درست مثلِ داستانِ آن هزارپایی بود که از او پرسیدند چطور راه میرود و او زمین خوردنورِ و دیگر نتوانست تکان بخورد. بهمحضِ اینکه سانی دیگر به نفس کشیدن فکر نکرد، بدنش خودبهخود این کار را انجام داد.
ناگهان ریههایش پر ازماهِ هوای شیرین شد و دوبارهردِّ قدرت و جانِ تازهای گرفت.
آخ، خدایان رو شکر...
سانی چند لحظه بیحرکت ماند و نفسهایمرکزِ عمیقی کشید؛ بعد سعی کرد بفهمد طلسمکرده دقیقاً چه نوع ظرفی برایش انتخاب کرده است...
اما پیش از آنکه موفق شود،سرعتی ناگهان صدای زیبایی بالای سرش طنین انداختپایش که پر از کنجکاوی و تفریح بود:
«چه موجودِ عجیبی هستی...»
سانی چشمانش را باز کرد وسرعتی با تقلا روی پا ایستاد وجزایرِ سرش را بهسرعت به سمتِ صدا چرخاند.
با دیدنِ او خشکش زد.
روبهرویش، زانوزده کنارِ مجسمه، شاید زیباترین زنی بود که در تمامِ عمرش میدید. پوستیبهآرامی لطیف و چهرهای ظریف و بینقص داشت و موهای بلوطیاش مثلِ ابریشمِ درخشان رویتازهای شانههایش ریخته بود. چشمانش غرق در نور بود و مثلِ دو ستارهٔ نقرهای بهآرامی میدرخشید.
سانی در عمرش زیبارویانِ خیرهکنندهٔ زیادی دیده بود، اما هیچکدام حتی به گردِ پایِ وقارِروز آرام و نفسگیرِ این غریبه هم نمیرسیدند. تنها یک نگاه به او کافی بود تا قلبشپایش به تپش بیفتد و صورتش سرخ شود. بیشتر شبیه پریان بود تا یک انسانِ فانیِ ساده...
و شاید هم واقعاً بود.
زنِ زیبا تونیکِ سرخ و سادهای به تن داشت که شانههایش را برهنه میگذاشت و هیچ سلاحی هم حمل نمیکرد. با این حال،شکاف حضورش چنان عظیم بود که در کلِ جزیره رسوخ میکرد. گویی ساقههای چمن کمی خم میشدند تا به او نزدیکتر باشند و پرتوهای آفتابشرقی مسیرشان را کج میکردند تا پوستش را نوازش کنند. انگار او در این جهان نبود، بلکه جهان بود که پیرامونِ او شکل گرفته بود.
و چیزی... چیزیتاریکی در او بهطرزِسرعتی عجیبی آشنا بود.
سانی حیرتزدهگشت دهان بازماهِ کرد و گفت:
«اوه... سلام؟»
...یا دستکم سعی کرد بگوید.پایینتر اما چیزی که از دهانش بیرونزشت آمد، غرشی خشن و جانورخو بود.
این دیگه...
دوباره سعی کرد حرف بزند وکشید باز هم صدایی که از دهانشتبدیل دررفت، غُرغُری بم و تهدیدآمیز بود.
زن اخم کرد.
«یکی از موجوداتِ ایزدِ سایه...پایینتر جالبه. نمیدونستم کسی از شمازخمی اینجا، توی پادشاهیِ امید باقی مونده.»
سانی ماتومبهوت به او خیرهزمان ماند. بعد نگاهش را پایین آوردچگونه و بالاخره به خودش نگاه کرد.
وای... گندش بزنن...
خب، دستکم یکی از آرزوهایش برآوردهسرعتی شده بود. سانی دیگر قدکوتاه نبود.جزایرِ در واقع دستکم دو متر قد داشت.
اما مشکل اینجا بود که...
دیگر انسان نبود.
پوستش به رنگِ سنگ، خاکستریِ روشن بود. پاهایش بلند و پنجهرو بود، رو به عقب خم میشد و به چنگالهایی تیز و قدرتمند ختمسرعتی میشد. چهار بازو داشت که هرکدام بلندتر و قویتر از بازوی انسان بود، و دمی بلند که پیچ میخورد. صورتش با آن اجزای تیزمیگشتند و دهانی پر از دندانهای نیشِ وحشتناک، به دیوها میمانست. دو شاخِ خمیده از پیشانیاش بیرون زده بود و موهایی بلند، سیاه و زبر داشت.
چشمانش کاملاً سیاه بود؛پارهپاره بدونِ عنبیه و بابرگشت دو مردمکِ عمودی و خشمگین.
...بدتر از همه،جایی انگار سانی اصلاً تارهایمرکزِ صوتیِ انسان را نداشت.
نمیتوانست حرف بزند.
وای، گندش بزنن!
زنِ زیباروشنایی نگاهش کردپارهپاره و لبخند زد.
لبخندش خیرهکننده و نفسگیر بود،پایینتر اما بیدلیل باعث شد تنِزخمی سانی یخ کند و بترسد.
«نباید به سرزمینهای من تجاوز میکردی، موجودِ کوچولو.برگشت اما نگران نباش... مرگی بسیار باشکوه بهت هدیهشکل میدم. این رو در پیشگاهِ ایزدان قول میدم.»
از جا برخاستچرا و تمامقد جلویکشید مجسمهٔ باستانی ایستاد.
«هرچی نباشه،روشنایی من، سولوین،پارهپاره به بخشندگی معروفم...»