چپتر 634: ستونِ شعله
0سانی درست پیش از سپیدهدم از خواب بیدار شد. مدتی بیحرکت دراز کشید؛ دلش نمیخواست آغوشِ گرمِ پتوهادنیا را ترک کند. سپس با کشیدنِ آهی سر جایش نشست و در سرمای صبحگاهی به خود لرزید. وقتِ آناقامتگاهشان بود که با روزِ تازهای روبهرو شود و کارهای زیادی برای انجام دادن داشت. هیچ بهانهای برای تنبلی نداشت...
ناگهان دردِ مبهمی در قفسهٔ سینهاش پیچید. با چهرهایقیافهای گیج به پایین نگاه کرد و جای زخمهای کهنهای راکار برانداز کرد که پوستِ برنزه و آفتابسوختهاش را پوشانده بود.
«...فکر کنم قراره بارون بیاد؟»
سپس ناگهان بازویی عاجرنگ ازتوانسته زیرِ پتوها بیرون آمد وحالا عضلاتِ سفتش را نوازش کرد.
«صبح شده؟»
سانی لبخند زد،گفتم دستِ همسرش را گرفتاوباش و سر تکان داد.
«آره، آفتابِ من.»
زن آهی کشید.
«خیلی خب... برو آمادهتوانسته شو. منم این اهریمنِازدواج کوچولو رو بیدار میکنم.»
او بیحرکت ماند و با فراغِ بال از تماشای لباس پوشیدنِ آن زیبارو لذت برد؛ زنی کهسخت بهنحوی توانسته بود راضیاش کند با اوباشی مثل او ازدواج کند، حالا مراقب بود مزاحمِ شکمِ گردی نشودآدابدانی که فرزندِ دومشان بیخیال از دنیا، در آن به خوابی آرام فرو رفته بود. لبخندش کمی پهنتر شد.
«گفتم برو! امروزپوشانده روزِ شیطنتهای توقراره نیست، اوباش... یادت رفته؟»
سانی قیافهای دمق بهبهنحوی خود گرفت، سپس برخاستمثل و او هم لباس پوشید.
وقتی اقامتگاهشان را ترک کرد، خدمتکاران از قبل سخت مشغولِ کار بودند و برای آن روز آماده میشدند.دنیا با دیدنِ او، هر کدام با احترام تعظیم میکردند و با صداهایی گرم به او سلام میدادند. سانیوقتی که در معرضِ اینهمه تحسین و آدابدانی قرار گرفته بود، مجبور شد قیافهای درخورِ یک سرور به خود بگیرد.
«چقدر دردسرسازه...»
خدمتکاران قرار بود همهچیز را برای سفرِ پیشِ رو آماده کنند، اما یکآمد کار را باید خودش انجام میداد. این کاری بود که سانی اجازه نمیدادآفتابِ هیچکسِ دیگری انجامش دهد؛ نه به خاطرِ بیاعتمادی، بلکه صرفاً چون وظیفهٔ خودش بود.
با ورود به اصطبل، به اسبش سلام کرد و پیش از گذاشتنِ زین بر پشتِ پهنِ آن،دومشان مشغولِ آب و علف دادن به آن جانورِ نجیب شد. شاید سانی به سروری نسبتاً پرآوازه تبدیلدمق شده و گذشتهٔ پرالتهابش را پشتِ سر گذاشته بود، اما پیوندِ میانِ یک جنگجو و اسبش مقدس بود.
اینکه آن دو دیگر مجبور نبودند جانشان راازدواج در میدانِ نبرد به خطر بیندازند، به ایندومشان معنی نبود که او این موضوع را فراموش میکند.
وقتی همهچیز تمام شد، اسب را به حیاط بردقیافهای و غلافِ چوبیِ رنگورورفته را به زین بست؛ فولادِمشغولِ سردِ شمشیری زیبا در امنیتِ کامل درونش پنهان بود.
سپس مدتی به غلاف خیره ماند و بابیاد حالتی غرق در افکار، قفسهٔ سینهٔ دردمندش را ماساژصبح داد. حالتی نامحسوس و تاریک در چهرهاش پدیدار شد.
پس از مدتی،زنی صدای قدمهایی تندراضیاش به سمتش آمد.
«بابا!»
سانی برگشت و در حالیشیطنتهای که پسرش را در آغوشیدمق آهنین میگرفت، لبخندِ پهنی زد.
«سعی میکنی یواشکی به پدرِ پیر و بیچارهت نزدیک بشی،عاجرنگ هان؟ به این خیال باش... من خیلی قبل از اینکهدستِ تو به دنیا بیای، یواشکی به هیولاها نزدیک میشدم، وروجک!»
پسرک ریزخندید وزنی سپس یک قدمراضیاش به عقب برداشت.
امروز هفتساله میشد و به همین مناسبت، مادرش بهترین لباسهایی را که داشتند بهنشود تنش پوشانده بود. آن اهریمنِ کوچولو تقریباً شبیه به بچهای درستوحسابی به نظر میرسید، نهنیست یک پلیدِ فاسدشده که به عالمِ فانی فرستاده شده تا والدینِ بیچارهاش را شکنجه دهد.
«چرا مجبور بودی یواشکیامروز نزدیک بشی؟ اونقدر ضعیف بودیقیافهای که نمیتونستی درجا بکشیشون، هان؟»
سانی با کلافگیپوشانده آهی کشید وقراره به آسمانها خیره شد.
«بانو، کمکم کن...»
چرا پسرشان بایدبهنحوی زبانِ نیشدارِ او رامثل هم به ارث میبرد؟
در همین حین، پسرک برگشت و به دوردست نگاهقیافهای کرد؛ جایی که شبحِ زیبای برجِ عاج از همینمشغولِ حالا در مهِ صبحگاهی دیده میشد. چشمانش گشاد شد.
«بابا... راسته؟آفتابسوختهاش امروز قرارهفکر ببینمش؟ بانو رو؟»
سانی چند لحظهزنی مکث کرد وراضیاش سپس سر تکان داد.
«البته. داری هفتساله میشی، مگه نه؟ امروز روزی ایزدیه.حالا پس، با ایزدبانوی ما دیدار میکنی... تا خودت رودنیا معرفی کنی و برای خدمت به اون پیمان ببندی.»
پسرش اخم کرد.
«ولی اون واقعاً یه... یهکنم ایزدبانو نیست، مگه نه؟ بقیهٔعاجرنگ ایزدان از دستم عصبانی نمیشن؟»
سانی خندید.
«ایزدان! ایزدان خیلی بزرگتر و قدرتمندتر از اونن که بدونن حسادت یعنی چی، بچه. چرا بایددومشان براشون مهم باشه؟ بانو امید به ما پناه و امنیت میده، ما رو از تباهی، از جنگ،دمق قحطی، طاعون... و حتی از خودمون محافظت میکنه. اگه این چیزی لایقِ پرستش نیست، پس نمیدونم چیه.»
با این حرف، روی زینشیطنتهای پرید و سپس پسرک رادمق بلند کرد تا جلوی او بنشیند.
«بزن بریم!»
آنها عمارت را ترک کردند و جادهای از سنگهای سفید را از میانِ جنگلی آرام به سمتِ بالایبیخیال تپه در پیش گرفتند. اسب با سرعتی یکنواخت به جلو میرفت و بهراحتی وزنِ دو سوار را تحملپوشید میکرد. نورِ خورشید در پرتوهایی پهن از میانِ سایبانِ برگها میتابید و محیطِ اطرافشان را شبیهِ قصههای پریان میکرد.
سانی از زیباییِ جنگل و آرامشِ آن لذت میبرد. مدتها پیش... قبل از آمدن به پادشاهیِ امید... او هیچکدام راآرام نمیشناخت. زندگیاش چیزی جز خونریزی و درد نبود، نبرد پس از نبرد، جنگ پس از جنگ... تنها پس از آمدن بهمشغولِ این عالم و تصمیم برای ماندن در اینجا بود که به این حقیقت پی برد که زندگی چقدر میتواند لذتبخش باشد.
بهویژه وقتی باگفتم کسانی که دوستشاننیست داری شریکش شوی.
...اما پسرش چیزی از کشمکش و تاریکی نمیدانست.بیاد این آرامش تنها چیزی بود که در عمرش دیدهصبح بود. به همین دلیل، بهشدت حوصلهاش سر رفته بود.
پسر چند دقیقه وولبهنحوی خورد، بعد به قبضهٔمثل شمشیرِ سانی خیره شد.
«یه روز شمشیرِ خودمو میگیرم! خیلیاوباشی بزرگتر و تیزتر از مالِ توشکمِ میشه، پیرمرد. این خط و این نشون!»
سانی خندید.
«شمشیر رو میخوای چیکار؟»
پسرش بابرد گیجی بهبهنحوی او نگاه کرد.
«یعنی چی برای چی؟توانسته برای اینکه یه بیدارشدهازدواج بشم! یه جنگجو، مثل تو!»
سانی نگاهش را گرفتامروز و مدتی جواب نداد.یادت چشمانش به دوردست خیره ماند.
...قلبش دردآفتابسوختهاش میکرد. چرا امروزکنم اینقدر درد میکرد؟
«درسته، من زمانی جنگجو بودم. اما هیچوقت خودم انتخاب نکردم که جنگجو باشم. فقط براینشود زنده موندن این راه رو پیش گرفتم. توی پادشاهیِ امید، نیازی نیست برای داشتنِ یهنیست زندگیِ طولانی و شاد بجنگی، زجر بکشی و بقیه رو بکشی. چرا بازم میخوای جنگجو بشی؟»
پسر ساکت شد و اخمِ متفکرانهٔاوباشی خندهداری روی صورتش نشست. رویش راشکمِ برگرداند و مدتی دیگر چیزی نگفت.
سانی شک داشت پسرش واقعاًشیطنتهای منظورِ او را فهمیده باشد.دمق و امیدوار بود هرگز هم نفهمد.
چشمانش راآفتابسوختهاش بست و درکنم دل دعا کرد:
درود بر تو ای آرزو، دیمونِ امید. لطفاً تمنایمازدواج را بشنو. پسرم را از تمامِ وحشتهای دنیا دربیخیال امان بدار و نجاتش بده، همانطور که مرا نجات دادی...
هر سه — مرد، پسر و اسب — درحالا سکوت جنگل را پشتسر گذاشتند و از تپهٔ بلند بالاخوابی رفتند. از آن بالا، منظرهای نفسگیر پیشِ رویشان گشوده شد.
روبهرویشان، دشتی پهناور غرق در نورِ خورشید بود و چمنزارِ زمردینش با شبنمِ صبحگاهی میدرخشید. اینطرف و آنطرف،مشغولِ کشتزارها و مزرعههایی به چشم میخورد و گندمهای طلایی در باد تاب میخوردند. روبانهای درخشانِ رودخانهها دشت را میشکافتندگرفته و در دوردست، شهری زیبا از سنگِ سفید سر برآورده بود که پاگودایی باشکوه بر فرازش قد برافراشته بود.
سانی بیاختیار لبخند زد.
مهم نبود چند باربهنحوی آن را دیده باشد، بازازدواج هم بیاختیار کمی احساساتی میشد.
«...هی، میخوای برای مادرت دستراضیاش تکون بدی؟ مطمئنم الان دارهمراقب به همین سمت نگاه میکنه!»
پسرش باپهنتر نگاهی ترحمآمیز بهشیطنتهای او خیره شد.
«دیوونه شدی؟ اونپوشانده که ما روقراره نمیبینه. خیلی دوریم!»
سانی خندید.
«کی میگه؟»
چرخید و به عقب نگاه کرد، به منظرهٔ مشابهی که پشتِ سرشان بود.وقتی با نگاه به آنسوی جنگل، شهرِ کوچک و عمارتِ سنگیِ محقری را دیدتعظیم که در نزدیکیاش قرار داشت. از این فاصله، ساختمان شبیه به یک اسباببازی بود...
دستش راآفتابسوختهاش بالا بردفکر و تکان داد.
«هی، بابا...»
سانی پوزخند زد.
«چیه؟ بازم میخوای مسخرهم کنی؟»
پسر سر تکان داد.
«نه. فقط... آسمونزنی چش شده؟ عجیبراضیاش به نظر میرسه.»
...ها؟
سانی سرش راگفتم بلند کرد ونیست با گیجی اخم کرد.
آسمان، درآفتابسوختهاش واقع، عجیبفکر به نظر میرسید.
خورشید هنوز داشت بالا میرفت، اما انگار خورشیدِ دومی درست بالای سرشان بودشکمِ که با نوری خیرهکننده متورم میشد. خودِ آسمان داشت روشن و روشنتر میشد،پهنتر گویی گرمایی شدید در آن رخنه کرده بود. ابرها کاملاً ناپدید شده بودند...
ناگهان تندبادیزنی داغ ازتوانسته کنارشان گذشت.
چشمانش ناگهان ریز شد.
«صـ... صبر کن!»
ثانیهای بعد، ستونِ عظیمی از شعلههای سوزان ناگهان از آسمان فرود آمد، دشت را شکافت و زمین رابیخیال مثلِ شیشه خرد کرد. درخششی کورکننده دنیا را در سفیدی غرق کرد و از میانِ آن، صدایی مهیبپوشید در سراسرِ جنگل پیچید. سانی که کر شده بود، جیغکشیدنِ پسرش را حس کرد، اما صدایش را نمیشنید.
در نقطهای که ستونِ شعله فرود آمده بود، خودِ زمینمراقب شکافت و به هوا پرتاب شد؛ تکههای عظیمی از خاکِآرام ذوبشده همچون بارانی از آتش، خاکستر و مرگ فرو میریختند.
تپهای که روی آن ایستاده بودندنیست لرزید و سپس جابهجا شد وپوشید سانی را از روی اسب پایین انداخت.
نه، نه، نه...
در حالی که هنوزبهنحوی گیج بود، سعی کرد پسرشازدواج را پیدا کند، اما نتوانست.
در عوض، نگاهش به شهرِراضیاش کوچک و عمارتِ سنگی افتادمراقب که در دوردست قرار داشتند.
در حالی که سانی با وحشت تماشا میکرد، زمین دهان باز کردپوشید و فوارههایی از آتش به آسمان سر کشید. خانهها در دم میانِکدام شعلهها بلعیده شدند و سوختند و به ابرهایی از خاکستر تبدیل شدند.
نه، نه، نه!
لحظهای بعد، کلِ تپه فروریخت.
آخرین چیزی که سانی پیش از خفهشدنمثل زیرِ بهمنِ خاکِ سوزان دید، پیکرِ نحیفِنشود پسرش بود که میانِ شعلهها بلعیده میشد.
نه!
و بعد، مُرد.
درد، درد، درد...
چرا قلبش اینقدر درد میکرد؟
سانی در تاریکی چشمانش را باز کرد، نشست و پوستهاعاجرنگ را کنار زد. به قفسهسینهٔ نحیفش خیره شد، بعد با تعجبهمسرش با دستی لرزان لمسش کرد. از کِی قفسهسینهاش شبها درد میگرفت؟
آه، پیربرد بودن اصلاًبهنحوی جالب نیست...
بقایای کابوسی وحشتناک را پس زد، با زحمت نیمخیز شد و مدتی مفاصلش را ماساژفرزندِ داد و صبر کرد تا کمی انعطاف به آنها برگردد. سپس، آهسته ایستاد، چشمانش رااوباش بست و به صداهای بیشهٔ مقدس که او را در بر گرفته بود گوش سپرد.
خب، دستکم زنده بیدارامروز شده بود. در سنوسالِیادت او، همین هم دستاوردی بود!
کاش فقطآفتابسوختهاش قلبش اینقدرفکر درد نمیکرد...
اما پیر بودن دقیقاً یعنی همین. هر سپیدهدممثل دردِ تازهای میآورد... راستش، اگر سانی بیدار میشدفرزندِ و ناگهان حالش کاملاً خوب بود، بیشتر میترسید.
در هر حال...
وقتش بودپهنتر با روزِامروز تازهای روبهرو شود.