---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1944: گام‌های جنگ • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1944: گام‌های جنگ

0

سانی متوجهِ این حقیقت شده بود که در سال‌های آغازینِ عصرِ طلسمِ کابوس، ظاهراً نه قلبِ‌قصدِ​ زاغ و نه دخترش تبار را در اختیار نداشتند. در آکادمی، اوروم متوجه شده بود که لبخندِ‌نباشد​ آسمان و آنویل قدرت و توانِ بدنیِ غیرقابل‌توضیحی از خود نشان می‌دادند... اما کی سونگ این‌طور نبود.

دلیلش این بود که تا آن زمان، شعلهٔ جاودان خاطرهٔ تبارِ ایزدِ خورشید را به دست‌والدینِ​ آورده بود و سرنگهبانِ دلاوری هم خاطرهٔ تبارِ ایزدبانوی جنگ را پیدا کرده بود. در این‌یکی​ میان، شبگرد هم به‌احتمال زیاد تا آن موقع خاطرهٔ تبارِ ایزدبانوی توفان را به دست آورده بود.

سانی نمی‌دانست کی سونگ چگونه یا کجا خاطرهٔ تبارِ خودش را به دست آورده، اما قطعاً‌کشید​ مانند لبخندِ آسمان و آنویل، خونِ ایزدی را به ارث نبرده بود. در عوض، او آن را‌قالبِ​ در مقطعی پس از بیدار شدن پیدا کرده بود، درست همان‌طور که والدینِ آن‌ها پیدا کرده بودند.

سپس، به دنبالِ شمشیرِ شکسته واردِ کابوسِ سوم شد‌کشتنش​ و به مقامِ قدیسی رسید. تا آن زمان، خاندانِ‌شود​ سرود دیگر یکی از خاندان‌های بزرگ به شمار می‌رفت.

و در نهایت... پس از آنکه هم لبخندِ آسمان و‌بی‌اختیار​ هم شمشیرِ شکسته از میان رفتند... ملکهٔ زاغ در کورهٔ‌دلیل​ کابوسِ چهارم متولد می‌شد و قدرتش را بر جهان تثبیت می‌کرد.

واقعاً تحسین‌برانگیز بود. سانی بی‌اختیار از دستاوردهای آن زن شگفت‌زده می‌شد. او کی‌شدن​ سونگ را تشویق می‌کرد... البته اگر قصدِ کشتنش را نداشت و به همین دلیل‌قدیسی​ در معرضِ این خطرِ بزرگ نبود که اول خودش به دستِ او کشته شود.

اگر دستِ خودش بود، سانی‌کشته​ از صمیمِ قلب ترجیح می‌داد‌می‌داد​ دشمنش تا این حد فوق‌العاده نباشد.

صورتش را‌بی‌اختیار​ مالید و‌شگفت‌زده​ آه کشید.

حالا که دشمنی که این‌قدر به او فکر کرده بود در ذهنش چهره‌ای داشت، سانی کمی احساسِ‌کشتنش​ دوگانگی می‌کرد. هم کی سونگ و هم آنویل — با وجود اینکه دیدنِ خاستگاهشان چقدر ارزشمند بود،‌صورتش​ اما پس از دیدنِ آن‌ها در قالبِ کودکانی و جوانانی بی‌تجربه، نفرت ورزیدن به آن‌ها سخت‌تر شده بود.

اما در عین حال، این موضوع فقط باعث می‌شد بیشتر از آن‌ها کینه‌شدن​ به دل بگیرد. چون دنیای جوانیِ آن‌ها را با تمامِ احتمالاتِ بی‌شمارش دیده‌مقامِ​ بود... و می‌دانست که در نهایت آن را به چه چیزی تبدیل کرده‌اند.

بگذریم...

با دانستنِ چیزهایی که حالا دربارهٔ کی سونگ می‌دانست، حس می‌کرد‌همین​ می‌تواند کارهای او را در جنگ کمی بهتر درک کند، و‌می‌داد​ شاید حتی تا حدی پیش‌بینی کند که قدمِ بعدی‌اش چه خواهد بود.

سانی به کاسی نگاه کرد.

«نقصش...»

اگرچه کیِ کوچک هرگز آن را به اوروم اعتراف نکرده بود،‌دشمنش​ اما چند نشانه وجود داشت. با دیدنِ یادهای پیرمرد و دانستنِ اینکه‌داشت​ زندگیِ او در آینده چطور رقم خواهد خورد، می‌توانست حدسِ محتاطانه‌ای بزند.

کاسی به صندلی‌اش تکیه داد.

«باید به‌متولد​ خانواده ربط داشته‌جهان​ باشه، مگه نه؟»

سانی سر تکان داد.

«درسته.»

آن زمان، کی سونگ تازه مادرش را از دست داده‌نداشت​ بود و تقریباً بلافاصله پس از آن با کابوسِ اولش روبه‌رو‌ترجیح​ شد. آنجا بود که سرشت و نقصش را به دست آورد.

وقتی به اوروم گفت که دیگر خانواده‌ای‌می‌کرد​ ندارد، حالتِ چهره‌اش تغییرِ نامحسوسی کرده بود... انگار‌اگر​ می‌خواست بگوید که دیگر هرگز خانواده‌ای نخواهد داشت.

آیا کی سونگ سیشان و دیگر دخترانِ‌ایزدی​ یتیم را به این دلیل به فرزندی‌درست​ پذیرفته بود که خودش نمی‌توانست بچه‌دار شود؟

تحملِ چنین نقصی‌اول​ برای کسی به آن‌صمیمِ​ تنهایی، واقعاً تلخ بود.

البته، سانی نمی‌توانست مطمئن باشد.

اخم کرد.

«این... دقیقاً اون چیزی نیست که‌خونِ​ امیدش رو داشتم. اگه واقعاً نقصش‌بیدار​ این باشه، سوءاستفاده ازش آسون نیست.»

کاسی آه کشید.

«اما غیرممکن هم نیست.»

چهره‌اش عبوس شد.

«تو که متوجهش شدی، نه؟»

سانی که می‌دانست کاسی‌دستِ​ از چه حرف می‌زند،‌قلب​ آرام سر تکان داد.

شاید مهم‌ترین جزئیاتِ یادهای‌شگفت‌زده​ اوروم، در واقع هیچ‌قصدِ​ ربطی به کی سونگ نداشت.

در عوض،‌متولد​ به آنویل‌قدرتش​ مربوط می‌شد.

چون کی سونگ کودکی تنها بود و تمام کسانی را که ممکن بود او‌درست​ را خوب بشناسند کشته بود، کسی نمانده بود که سانی و کاسی برای فهمیدنِ مهم‌ترین‌خاندانِ​ رازهایش به سراغش بروند. حتی دخترانش هم شاید چیزِ زیادی دربارهٔ مادرِ شاهانهٔ خود نمی‌دانستند.

اما ماجرا برای آنویل فرق می‌کرد. اوروم به یاد داشت که کوچک‌ترین‌فوق‌العاده​ پسرِ بنیان‌گذارِ خاندانِ دلاوری را مدتِ کوتاهی پس از بیدار شدن به همرزمانِ‌احساسِ​ پدرش سپرده بودند تا آموزش ببیند و در عالمِ رؤیا تجربه کسب کند.

آن‌ها بیشتر از هر کسِ دیگری او را‌قصدِ​ می‌شناختند. پس اگر سانی و کاسی می‌خواستند نقطه ضعفِ‌کشته​ پادشاهِ شمشیرها را بفهمند، باید آن‌ها را پیدا می‌کردند.

سانی با‌متولد​ نگاهی سنگین به‌جهان​ کاسی خیره شد.

«...چند نفر‌کجا​ از اعضای دستهٔ‌مانند​ سرنگهبان هنوز زنده‌ن؟»

آهِ سنگینی کشید.

«همون‌طور که می‌دونی، خیلی از بیدارشدگانِ برجستهٔ نسلِ اول موقعِ تلاش برای فتحِ کابوسِ سوم‌اول​ کشته شدن... از جمله خودِ سرنگهبانِ دلاوری. برای همینه که این‌قدر کم ازشون باقی مونده.‌دشمنی​ در مورد دسته‌اش... تا جایی که من می‌دونم فقط یه نفر باقی مونده. باید بریم سراغش.»

سانی لحظه‌ای مکث کرد.

«نمی‌خوای بگی که‌خودش​ باید قدیس جِست‌خونِ​ رو بدزدیم، مگه نه؟»

کاسی ابرویی بالا انداخت.

«چرا؟ رفتارِ‌بی‌اختیار​ دوستانهٔ پیرمرد‌شگفت‌زده​ گولت زده؟»

سانی آرام سر تکان داد.

«نه واقعاً.»

کمی به جلو خم شد.

«خوبه. چون اون خیلی شوم‌تر از چیزیه که بتونی تصور کنی و احتمالاً پرکارترین قاتلِ این دورانه.‌کشته​ بدتر از همه، یه عده هستن که به دلاوری وفادارن، و بعدش جِست از داگونت رو داریم. وفاداریش‌داشت​ به پادشاه مطلقه. پس... چه بخوایم چه نخوایم، دیر یا زود کینه‌اش رو به سمتِ ما نشونه می‌گیره.»

سانی با‌متولد​ چهره‌ای درهم به‌جهان​ او نگاه کرد.

«شاید این‌طور باشه، اما اون یه قدیسه و یکی از‌عوض​ معتمدترین آدم‌های آنویل. شک دارم چیزایی رو که می‌دونه داوطلبانه بهمون‌شمشیرِ​ بگه، پس چطور انتظار داری بدونِ اینکه آنویل بفهمه دستگیرش کنیم؟»

کاسی چهره در‌اول​ هم کشید و‌شود​ بعد شانه بالا انداخت.

«جنگ پر‌بی‌اختیار​ از هرج‌ومرجه. مطمئنم‌تشویق​ فرصتش پیش میاد.»

صدایش مصمم بود، اما خسته. حتی پیش از‌واقعاً​ نشان دادنِ خاطراتِ اوروم به سانی هم ازنفس‌افتاده‌قصدِ​ بود و حالا خستگی‌اش حتماً بیشتر هم شده بود.

لحظه‌ای چشمانش را بست.

باید به خیلی چیزها فکر می‌کرد. باید تمامِ چیزهایی را که فهمیده‌فوق‌العاده​ بود مرور می‌کرد و هر رویداد و جزئیاتی را برای یافتنِ سرنخ‌هایی‌کمی​ که از قلم انداخته بود، می‌سنجید. باید دربارهٔ همهٔ آن‌ها عمیقاً تأمل می‌کرد.

البته... نفیس‌بی‌اختیار​ را هم باید‌تشویق​ در جریان می‌گذاشتند.

سانی ناگهان‌متولد​ به کاسی‌قدرتش​ نگاه کرد.

«این خاطرات...‌کجا​ به نفیس‌قطعاً​ هم نشونشون می‌دی؟»

بی‌صدا سر تکان داد.

آهی از‌بی‌اختیار​ میانِ لبانِ‌شگفت‌زده​ سانی بیرون آمد.

«...خوبه.»

این صحنه‌ها برای‌خودش​ آن‌ها صرفاً منبعی‌خونِ​ از اطلاعات بود.

اما برای‌خطرِ​ نفیس، معنای‌دستِ​ بیشتری داشت.

هرچه باشد، پدرش را در کودکی از دست داده بود.‌نداشت​ در موردِ مادرش، نفیس هرگز او را ندیده بود — تنها‌ترجیح​ تصویری که از لبخندِ آسمان در ذهن داشت، پوسته‌ای تهی بود.

دیدنِ آن‌ها به همان شکلی که سانی و کاسی‌تحسین‌برانگیز​ در خاطراتِ اوروم دیده بودند، جوان و شاد، برای‌نداشت​ ستارهٔ دگرگون... آخرین دخترِ خاندانِ شعلهٔ جاودان، ارزشِ زیادی داشت.

سانی آهی‌کجا​ کشید؛ کمی برای‌مانند​ نفیس خوشحال بود.

اما کمی‌خطرِ​ هم به‌دستِ​ او حسودی می‌کرد.

هرچه باشد، هیچ‌کس در دنیا نمانده بود که پدر و‌نداشت​ مادرِ او را به یاد بیاورد. تنها تصویرِ باقی‌مانده از‌قلب​ آن‌ها در یادِ خودش پنهان بود، و هر سال تارتر می‌شد.

سانی از روی صندلی‌قدرتش​ برخاست، آخرین نگاه را به‌تحسین‌برانگیز​ کاسی انداخت و رو برگرداند.

«خوب استراحت کن، کاس.‌قطعاً​ و... کارت عالی بود.‌ارث​ امروز واقعاً خیلی چیزا فهمیدیم.»

اتاقش را ترک کرد،‌دستِ​ از پله‌ها پایین رفت و‌ترجیح​ از برجِ عاج خارج شد.

بیرون، اردوگاهِ نظامیِ‌دستاوردهای​ ارتشِ شمشیر غرق‌البته​ در تکاپو بود.

جنگ همچنان زبانه می‌کشید.

در واقع...

حالا که هر دو قلمرو‌کشته​ به گورِ خدا پا گذاشته‌می‌داد​ بودند، قرار بود بسیار بی‌رحمانه‌تر شود.

ناولها | novelha.net