---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 952: غولِ پنهان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 952: غولِ پنهان

0

در بزرگراهی تاریک و متروک، مرکبی سیاه و سوارِ عبوسش از درونِ سایه‌ها‌مانع​ بیرون آمدند. صدای سم‌های الماس‌گون روی بتن طنین انداخت. در میانِ بارشِ برف‌می‌کردند​ به جلو می‌تاختند و خیلی زود به ستونِ کوچکی از ماشین‌های درب‌وداغان رسیدند.

سانی یکی‌یکی از ماشین‌های حمل‌ونقل سبقت گرفت و نگاهی گذرا به وضعیتشان انداخت. کاروان تقریباً نیمی از راه را تا‌لاستر​ مقصد طی کرده بود و هیچ‌یک از ماشین‌ها هنوز... از کار نیفتاده بود. هر کدام طوری به نظر می‌رسیدند که‌مقابله​ انگار از چرخ‌گوشت رد شده‌اند، اما تکنسین‌ها هر کاری که با آن‌ها کرده بودند، هنوز مانع از خراب‌شدنشان در جاده می‌شد.

امیدوار بود که همین‌طور بماند.

سربازانش هم در دفعِ موجوداتِ کابوس خوب‌کافی​ عمل می‌کردند. در غیابِ او هیچ‌چیز نتوانسته بود‌فقط​ به ستون حمله کند. پناهندگان همگی سالم بودند.

سانی با نگاهی‌نظر​ به ماشین‌های نظامی، پیامِ‌شده‌اند​ کوتاهی برای گِرِ فرستاد:

«چقدر مهمات براتون مونده گروهبان؟»

پاسخ در میانِ‌کافی​ صدای خش‌خشِ پارازیت‌اخم​ به گوش رسید:

«خوشحالم... برگشتید سروان...‌رسید​ کافی... یا دو...‌سروان​ تقریباً تموم شده...»

سانی اخم کرد. بدترشدنِ کیفیتِ‌انگار​ سیگنال فقط یک معنی داشت. انگار‌آن‌ها​ داشتند به دروازهٔ قدرتمندی نزدیک می‌شدند.

لحظه‌ای تمرکز کرد تا ندا‌تمرکز​ را حس کند و متوجه‌بلندتر​ شد که صدایش رفته‌رفته بلندتر می‌شود.

«لعنت...»

سانی با چهره‌ای درهم‌کشیده، کابوس را به جلو راند و خیلی زود به‌کیفیتِ​ سرِ کاروان رسید و همپای کرگدن تاخت. نگاهی گذرا به لاستر انداخت که با‌صدایش​ تمرکز داشت نفربرِ زرهی را می‌راند و سپس به تاریکیِ پیشِ رو خیره شد.

در آن لحظه، جامانده‌های زیادی در جاده نبودند که او را مجبور کنند کمانِ جنگیِ مورگان را‌امیدوار​ احضار کند؛ پلید و بلکی برای مقابله با آن‌ها کافی بودند. با این حال، در دوردست و‌همگی​ در فاصلهٔ چند کیلومتری، سانی ردی از ناهنجاری دید که در تاریکیِ شبِ قطبی پنهان شده بود.

شکافِ زشتی در تاروپودِ واقعیت وجود داشت؛ شکافی که از‌بلندتر​ دور کوچک و بی‌اهمیت می‌نمود، اما از نزدیک باید به‌قدری‌لاستر​ عریض و بلند می‌بود که بیشترِ بزرگراه را مسدود می‌کرد.

یک دروازهٔ کابوس.

سؤال این بود‌رسید​ که... چقدر از‌سروان​ پیدایشِ آن می‌گذشت؟

بسته به جوابِ این سؤال، پلیدهایی که از طریقِ آن‌کاری​ واردِ جهانِ بیداری شده بودند، یا مدت‌ها پیش در جستجوی‌سربازانش​ شکار پراکنده شده بودند، یا هنوز همان حوالی پرسه می‌زدند.

«فکر کنم‌نزدیک​ فقط یه راه‌تمرکز​ برای فهمیدنش هست.»

سانی که عجله‌ای برای برگشتن به سقفِ کرگدن نداشت، در زین ماند و گناهِ تسلا را در یکی از‌لحظه‌ای​ دستانش گرفت. با اضطراب به دروازه‌ای که به‌سرعت نزدیک می‌شد نگاه می‌کرد و می‌کوشید اشکالِ موجوداتِ کابوس را که‌می‌راند​ ممکن بود در بزرگراه یا دامنهٔ کوهِ مجاور... یا حتی در آب‌های سردِ اقیانوسِ تاریک پنهان شده باشند، تشخیص دهد.

نه در آب دشمنی بود، نه در جاده. با این حال، دامنه‌های کوه به دلیلی نامعلوم او‌داشت​ را مضطرب می‌کرد. سانی با پریشانی صخره‌هایی را که بر فرازِ بزرگراه قد برافراشته بودند بررسی کرد‌راند​ تا بفهمد چه چیزی را از قلم انداخته است. شکلشان تا حدودی نامنظم بود، اما هیچ حرکتی ندید...

تا اینکه خودِ دامنه تکان خورد، اندام‌های‌شده‌اند​ درازش را باز کرد و از کوه‌خراب‌شدنشان​ روی برگرداند تا رو به بزرگراه قرار بگیرد.

سانی زیر‌نزدیک​ لب ناسزایِ‌لحظه‌ای​ خفه‌ای گفت.

موجود با ده متر قد، غول‌پیکر بود. پوستِ زبر و ناهموارش تقریباً بافتی شبیه به دامنهٔ سنگیِ کوه‌می‌شدند​ داشت و هشت پایِ بندبندش شبیه به ستون‌هایی پهن بود. شبیه به عنکبوتی عظیم بود که کندویِ پیازی‌شکل‌نفربرِ​ و بزرگی به لاکش چسبیده باشد، و صدها چشمِ کوچکِ زرشکی در سوراخ‌های تاریکِ آن قوزِ عظیم می‌درخشیدند.

دهانِ سانی خشک شد.

...یه تایرنت.

نمی‌دانست موجود چه رتبه‌ای دارد، اما قطعاً تایرنت بود... آن هم تایرنتی که ارتشی‌درهم‌کشیده​ از زیردستان را در بدنش حمل می‌کرد. آن پلیدِ غول‌پیکر فقط به خاطرِ جثه‌اش‌لحظه​ به‌تنهایی تهدیدی هولناک به شمار می‌رفت، و معلوم نبود هیولاهای کوچک‌تر چقدر قوی و پرشمارند.

بدتر از همه،‌کافی​ کاروان چاره‌ای نداشت جز‌کرد​ اینکه به سمتش بتازد.

سانی از کرگدن سبقت گرفت و دندان‌هایش را‌تموم​ روی هم فشرد. ذهنش آشفته بود و نجواهای‌معنی​ لعنتیِ شمشیرِ نفرین‌شده هم نمی‌گذاشت راحت فکر کند.

آخه چطور‌طوری​ باید از پسِ‌انگار​ اون چیز بربیام؟

هنوز حدودِ یک دقیقه مانده بود تا‌متوجه​ به دروازه و نگهبانش برسند، پس فقط‌درهم‌کشیده​ همین‌قدر وقت داشت تا راه‌حلی پیدا کند.

سانی بی‌درنگ بهترین گزینه‌هایش را بررسی کرد. می‌توانست کابوس را به جلو‌معنی​ براند و با قدرتمندترین سلاحش، گناهِ تسلا، به تایرنت حمله کند تا‌رفته‌رفته​ موجود را یا از کار بیندازد، یا بکشد، یا از جاده دور کند.

بسته به رتبهٔ عنکبوتِ‌خوشحالم​ عظیم، این تصمیم می‌توانست بسیار‌شده​ خوب یا کاملاً فاجعه‌بار باشد.

یا اینکه کمانش را احضار کند و بالاخره از افسونِ پرهزینه اما ویرانگرِ [مرگ‌آفرین] استفاده‌جاده​ کند، تا شاید زخمِ شدیدی به تایرنت بزند یا او را درجا از پای درآورد.‌ستون​ اگر در ادامه از ضربهٔ رعد هم استفاده می‌کرد، می‌شد از پسِ زیردستان هم برآمد...

اما اگر این کار‌لحظه‌ای​ جواب نمی‌داد، جانِ کلِ‌صدایش​ کاروان را به خطر می‌انداخت.

لعنت!

سانی چیزی نمانده بود به کابوس‌سروان​ دستور دهد به سمتِ تایرنت بتازد،‌بدترشدنِ​ اما در آن لحظه... اتفاقِ عجیبی افتاد.

عنکبوتِ عظیم که با نگاهی کینه‌توزانه به وسایلِ‌اما​ نقلیهٔ انسانیِ در حالِ نزدیک‌شدن خیره مانده بود، ناگهان‌امیدوار​ لحظه‌ای خشکش زد و سپس یک قدم عقب رفت.

سپس، موجود برگشت و به سمتِ کوه دوید و با پاهای بلند و‌چهره‌ای​ قدرتمندش از دامنه بالا رفت. تنها چند ثانیه بعد، از بزرگراه بسیار دور شده‌خیره​ بود و همچنان دورتر می‌شد، و تخته‌سنگ‌های بزرگی از مسیرِ عبورش به پایین می‌غلتیدند.

انگار تایرنت‌سروان​ داشت پا‌تموم​ به فرار می‌گذاشت.

سانی پلک زد؛ از این چرخشِ غیرمنتظرهٔ اوضاع مات‌ومبهوت‌شده​ مانده بود. پیشِ رویش بزرگراه خالی بود و تنها‌داشتند​ شکافِ تپندهٔ دروازه بخشِ میانی‌اش را مسدود کرده بود.

این دیگه... چه وضعشه؟

چرا انگار‌نزدیک​ تایرنت داشت... از‌تمرکز​ چیزی فرار می‌کرد؟

پیش از آنکه سانی بتواند این اطلاعاتِ تازه را هضم کند، ناگهان سرمایی‌داشت​ در ستونِ فقراتش دوید و مو بر تنش سیخ شد. حسِ خطر و‌می‌شود​ ترسی که تا به حال تجربه نکرده بود، ناگهان به ذهنش هجوم آورد.

سانی با چشمانی گشادشده سر چرخاند تا‌کافی​ به اقیانوس خیره شود و حس کرد سایه‌ای‌فقط​ عظیم دارد از اعماقِ آبِ سرد بالا می‌آید.

امواج چند‌طوری​ متری عقب‌می‌رسیدند​ رفتند، و بعد...

ناگهان دستی سنگی و عظیم سطحِ آب را شکافت و به آسمانِ‌لعنت​ شب اوج گرفت. بازوی غولِ زیرِ آب همچون برجی تاریک بر فرازِ بزرگراهِ‌تاریکیِ​ ساحلی بالا رفت و به‌راحتی بیست یا سی متر در هوا قد کشید.

...و سپس کج‌کافی​ شد و به‌اخم​ سمتِ کاروان سقوط کرد.

ناولها | novelha.net