---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 75: رؤیاهای شکسته • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 75: رؤیاهای شکسته

0

سانی با حسِ هشدارِ مداومی که‌پاک​ از سایه‌اش می‌گرفت بیدار شد. گیج و‌موج​ منگ چشمانش را باز کرد و نشست.

«چـ... چی شده؟»

پایین به سایه نگاه کرد و دید که‌رؤیا​ با حالتی پرتنش مدام به بالا اشاره می‌کند... خب،‌مستثنا​ سایه که چهره نداشت. فقط می‌فهمید که عصبی است.

«دردسره؟»

سانی بالا را نگاه کرد و چیزی جز برگ‌های سرخِ‌وحشت​ درختِ عظیم ندید. آسمان پنهان بود، اما به‌راحتی می‌فهمید که‌خودش​ خورشید هنوز در آسمان است. انگار فقط چند ساعت خوابیده بود.

هیچ تهدیدی‌جایی​ در دیدرس‌کاسی​ نبود. اخم کرد.

«چی این‌قدر تو رو ترسونده؟»

سایه فقط دوباره به بالا اشاره کرد؛ انگار‌داشتند​ از حماقتِ او کلافه شده بود. سانی چند‌چهره‌اش​ بار پلک زد و دوباره رو به آن گفت:

«بالای درخت؟ بالاتر؟ تو آسمون؟»

سایه که‌جایی​ بالاخره راضی شده‌قاعده​ بود، دست‌به‌سینه ایستاد.

«یه چیزِ خطرناک‌خواب​ بالای جزیره‌ست... بازم‌کسی​ همون زاغِ چندش‌آور؟»

باید بررسی می‌کرد... اما‌نمی‌آمد​ چرا حس می‌کرد چیزی‌داشتند​ را از یاد برده است؟

سانی اخم کرد و کوشید بفهمد این حسِ فراموش‌کردنِ چیزی مهم از‌چهره‌اش​ کجا نشئت گرفته است. اصلاً چه چیزی را ممکن بود از یاد‌آنکه​ برده باشد؟ خوابیده بود، بعد بیدار شده و با سایه‌اش حرف زده بود.

خوابیده بود...

ناگهان تکه‌پاره‌هایی از خوابی عجیب یادش آمد. دست‌کم شبیه خواب بود... واقعاً‌این‌طور​ خواب بود؟ قرار نبود کسی در عالمِ رؤیا خواب ببیند. سازوکارِ آنجا این‌طور‌داشتند​ بود... تا جایی که می‌دانست، انگار فقط کاسی از این قاعده مستثنا بود.

چیزِ زیادی از این خوابِ کذایی یادش نمی‌آمد و همان تکه‌های باقی‌مانده هم داشتند‌وحشت​ از ذهنش پاک می‌شدند. زنی... زنی بود که شانه‌هایش را گرفته بود و وحشت‌آنکه​ و هراس در چهره‌اش موج می‌زد. داشت چیزی می‌گفت، اما سانی صدایش را نمی‌شنید.

نه، زن نبود. او...‌داشتند​ کاسی بود؟ بله، خودش بود.‌شانه‌هایش​ و چیزی که داشت می‌گفت...

سانی به ذهنش فشار آورد و‌مستثنا​ کوشید پیش از آنکه تکه‌های خواب به‌کلی‌باقی‌مانده​ ناپدید شوند، آن‌ها را به چنگ بیاورد.

«آره، فکر‌شبیه​ کنم داشت‌واقعاً​ می‌گفت... امم...»

ناگهان صدای ترسیده و پرتنشِ کاسی را به‌وضوح شنید که‌پاک​ با عجله به او می‌گفت چیزی را به یاد بسپارد و‌صدایش​ همان جمله را بارها و بارها با لحنی ملتمسانه تکرار می‌کرد:

«...باید یادت بمونه، سانی!‌داشتند​ پنج! پنجه! یادت باشه!‌زنی​ باید یادت بمونه! پنجه!»

«چه خوابِ عجیبی.»

سانی نگاهی به کاسی انداخت که با آرامش نزدیکِ نف خوابیده بود، و با گیجی سر‌قاعده​ تکان داد. مطمئن نبود که این یاد واقعاً خواب بوده یا صحنهٔ عجیبی که درست پیش‌هراس​ از خوابیدن تصور کرده است. با توجه به سازوکارِ عالمِ رؤیا، بیشتر به احتمالِ دوم گرایش داشت.

«با این‌خوابِ​ حال. بهتره وقتی...‌همان​ به دخترا بگم.»

سایه که بی‌صبرانه دست‌هایش‌داشتند​ را تکان می‌داد، حواسش را‌شانه‌هایش​ از این فکر پرت کرد.

«آها، درسته.‌جایی​ یه تهدید‌کاسی​ تو آسمونه...»

در یک آن، سانی قصدش برای در میان گذاشتنِ محتوای این یادِ‌این‌طور​ عجیب با نفیس و کاسی را به‌کلی از یاد برد. در واقع،‌باقی‌مانده​ کلاً از یاد برد که این موضوع عجیب و احتمالاً مهم بوده است.

این لغزش در قضاوتش ناگهانی و غیرطبیعی بود، اما از آنجا که سانی‌شانه‌هایش​ نمی‌توانست چیزهایی را که از یاد برده به خاطر بیاورد، متوجه هیچ موردِ‌آورد​ مشکوکی نشد و طوری به کارش رسید که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.

...اگر متوجه می‌شد، می‌فهمید از زمانی که به‌زنی​ گورتپهٔ خاکستری رسیده‌اند، این احتمالاً اولین باری نبوده‌می‌گفت​ که چیزِ مهمی را از یاد برده است.

سانی برخاست، تکهٔ نیمه‌شب را احضار کرد و با نگاهی‌نمی‌آمد​ تیره به برگ‌های خون‌رنگِ درختِ عظیم خیره شد. با حس‌کردنِ‌وحشت​ خنکای دستهٔ صیقلی و سیاه در دستش، کمی آرام‌تر شد.

نفیس که با حرکاتِ بی‌صدای او بیدار شده بود،‌ببیند​ چشمانش را باز کرد و در حالی که بدنش‌زیادی​ منقبض می‌شد به او نگریست. پرسشی خاموش در چشمانش بود.

سانی سر تکان داد.

«هنوز نمی‌دونم. پیش‌باقی‌مانده​ کاسی بمون تا من‌می‌شدند​ اوضاع رو بررسی کنم.»

سانی دخترها را جا گذاشت و به راه افتاد. قصد‌نمی‌آمد​ داشت به لبهٔ جزیره برسد؛ جایی که شاخه‌های درختِ غول‌پیکر آن‌قدر‌هراس​ انبوه نبود و می‌شد آسمان را از لابه‌لای شکاف‌های تاجش دید.

در واقع، می‌توانست به‌جای اینکه خودش برود، سایه‌اش را برای این کار بفرستد.‌جایی​ اما در چنین موقعیت‌هایی که خطر ناشناخته بود، سانی معمولاً ترجیح می‌داد سایه‌ذهنش​ را نزدیکِ خود نگه دارد تا در صورتِ نیاز از آن استفاده کند.

با رسیدن به شیبِ شرقیِ گورتپهٔ خاکستری،‌باقی‌مانده​ در حالی که هنوز در سایهٔ درختِ عظیم‌هراس​ پنهان بود، با دقت به بالا نگاه کرد.

آن بالا در آسمانِ‌داشتند​ پهناور و خاکستری، نقطهٔ سیاه‌شانه‌هایش​ کوچکی داشت دورِ جزیره می‌چرخید.

سینهٔ سانی از حسِ احتیاط سنگین شد. آن زمان‌کذایی​ که جانورِ بال‌دارِ وحشتناک برای اولین بار ظاهر شده‌زنی​ بود هم از دور دقیقاً همین‌طور به نظر می‌رسید.

سایه را جا گذاشت تا نقطهٔ سیاه را‌رؤیا​ زیر نظر داشته باشد، خودش برگشت و کشفش‌قاعده​ را کوتاه برای نفیس و کاسی تعریف کرد.

«الان فقط داره بالای جزیره‌همان​ پرواز می‌کنه. نمی‌دونم همون موجوده یا‌می‌شدند​ نه، و کی قراره فرود بیاد.»

ستارهٔ دگرگون اخم کرد.

«دفعهٔ پیش خیلی علاقه‌ای به گشتن دنبالِ‌زیادی​ شکارِ زنده نداشت. شاید بیشتر مردارخوار باشه‌داشتند​ و فقط لاشهٔ دیوِ زره‌پوش براش جالب باشه.»

کاسی هم نظرش را گفت:

«شاید برای سیر کردنش زیادی ضعیف و کوچیکیم؟‌داشتند​ هر چی باشه، هیچ‌وقت سراغِ جسدِ لاشخورهایی که کشته‌موج​ بودیم نیومد. انگار خوردنِ جانورای ساده براش کسرِ شأنه.»

سانی سر تکان داد.

«اون موقع، برای گوشتِ سنتوریونِ زره‌پوش اومد. ولی قبل از رفتن چندتا‌تکه‌های​ لاشخور رو هم با خودش برد. پس خیلی خوش‌بینانه‌ست که فکر کنیم‌می‌زد​ این پلید اگه فرصتش پیش بیاد، سعی نمی‌کنه ما رو هم ببلعه.»

نفیس کمی فکر‌خواب​ کرد و بعد‌کسی​ سر تکان داد.

«حق با توئه. بهترین کار اینه‌تکه‌های​ که فعلاً از دیوِ زره‌پوش دور‌زنی​ بمونیم و وقتی خواست بشینه، قایم بشیم.»

بعد نگاهی‌تکه‌های​ به بالا انداخت‌ذهنش​ و اضافه کرد:

«اما اول باید زیر نظر‌قاعده​ بگیریمش تا مطمئن بشیم همون‌نمی‌آمد​ موجوده و ببینیم قصدش چیه.»

سانی که حرفی روی این منطق نداشت، دخترها را به همان‌آنجا​ نقطه‌ای برد که سایه‌اش را جا گذاشته بود. آنجا روی زمین‌همان​ نشستند و به نقطهٔ سیاه که دورِ گورتپهٔ خاکستری می‌چرخید خیره شدند.

تماشای آن موجودِ پرنده‌نمی‌آمد​ پریشانشان کرد و نمی‌دانستند‌داشتند​ چه کار باید بکنند.

نقطهٔ سیاه چند باری نزدیک‌تر شد و توانستند تشخیص دهند که واقعاً همان هیولای وحشتناکی است که‌صدایش​ چند هفته پیش با آن روبه‌رو شده بودند، یا دست‌کم موجودی از همان نوع است. با این‌امم​ حال، هرگز بیش از حد به تاجِ درختِ عظیم نزدیک نشد، انگار برای نشستن در سایه‌اش تردید داشت.

بدتر اینکه با گذشتِ ساعت‌ها، دو پلیدِ دیگر از همان نژاد به آن‌باقی‌مانده​ پیوستند که هر کدام به اندازهٔ اولی وحشتناک و چندش‌آور بودند. حالا سه نقطهٔ‌صدایش​ سیاه در آسمانِ بالای سرشان می‌چرخیدند و دلِ سانی را از وحشت پر می‌کردند.

فقط یکی از آن موجودات با آن بدنِ سفیدِ جسدمانند و پرهای سیاه و‌می‌دانست​ کلاغی‌اش، با آن کلافِ غیرطبیعی از دست‌وپاهای قدرتمندی که از سینهٔ پهنش بیرون زده‌می‌شدند​ و هرکدام به چنگال‌هایی وحشتناک ختم می‌شدند، کافی بود تا کلِ گروهشان را نابود کند.

هنوز به یاد داشت که آن موجود چطور با منقارِ عظیمش پوستهٔ‌زنی​ نفوذناپذیرِ سنتوریونِ زره‌پوش را به‌راحتی در هم شکسته بود. حدس می‌زد این‌خودش​ پلیدها دست‌کم به اندازهٔ دیوِ زره‌پوش قدرتمند باشند، یا شاید حتی بیشتر.

و حالا‌تکه‌های​ سه تا از‌ذهنش​ آن‌ها آنجا بودند.

عرقِ سردی‌جایی​ از تیره‌پشتش‌کاسی​ سرازیر شد.

بهتره خوب قایم بشیم.

با این حال، انگار هیولاهای پرنده به دلیلی تمایل نداشتند‌پاک​ به گورتپهٔ خاکستری نزدیک شوند. فقط دورش می‌چرخیدند، گاهی با تردید‌صدایش​ نزدیک می‌شدند، اما دوباره اوج می‌گرفتند. رفتارشان عجیب و دلهره‌آور بود.

پس از‌تکه‌های​ مدتی، کاسی‌داشتند​ آرام گفت:

«شاید گرسنه نیستن؟»

سانی پلک زد و سعی کرد دنیایی‌عالمِ​ را تصور کند که در آن یک‌می‌دانست​ موجودِ کابوس گرسنه نباشد. اصلاً ممکن بود؟

اما خودش...

«نمی‌دونم این جوجه‌های زال‌داشتند​ چشونه، ولی من که‌زنی​ دارم از گشنگی می‌میرم.»

راست می‌گفت. هر سه‌شان از دیروز چیزی نخورده‌خوابِ​ بودند. سانی می‌ترسید اگر پلیدها تصمیم بگیرند روی‌پاک​ جزیره بنشینند، قاروقورِ بلندِ شکمش جایش را لو بدهد.

نفیس نگاهی‌شبیه​ به او‌واقعاً​ انداخت و پرسید:

«جوجه‌کباب می‌خوای؟»

چشمانِ سانی‌تکه‌های​ گرد شد‌داشتند​ و غرید:

«حتی فکرشم نکن!»

نفیس به او خیره‌واقعاً​ شد و بعد با‌رؤیا​ لبخندی رویش را برگرداند.

این... یه شوخی‌کذایی​ بود؟ مگه شوخی‌تکه‌های​ کردن هم بلده؟

خب... دست‌کم حسِ‌باقی‌مانده​ شوخ‌طبعیِ یک نفر‌پاک​ از او بدتر بود.

...در نهایت، بدترین ترس‌هایشان به حقیقت نپیوست. خورشید که رو به افق رفت، آن سه پلیدِ پرنده سرانجام تصمیمشان را‌وحشت​ گرفتند و آسمانِ بالای گورتپهٔ خاکستری را ترک کردند و با آرایشی شبیهِ یک پیکانِ پراکنده به سمتِ غرب پرواز‌بیاورد​ کردند. هرگز آن‌قدر پایین نیامدند که متوجهِ آن سه خفته شوند، چه رسد به اینکه روی سطحِ جزیرهٔ بزرگ بنشینند.

سانی که از انتظار برای فاجعه غرق در عرق و خسته شده بود،‌جایی​ از اینکه تمامِ این نگرانی‌ها بی‌مورد از آب درآمده بود، تقریباً احساسِ سرخوردگی‌ذهنش​ می‌کرد. نگاهی به کاسی انداخت که نمی‌توانست ببیند خطر رفع شده است، و گفت:

«رفتن.»

دخترِ نابینا با آسودگی نفسش‌ذهنش​ را بیرون داد و آرام‌وحشت​ گرفت؛ اخم از چهره‌اش محو شد.

«خدا رو شکر. اینجا نشستن و‌مستثنا​ منتظر موندن، پنج برابر بدتر از قایم‌باقی‌مانده​ شدن از دستشون توی اون صخره‌ها بود.»

سانی بی‌دلیل کمی جا خورد.

«چی... چی گفتی؟»

«گفتم منتظر‌تکه‌های​ موندن برای نشستنشون‌ذهنش​ خیلی خسته‌کننده بود.»

سانی پلک زد؛ نمی‌فهمید چرا به این جملهٔ ساده چنین واکنشِ عجیبی نشان‌باقی‌مانده​ داده است. خوابی دیده بود که به کاسی و عددِ پنج ربط داشت؟‌می‌گفت​ آره، دیده بود. البته چیزی نبود که بخواهد زیاد به آن فکر کند.

«آهان، آره. حق با توئه.»

بعد رو‌خوابِ​ به نفیس‌نمی‌آمد​ کرد و پرسید:

«حالا می‌خوای چی‌کار کنی؟»

ستارهٔ دگرگون به غرب نگاه کرد، همان‌جا‌زیادی​ که نقطه‌های سیاه از دید ناپدید شده‌داشتند​ بودند، و پس از مکثی کوتاه گفت:

«لبهٔ غربیِ جزیره رو‌واقعاً​ بررسی می‌کنیم و برای‌رؤیا​ نقطهٔ بلندِ بعدی تصمیم می‌گیریم.»

سانی شانه‌خوابِ​ بالا انداخت؛‌نمی‌آمد​ مخالفتی نداشت.

کاسی لبخند زد:

«فکرِ خوبیه! کی‌می‌دانست​ می‌دونه، شاید بالاخره‌مستثنا​ دیوارهای قلعه رو ببینیم!»

طولی نکشید که از جزیره گذشتند و به شیبِ غربی‌اش نزدیک‌می‌شدند​ شدند. آنجا، زمین درست پیش از سرازیر شدن بالا آمده بود‌نمی‌شنید​ و دیواره‌ای طبیعی ساخته بود که منظره را از چشمانشان پنهان می‌کرد.

نفیس اولین نفری بود‌داشتند​ که بالا رفت و‌زنی​ به نوکِ دیواره رسید.

سانی درست پشتِ سرش بود که حس کرد یک جای‌نمی‌آمد​ کار می‌لنگد. حالتِ ایستادنِ ستارهٔ دگرگون عجیب بود؛ چنان خشک‌وحشت​ و بی‌حرکت که انگار ناگهان به سنگ تبدیل شده بود.

با قدم گذاشتن روی سطحِ خاکستریِ آن دیوارهٔ طبیعی، با‌سازوکارِ​ نگرانی به نفیس نگاه کرد و متوجهِ حالتِ تلخ و خشمگینی‌نمی‌آمد​ در چهره‌اش شد. هرگز او را در چنین حالی ندیده بود.

سانی سر چرخاند، به غرب نگاه‌تکه‌های​ کرد و چشمانش را ریز کرد.‌زنی​ چهره‌اش در دم در هم رفت.

سانی که دلش می‌خواست ناسزا بگوید، دندان‌می‌شدند​ قروچه کرد و مشت‌هایش را گره کرد.‌می‌زد​ در سرش، تنها یک کلمه مدام تکرار می‌شد.

لعنت! لعنت! لعنت!

ناولها | novelha.net