چپتر 75: رؤیاهای شکسته
0سانی با حسِ هشدارِ مداومی کهپاک از سایهاش میگرفت بیدار شد. گیج وموج منگ چشمانش را باز کرد و نشست.
«چـ... چی شده؟»
پایین به سایه نگاه کرد و دید کهرؤیا با حالتی پرتنش مدام به بالا اشاره میکند... خب،مستثنا سایه که چهره نداشت. فقط میفهمید که عصبی است.
«دردسره؟»
سانی بالا را نگاه کرد و چیزی جز برگهای سرخِوحشت درختِ عظیم ندید. آسمان پنهان بود، اما بهراحتی میفهمید کهخودش خورشید هنوز در آسمان است. انگار فقط چند ساعت خوابیده بود.
هیچ تهدیدیجایی در دیدرسکاسی نبود. اخم کرد.
«چی اینقدر تو رو ترسونده؟»
سایه فقط دوباره به بالا اشاره کرد؛ انگارداشتند از حماقتِ او کلافه شده بود. سانی چندچهرهاش بار پلک زد و دوباره رو به آن گفت:
«بالای درخت؟ بالاتر؟ تو آسمون؟»
سایه کهجایی بالاخره راضی شدهقاعده بود، دستبهسینه ایستاد.
«یه چیزِ خطرناکخواب بالای جزیرهست... بازمکسی همون زاغِ چندشآور؟»
باید بررسی میکرد... امانمیآمد چرا حس میکرد چیزیداشتند را از یاد برده است؟
سانی اخم کرد و کوشید بفهمد این حسِ فراموشکردنِ چیزی مهم ازچهرهاش کجا نشئت گرفته است. اصلاً چه چیزی را ممکن بود از یادآنکه برده باشد؟ خوابیده بود، بعد بیدار شده و با سایهاش حرف زده بود.
خوابیده بود...
ناگهان تکهپارههایی از خوابی عجیب یادش آمد. دستکم شبیه خواب بود... واقعاًاینطور خواب بود؟ قرار نبود کسی در عالمِ رؤیا خواب ببیند. سازوکارِ آنجا اینطورداشتند بود... تا جایی که میدانست، انگار فقط کاسی از این قاعده مستثنا بود.
چیزِ زیادی از این خوابِ کذایی یادش نمیآمد و همان تکههای باقیمانده هم داشتندوحشت از ذهنش پاک میشدند. زنی... زنی بود که شانههایش را گرفته بود و وحشتآنکه و هراس در چهرهاش موج میزد. داشت چیزی میگفت، اما سانی صدایش را نمیشنید.
نه، زن نبود. او...داشتند کاسی بود؟ بله، خودش بود.شانههایش و چیزی که داشت میگفت...
سانی به ذهنش فشار آورد ومستثنا کوشید پیش از آنکه تکههای خواب بهکلیباقیمانده ناپدید شوند، آنها را به چنگ بیاورد.
«آره، فکرشبیه کنم داشتواقعاً میگفت... امم...»
ناگهان صدای ترسیده و پرتنشِ کاسی را بهوضوح شنید کهپاک با عجله به او میگفت چیزی را به یاد بسپارد وصدایش همان جمله را بارها و بارها با لحنی ملتمسانه تکرار میکرد:
«...باید یادت بمونه، سانی!داشتند پنج! پنجه! یادت باشه!زنی باید یادت بمونه! پنجه!»
«چه خوابِ عجیبی.»
سانی نگاهی به کاسی انداخت که با آرامش نزدیکِ نف خوابیده بود، و با گیجی سرقاعده تکان داد. مطمئن نبود که این یاد واقعاً خواب بوده یا صحنهٔ عجیبی که درست پیشهراس از خوابیدن تصور کرده است. با توجه به سازوکارِ عالمِ رؤیا، بیشتر به احتمالِ دوم گرایش داشت.
«با اینخوابِ حال. بهتره وقتی...همان به دخترا بگم.»
سایه که بیصبرانه دستهایشداشتند را تکان میداد، حواسش راشانههایش از این فکر پرت کرد.
«آها، درسته.جایی یه تهدیدکاسی تو آسمونه...»
در یک آن، سانی قصدش برای در میان گذاشتنِ محتوای این یادِاینطور عجیب با نفیس و کاسی را بهکلی از یاد برد. در واقع،باقیمانده کلاً از یاد برد که این موضوع عجیب و احتمالاً مهم بوده است.
این لغزش در قضاوتش ناگهانی و غیرطبیعی بود، اما از آنجا که سانیشانههایش نمیتوانست چیزهایی را که از یاد برده به خاطر بیاورد، متوجه هیچ موردِآورد مشکوکی نشد و طوری به کارش رسید که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
...اگر متوجه میشد، میفهمید از زمانی که بهزنی گورتپهٔ خاکستری رسیدهاند، این احتمالاً اولین باری نبودهمیگفت که چیزِ مهمی را از یاد برده است.
سانی برخاست، تکهٔ نیمهشب را احضار کرد و با نگاهینمیآمد تیره به برگهای خونرنگِ درختِ عظیم خیره شد. با حسکردنِوحشت خنکای دستهٔ صیقلی و سیاه در دستش، کمی آرامتر شد.
نفیس که با حرکاتِ بیصدای او بیدار شده بود،ببیند چشمانش را باز کرد و در حالی که بدنشزیادی منقبض میشد به او نگریست. پرسشی خاموش در چشمانش بود.
سانی سر تکان داد.
«هنوز نمیدونم. پیشباقیمانده کاسی بمون تا منمیشدند اوضاع رو بررسی کنم.»
سانی دخترها را جا گذاشت و به راه افتاد. قصدنمیآمد داشت به لبهٔ جزیره برسد؛ جایی که شاخههای درختِ غولپیکر آنقدرهراس انبوه نبود و میشد آسمان را از لابهلای شکافهای تاجش دید.
در واقع، میتوانست بهجای اینکه خودش برود، سایهاش را برای این کار بفرستد.جایی اما در چنین موقعیتهایی که خطر ناشناخته بود، سانی معمولاً ترجیح میداد سایهذهنش را نزدیکِ خود نگه دارد تا در صورتِ نیاز از آن استفاده کند.
با رسیدن به شیبِ شرقیِ گورتپهٔ خاکستری،باقیمانده در حالی که هنوز در سایهٔ درختِ عظیمهراس پنهان بود، با دقت به بالا نگاه کرد.
آن بالا در آسمانِداشتند پهناور و خاکستری، نقطهٔ سیاهشانههایش کوچکی داشت دورِ جزیره میچرخید.
سینهٔ سانی از حسِ احتیاط سنگین شد. آن زمانکذایی که جانورِ بالدارِ وحشتناک برای اولین بار ظاهر شدهزنی بود هم از دور دقیقاً همینطور به نظر میرسید.
سایه را جا گذاشت تا نقطهٔ سیاه رارؤیا زیر نظر داشته باشد، خودش برگشت و کشفشقاعده را کوتاه برای نفیس و کاسی تعریف کرد.
«الان فقط داره بالای جزیرههمان پرواز میکنه. نمیدونم همون موجوده یامیشدند نه، و کی قراره فرود بیاد.»
ستارهٔ دگرگون اخم کرد.
«دفعهٔ پیش خیلی علاقهای به گشتن دنبالِزیادی شکارِ زنده نداشت. شاید بیشتر مردارخوار باشهداشتند و فقط لاشهٔ دیوِ زرهپوش براش جالب باشه.»
کاسی هم نظرش را گفت:
«شاید برای سیر کردنش زیادی ضعیف و کوچیکیم؟داشتند هر چی باشه، هیچوقت سراغِ جسدِ لاشخورهایی که کشتهموج بودیم نیومد. انگار خوردنِ جانورای ساده براش کسرِ شأنه.»
سانی سر تکان داد.
«اون موقع، برای گوشتِ سنتوریونِ زرهپوش اومد. ولی قبل از رفتن چندتاتکههای لاشخور رو هم با خودش برد. پس خیلی خوشبینانهست که فکر کنیممیزد این پلید اگه فرصتش پیش بیاد، سعی نمیکنه ما رو هم ببلعه.»
نفیس کمی فکرخواب کرد و بعدکسی سر تکان داد.
«حق با توئه. بهترین کار اینهتکههای که فعلاً از دیوِ زرهپوش دورزنی بمونیم و وقتی خواست بشینه، قایم بشیم.»
بعد نگاهیتکههای به بالا انداختذهنش و اضافه کرد:
«اما اول باید زیر نظرقاعده بگیریمش تا مطمئن بشیم هموننمیآمد موجوده و ببینیم قصدش چیه.»
سانی که حرفی روی این منطق نداشت، دخترها را به همانآنجا نقطهای برد که سایهاش را جا گذاشته بود. آنجا روی زمینهمان نشستند و به نقطهٔ سیاه که دورِ گورتپهٔ خاکستری میچرخید خیره شدند.
تماشای آن موجودِ پرندهنمیآمد پریشانشان کرد و نمیدانستندداشتند چه کار باید بکنند.
نقطهٔ سیاه چند باری نزدیکتر شد و توانستند تشخیص دهند که واقعاً همان هیولای وحشتناکی است کهصدایش چند هفته پیش با آن روبهرو شده بودند، یا دستکم موجودی از همان نوع است. با اینامم حال، هرگز بیش از حد به تاجِ درختِ عظیم نزدیک نشد، انگار برای نشستن در سایهاش تردید داشت.
بدتر اینکه با گذشتِ ساعتها، دو پلیدِ دیگر از همان نژاد به آنباقیمانده پیوستند که هر کدام به اندازهٔ اولی وحشتناک و چندشآور بودند. حالا سه نقطهٔصدایش سیاه در آسمانِ بالای سرشان میچرخیدند و دلِ سانی را از وحشت پر میکردند.
فقط یکی از آن موجودات با آن بدنِ سفیدِ جسدمانند و پرهای سیاه ومیدانست کلاغیاش، با آن کلافِ غیرطبیعی از دستوپاهای قدرتمندی که از سینهٔ پهنش بیرون زدهمیشدند و هرکدام به چنگالهایی وحشتناک ختم میشدند، کافی بود تا کلِ گروهشان را نابود کند.
هنوز به یاد داشت که آن موجود چطور با منقارِ عظیمش پوستهٔزنی نفوذناپذیرِ سنتوریونِ زرهپوش را بهراحتی در هم شکسته بود. حدس میزد اینخودش پلیدها دستکم به اندازهٔ دیوِ زرهپوش قدرتمند باشند، یا شاید حتی بیشتر.
و حالاتکههای سه تا ازذهنش آنها آنجا بودند.
عرقِ سردیجایی از تیرهپشتشکاسی سرازیر شد.
بهتره خوب قایم بشیم.
با این حال، انگار هیولاهای پرنده به دلیلی تمایل نداشتندپاک به گورتپهٔ خاکستری نزدیک شوند. فقط دورش میچرخیدند، گاهی با تردیدصدایش نزدیک میشدند، اما دوباره اوج میگرفتند. رفتارشان عجیب و دلهرهآور بود.
پس ازتکههای مدتی، کاسیداشتند آرام گفت:
«شاید گرسنه نیستن؟»
سانی پلک زد و سعی کرد دنیاییعالمِ را تصور کند که در آن یکمیدانست موجودِ کابوس گرسنه نباشد. اصلاً ممکن بود؟
اما خودش...
«نمیدونم این جوجههای زالداشتند چشونه، ولی من کهزنی دارم از گشنگی میمیرم.»
راست میگفت. هر سهشان از دیروز چیزی نخوردهخوابِ بودند. سانی میترسید اگر پلیدها تصمیم بگیرند رویپاک جزیره بنشینند، قاروقورِ بلندِ شکمش جایش را لو بدهد.
نفیس نگاهیشبیه به اوواقعاً انداخت و پرسید:
«جوجهکباب میخوای؟»
چشمانِ سانیتکههای گرد شدداشتند و غرید:
«حتی فکرشم نکن!»
نفیس به او خیرهواقعاً شد و بعد بارؤیا لبخندی رویش را برگرداند.
این... یه شوخیکذایی بود؟ مگه شوخیتکههای کردن هم بلده؟
خب... دستکم حسِباقیمانده شوخطبعیِ یک نفرپاک از او بدتر بود.
...در نهایت، بدترین ترسهایشان به حقیقت نپیوست. خورشید که رو به افق رفت، آن سه پلیدِ پرنده سرانجام تصمیمشان راوحشت گرفتند و آسمانِ بالای گورتپهٔ خاکستری را ترک کردند و با آرایشی شبیهِ یک پیکانِ پراکنده به سمتِ غرب پروازبیاورد کردند. هرگز آنقدر پایین نیامدند که متوجهِ آن سه خفته شوند، چه رسد به اینکه روی سطحِ جزیرهٔ بزرگ بنشینند.
سانی که از انتظار برای فاجعه غرق در عرق و خسته شده بود،جایی از اینکه تمامِ این نگرانیها بیمورد از آب درآمده بود، تقریباً احساسِ سرخوردگیذهنش میکرد. نگاهی به کاسی انداخت که نمیتوانست ببیند خطر رفع شده است، و گفت:
«رفتن.»
دخترِ نابینا با آسودگی نفسشذهنش را بیرون داد و آراموحشت گرفت؛ اخم از چهرهاش محو شد.
«خدا رو شکر. اینجا نشستن ومستثنا منتظر موندن، پنج برابر بدتر از قایمباقیمانده شدن از دستشون توی اون صخرهها بود.»
سانی بیدلیل کمی جا خورد.
«چی... چی گفتی؟»
«گفتم منتظرتکههای موندن برای نشستنشونذهنش خیلی خستهکننده بود.»
سانی پلک زد؛ نمیفهمید چرا به این جملهٔ ساده چنین واکنشِ عجیبی نشانباقیمانده داده است. خوابی دیده بود که به کاسی و عددِ پنج ربط داشت؟میگفت آره، دیده بود. البته چیزی نبود که بخواهد زیاد به آن فکر کند.
«آهان، آره. حق با توئه.»
بعد روخوابِ به نفیسنمیآمد کرد و پرسید:
«حالا میخوای چیکار کنی؟»
ستارهٔ دگرگون به غرب نگاه کرد، همانجازیادی که نقطههای سیاه از دید ناپدید شدهداشتند بودند، و پس از مکثی کوتاه گفت:
«لبهٔ غربیِ جزیره روواقعاً بررسی میکنیم و برایرؤیا نقطهٔ بلندِ بعدی تصمیم میگیریم.»
سانی شانهخوابِ بالا انداخت؛نمیآمد مخالفتی نداشت.
کاسی لبخند زد:
«فکرِ خوبیه! کیمیدانست میدونه، شاید بالاخرهمستثنا دیوارهای قلعه رو ببینیم!»
طولی نکشید که از جزیره گذشتند و به شیبِ غربیاش نزدیکمیشدند شدند. آنجا، زمین درست پیش از سرازیر شدن بالا آمده بودنمیشنید و دیوارهای طبیعی ساخته بود که منظره را از چشمانشان پنهان میکرد.
نفیس اولین نفری بودداشتند که بالا رفت وزنی به نوکِ دیواره رسید.
سانی درست پشتِ سرش بود که حس کرد یک جاینمیآمد کار میلنگد. حالتِ ایستادنِ ستارهٔ دگرگون عجیب بود؛ چنان خشکوحشت و بیحرکت که انگار ناگهان به سنگ تبدیل شده بود.
با قدم گذاشتن روی سطحِ خاکستریِ آن دیوارهٔ طبیعی، باسازوکارِ نگرانی به نفیس نگاه کرد و متوجهِ حالتِ تلخ و خشمگینینمیآمد در چهرهاش شد. هرگز او را در چنین حالی ندیده بود.
سانی سر چرخاند، به غرب نگاهتکههای کرد و چشمانش را ریز کرد.زنی چهرهاش در دم در هم رفت.
سانی که دلش میخواست ناسزا بگوید، دندانمیشدند قروچه کرد و مشتهایش را گره کرد.میزد در سرش، تنها یک کلمه مدام تکرار میشد.
لعنت! لعنت! لعنت!