---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1337: کشتیِ ارواح • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1337: کشتیِ ارواح

0

سانی و نفیس قایق را به پهلوی بلندِ کشتیِ آسیب‌دیده... زنجیرشکن...‌ترسناکی​ رساندند. مدتی درنگ کردند و به بالا چشم دوختند. هر دو‌لباس‌ها​ حسابی دلهره داشتند، اما در عین حال خیالشان هم راحت بود.

سفر در پهنهٔ پرخطرِ رودِ بزرگ سوار‌خیالاتی​ بر کشتیِ باعظمت، بسیار دلگرم‌کننده‌تر از سفر‌پاره‌پاره‌ای​ با قایقی بادبانی، کوچک و آسیب‌دیده بود.

سرانجام، نفیس طنابِ طلاییِ‌خودش​ آشنا را احضار کرد‌کاری​ و نگاهی به سانی انداخت.

سانی سر‌آنانکه​ تکان داد، اما‌خیره​ لحظه‌ای مکث کرد.

خم شد، ردایِ سیاه آنانکه را برداشت و با نگاهی اندوهگین‌ترسناکی​ به آن خیره ماند. این تنها چیزی بود که از او باقی‌تشخیصش​ مانده بود... آخرین یادگارِ وجودش، اگر خودِ قایق را به حساب نمی‌آوردند.

در ضمن، این‌جزئیاتِ​ جامهٔ کاهنانِ طلسمِ‌فقط​ کابوس هم بود.

مدتی بی‌حرکت ماند و‌خودش​ سپس در سکوت، ردا‌کاری​ را روی شانه‌هایش انداخت.

همین که بدنش در چین‌های تاریکِ آن پارچهٔ مه‌آلود پنهان شد، لرزِ عجیبی در ستون‌اگر​ فقراتش دوید. ردایِ سیاه را برای ادای احترام به آنانکه به تن کرده بود تا‌همین​ چیزی به یادگار از او داشته باشد، اما این کار ناگهان عمیقاً نمادین جلوه کرد.

انگار داشت خودش را‌جزئیاتِ​ وقفِ بافنده می‌کرد... کاری که‌شده​ سانی اصلاً قصدش را نداشت.

و البته جزئیاتِ‌جزئیاتِ​ دیگری هم بود،‌فقط​ چیزی بسیار دلهره‌آورتر.

«این ردا...»

فقط خیالاتی شده بود، یا این ردا به طرز ترسناکی شبیه همان لباس‌های پاره‌پاره‌ای بود که شاهزادهٔ‌حساب​ دیوانه در کابوس به تن داشت؟ به خاطر رنگ‌ورورفته و آفتاب‌سوخته بودنِ آن لباس‌ها، تشخیصش سخت بود،‌پارچهٔ​ اما اگر فقط تصور می‌کرد که ده‌ها یا حتی صدها سال پیش ممکن بود چه شکلی باشند...

سانی اخم کرد و نگاهش‌دیگری​ تاریک شد. اما در نهایت،‌طرز​ تصمیم گرفت ردایِ سیاه را درنیاورد.

«اون عوضی‌البته​ هویتِ منو‌دیگری​ تعیین نمی‌کنه.»

با این فکر، قدمی به جلو برداشت و کنار نفیس رفت که از قبل‌دیگری​ طناب را بالا انداخته و حلقهٔ انتهایش را دورِ نردهٔ شکستهٔ کشتیِ ارواح محکم کرده‌آفتاب‌سوخته​ بود. نفیس دو بار طناب را کشید و سپس به چابکی از آن بالا رفت.

سانی هم پشتِ سرش رفت.

چند لحظه‌نداشت​ بعد، روی عرشهٔ‌دیگری​ زنجیرشکن پایین پریدند.

حسِ وهم‌آلودی قلبش را فشرد.

عرشهٔ کشتیِ باستانی هم آشنا بود هم ناآشنا. بسیار شبیه به همان عرشه‌ای‌جزئیاتِ​ بود که زمانِ زیادی را رویش گذرانده بود — هم در عالمِ رؤیا‌دیوانه​ و هم در کابوسِ دوم. با این حال، تفاوت‌های فاحشی هم به چشم می‌خورد.

انگار ساختارِ عرشهٔ اصلی کمی تفاوت داشت.‌این​ با این حال، تشخیصِ دقیقِ این تفاوت‌ها سخت‌اگر​ بود... چون کشتی به شدت آسیب دیده بود.

این‌طرف و آن‌طرف، چوب‌ها متلاشی و پوشیده از دوده بودند و شیارهای عمیقی روی سطحشان افتاده بود‌دیوانه​ — انگار جانوری عظیم، یا سپاهی از آن‌ها، چوبِ باستانی را با چنگال‌های هیولایی‌اش دریده بود. نرده‌ها در‌نگاهش​ بسیاری از جاها خرد و شکسته بودند و ماشین‌های محاصرهٔ باعظمت در هم شکسته و نابود شده بودند.

چند سوراخِ عظیم نیز روی عرشه دهان باز کرده بود که فضای داخلیِ‌لباس‌های​ ویران‌شدهٔ کشتی را نشان می‌داد. لبه‌های دندانه‌دارشان نشان می‌داد که چیزی به طرز‌حتی​ وحشتناکی قدرتمند یا به انبارِ بار نفوذ کرده، یا از آنجا بیرون زده است.

هیچ‌کس به چشم نمی‌خورد.

سانی و نفیس با احتیاط نگاهی به‌این​ هم انداختند. سپس بی‌آنکه چیزی بگوید، سایه‌هایش‌وجودش​ را فرستاد تا داخلِ کشتیِ باستانی را بگردند.

پس از جستجویی سریع‌جزئیاتِ​ و سرسری، چیزی نیافتند جز‌شده​ نشانه‌های بیشتری از نبردی سهمگین.

آهِ آرامی کشید.

«خالیه. هیچ‌کس اینجا نیست.»

نفیس سر تکان داد و شمشیری را که به‌محضِ ورودشان‌باقی​ به کشتی در دستش ظاهر شده بود، پایین آورد. نگاهی‌جامهٔ​ به اطراف انداخت. انگار خیالش راحت‌تر شده بود؛ با آرامش گفت:

«بیا درست‌وحسابی بگردیم.»

مدتی را با احتیاط به گشتنِ کشتیِ متروکه گذراندند. هر جا می‌رفتند، با نشانه‌هایی‌پاره‌پاره‌ای​ از ویرانیِ هولناک روبه‌رو می‌شدند. سانی خوب می‌دانست دیوارهای چوبی و افسون‌شدهٔ زنجیرشکن چقدر‌سال​ مقاوم‌اند... وقتی فکر می‌کرد چه قدرتی توانسته آن را به این روز بیندازد، تنش می‌لرزید.

آخرین باری که کشتیِ پرنده این‌قدر شدید آسیب دیده بود، زمانی بود که کاسی آن را از آسمان‌شده​ پایین انداخت و با تمامِ سرعت به قدیسی نامیرا کوبید. اما این بار، انگار کشتی پیش از درهم‌شکستن،‌حتی​ در برابرِ حمله‌ای هولناک و طولانی مقاومت کرده بود و پس از آن، نبرد به داخل کشیده شده بود.

بعد از آن هم، خدا می‌دانست چقدر در جریان‌های رودِ بزرگ سرگردان مانده بود. در نتیجه،‌خودِ​ هیچ سرنخی نمانده بود که نشان دهد این کشتیِ ارواح واقعاً از کِی و کجا آمده‌چین‌های​ و چه کسانی در نبردی جنگیده‌اند که آن را چنین درهم‌شکسته و خالی رها کرده است.

سانی نمی‌دانست چه موجوداتی توانسته‌اند کشتیِ باستانی را تا این حد‌ترسناکی​ ویران کنند، و نمی‌دانست چه مدافعانی در برابرِ حمله‌شان ایستادگی کرده‌اند.‌لباس‌ها​ هر که بودند، دیدنِ بقایای این نبردِ فاجعه‌بار لرزه بر اندامش می‌انداخت.

با این حال...‌جزئیاتِ​ خبرهای خوبی هم‌فقط​ در کار بود.

حدود یک ساعت بعد، سانی و نفیس به‌کاری​ عرشهٔ اصلی برگشتند و در سایهٔ درختِ مقدس‌فقط​ استراحت کردند. هر دو در فکر فرو رفته بودند.

نفیس پوستِ عاجی‌رنگِ‌برداشت​ درخت را لمس کرد‌این​ و نفسِ عمیقی کشید.

«آسیب شدیده، اما سطحی. نشتی نداره و کشتی‌خیالاتی​ آب نمی‌کشه. با اینکه داخلش داغونه، ولی ستون‌های‌شاهزادهٔ​ اصلی هنوز سرِ پان... به این زودیا غرق نمی‌شه.»

لحظه‌ای مکث کرد،‌جزئیاتِ​ درختِ مقدس را‌فقط​ برانداز کرد و افزود:

«درخت هم زنده و سالمه. ولی مدارهای‌می‌کرد​ افسون شکسته‌ن. حلقهٔ رونیِ عقبِ کشتی هم از‌دلهره‌آورتر​ کار افتاده. نمی‌تونیم زنجیرشکن رو به پرواز دربیاریم.»

سانی سر تکان داد.

«اصلاً هیچ‌کدوممون می‌دونه چطور باید‌دیگری​ کنترلش کرد؟ معمولاً کاسی هدایتش می‌کنه.‌ترسناکی​ اون مستقیماً از نوکتیس یاد گرفته.»

نفیس آهی کشید.

«من که نمی‌دونم. به‌هرحال، پرواز منتفیه... با این وجود، برای حرکت دادنِ کشتی نیازی‌دیگری​ به درختِ مقدس و افسون‌ها نداریم. هنوز بادبان داره، مگه نه؟ با اینکه بیشترِ‌رنگ‌ورورفته​ بادبان‌ها سوخته‌ن یا پاره شده‌ن، می‌تونیم تعمیرشون کنیم. به‌اندازهٔ کافی از بافت وسایل آوردیم.»

سانی در حالی که فکر می‌کرد، نگاهی به اطراف انداخت. بادبان‌ها واقعاً پاره بودند، اما در میانِ لوازمی‌نمی‌آوردند​ که آنانکه برایشان گذاشته بود، ابزارِ تعمیر دقیقاً برای همین کار پیدا می‌شد. روی‌هم‌رفته... انگار همه‌چیزِ لازم برای‌پنهان​ تبدیلِ دوبارهٔ زنجیرشکن به یک کشتیِ دریاپیما را داشتند، حتی اگر نتیجهٔ تعمیرات چندان چنگی به دل نمی‌زد.

کارهای زیادی... پیشِ رو داشتند.

سانی آهی کشید‌جزئیاتِ​ و کوتاه به‌فقط​ نفیس سر تکان داد.

«پس بیا دست‌به‌کار بشیم.»

ناولها | novelha.net