چپتر 101: جنگِ قلمرو
0کاستر آنقدر خوششانس بود که نزدیکِ شهر واردِ عالمِ رؤیا شده و خیلی زودترانسان از آن سه نفر به قلعه رسیده بود. تا سانی، نفیس و کاسی راهشان راعوض به سکونتگاهِ انسانی پیدا کنند، او در آنجا جایگاهِ خوبی برای خودش دستوپا کرده بود.
با وجودِ اینکه فرصتهای زیادی برای یک میراثدارِ بااستعداد فراهم بود تا در ارتشِانسان گانلاگ ترفیع بگیرد، تصمیم گرفته بود مستقل بماند و در نهایت به دستهٔ ستارهٔنظرش دگرگون پیوسته بود؛ کاری که قدرتِ رزمی و شهرتِ آنها را بهشدت بالا برد.
حالا که به گذشته نگاهحالا میکرد، آنجا بود که تمامِمشکلاتِ مشکلاتِ سانی واقعاً شروع شده بود.
«درسته، همهش تقصیرِهمیشه اون بود، نهوقتی من. آره، قطعاً!»
سانی دندانقروچهای کرد، لگدی به صندوقِ سنگین زد و زیرِ لبآخوندکی ناسزا گفت. سپس، طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است، لبخندِنگونبخت درخشانی زد و یک بارِ دیگر از اتاقکِ مخفی بیرون رفت.
آن پایین، اوضاع داشت جالب میشد. چند هیولا کهمیگرفت بوی خون جذبشان کرده بود، سعی داشتند واردِ کلیسای جامعِبهجامانده ویران شوند تا از جسدهای تازه ضیافتی به پا کنند.
با این حال، شوالیهٔ سیاه مثلِ همیشه پر از خشم بود.واقعاً درست وقتی سانی از تیرهای حمال بالا میرفت، شوالیه داشت جانِصندوقِ موجودِ بزرگی را میگرفت که شبیهِ آخوندکی از جنسِ پوستِ انسان بود.
ابتدا، سانی قصد داشت نگاهی به داراییهای بهجامانده از آنشوالیه پنج اوباشِ نگونبخت بیندازد، اما با دیدنِ نبردِ وحشیانه نظرشابتدا عوض شد. باید این کار را به بعد موکول میکرد.
گذشته از این، سایهاش از قبل بقایای خونینبزرگی را گشته و به این نتیجه رسیده بودقصد که بینِ جسدهای تکهتکهشده واقعاً چیزِ باارزشی پیدا نمیشود.
سانی بیآنکه وقتِ بیشتری تلف کند، ازموجودِ سقفِ کلیسای جامع گریخت و مسیرش راانسان تا جایی که با خوندیو جنگیده بود، برگشت.
جسدِ رهبرِ گروهِ شکار هنوز همانجا بود. البته، خاطرههایش مدتهامشکلاتِ پیش ناپدید شده بودند و مردِ ریشدار را تنها با لباسهاییلگدی مندرس رها کرده بودند. تبرِ جنگیِ سنگین هم غیبش زده بود.
سانی آهی کشید.
«برای همینهتیرهای که آدمکشتنمیرفت ارزشش رو نداره.»
سایهاش با دستی صورتش را پوشاند و بابزرگی ناامیدی سر تکان داد، انگار میخواست بگوید طرزِقصد بیانش واقعاً جای تأسف دارد. سانی اخم کرد.
«چیه؟ خب ارزش نداره!»
و برایمثلِ او، این موضوعدرست دوچندان صدق میکرد.
وقتی بیدارشدهای بیدارشدهٔ دیگری را میکشت، بخشِ قابلتوجهی از جوهرِ روحِ دشمن راپوستِ به دست میآورد، بیآنکه نیازی به خردکردنِ خردهٔ روحِ او داشته باشد. امانبردِ سانی یک بیدارشدهٔ معمولی نبود. در عوض، سرشتش بر پایهٔ مصرفِ قطعههای سایه بود.
این یعنی حتی اگر دشمنش در گذشته صدها خردهٔ روح جذب کرده بود، سانی تنها به اندازهٔنگاهی رتبه و طبقهٔ آنها قطعههای سایه دریافت میکرد، درست مثلِ زمانی که یک موجودِ کابوس را میکشت.سایهاش از آنجا که همهٔ خفتهها صرفاً جانورانِ خفته محسوب میشدند، در این مورد، تعداد برابر بود با... یک.
سانی با کمی دلسردیبرد گفت: «فقط یه قطعهمیکرد تا ۴۰۰تا فاصله دارم.»
اینهمه زحمت برای هیچ...
در واقع، بخشِ کوچک و منطقیِ ذهنش از اینکهمیگرفت کشتنِ انسانها چندان سودآور نبود، نفسِ راحتی کشید. وگرنه، دربهجامانده این وضعیتی که داشت... نه، این کار را نمیکرد. مطمئناً.
«ها؟ چه کاری رو نمیکردم؟»
سانی چند بار پلک زد و منتظر ماند تا صدای درونیاش جوابشروع دهد. اما بهطرزِ عجیبی ساکت بود. شانهای بالا انداخت، خم شد وزیرِ جسدِ مرد را گشت، به این امید که چیزِ باارزشی پیدا کند.
اما دستِ خالی ماند. هیچ کیسهای پر از خردههای روح، آنطورجانِ که تصور میکرد، در کار نبود. تنها چیزی که سانی پیدا کرد،داراییهای تکهپارچهٔ عجیبی بود که مخفیانه در پیراهنِ لاتِ قدبلند پنهان شده بود.
پارچه را که نگاه کرد، متوجهِ شکلهای ابتداییبزرگی و سادهای شد که با جوهر روی آن کشیدهنگاهی شده بود. بعضی از شکلها بهطرزِ عجیبی آشنا بودند.
«این... یه نقشهست؟»
در واقع، یک نقشهٔ ابتدایی بود. شکلهایی که میشناخت، مکانهای شاخصِ مختلفیشروع بودند که در بخشهای مجاورِ شهرِ نفرینشده قرار داشتند. سانی بسیاری از آنهاناسزا را از حفظ میدانست و حتی در گذشته چندتایی را کاوش کرده بود.
«نقشهٔ گنج؟»
ناگهان، زمانبندیِ عجیبِ از راه رسیدنِ گروهِ شکار و بیتجربگیشان کاملاً با عقلپوستِ جور درمیآمد. آنها در واقع شکارچی نبودند. در عوض، مشتی احمق بودند کهنبردِ آدمِ زرنگی در قلعه سرشان کلاه گذاشته بود تا یک نقشهٔ گنجِ تقلبی بخرند.
دستکم این محتملترین گزینه بود.
اما...
«ولی اگه واقعی باشه چی؟»
سانی پلک زد و با آمیزهای از انزجار و طمعشبیهِ به نقشه نگاه کرد. نمیتوانست تصمیم بگیرد که آیا بایدپنج سعی کند مسیرش را دنبال کند یا آن را دور بیندازد.
...خوشبختانه، رشتهٔ افکارشحمال با صدای برخوردِجانِ مهیبی پاره شد.
یکی از ساختمانهای همان حوالی ناگهان فروریخت و خیابان را غرق درشروع ابری از گردوخاک و آوار کرد. جثهٔ عظیمی در هوا پرتاب شد وناسزا بهشدت به دیوارِ دیگری برخورد کرد و باعث شد بهمنی از سنگ فروبریزد.
جانور سعی کرد بلند شود، اما بعد لرزیدحمال و بیحرکت ماند و رودهایی از خونِ متعفنآخوندکی روی سنگفرش جاری کرد. بدون شک مرده بود.
سانی بهسرعت نقشه را در زرهش پنهان کرد و به دلِ سایههاجنسِ خزید تا بفهمد چه خبر است. در همان نزدیکی، غرشهای خشمگین واما صدای برخوردِ فولاد با فولاد به گوش میرسید که هر ثانیه نزدیکتر میشد.
عجیب اینکهتیرهای هیچ صدای انسانیشوالیه به گوش نمیرسید.
«نبردی بینِ موجوداتِ کابوس؟»
چنین اتفاقاتی در شهرِ نفرینشده نادر نبود، اما تا جاییشوالیه که سانی میدانست، موجوداتِ بسیار کمی پیدا میشدند که بتوانندابتدا اربابانِ فعلیِ این خیابان و میدانِ مجاور را به چالش بکشند.
این موجودات قدرتمندترین ساکنانِ شهر نبودند، اما سانی بهخاطرِ ویژگیهای منحصربهفردشان سعی میکرد مثل طاعونابتدا از آنها دوری کند. خودش دیده بود چندین هیولا که بسیار قدرتمندتر از هر چیزیباید بودند که او حاضر باشد به مصافشان برود، در آن میدان تکهتکه و ریزریز شدهاند.
با این حال، دستکم از روی صداهایموجودِ مستأصلانهٔ نبرد میشد فهمید که هیچکدامشان نتوانسته بودندابتدا بهاندازهٔ الان برای محافظانِ میدان دردسر درست کنند.
سانی که کنجکاوبالا شده بود، تصمیمگذشته گرفت نگاهی بیندازد.
پنهان در دلِ سایهها، از دیوارِ بلندِ ساختمانی باستانی بالاشوالیه رفت و خیلی زود به پشتبامش رسید. سانی با احتیاطابتدا قدم برداشت و جلو رفت تا به لبهٔ مقابلِ ساختمان رسید.
از آنجا میتوانستحمال میدانِ وسیع را باموجودِ تمامِ شکوهِ تاریکش ببیند.
وسطِ میدان، مجسمهایحمال متحرک داشت باجانِ چندین هیولای غولپیکر میجنگید.