---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 577: فقط تو • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 577: فقط تو

0

پس از این حرف، سکوت مدتی بر‌قدیس​ اتاق حاکم شد. سانی اخم کرد و‌گروگان​ به چیزی که تازه شنیده بود فکر کرد.

از اینکه فهمید موردرت وارثی از خاندانِ بزرگِ دلاوری است، چندان جا نخورد. از قبل‌نبود​ می‌دانست که ارتباطی وجود دارد... و این احتمال را هم داده بود که اصرارِ عجیبِ موردرت‌پیرس​ برای اینکه خودش را شاهزاده بنامد، ریشه در رابطهٔ خونی با یکی از فرمانروایان داشته باشد.

حالا کم‌وبیش روشن شده‌قدیس​ بود که آنویلِ دلاوری...‌هست​ پدرِ این شاهزادهٔ مرموز است.

اما دلیلِ اخمِ سانی این بود که ولث موردرت را شاهزادهٔ جنگ خطاب‌شعلهٔ​ کرد. این نشون می‌داد که خاندانِ دلاوری تبارِ ایزدبانوی جنگ رو به ارث برده،‌وارثِ​ درست همون‌طور که خاندانِ شعلهٔ جاودان تبارِ ایزدِ خورشید رو به ارث برده بود؟

اگه این‌طور بود...‌داد​ دو خاندانِ بزرگِ‌ارشدِ​ دیگه چه تبارهایی داشتن؟

...و تکلیفِ اون چی می‌شد؟ کسی که قرار‌قدرتمند​ بود وارثِ ایزدِ سایه بشه، اما در عوض‌آسیبی​ با تبارِ ممنوعهٔ یه دیمونِ گریزپا گیر افتاده بود؟

در همین حین، کاسی‌قدیس​ با صدایی که رگه‌ای‌هست​ از تعجب داشت گفت:

«...دلاوری؟»

استاد ولث دوباره‌داد​ آهی کشید و‌ارشدِ​ بعد سر تکان داد.

«بله. شاهزاده موردرت پسرِ ارشدِ قدیس آنویل، یکی از سرانِ خاندانِ بزرگِ ما، بود... یعنی هست. در کودکی، به‌عنوان گروگان به‌می‌کردیم​ یه... متحدِ قدرتمند سپرده شد. تا صلح حفظ بشه و رفاهِ همه تضمین بشه. قرار نبود آسیبی بهش برسه. و نرسید... یا‌خیلی​ حداقل ما این‌طور فکر می‌کردیم. سال‌ها بعد، شاهزاده به‌عنوان یه بیدارشدهٔ شجاع پیشِ ما برگشت، و مایهٔ خوشحالی و آسودگیِ ما شد.»

چهرهٔ پیرس در هم رفت و‌سرانِ​ نگاهش را دزدید. ولث چند لحظه‌متحدِ​ مکث کرد و سپس ادامه داد:

«اما خوشحالیِ ما دوامی نداشت. خیلی زود مشخص شد که این پسر... مشکل‌دار بزرگ شده. بی‌رحم و‌اگه​ بی‌تفاوت بود و... تمایلاتِ خاصی داشت که نمی‌شد کنترلشون کرد. هرچه قدرتمندتر می‌شد، کمتر به آدمیزاد شباهت‌گیر​ داشت. و قدرتمند هم بود، به‌شکلِ باورنکردنی‌ای قدرتمند بود. خیلی بیشتر از چیزی که یه بیدارشده باید باشه.»

نگاهش را پایین‌داد​ انداخت و چهره‌ارشدِ​ در هم کشید.

«در نهایت، شاهزاده موردرت خاندان رو ترک کرد و با سرپیچی از دستورِ بزرگان، دنبالِ یه بذرِ کابوس گشت تا استاد‌می‌کردیم​ بشه. می‌دونستیم که اون‌قدر خطرناکه که نباید بهش اجازهٔ عروج داد... یا حتی اجازه داد آزادانه تو جهانِ بیداری قدم بزنه...‌نداشت​ برای همین با دلی سنگین تصمیم بر این شد که حذف بشه. هیولا بود یا نبود، به‌هر‌حال مسئولیتش با ما بود.»

سانی شقیقه‌هایش را مالید. حرف‌هایشان پر از اطلاعاتِ‌هست​ جدید بود... البته به این شرط که حقیقت داشته‌رفاهِ​ باشند. که سانی اصلاً از این بابت مطمئن نبود.

موردرت واقعاً به‌عنوان «گروگان» داده شده بود؟ واقعاً مشکل‌دار و خطرناک بود؟ شاید بود، و شاید هم نبود... یا حداقل‌تبارهایی​ قبلاً نبود. ماجرا هرچه که بود، سانی شک نداشت که این موضوع هیچ تأثیری در تصمیمِ آنویل برای خلاص شدن از‌تعجب​ شرِ پسرِ ارشدش نداشته است. عباراتِ کلیدی در میانِ تمامِ آن حرف‌های پرطمطراقِ ولث، «بیش از حد قدرتمند» و «غیرقابل‌کنترل» بودند.

احتمالاً به همین دلیل موردرت از به مصاف رفتن با کابوسِ دوم منع شده بود... به‌قدرتمند​ همین خاطر بود که به‌تنهایی به جزایرِ زنجیری آمده بود، تا بذرِ کابوسی را پیدا کند‌شجاع​ که هنوز نیروهای فرمانروایان کشفش نکرده بودند — و در نتیجه، نمی‌توانستند از آن محافظت کنند.

و همین‌یعنی​ در نهایت منجر‌به‌عنوان​ به سقوطش شد.

اما یک‌پسرِ​ چیز با‌قدیس​ عقل جور درنمی‌آمد...

سانی به استادها‌جنگ​ نگاهی انداخت و‌می‌داد​ بعد با تردید پرسید:

«اگه اون موردرت این‌قدر خطرناک بود...‌ارشدِ​ چرا راحت نکشتینش؟ چرا به جاش این‌همه‌به‌عنوان​ دردسر به خودتون دادین و زندانیش کردین؟»

پس از مکثی‌هست​ کوتاه، پیرس با‌گروگان​ صدایی عبوس جواب داد:

«...فکر می‌کنی امتحان نکردیم؟ کالبدِ فیزیکی‌اش نابود شد... کالبدِ جانش هم همین‌طور. اما باز هم نمرد. هر‌رفاهِ​ کاری کردیم، اون موجود حاضر نبود بمیره. با این حال خیلی از همرزمانم تو این راه جون‌آسودگیِ​ دادن. در نهایت فقط تونستیم به بند بکشیمش... که اون هم فقط با کمکِ قدیس‌ها ممکن شد.»

سانی مات‌ومبهوت‌ولث​ به استادِ‌خطاب​ ترسناک خیره ماند.

هم کالبدِ فیزیکی و هم‌پسرِ​ کالبدِ جانش نابود شده، ولی هنوز‌هست​ هست... آخه چطور همچین چیزی ممکنه؟

دهانش را باز‌هست​ کرد، بعد بست...‌گروگان​ و دوباره باز کرد.

«...سرشتش دقیقاً چیه؟»

پیرس و ولث نگاهی‌خطاب​ به هم انداختند. در‌ایزدبانوی​ نهایت زن به حرف آمد:

«به آینه‌ها، بازتاب‌ها و روح‌ها ربط داره. شاهزاده موردرت می‌تونه از توی آینه‌ها جابه‌جا بشه و بازتاب‌ها رو کنترل کنه. اما توانِ دومش... توانِ دومش خیلی ترسناک‌تره.‌نرسید​ اگه کسی از توی هر جور آینه‌ای بهش نگاه کنه، روحش بلعیده می‌شه و کالبدش می‌افته دستِ اون. شاهزاده با تسخیرِ یه ظرف، خاطره‌ها، پژواک‌ها... و حتی‌پسر​ سرشتِ طرف رو به ارث می‌بره. البته در کنارش نقصش رو هم می‌گیره — شبیهِ همون موجودی که توی جزیرهٔ مکافات دیدی و یکی از مخلوقاتش بود.»

چند لحظه ساکت شد و‌به‌عنوان​ بی‌اختیار حرزِ سندان‌شکلی را که‌صلح​ از گردنش آویزان بود، لمس کرد.

«...من و پیرس در برابرِ قدرت‌هاش مصونیم. اما بقیهٔ سربازامون این‌قدر خوش‌شانس نیستن. اون یکی بعد از دیگری تسخیرشون می‌کرد و از کالبدشون‌برسه​ برای کشتنِ بقیه استفاده می‌کرد. آخرین ظرفش خیلی خطرناک بود، چون سرشتی داشت که بهش اجازه می‌داد از... از جسدِ برادران و خواهرانمون‌دوامی​ عروسک بسازه. ما تونستیم ظرف رو نابود کنیم، اما خودِ شاهزاده فرار کرد... درست مثلِ قبل. نتونستیم دوباره به بند بکشیمش و زندانیش کنیم.»

سانی کمی‌ولث​ سرش را‌خطاب​ کج کرد.

...حالا بالاخره خیلی چیزها روشن شده بود. اینکه چرا موردرت زندانی شده بود، چرا معبدِ شب به روی غریبه‌ها بسته بود‌همه​ و چرا فقط پژواک‌ها و گمشده‌ها اجازه داشتند از زندانی نگهبانی کنند؛ گروهِ اول روح نداشتند و نمی‌شد تسخیرشان کرد، در‌دزدید​ حالی که گروهِ دوم حتی اگر شاهزاده به طریقی فرار می‌کرد و کالبدشان را می‌گرفت، باز هم نمی‌توانستند به جهانِ بیداری برگردند.

اگر به جهانِ‌هست​ بیداری برمی‌گشت، دستگیری‌اش‌گروگان​ تقریباً غیرممکن می‌شد، پس...

ناگهان سانی به خود لرزید.

پیرس با‌ولث​ دیدنِ حالتِ چهره‌اش،‌نشون​ پوزخندِ شومی زد.

«می‌بینم که بالاخره فهمیدی. آره... فکر نکن می‌تونی با اون جانور منطقی حرف بزنی یا از این قضیه که کینه‌اش رو‌همه​ به خاندانِ دلاوریه نه تو، سوءاستفاده کنی. در حالِ حاضر توی این دژ فقط چهار نفر هستن که کالبدشون می‌تونه راهِ برگشتش‌چند​ به جهانِ بیداری باشه. من و ولث رو نمی‌تونه تسخیر کنه، بانو کاسیا رو هم به خاطرِ نابیناییش نمی‌تونه. پس فقط می‌مونه...»

استاد پیرس با‌هست​ چشمانِ سرد و خطرناکش‌متحدِ​ به او خیره شد.

سانی زیرِ لب ناسزا گفت.

«...فقط تو.»

ناولها | novelha.net