چپتر 325: محاصرهٔ منارهٔ سرخ (۱۱)
0«آخ! لعنت بهش!»
افی تلوتلوخوران عقب رفت و تکهٔ اوج را با قوسی باز چرخاند و بدنِ چند موجودِ کابوس را درید. با دستِ دیگرش،میجنگیدند کنهٔ نیمهشفاف و غولپیکری را که عمیقاً در رانش فرو رفته بود گرفت و بیرون کشید، و با این کار تکهای ازکیتین گوشتش کنده شد. پیش از آنکه موجودِ چندشآور فرصت کند با آروارههای تیزش انگشتانش را قطع کند، آن را در مشتش له کرد.
با حسِ خونِ داغی که از پایش پایین میریخت، چهره دراطراف هم کشید و بیمعطلی بقایای لهشدهٔ کنه را روی پارچهٔ تکهٔنبود آفتاب مالید، سپس چرخید تا مسیرِ حرکتِ نیزهاش را دنبال کند.
افی خسته بود.ثانیه خیلی، خیلی خسته. کاملاًخسداری از پا درآمده بود.
...اما اینبرد گلهٔ کابوسوارعظیم تمامی نداشت.
نمیشه همهتون فقط بمیرین، حرومزادهها...
دوباره میلهٔ تکهٔ اوج را با هر دو دست گرفت، آن را به عقب کوبید و پلیدِ دیگری را با میخِ تهِ نیزه به سیخموجوداتِ کشید، سپس میخِ تیز را بیرون کشید و به پهلو خیز برداشت. لحظهای بعد، داسِ وحشتناکِ یک سنتوریونِ زرهپوش در همان نقطهای که تا لحظهایاست پیش ایستاده بود، فرو رفت. افی نیزه را چرخاند و با آن حمله برد، سینهٔ موجودِ عظیم را سوراخ کرد و در دم جانش را گرفت.
با افتادنِ جسدِ سنگین روی زمین و لرزشی کهپای ایجاد کرد، یک ثانیه فرصت یافت تا نفسِ دردناکاطراف و خسداری بکشد. پای زخمیاش نزدیک بود خم شود.
چرا هیچکس پشتمو پوشش نمیده...
افی به اطراف نگاه کرد تاخسداری خفتههای همرزمش را که کنارش میجنگیدندچرا بررسی کند، اما کسی را ندید.
دورتادورش چیزیپای نبود جز انبوهِشود بیپایانِ موجوداتِ کابوس.
همه کشته شده بودند.
...بهجز او.
«ها. ها-ها. ها!»
افی در دریای هیولاها تنها مانده بود؛ دیواری نفوذناپذیر از چنگال و کیتین او را از بقایای ارتشِ رؤیابین جدادورتادورش میکرد. تنها دلیلش برای اینکه میدانست هنوز کسی آن پشت زنده است و میجنگد، نورِ سفیدِ درخشانی بود که همچنان پهنهٔجدا وسیعِ میدانِ نبرد را روشن میکرد... پهنهٔ این مقبرهای که با سیمهای آهنی و موجوداتِ کابوسِ مرده برای خودشان ساخته بودند.
البته آن نور به جایینفسِ که او ایستاده بود نمیرسید.زخمیاش اینجا چیزی نبود جز تاریکی.
امیدِ چندانی همسینهٔ نداشت که خودشجانش به آن برسد.
افی بهثانیه زمین نگاه کرددردناک و تلخ خندید.
سپس سرش را بالا گرفت وچرا به سیلِ هیولاهایی که نزدیک میشدند خیرهخفتههای ماند؛ چشمانش از سرگرمیِ تاریکی برق میزد.
«پس بیاین،ایجاد جانورا. اوه، چهنفسِ ضیافتی بشه این...»
سانی بهزحمت از تیغهٔ شمشیرِ مرجانی جاخالی داد و آن را با تکهٔ نیمهشب بهپوشش کناری دفع کرد. سپس سعی کرد ضدحمله بزند، اما مجبور شد با ناسزایی خفه بهبیپایانِ عقب بجهد. خنجری تیز از کنارِ صورتش گذشت و بریدگیِ کمعمقی روی گونهاش جا گذاشت.
پلیدهای لعنتی!
در حالِ حاضر، همزمان با سه گولم روبهرو بود. شوالیه، کُشندهنزدیک و کاهنه سعی داشتند محاصرهاش کنند. با سرعتی وحشتناک حرکت میکردند ومیجنگیدند آنقدر قدرت داشتند که یک خفته را با راحتیِ خندهداری محو کنند.
خوشبختانه سانی یک خفتهٔ معمولی نبود. سایه دورِ بدنشسنگین پیچیده بود و او را سریعتر و قویتر میکرد.بکشد با کمکِ آن، بهزحمت میتوانست دوام بیاورد و زنده بماند.
...فعلاً.
کمی دورتر از او، قدیس داشت با غریبه، سازنده ونمیده شکارچی میجنگید. آن سه حتی از حریفانِ خودش هم درندهتر بهچیزی نظر میرسیدند، برای همین سایه هم حسابی به دردسر افتاده بود.
«این اصلاًایجاد با عقلیافت جور درنمیاد...»
سانی از اینکه این سازهها بسیار قویتر از او بودند، تعجب نمیکرد. اما قدیسیافت یک دیوِ بیدارشده بود، و اتفاقاً یکی از خطرناکترین موجوداتِ کابوس از رتبهٔ خودشاطراف که سانی تا به حال دیده بود. با این حال، بهسختی روی پا مانده بود.
خوب شد که سرور هنوز واردِ نبردبکشد نشده بود. هفتمین گولم کمی دورتر بیحرکت ایستادهپوشش بود، انگار که هیچ علاقهای به مبارزه نداشت.
بهخاطرِ سرعتِ بالای دشمنانش و برتریِ عددیشان، سانی مجبور شد تکهٔ مهتاب را هم احضار کند.میجنگیدند حالا تاچی را در یک دست و خنجر را در دستِ دیگرش گرفته بود. به اینهیولاها حالت عادت نداشت و باعث میشد حملاتش ضعیفتر شود، اما اجازه میداد دفاعش را تقویت کند.
این یکی ازثانیه دلایلی بود کهدردناک سانی هنوز زنده بود.
ناگهان، انفجاری از نور به چشمانش کوبید، او را به تلوتلو خوردن انداخت ویافت برای چند لحظهٔ کوتاه کورش کرد. در ثانیهٔ بعد، کاهنه به سمتش یورش برد.اطراف هیچ سلاحی نداشت، اما دستانِ مرجانیاش آنقدر مرگبار بود که جایِ دو سلاح را بگیرد.
سانی با اعتماد به حسِ سایه جاخالی داد و تکهٔ نیمهشب را فرود آورد، به این امیداطراف که ضربهاش به گولم بگیرد. دستِ دومش حرکت کرد و جلوی ضربهٔ کُشنده را سد کرد. درستشده مثلِ قبل، شدتِ ضربه نزدیک بود استخوانهای مچِ دستش را خرد کند و سانی را به عقب راند.
توانسته بود در برابرِ حمله مقاومت کند و آنقدرپوشش زمان بخرد تا بیناییاش برگردد، اما بلافاصله با خطرِکسی خشمگینِ حملهٔ دیگری روبهرو شد، این بار از سوی شوالیه.
اوضاعِ قدیس هم بهتر از این نبود. سپرش به نوکِ چکشِ جنگیِ سازنده گیر کردپشتمو و پایین کشیده شد، و همین به شکارچی فرصت داد تا نیزهاش را در شکافِانبوهِ دفاعیِ او فرو کند. همزمان، غریبه داشت آماده میشد تا از پشت به او حمله کند.
«این وضع نمیتونهسینهٔ خیلی ادامه پیدا کنه...افتادنِ فکر کن، فکر کن!»
سانی حس میکرد نکتهای حیاتی را دربارهٔ این نبردِزخمیاش دشوار و مرگبار نادیده گرفته است. باید پیش ازنگاه آنکه آخرین گولم واردِ نبرد شود، معما را حل میکرد...
برای دفعِ ضربهٔزخمیاش بعدی بدنش راچرا چرخاند و اخم کرد.
...چرا سرور حمله نکرده بود؟
یک جای کار میلنگید...
ناگهان، چشمانِ سانی ریز شد.
«نکنه...؟»
گولمها به شکلِ قهرمانانِ باستانی ساخته شده بودند و حتی همان سلاحهاشود را در دست داشتند. یکی از دلایلی که توانسته بود تا الان درکسی برابرِ مهاجمانش مقاومت کند این بود که با تسلیحاتِ آنها آشناییِ کامل داشت.
هر چه باشد، تکهٔعظیم نیمهشب و تکهٔ مهتابجسدِ را در دست داشت.
اگر سلاحهای آنها همانندِ خاطرههای تکهٔ اوبکشد بود و فقط از مرجانِ سرخ ساخته شدهپوشش بود... آیا در موردِ سرور هم همینطور بود؟
آیا ترورِ سرخ معادلِ خودش ازچرا تاجِ سپیدهدم را ساخته بود و الانخفتههای داشت به آن هفت گولم قدرت میداد؟
سرور تنها ایستاده بود، ونفسِ انگار به نبردی که پیشِزخمیاش رویش جریان داشت بیتفاوت بود.
...درست مثلِ نفیس که در آغازِ محاصرهافتادنِ دور از میدانِ نبرد نشسته بود ویافت جواهرِ تکهٔ سپیدهدم روی پیشانیاش درخششِ خیرهکنندهای داشت.
اگر هفتمین گولم داشت همان کاری را باپای شش گولمِ دیگر میکرد که ستارهٔ دگرگون برای ارتشِاطراف رؤیابین انجام داده بود... پس، سانی هنوز شانسی داشت.