---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 656: باغ‌های ماه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 656: باغ‌های ماه

0

وقتی سانی بیدار شد، کشتی داشت به پناهگاه نزدیک می‌شد. از پنجره که به بیرون نگاه کرد، جزیرهٔ‌می‌زد​ آشنایی را زیر پایشان دید... در زمانِ او، پلیدِ فاسد‌شدهٔ هولناکی آنجا را اشغال کرده بود. با خود‌جانبی​ فکر کرد که آیا هنوز — یا در واقع، از همین حالا — آنجا لانه کرده است یا نه.

در هر حال، از‌فرماندهی​ اینجا تا پناهگاه فقط‌ملحق​ چند زنجیر فاصله بود.

سانی آهی کشید، لباس‌هایش را پوشید و از کابین بیرون رفت تا راهیِ عرشهٔ بالایی شود. بیرون که رفت، عروسک‌های ملوان‌افسون‌شده​ را دید که با دقتی ظریف به این‌سو و آن‌سو می‌رفتند، بادبان‌ها را بالا می‌کشیدند و به کارهای دیگر می‌رسیدند. نوکتیس پشتِ‌بخارِ​ سکان ایستاده بود، ردای پُرطمطراقِ کاملاً جدیدی به تن داشت و ملودیِ شادی را سوت می‌زد. جادوگر با دیدنِ سانی لبخند زد.

«آه، سانلس! چه‌پرتاب​ خوب شد که بیدار‌متعالیِ​ شدی. تقریباً رسیدیم خونه.»

نگاهی به جلو انداخت و دستش را تکان داد، و ناخواسته کشتی را به‌جدیدی​ چرخشی جانبی انداخت. مانکن‌های چوبی یک‌جوری روی عرشه بند ماندند، اما سانی مجبور شد‌نگاهی​ نرده‌ای را بچسبد تا به بیرون پرتاب نشود. نگاهِ غضبناکی به آن متعالیِ نامیرا انداخت.

نوکتیس لبخندِ شرمنده‌ای زد.

«اوه... اِهم... شرمنده.»

سانی سر تکان داد، از پله‌ها بالا رفت و روی عرشهٔ فرماندهی در انتهای کشتیِ افسون‌شده، به جادوگر ملحق‌ملحق​ شد. از آنجا در سکوت به تماشای منظرهٔ پادشاهیِ امید ایستاد، تا اینکه شبحِ آشنای حلقهٔ عظیمی از سنگ‌افراشت‌ها بر‌سفیدی​ فرازِ جزیره‌ای کوچک پدیدار شد؛ حلقه‌ای که در میانِ ابرِ سفیدی از بخارِ آبِ چند آبشارِ زیبا احاطه شده بود.

پناهگاه... دیدنِ دوباره‌اش حسِ خوبی‌دیگر​ داشت. در این کابوسِ هولناک،‌ایستاده​ آنجا تقریباً مثلِ خانه بود.

نوکتیس نیشخند زد.

«خودشه! پناهگاهِ‌اما​ نوکتیس، کنامِ زیبای‌بچسبد​ من. قشنگ نیست؟»

سانی مکثی کرد، سپس حرزِ زمردین‌غضبناکی​ را از میانِ تای لباسِ سیاهش‌اِهم​ بیرون آورد و در دل گفت:

«...فکر کنم. ولی یه‌کارهای​ کم خودخواهانه نیست که‌پشتِ​ اسمِ خودت رو روش گذاشتی؟»

جادوگر خندید.

«اوه، نه! اشتباه متوجه شدی. اولش اسمش معبدِ ماه بود. من اون رو به‌عنوانِ زیارتگاهی برای جدّه‌ام ساختم. از اینکه اونجا تنها زندگی کنم کاملاً راضی بودم، اما‌ایستاد​ وقتی اوضاعِ پادشاهیِ امید روزبه‌روز بدتر شد، آواره‌ها برای فرار از این دیوانه‌خونه و پیدا کردنِ یه سرپناهِ امن، راهیِ سرزمین‌های من شدن. منم دلم نیومد... یا بهتر‌خانه​ بگم، اون‌قدر برام مهم نبود... که دستِ رد به سینه‌شون بزنم. این شد که اونا اسمش رو گذاشتن پناهگاهِ نوکتیس. والا اگه از من بپرسی، اسمِ خیلی قشنگیه!»

سانی چند لحظه به‌نشود​ او خیره ماند، سپس‌نامیرا​ با لحنی گرفته گفت:

«...جدّه‌ات کیه؟»

نوکتیس رو به او کرد‌انتهای​ و چند بار پلک زد؛‌تماشای​ تعجب در چهرهٔ زیبایش موج می‌زد.

«خب معلومه،‌اما​ کی می‌تونه باشه؟‌بچسبد​ ایزدبانوی ماه دیگه!»

سانی رنگش پرید.

...آخه این کجاش منطقیه؟

دهان باز کرد تا چیزی بگوید، اما منصرف شد‌سکوت​ و تصمیم گرفت زیاد به آن فکر نکند. نوکتیس‌حلقهٔ​ با دیدنِ این واکنش، با حالتی گیج شانه بالا انداخت.

«فکر کردی این قیافهٔ بی‌نظیر رو از کی به ارث‌متعالیِ​ بردم؟ آدمایی به جذابیِ من که روی درخت سبز نمی‌شن!‌کشتیِ​ خب... حداقل معمولاً این‌طوریه. مگه اینکه درختِ خیلی خاصی باشه.»

سانی دندان‌هایش را روی هم‌نگاهِ​ فشرد و تمامِ سعی‌اش را کرد‌اوه​ تا هیچ‌چیز را بلند فکر نکند.

خیلی زود، کشتیِ پرنده از آسمان پایین آمد و در مرکزِ حلقهٔ تخته‌سنگ‌های عظیم معلق ماند. درختِ مقدسی که روی عرشه‌اش روییده بود، درست‌شدی​ بالای درختی قرار گرفت که در جزیره‌ای کوچک میانِ استخری از آبِ زلال ریشه داشت؛ محرابی از سنگِ سفیدِ خالص که در سایهٔ شاخه‌های پهنِ‌نشود​ آن غرق شده بود. سانی ده‌ها نفر را دید که با چهره‌هایی بهت‌زده به بالا خیره شده بودند و بی‌اختیار به دنبالِ چهره‌های آشنا گشت.

البته که بی‌فایده بود. حتی اگر‌کشتیِ​ دیگران هم به‌نحوی آنجا بودند، در هر‌امید​ حال ظاهرشان با خودِ واقعی‌شان فرق می‌کرد.

نوکتیس پوزخند زد.

«به پناهگاه خوش اومدی! مطمئنم از‌غضبناکی​ اینجا خوشت میاد. همه اینجا خیلی‌اِهم​ منطقی و مهربونن. درست مثلِ خودم...»

با شنیدنِ‌بالا​ این حرف،‌کارهای​ سانی لرزید.

با هم کشتیِ پرنده را ترک کردند و در باغ قدم زدند تا به اقامتگاهِ خصوصیِ جادوگر بروند.‌فرماندهی​ از قضا، این اقامتگاه درست در همان جایی قرار داشت که خاندانِ پرِ سفید در آینده دژِ خود را‌کوچک​ در آن بنا می‌کردند. با این حال، نوکتیس خانه‌اش را به‌جای بالای حلقهٔ تخته‌سنگ‌ها، درونِ خودِ آن ساخته بود.

همان‌طور که پیش می‌رفتند، سانی ساکنانِ پناهگاهِ گذشته را بررسی کرد... بیشترشان شبیهِ مردمِ عادی بودند.‌انتهای​ برخی از آن‌ها افرادِ معمولی بودند و برخی بیدارشده. به نظر نمی‌رسید در چنگالِ جنون گرفتار‌فرازِ​ باشند. با این حال، پس از درسِ بی‌رحمانه‌ای که در کولوسئومِ سرخ گرفته بود، نمی‌توانست محتاط نباشد.

نگاهِ سانی از شخصی به‌دیگر​ شخصِ دیگر می‌چرخید و آن‌ها‌ایستاده​ را برای خطرِ احتمالی ارزیابی می‌کرد.

آن زنِ جوان که دستِ کودکی را گرفته بود بی‌خطر به نظر می‌رسید، اما چرا کودک آن‌قدر وحشت‌زده بود؟ آن مرد با ریشِ مرتب و کوتاه‌شده‌اش ملایم و‌سفیدی​ مهربان به نظر می‌رسید، اما چرا قبضهٔ شمشیرش آن‌قدر صیقل‌خورده و فرسوده بود؟ آن گدایی که تنها و بی‌کس نشسته بود و بدن و صورتش مانندِ جذامی‌ها از‌سیاهش​ ریخت افتاده و در باند پیچیده شده بود، ضعیف‌تر از آن به نظر می‌رسید که تهدیدی محسوب شود... اما چرا نگاهش آن‌قدر تیز و انگشتانش آن‌قدر پینه‌بسته بود؟

و آن پیرزن با سبدی‌بچسبد​ از میوه در آغوشش... چرا با‌نامیرا​ این دقت به آن‌ها نگاه می‌کرد؟

سانی سر‌بچسبد​ تکان داد و‌نگاهِ​ نگاهش را برگرداند.

محتاط بودن خوبه، ولی این فقط صدای جنونه. آرزوی امنیت داشتن هم یه خواسته‌ست... پس اون‌شادی​ هم می‌تونه با نفوذِ امید تحریف بشه. بعد از عذاب‌هایی که توی کولوسئومِ سرخ و کابوس‌ها‌تکان​ کشیدم، ذهنم همین الانش هم بی‌ثباته... باید خودم رو کنترل کنم، وگرنه یه اتفاقِ وحشتناک می‌افته...

اینجا، در دژِ یک قدیسِ نامیرا، چه خطراتی می‌توانست‌سکوت​ وجود داشته باشد؟ تا زمانی که خودِ نوکتیس تصمیم‌حلقهٔ​ نمی‌گرفت به سانی حمله کند، او کم‌وبیش در امان بود.

و حالا‌اما​ که حرفِ‌نرده‌ای​ نوکتیس شد...

جادوگر او را به سمتِ یک درِ چوبی با کنده‌کاری‌های زیبا راهنمایی کرد، سپس آن‌فرماندهی​ را گشود و سانی را به داخل برد. اقامتگاهش درست همان‌طور بود که انتظار می‌رفت...‌عظیمی​ جادار، مزین به نفیس‌ترین اسباب و اثاثیه، و پر از انواع و اقسامِ خدمتکارانِ جادویی.

سانی با خیره شدن به تیِ دسته‌داری که بدونِ‌سکان​ دخالتِ کسی وظیفه‌شناسانه کفِ زمین را می‌شست، تنش یخ‌می‌زد​ کرد. حالا حدس می‌زد عروسک‌های ملوان چطور ساخته شده بودند...

نگو که این دیوونه واقعاً‌انتهای​ از روحِ یکی استفاده کرده... تا‌منظرهٔ​ این تیِ صاحاب‌مرده رو افسون کنه...

نوکتیس پوزخند زد.

«می‌دونم به چی فکر می‌کنی.»

سانی جا خورد و‌کارهای​ با دلهره‌ای پر از تنش‌سکان​ به آن نامیرا خیره شد.

جادوگر با‌شرمنده​ جدیت سر‌فرماندهی​ تکان داد.

«...اینکه صبحانه چیه، مگه نه؟ اوه، نگران‌نشود​ نباش سانلس! من صبحانه‌ها رو خیلی جدی می‌گیرم.‌اِهم​ بیا اول بخوریم، بعد بنوشیم... بعد حرف بزنیم.»

آهی کشید.

«مطمئنم سؤالاتِ زیادی داری...‌کارهای​ راستش رو بخوای، خودم‌پشتِ​ هم چندتایی سؤال دارم...»

ناولها | novelha.net