چپتر 1482: راهِ سوم
0زنجیرشکن زیرِ نورِ ملایمِ درختِ مقدس، در تاریکی پرواز میکرد. در مارپیچی پهناور حرکت میکرد ودعا با هر چرخش، پایین و پایینتر در تاریکیِ ژرف فرو میرفت. گرداگردش، دیوارهای متحرکِ تونلِ تاریکدست میپیچیدند و تاب میخوردند؛ آبی که دیوارها را ساخته بود با سرعتی هولناک در گردش بود.
حالا که کاسی مدارِ افسونِ کشتیِ باستانی را تعمیر کرده بود، بحرانِ آنی برطرف شده بود. اعضایِ دستهاون سرانجام فرصتی یافتند تا نفسی تازه کنند. اتفاقاتِ روزِ گذشته بیش از حد طاقتفرسا بود... نابودیِ جزیره دقیقاًیافته پس از نبرد با کشتارِ نامیرا رخ داده بود و از این رو، همه از پا درآمده بودند.
رویِ عرشه افتادند و دعا میکردند که دستکم در چند ساعتِ آینده — یا حتی چند دقیقهافزود — هیچ اتفاقِ شومی نیفتد. سانی موقتاً پاروهای هدایت را به دست گرفت تا نفیس بتواند دستانِقلقلکش لهشدهٔ کاسی را درمان کند. پس از آن، همه نزدیکِ دایرهٔ رونی ماندند و به تاریکی چشم دوختند.
افی بافقط صدایی که کمیازش خفه بود پرسید:
«به نظرتونکرد این گردابکشید به کجا میرسه؟»
سانی لحظهایرونی درنگ کرد ودوختند بعد آه کشید.
«راستش نمیدونم. فقط میدونم تو گذشتهکرد کسی ازش رد شده و زنده مونده.کسی البته اون آدم از رتبهٔ مطلق بود.»
سانی لحظهای مکثنمیدونم کرد و باکسی صدایی گرفته افزود:
«شاید دیوارهٔ درونیِپرسید هرم باشه. درکجا هر حال... بهزودی میفهمیم.»
سپس نگاهی به کاسی انداخت. حالانمیدونم که فرصتی یافته بودند تا بهمونده خودشان بیایند، حسِ کنجکاویاش قلقلکش میداد.
«راستی، چرا برایجزیره تعمیرِ کشتی بهکشتارِ اون تکهسنگ نیاز داشتی؟»
بقیه هم کنجکاو به نظردرنگ میرسیدند. دخترِ نابینا کمی مکثنمیدونم کرد و بعد توضیح داد:
«خب... یه درِ قفل رو تصور کن. برای رفتن به اونطرفِ در چندتا راه هست.نامیرا سادهترینش استفاده از کلیده — به شرطی که کلید داشته باشی. تو این مورد، کلیدحتی همون دانشِ دقیق از افسونِ اصلیِ زنجیرشکن بود. من چیزایی در موردش میدونم، اما کافی نیست.»
به دایرهٔ رونیپرسید اشاره کرد کهکجا در تاریکی سوسو میزد.
«راهِ دوم اینه که قفلسازی باشی که ساختارِ قفلِ در رو — یا اصلاًگرفته هر قفلی رو — عمیقاً میفهمه. اینطوری میتونی بدونِ کلید بازش کنی. متأسفانه دانشِخودشان من از جادو اونقدرها عمیق نیست. پس فقط راهِ سوم باقی میموند... زورِ خالص.»
کاسی آرام به دستانش دست کشید. تحتِ تأثیرِ شعلهٔ نفیس،همه پوستِ نرمش دوباره رشد کرده بود. دیگر اثری از خون، گوشتِآینده شکافته و استخوانِ رنگپریده نبود. آن زخمهای وحشتناک ناپدید شده بودند.
«نمیدونم اون تکهسنگ واقعاً از مصب اومده یا نه، اما قطعاً از همون جنسِ دیوارهای سنگیِ هرمه. یعنیاون یه زمانی بخشی از یه تایتانِ نامقدس بوده. خودت تو ساختنِ سلاحهای خارقالعاده تجربه داری، پس میدونی جنسِیافته مواد چقدر مهمه. برای همین... من فقط قدرتِ اون ماده رو قرض گرفتم تا کمبودِ دانشم رو جبران کنم.»
سانی چند لحظه بافقط ناباوری به او خیرهزنده ماند، سپس آهی کشید.
«فکر نمیکنم کاریمیدونم که کردی اصلاً سادهمونده بوده باشه، ولی... باشه.»
توضیحش تا حدودی منطقی بود. سانی دربارهٔ جادوی رونی دانشِ چندانی نداشت، چهرویِ برسد به افسونهای زنجیرشکن. با این حال، خودش هم جادوگری نسبتاً ماهر بود.شومی به همین دلیل، میدانست که یک مادهٔ ارزشمند گاهی واقعاً میتواند جایگزینِ مهارت شود.
مثلاً باید ایزدِ بافندگی میبود تا افسونی بسازد که به فولادِ معمولی اجازه دهد پوستِزنده یک جانورِ اعظم را سوراخ کند — اگر اصلاً چنین چیزی ممکن بود. اما اگر آنبهزودی فولادِ معمولی با استخوانهای یک تایرنتِ اعظم جایگزین میشد، دیگر حتی نیازی به اضافهکردنِ افسون نبود.
سلاحهای ساختهشده از چنین استخوانهایی قدرتِ رازآلودِ خودشان را داشتند و آن قدرت برایمطلق کشتنِ جانورِ اعظم کافی بود. دستکم در دستِ کسی به قدرتِ افی، و درانداخت حالی که قدرتِ رازآلودِ خودِ پلید بر اثرِ زخمهای کاری بر روحش کاهش یافته بود.
«باید اینفقط درس روکسی خوب یادم بمونه.»
سانی شکی نداشت که در آینده خاطرههای بسیاری میسازد. پیش از این،بودند بیشتر نگرانِ بهدستآوردنِ خردههای روحِ قدرتمندِ کافی و یادگیریِ الگوهای بافتهای گوناگون بود.اتفاقِ شاید وقتش رسیده بود که به فکرِ جستوجو برای موادِ نامعمولی هم باشد.
لبخندِ محوی زد.
«به هر حال... کارتفقط توی تعمیرِ زنجیرشکن عالیزنده بود. دقیقاً بهموقع بود.»
چند لحظه سکوت حاکمکسی بود و بعد افیالبته ناگهان گلویش را صاف کرد.
«آره، کارت عالی بود کاسی! ولی، اِم...نامیرا یکی لطفاً به من توضیح بده زنجیرشکنعرشه آخه چطوری اینجاست؟ توی کابوسِ ما چیکار میکنه؟»
سانی چند بار پلک زد.
«درسته. اینراستش معما همفقط در کار بود...»
او و نفیس نگاهیکسی به هم انداختند. لحظهایالبته بعد، سانی با تردید گفت:
«راستش رو بخوای، هیچ ایدهای نداریم. خودت باید بدونی زمان توی مقبرهٔ آریل چقدر عجیب عمل میکنه... برای همین، نظریهٔ فعلیِ ماحتی اینه که یکی از صاحبانِ قبلیِ این کشتی توی یه مقطعی به هرم سر زده. کشتی خیلی دورتر در بالادستِ رود بیهدفچشم سرگردون بود. هیچکس توش نبود و هیچ نشانهای هم از اینکه صاحبِ قبلیش کی بوده وجود نداشت، پس... من و نفیس برش داشتیم.»
افی با حالتی عجیب بهدرنگ آنها نگاه کرد، سپس نیشخندی زدفقط و با دستش روی عرشه زد.
«خب... خوب کاری کردین. اصلاً نمیتونم توصیف کنم وقتی داشتم پشتِ یهآدم کوسهٔ جهشیافتهٔ عجیبوغریب توی رودِ بزرگ پرسه میزدم، چقدر دلم برای کابینِبهزودی دنجم تنگ شده بود. نگاه کن! کفِ اینجا سفته! راستش ممکنه گریم بگیره!»
در حالی که هنوزکسی لبخند به لب داشت، رواون به جت کرد و پرسید:
«خب، چینابودیِ شد؟ واقعاً میراثِنبرد سرشتت رو گرفتی؟»
جت نگاهی بهمیرسه او انداخت وکرد شانه بالا انداخت.
«آره. و قبل از اینکه بپرسی...کسی نه، نمیتونی بخوریش. حیف شد کهآدم خودت هیچ چیزِ باحالی گیرت نیومد، نه؟»
لبخندِ افی پهنتر شد.
«کی میگه گیرم نیومد؟»
با گفتنِ این حرف، پاهای بلندشکرد را دراز کرد، حالتِ راحتتری بهمیدونم خود گرفت و خندهٔ کوچکی سر داد.
«گیرم اومد. البتهنمیدونم اگه یه خاطرهٔ مطلقازش رو باحال حساب کنی...»