چپتر 1787: اَه
0اوضاع... خوب نبود.
ری توانسته بود دستِ هیولایی را متوقف کند و داشت با سلاحهایش آن را تکهتکهبرین میکرد — در یک دست شمشیرِ کوتاهی داشت و در دستِ دیگر تبری. رین با تیرهایشچنگالهای پلید را کور کرده بود و تامار دو تا از بازوهایش را از کار انداخته بود.
مشکل اینجا بود که تعدادِ بازوهای جانور خیلی زیاد بود. رینخشکِتون تا الان نُه تا را شمرده بود و بازوهای بیشتری مانندِ جنگلیشدند مخوف از پشتِ هیولایی که داشت از صخره بالا میآمد، سر برمیآوردند.
بدتر از آن، این پلیدی بیدارشده بود. او ابتدا نقطه ضعفِ آشکار — یعنیحتی چشمها — را هدف گرفته بود، اما غیر از آن، کارِ زیادی از دستشمهارتی برنمیآمد. حتی اگر تیرهایش پوستِ سفتِ جانور را میشکافت، آسیبِ چندانی به آن نمیرساند.
تامار با عزمی راسخ با جنگلِ بازوهای هیولایی روبهرو شد و شمشیرِ دودستیِ سنگینش را با مهارتی رعبآور میچرخاند. او ازنمیرساند هر دو توانش استفاده کرد تا میانِ رگبارِ ضرباتِ کشنده برقصد. میراثدارِ جوان شبیه به گردبادی فولادی به نظر میرسید وگردبادی پرشهای غیرقابلپیشبینی را با فورانهای کوتاهی از سرعتِ خیرهکننده ترکیب میکرد. سیلابی از خونِ متعفن از تیغهٔ بزرگش به هوای سرد میپاشید.
او توانست بسیاری از بازوهای پلید را متوقفشمشیرش و زخمی کند، که دلیلِ عمدهاش کور شدنِ جانورباربرانِ بود، اما نمیتوانست برای حمله به بدنش پیشروی کند.
«لعنتی...»
رین کمانش راآشکار انداخت و شمشیرشهدف را بیرون کشید.
«چرا همونجاضعفِ خشکِتون زده؟!یعنی برین عقب!»
باربرانِ وحشتزده با فریادِ او به خودانداخت آمدند و تلوتلوخوران از معرکه دور شدند.زده معجزهآسا بود که هنوز هیچکدامشان نمرده بودند.
چنگالهای مهیب در تعقیبِ دخترِ گریزپایِ میراثدار فرود آمدند و تکههای سنگ رابرین به هوا پرتاب کردند. با هر ضربهای که به خطا میرفت، شبکهای ازهیچکدامشان ترکها روی زمین نقش میبست و خونِ لزج به داخلِ شکافهای باریک میریخت.
رین جلو دوید و به ریِ بیدارشده کمک کرد. ری توانستهزیادی بود دو تا از انگشتهای دستِ کریهالمنظر را قطع کند، اماعزمی چیزی نمانده بود با چنگالِ بلندِ انگشتِ سوم به سیخ کشیده شود.
آنها در گرهکوری گیر کرده بودند و این وضعیت به نفعشان نبود.دستش جانور همچنان داشت از دره بالا میآمد و به محض اینکه رویجنگلِ دشت میخزید، هر مقاومتی که تامار میتوانست نشان دهد در هم میشکست.
پس یک نفر باید خودش را به پلید میرساند وکشید ضربهای کشنده به آن میزد. رین خودش میرفت، اما آدمیخود عادی بود — شمشیرِ تاچیاش نمیتوانست غول را از پای درآورد.
از طرف دیگر، ری بیدارشده بود و سلاحهای افسونشده در دستخشکِتون داشت. بهتر از آن، میتوانست نامحسوس شود. پس با کمی شانس،دور تیغهاش بدون اینکه چنگالهای بیشمار جلویش را بگیرند، به گردنِ جانور میرسید.
«برو! منضعفِ کارِ این یکیچشمها رو تموم میکنم!»
مردِ جوان با چشمانی گشادشده نگاهی به او انداخت،غیر کسری از ثانیه تردید کرد، بعد سر تکان داد وآسیبِ عقب کشید. حتماً او هم همین فکر را کرده بود.
لحظهای بعد، ری ناپدید شد.
...به معنای واقعیِ کلمه.
او توانِ بیدارِ خود را فعال کرد واما در هوا حل شد. نه صدایی بود، نهپوستِ بویی، نه... هیچچیز. انگار اصلاً از اول وجود نداشت.
رین تاچیاش را تاب داد، چنگالیهدف وحشتناک را دفع کرد و بعد بابرنمیآمد تمامِ توان به دستِ قطعشده لگد زد.
دست به اندازهٔ انسانی بالغ بودکمانش و وزنِ زیادی داشت. با این حال،خشکِتون لگدِ رین آن را به عقب غلتاند.
حالا که دو انگشت نداشت، کاملاً دستوپاچلفتی شده بود. آن چیزِ عجیب هنوز داشت سعیباربرانِ میکرد خودش را برگرداند که رین جلو دوید، شمشیرش را چرخاند و آن را درمهیب دست فرو کرد؛ و تمامِ وزنِ خودش را روی آن انداخت تا ضربه کاریتر شود.
تاچی کفِ دستِ هیولایی را سوراخهدف کرد، از بینِ استخوانها لغزید ودستش دستِ قطعشده را به زمین میخکوب کرد.
آن تیغهای عادی بود، بنابراین پلیدی بیدارشده به راحتی میتوانست آن را بشکند. با این حال، حتی یک پلید هم براینمیرساند این کار باید از منطقِ عادی پیروی میکرد — حداقل به تکیهگاه و جای دستِ محکم، و در بهترین حالت به اهرمیفولادی مناسب نیاز داشت. دستِ هیولایی که روی زمین افتاده و از وسط به سیخ کشیده شده بود، هیچکدام از اینها را نداشت.
پس فقط به شدتپیشروی تقلا میکرد و فعلاًشمشیرش نمیتوانست خودش را آزاد کند.
رین تلوتلوخوران عقب رفت،کمانش بعد سرش را بالاکشید آورد تا اوضاع را بسنجد.
تامار توانسته بود چند بازوی دیگر را هم قطع کند، اما ناامیدانه دربرنمیآمد بهمنِ اندامهای هیولایی گیر افتاده بود. جانور که کور شده بود، آنها رادودستیِ بیهدف و بیدلیل به هر سو تکان میداد و دشت را به هم میریخت.
ری هم برای نزدیک شدن به مشکل برمیخورد — شاید نامرئی بود، اما فضای بینِ تیمِپوستِ نقشهبرداری و بدنِ عظیمِ پلید که داشت بالا میآمد، پر از تکهسنگها و چنگالهای مرگبار بود.استفاده ری هنوز موجودی مادی بود، پس باز کردنِ راه از میانِ این معرکه اصلاً آسان نبود.
در سمتِ مقابلِ دره، فلور از طنابها بالاشمشیرش رفته بود و حالا روی لبه ایستاده بود؛عقب خاطرههایش را احضار میکرد و چیزی فریاد میزد.
رین دقیقاً نمیشنید شفادهندهٔکمانش زیبا چه داد میزند،کشید اما توانست لبخوانی کند.
«...تایرنته! این یه تایرنته!»
«لعنتی.»
رین تا به حال بالعنتی تایرنتِ بیدارشده روبهرو نشده بود.کشید هیچوقت هم دلش نمیخواست بشود.
با شنیدنِ این حقیقت جا خورد وبیرون برای لحظهای مکث کرد؛ همان موقع، شبحیعقب تار از روی شکاف به آنسو پرید.
سپس، پژواکِ گرگِ عظیم روی پشتِ تایرنت فروداما آمد، با چنگالهای تیز شانههایش را درید وپوستِ نیشهای مهیبش را در گردنِ او فرو کرد.
بالاخره آن موجودِآشکار لعنتی توانست ازهدف دره رد شود.
پژواکِ تامار در بهترین حالت به یک جانورشمشیرش یا هیولای سقوطکرده میخورد... آنقدرها قوی نبود کهعقب بتواند یک تایرنتِ بیدارشده را درجا نابود کند.
با این حال...
خیلی بزرگضعفِ بود. و وزنِچشمها زیادی هم داشت.
پلید هنوز داشت تقلا میکرد تا از شکاف بالا بیاید و در وضعیتی نامتعادل آویزان بود، طوریسفتِ که نیمی از بالاتنهٔ عظیمش از لبه بالا زده بود. با فرود آمدنِ گرگِ غولپیکر روی پشتش،میانِ وزنِ گرگ هم به وزنِ خودِ تایرنت اضافه شد و او را به سمتِ ورطهٔ عمیق پایین کشید.
تعادلش به هم خوردپیشروی و در آستانهٔ سقوطشمشیرش به عقب متمایل شد.
جیغی دیوانهوار از دهانِ جانور بیرون پرید و دستهایش را در هوازده تکان داد. هنوز با دو دست لبه را چسبیده بود، اما حالا، دستهایهنوز بیشتری با چنگالهایشان روی سنگ خراش میانداختند و شیارهای عمیقی به جا میگذاشتند.
جلوی سقوطِ تایرنت گرفته شد.
حالا که آنهمه دست درگیرِچشمها نگهداشتنِ پلید بودند تا سقوط نکند،زیادی تامار کمی فرصتِ نفسکشیدن پیدا کرد.
بیآنکه حتی کسری ازپیشروی ثانیه را هدر بدهد،شمشیرش به جلو خیز برداشت.
«ری! دستها!»
شمشیرِ دودستیاش قوسِ زیبایی در هوا کشید و سپس مثلکارِ تیغهٔ گیوتینی عظیم فرود آمد. انگشتانِ یکی از دو دستِچندانی اصلی را که تایرنت برای تکیه دادن استفاده میکرد، قطع کرد.
همزمان، انگشتانِ دستِ دیگر ناگهان از هم دریده شدند وکارِ شبحِ مبهمِ مردِ جوانی در هوا پدیدار شد. داشت با سلاحهایشنمیرساند به انگشتان ضربه میزد تا مفاصلِ بینِ بندها را خرد کند.
رین با پایش کمان را به هوا انداخت، آن را گرفت و درخشکِتون یک حرکتِ روان، تیری در چله گذاشت. لحظهای بعد، تیر در زخمِ عمیقی کههنوز ری ایجاد کرده بود فرو رفت و یکی از انگشتان را از کار انداخت.
با آسیب دیدنِ هر دو دستِ تکیهگاهِ اصلی، دستهای دیگر نتوانستند وزنِ تایرنت را تحملباربرانِ کنند. وقتی پژواک سرش را عقب کشید و پلید را با تمامِ وزنش به عقب کشاند،تعقیبِ جانورِ هولناک سرانجام از لبه سُر خورد و با زوزهای کرکننده در اعماقِ دره ناپدید شد.
رین به خودآشکار لرزید و دستهایشهدف را پایین آورد.
کـ... لعنتی... خیلی نفسگیر بود.
نفسش را آرامبدنش بیرون داد و بعدانداخت به باربرها نگاهی انداخت.
همه سالم ولعنتی یکتکه بودند. متخصصانِ نقشهبرداریبیرون همگی حالشان خوب بود.
و این... حسابی غیرمنتظره بود.
یعنی معلممضعفِ یواشکی ازشونیعنی محافظت کرد؟
رین شک نداشت که کارِ اوکمانش بوده. بهخصوص چون جسدِ آن زائرهمونجا به طرزِ مشکوکی غیبش زده بود.
آیا در آن هیاهو جسدِ مرد به داخلِکشید دره کشیده شده بود، یا معلمش دور ازوحشتزده چشمِ بقیه او را توی شکاف انداخته بود؟
باید بعداً از او میپرسید...
اما هنوز برایآشکار نفسِ راحت کشیدنهدف خیلی زود بود.
رین ترکشِ خود را برداشت و برای از دست رفتنِکشید چند تیر افسوس خورد، سپس دستِ تایرنت را که به زمینآمدند میخکوب شده بود دور زد و به لبهٔ شکاف نزدیک شد.
نزدیکِ ری ولعنتی تامار ایستاد. هر سهنفربیرون به پایین نگاه کردند.
اعماقِ دره در تاریکی فروچشمها رفته بود و اصلاً نمیشدکارِ گفت کفِ آن چقدر پایین است.
ری با اضطرابآشکار موهایش را عقبهدف زد و نگاهشان کرد.
«فکر میکنین مُرده؟»
تامار لحظهای درنگ کرد، بعدانداخت لبهایش را روی هم فشردهمونجا و با تردید سر تکان داد.
«هیچ صدایی از طلسم نشنیدم.»
برگشت و نگاهی به دستِچشمها قطعشده انداخت که رین باکارِ شمشیرش به زمین میخکوب کرده بود.
«برو کارش رو تموم کن، ری.کمانش باید نوچهٔ تایرنت باشه... قسم بههمونجا ایزدانِ مرده، چه موجودِ عجیبی بود.»
آخه کی بهلعنتی جای نوچههای درستوحسابی،شمشیرش بینهایت دست داشت؟
ری آهی کشید، سلاحهایشیعنی را آماده کرد واما از لبه دور شد.
توفانی از جرقهها دورِ دخترِ میراثدار به هوا برخاست و سپس، پژواکِدستش گرگ پشتسرش ظاهر شد. نیازی نبود بگذارد پژواک در اثرِ سقوط آسیبجنگلِ ببیند — خیلی راحت آن را مرخص کرده و دوباره احضار کرده بود.
سرانجام، تامار روبدنش به رین کردکمانش و لحظهای وراندازش کرد.
بعد، اخم کرد.
«تو...»
اما پیش از آنکه بتواند جملهاش را تمام کند،غیر نالهای مورمورکننده از اعماقِ دره بلند شد و درمیشکافت سراسرِ دشت طنین انداخت. انگار خودِ دنیا داشت میگریست.
سیل داشت میآمد.
حالا در این فاصلهٔکمانش نزدیک به شکاف، شنیدنِکشید صدای او غیرممکن بود.
...و تشخیصِ اینکهآشکار فلور داشت چه دادگرفته میزد هم غیرممکن بود.
رین با گیجی به آنسوی دره خیره شد. درمانگرِ بیدارشدهکارِ بالا و پایین میپرید و دستهایش را در هوا تکانچندانی میداد؛ با حالتی مستأصل در چهرهٔ زیبایش به آنها اشاره میکرد.
«...ار! ...داره... یریزه... همه! ...ار!»
بهخاطرِ صدایپیشروی ناله، رین بهسختیانداخت میتوانست چیزی بشنود.
ار؟ چیضعفِ داره... بار؟یعنی شکار؟ آوار؟
فرار؟
ناگهان چشمانش گرد شد.
رین با وحشت بهکمانش تامار نگاه کرد، اماکشید دیگر خیلی دیر شده بود.
لبهٔ دره... بر اثرِ رگبارِ ضرباتِهدف تایرنت بهشدت آسیب دیده بود. سنگِدستش فرسوده شکسته و ترک برداشته بود.
و درستضعفِ همان موقع،یعنی سرانجام فروریخت.
پیش از آنکه رین بتواند کاری بکند،انداخت تمامِ آن سمتِ دره ناگهان تکان خورد وبرین بعد فروریخت و در تاریکیِ نالان سقوط کرد.
و آن دو نفر هم همراهش بهبیرون پایین کشیده شدند و در کنارِ هزاران تنباربرانِ سنگِ خردشده، به درونِ شکافِ بیانتها سقوط کردند.