چپتر 886: پاکسازی
0با اینکه بیدارشدگان هنوزسرانجام با بقایای دستهٔ لاشخورها میجنگیدند،پادگان نبرد کموبیش تمام شده بود.
نگهبانِ دروازه مرده بود و ورن با پشتیبانیِ کیم، آن پلیدِ فاسدشدهٔ دیگر راگشتند از پای درآورده بود. بل، دورن و سامارا خطرناکترین سقوطکردگان را شکار کرده بودند واست پادگانِ محلی بقیه را نابود کرده بود. حالا تنها ضعیفترین موجوداتِ کابوس باقی مانده بودند.
البته هنوز هم مرگبار بودند، اما لاشخورها چندان خطرناک به نظر نمیرسیدند مگر آنکه پیرکشتهشدهشان میبودند و دشمنانِ قدرتمندِ زیادی را بلعیده بودند. ضعیفترها حتی تسلیمِ غرایزِ حیوانیشان میشدند و ازآوردنِ نبرد غافل میماندند؛ همهچیز را فراموش میکردند تا دندانهایشان را در گوشتِ همنوعانِ کشتهشدهشان فرو کنند.
برای آنها، هرگشتند جهانی دنیای «بخورتیغ تا خورده نشوی» بود.
سانی مدتی در میدانِ نبرد پرسه زد و به امیدِ به دست آوردنِ یکی دو قطعهٔ سایه،میدان به دنبالِ پلیدهای سقوطکرده گشت. متأسفانه، انگار هیچکدام باقی نمانده بودند. بقیهٔ مدافعانِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ کارشاننزدیکِ را بینقص انجام داده بودند. سرانجام دست کشید و برای پاکسازیِ دشمنانِ باقیمانده به سربازانِ پادگان پیوست.
کاری که در پی آمد، وظیفهای سریع اما ملالآور بود. آنهاخون بهسرعت میدان را که زمینش غرقِ خون و پر از اجسادِخودش چندشآور بود گشتند و آخرین لاشخورها را از دمِ تیغ گذراندند.
جایی در میانِ کار، سانی به خودش که آمد دید دوباره نزدیکِ جسدِ دیوِ فاسدشدهای است که شکستش داده بود. ازدنیای آنجا که کارِ چندانی برایش نمانده بود، تصمیم گرفت خردههای روح را از آن لاشهٔ عظیم بیرون بکشد. با این خردهها،نمانده احتمالاً هم لاستر و هم کیم میتوانستند هستههایشان را بهطورِ کامل اشباع کنند و بدین ترتیب دسته به قدرتِ مطلوبش میرسید.
دیگر اعضا مدتها پیش به اشباعِ کامل رسیدهجایی بودند و تنها همین دو نفر مانده بودند.دیوِ با این حال، حتی آنها هم فاصلهٔ چندانی نداشتند.
سانی با چشمانی که از طمع میدرخشید بهسربازانِ سمتِ غولِ مرده رفت و در همین حین،بهسرعت تصادفاً صدای پچپچِ بیدارشدگانِ پادگانِ محلی را شنید.
«خدایان... اون غولتشن رو ببین.»
«لعنت. البته شایعاتی شنیده بودم، ولیمیشدند اینکه با چشمای خودم ببینمش... واقعاً رفتگوشتِ و یه دیوِ فاسدشده رو تنهایی کشت.»
«آره، ترسناک بود. من چیزِ زیادی ندیدم، ولی نبردشون باید خیلیخودش وحشتناک بوده باشه. یکسومِ کلِ دسته فقط به این خاطر نابود شدبرایش که اون عوضیها وسطِ درگیریِ این دو تا گیر افتادن، باورت میشه؟»
«...فکر کنمانجام بیدلیل نیست کهکشید بهش میگن اهریمن.»
سانی لبخندِ محوی را پنهان کرد، به لاشهٔ هزارخوار نزدیک شدخون و گناهِ تسلا را بالا برد تا صفحهٔ استخوانی و سختِخودش روی سینهاش را بشکافد. اما ناگهان، سرش را کمی کج کرد.
صداهای عجیبی ازتسلیمِ آن سویِ غولِمیشدند مرده به گوش میرسید.
«ملچملچ... قرچ... هامهام... هورت...»
با اخم، بیصدا رویسرانجام جسدِ عظیم پرید وسربازانِ به پایین نگاه کرد.
آنجا، لاشخورکی با ولع گوشتِ سفتِ دیوِ مرده را گاز میگرفت. آن موجودِ رقتانگیز شبیه گرملینیدمِ لاغر و قحطیزده بود که قدش فقط تا زانوی سانی میرسید. با این حال، دهانی پر ازچندانی دندانهای تیز و مثلثی داشت که در کمالِ تعجب، از پسِ پاره کردنِ جسدِ فاسدشده بهخوبی برمیآمدند.
«ها. انگارحتی موجوداتِ کابوسغرایزِ هم ریزهمیزه دارن.»
سانی تماشا میکرد که دیوچه با دندانهایش تکهای گوشتِمیانِ خونآلود را کند، سرش را بالا آورد و آناست تکه از گوشتِ اربابِ پیشینش را با غرشی هیجانزده بلعید.
...در آن لحظه، جانورِسرانجام موذی متوجهِ انسانی شدسربازانِ که از بالا نگاهش میکرد.
شاید به دلیلِ افسونِ [شگونِ هراس] در گناهِ تسلا، یاغرقِ شاید چون آن پلیدِ نابالغ آنقدر عقل داشت که درمیانِ برابرِ شکارچیِ برتر وحشت کند، چشمانش از ترس گشاد شد.
لاشخورک یک لحظه خشکش زد...
سپس جیغی کشید وآخرین از لاشهٔ بلعندهٔ هزارانجایی فاصله گرفت تا فرار کند.
سانی پلک زد.
«خب، این یکی تازگی داره.»
از آنجا که نمیخواست جوهرش را برای ظهورِ سایه هدرفراموش بدهد، خیلی راحت خارِ خزنده را احضار کرد. تا کونای سنگیندنیای در دستش ظاهر شود، آن جانورِ پست حسابی دور شده بود.
سانی بیآنکه زیاد اهمیت بدهد، نشانه گرفت و کونای را پرتاب کرد. لاشخور کسری ازجسدِ ثانیه با مرگ فاصله داشت، اما در آخرین لحظه پایش گیر کرد و با وضعِبیرون فلاکتباری زمین خورد. در نتیجه، تیغهٔ کونای فقط دو انگشت از دستش را قطع کرد.
سانی اخم کرد، نخِ نامرئی را کشیدباقیمانده و خارِ خزنده را برگرداند تا دوبارهسریع پرتابش کند. این بار دیگر خطا نمیکرد...
نجواهای گناهِ تسلا و کششِ توانفرسای ندا را پس زد،غرقِ هر فکرِ دیگری را از سر بیرون کرد و تمامِمیانِ تمرکزش را روی هیکلِ ریزِ دیوچهٔ در حالِ فرار گذاشت.
در آن لحظه،تسلیمِ کسی با لحنیمیشدند سرد و تحقیرآمیز گفت:
«ابله.»
سانی جاانجام خورد و بهکشید اطراف نگاه کرد.
«ها؟ کی اینو گفت؟»
با آنکه صدای آشنا ازحیوانیشان جایی همان نزدیکی به گوشفراموش میرسید، هیچکسِ دیگری آن اطراف نبود.
حالا که فکرش را میکرد...دمِ سانی آن صدا را خیلیکار خوب میشناخت. صدای خودش بود.
گیج و سردرگم،داده پشتِ سرش را باباقیمانده نوکِ خارِ خزنده خاراند.
«یه فکرِ مزاحم بود؟»
به خاطرِ این حواسپرتیِغرایزِ ناگهانی، لاشخورِ زخمی داشتمیماندند هر لحظه دورتر میشد.
...اما مهمتر از آن، تمرکزِ سانی به همجایی خورده بود. تمامِ اطلاعاتی که برای یک پرتابِدیوِ خوب نادیده گرفته بود، به ذهنش هجوم آورد.
چشمانش گشاد شد.
«پروفسور!»
سانی یکه خورد،تسلیمِ برگشت و به سمتِغافل تأسیساتِ تحقیقاتی خیره شد.
آنجا، در اعماقِ زیرِ یکی از ساختمانهای علمی، حدود صدکار غیرنظامی در پناهگاهی بهشدت مستحکم پناه گرفته بودند و با اضطرابکارِ انتظار میکشیدند تا سربازانِ پادگان اعلام کنند بیرون آمدن بیخطر است.
پروفسور اوبل وداده دستیارش، بث، همپاکسازیِ در میانِ آنها بودند.
شخصِ دیگری هم دروظیفهای پناهگاه بود... کسی که بیسروصدازمینش در گوشهای تاریک نشسته بود.
چرت میزد...
تا همین چند ثانیه پیش.
«نه، نه، نه...»
سانی از روی لاشهٔ دیو پایینملالآور پرید و در سایهها شیرجه زد؛ ازچندشآور میانشان گذشت تا در پناهگاه ظاهر شود.
با این حال،تسلیمِ میدانست که نمیتواندمیشدند بهموقع آنجا ظاهر شود.
چند لحظه برایگشتند رخ دادنِ بدترینتیغ اتفاق کاملاً کافی بود.
...پس، تصمیمِ سریعی گرفت.
در همان لحظهٔ کوتاهی که طولملالآور کشید تا گامِ سایه را کامل کند،چندشآور ناگهان دردِ شدیدی تمامِ وجودش را شکافت.