چپتر 581: برجِ ناقوس
0چند روز گذشت بیآنکه اتفاقِ فاجعهباری بیفتد. سانی و کاسی این روزها را درونِ اتاقِتواناییشان کوچک گذراندند؛ غذایی را میخوردند که ولث یا یکی از پژواکها برایشان میآورد و توانشان راچون بازیابی میکردند. با اینکه مدام زیرِ نظر بودند، هر دو آرام و تا حدودی آسودهخاطر ماندند.
اما درزمانِ بیرون، اوضاع بهخیره این آرامی نبود.
البته موردرت دیگر کسی را نکشته بود... این کار فقط تلاشهایش برای مقصر جلوه دادنِ سانی در قتلهانقشههای را به خطر میانداخت. با این حال، فضا چنان پر از تنش بود که میشد آن را باهمین چاقو برید. با هر روزی که بدونِ هیچ اتفاقی میگذشت، اعصابِ از پیش فرسودهٔ گمشدهها متشنجتر و متشنجتر میشد.
ترس، بیقراری و انتظارِ پرالتهاب رویتنش هم تلنبار میشد و زیرِ فشارِ بلاتکلیفی،اتفاقی به وحشتی تاریک، چسبناک و ناپایدار میآمیخت.
گاهی اوقات، هیچدرهای کاری نکردن بهترینختم نتیجه را میداد.
...موردرت خیلی خوب میدانستصرفِ کِی باید فشار بیاوردبستهای و کِی عقب بکشد.
گمشدهها که کاری جز انتظار برای حملهای اجتنابناپذیر نداشتند و جایی برای تخلیهٔآنها تنش پیدا نمیکردند، زمانِ زیادی را صرفِ خیره شدن به درهای بستهای میکردندسایههایش که به اقامتگاهِ سانی و کاسی ختم میشد؛ و چهرهشان هر روز تاریکتر میشد.
بالاخره باید چیزی میشکست... در این مرحله، حتی پیرس و ولث هم دیگر به تواناییشان برای کنترلِ اینگمشدهها سربازان و حفظِ آمادگیِ رزمیِ آنها اطمینان نداشتند. آن دو استاد وقتشان را صرفِ کشیدنِ نقشههای خودشان میکردند.نکردن سانی نمیدانست این نقشهها چیست، چون جرئت نمیکرد یکی از سایههایش را برای جاسوسی از شوالیههای مهیبِ دلاوری بفرستد.
...با اینشدن حال، حدسهایبستهای نسبتاً خوبی میزد.
در یکی از همین روزها، متوجه شددرهای که گمشدهها بهطورِ خاصی بیقرار به نظر میرسند.میشکست پیرس و ولث هم کمی عجیب رفتار میکردند.
سانی اخم کرد، سپس به سمتِ در رفت، سینیِ غذاییحفظِ را که چند ساعت پیش یکی از پژواکها آورده بود برداشت،نقشهها آن را آورد و یکی از کاسهها را به کاسی داد.
«امروز خوب غذا بخور.»
دخترِ نابینا سر تکان داد. برای یک غریبه، این گفتگویچیزی کوتاه هیچ معنای خاصی نداشت، اما آن دو یکدیگر رارزمیِ خیلی خوب میشناختند... مهم نبود این رابطه چقدر پیچیده است.
سانی هرچه را که لازم بود بهدرهای کاسی رسانده بود، و او هم با اشارهمیشکست نشان داده بود که پیام دریافت شده است.
بیآنکه حرفِچیزی دیگری بزنند، رویحتی غذا تمرکز کردند.
با وجود اینکه معبدِ شب مهروموم شده و از دنیای بیرون قطع بود،اتفاقی انگار دمای داخل در چند روزِ گذشته بهشدت افت کرده بود. کلیسای جامع پیشبلاتکلیفی از این هم سوز داشت، اما حالا، سرما رخنه میکرد و همهجا حس میشد.
آنسوی دیوارهای سیاه دژ، ماهِ نوامبر در اوجِ خود بود. حداقل یک هفته ازپیرس تاریخی که قرار بود سانی و کاسی با بقیهٔ دسته در جزیرهٔ کشتیِ شکستهنمیدانست قرار بگذارند میگذشت؛ قراری برای این احتمال که دلاوری دسترسیشان به گذرگاه را مسدود کند.
سانی پیشِ خود فکر کرد الان افی وبستهای کای در چه حالاند. نگران بودند، یا بیخبر ازحتی اینکه همهچیز بهطرزِ وحشتناکی خراب شده، صبورانه انتظار میکشیدند؟
هیچ راهی برای فهمیدنش نبود.
آهی کشید و به کاسی نگاه کرد. دخترِ نابینا در سکوت نشستههیچ بود و به هیچجا خیره شده بود. آنقدر به هم نزدیک بودندروی که میتوانست بازتابِ چهرهٔ رنگپریدهاش را در چشمانِ آبی و زیبای او ببیند.
سانی پوزخند زد.
هوم... بد نیست.
بعد از بیرون خزیدن از قفسِ آهنی ظاهرِکنترلِ وحشتناکی پیدا کرده بود، اما حالا کموبیش بهوقتشان حالتِ عادی برگشته بود. احساسِ خیلی بهتری هم داشت.
سرنوشت هرچه برایشحال در چنته داشت،تنش او آماده بود.
...چند ساعت بعد، درِ اتاقِ کوچکشان باز شد وبالاخره ولث در آستانهٔ در پدیدار شد. استاد با چهرهایحفظِ گرفته به آنها نگاه کرد و با صدایی یکنواخت گفت:
«بانو کاسیا، سانلسِ بیدارشده. وضعیت کمی تغییر کرده.بستهای دیگر... ماندن شما دو نفر در اینجا امن نیست.حتی بیایید. باید شما را به جای دیگری منتقل کنیم.»
سانی چند لحظهمیشکست به او خیره ماند،تواناییشان بعد با احتیاط پرسید:
«همهچیز، اِهم... همهچیز روبهراهه؟»
ولث مکثیشدن کرد، بعدبستهای کوتاه جواب داد:
«...روبهراه میشه.»
«واو. اصلاً هم شوم نیست.»
سانی و کاسی که چارهٔ چندانی نداشتند، برخاستند و به دنبالِ استادِهیچ موقرمز راه افتادند. آنها را به سالنِ اصلیِ اردوگاهِ مستحکم بردند. هنگامِروی عبور از آنجا، نگاهِ تاریکِ گمشدهها را حس میکردند که دنبالشان میکرد.
در جایی از مسیر، چند پژواک درچهرهشان چپ و راستشان ظاهر شدند، انگار میخواستند درتواناییشان صورتِ بروزِ هر اتفاقی از آنها محافظت کنند.
...یا بسته بهزیادی زاویهٔ دید، جلویشدن فرارشان را بگیرند.
گروهِ کوچکِ آنها دژِ نیروهای دلاوری را ترککنترلِ کرد و واردِ راهروهای حریمِ درونی شد. ازوقتشان میانِ هزارتوی راهروها گذشتند و به پلکانی مارپیچ رسیدند.
سانی با تردیدحال به اطراف نگاهتنش کرد و پرسید:
«داریم کجا میریم؟»
ولث به پایین اشاره کرد.
«برجِ ناقوس.»
چیزِ دیگری نگفت، انگار جوابشچنان همهچیز را توضیح میداد. سانیروزی اخم کرد، اما دیگر پیگیر نشد.
چه فایدهای داشت؟
پلکان طولانی و پرپیچوتخم بود و بارها دورِ کلِاقامتگاهِ برج میچرخید. با هر چرخش، مارپیچ باریکتر میشد. هرازگاهی درهایتواناییشان بستهای را سمتِ چپشان میدیدند، اما در سمتِ راست هرگز.
سرانجام پس از مدتی به انتهای پلههاتواناییشان رسیدند و منتظر ماندند تا ولث دروازهٔ سنگینیاستاد را که راه را بسته بود، باز کند.
سانی و کاسی به خود که آمدند، در پایینترین نقطهٔ برجِ ناقوسِ اصلیِ معبدِ شب بودند. جایی درگمشدهها زیرِ پایشان، ناقوسی عظیم روی زنجیرِ آهنینِ باستانیاش آرام تکان میخورد. نوکِ هفتمین ناقوسخانه باریک بود و تنهانکردن یک راهروی مدور و یک اتاقِ مرکزی را در بر میگرفت. اکنون داشتند به درِ آن اتاق نگاه میکردند.
در کمی باز بود.
ولث ایستاد، نگاهیزیادی به سانی انداخت ودرهای به جلو اشاره کرد.
«بیا داخل.»
سانی نگاهی به او و سپس به پژواکهایی که دورشروزی را گرفته بودند انداخت. چند لحظه تردید کرد، بعد آهی کشید،بیقراری در را کامل باز کرد و قدم به داخلِ اتاق گذاشت.
به خود که آمد، در اتاقی ساخته از سنگِ سرد بود. تاریک وحتی غرق در سکوتی کرکننده بود و شکلی هفتضلعی داشت. هفت گوشهاش در سایههانقشههای غرق بود و پای هر یک از هفت دیوارش، قابِ آینهٔ بزرگی قرار داشت.
با این حال، قابها خالی بودند. آینههاییدرهای که زمانی در آنها جای داشتند، مدتهاچیزی پیش خرد شده و از بین رفته بودند.
سانی لحظهایچیزی به آنهامرحله خیره ماند.
«خب... حداقل الانحال معلوم شد اون هزارانمیشد تکهآینه از کجا اومدهن.»
این تناقض مدتی بود که عذابش میداد. در زندانی که هیچ آینهای در آنپیرس مجاز نبود، موردرت آن همه تکهآینه را از کجا پیدا کرده بود؟ تپههای آینهٔ شکستهاینقشهها که کاسی در رؤیایش دیده بود، از کجا پیدایشان شده بود؟ حالا جوابش را داشت.
سانی که خیالش راحت شده بود، نگاهشدرهای را پایین آورد و به چهرههایی کهچیزی داخلِ اتاقِ تاریک منتظرش بودند چشم دوخت.
پیرس در مرکزِ اتاق ایستاده بودپیرس و بقیهٔ پژواکها دورش را گرفتهرزمیِ بودند. چشمانش سرد و سنگین بود.
استادِ ترسناک چهره درفضا هم کشید و باچاقو صدایی آرام و تهدیدآمیز گفت:
«به هر کاریدرهای که داری فکر میکنی...چهرهشان توصیه میکنم بیخیالش بشی.»
همزمان، درِ اتاق با صدای کوبنده و کرکنندهای بسته شد.ختم پژواکهایی که تا اینجا همراهیشان کرده بودند، از قبل داخلِکنترلِ اتاق و پشتِ سرِ سانی بودند. ولث هم آنجا بود.
تیغهای زیرِچیزی گلوی کاسیمرحله گذاشته بود.
چهرهاش تاریک و آرام بود.
سانی چند ثانیه بیحرکتبستهای ماند، بعد آرام دستهایش رابالاخره با کفِ باز بالا برد.
«لعنت. چقدر غیرمنتظره... عجب غافلگیریای...»