---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1062: رفتن به ماهیگیری • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1062: رفتن به ماهیگیری

0

سانی چندان نگرانِ رسیدن به قطبِ جنوبِ شرقی نبود. مگر اینکه چیزِ واقعاً‌برقی​ هولناکی از اعماقِ اقیانوس بیرون می‌آمد تا آن‌ها را ببلعد، در غیر این‌آبِ​ صورت مطمئن بود که می‌تواند آن را بکشد یا از دستش فرار کند.

با این‌جایی​ حال، نگرانِ‌محیطِ​ جت بود.

یک هفته پیش ضعیف بود... اما نه به اندازهٔ الان. وضعیتِ روانی‌اش‌روحِ​ هم داشت بدتر می‌شد. می‌دانست که دروگرِ روح عمداً بدنش را از جوهر‌می‌کردند​ محروم کرده تا جای ممکن آن را ذخیره کند، اما با این حال...

سانی نمی‌دانست او چقدر دیگر دوام می‌آورد. الان حتی توانِ احضارِ‌زیادی​ یک خاطره را هم نداشت... قطره‌قطرهٔ جوهر برایش حیاتی بود، و‌می‌کردند​ در هستهٔ روحِ درهم‌شکسته‌اش چیزِ زیادی از آن باقی نمانده بود.

و این‌اطراف​ خودش یک‌مدتی​ مشکل بود.

قدیس می‌توانست بیشترِ موجوداتِ کابوس را که به آن‌ها حمله می‌کردند با کمانش‌نزدیک​ از پای درآورد، و سانی هم از نظرِ مرگبار بودن دست‌کمی از او‌پایین​ نداشت. با این حال، جت اصلاً در وضعیتی نبود که بتواند چیزی را بکشد.

اما با وجودِ این...

در حالی که داشت گزینه‌هایش را بررسی می‌کرد،‌هستهٔ​ جسد تکانی خورد و دوباره با زحمت به سمتش‌می‌توانست​ خزید؛ برقِ جنون در چشمانِ آبی و شیشه‌ای‌اش می‌سوخت.

«بیا اینجا... بیا اینجا...»

سانی با انزجار به او خیره شد، بعد سر تکان‌گذاشت​ داد و برخاست. حسِ سایه‌اش به بیرون گسترده شد و تا‌بگیرد​ جایی که در توانش بود محیطِ اطراف را در بر گرفت.

مدتی بی‌حرکت ماند و گذاشت‌احضارِ​ جسد به‌طرزِ خطرناکی نزدیک شود.‌حیاتی​ چشمانِ گودافتادهٔ جت برقی زد.

«گرفتمت!»

اما پیش از آنکه بتواند مچِ پایش را بگیرد، سانی آهی کشید...‌گودافتادهٔ​ و از لبهٔ کلک پایین پرید و زیرِ آبِ سرد ناپدید شد.‌پرید​ غروبِ بی‌رمق محو شد و به رشته‌های رقصانِ ابریشمِ سیاه بدل گشت.

انگار جت از ناپدید شدنِ او جا‌مدتی​ خورده بود. چند بار بی‌حاصل روی سطحِ‌شود​ کلک چنگ کشید و بعد بی‌حرکت ماند.

«...رفت.»

آهی خش‌دار از میانِ لبانِ‌قطره‌قطرهٔ​ کبودش بیرون خزید. بعد از‌درهم‌شکسته‌اش​ آن دیگر نفسی به درون نکشید.

الان دیگر حتی نفس کشیدن‌بی‌حرکت​ هم برایش عذاب بود. هرچند واقعاً‌شود​ هم نیازی به این کار نداشت.

جسد مدتِ درازی بی‌حرکت ماند. سرانجام، پرنده‌ای سیاه روی کلک نشست، به سمتِ‌نزدیک​ جسد پرید و با کنجکاوی به آن خیره شد. چند لحظه بعد، کلاغ‌پایین​ سعی کرد به یکی از چشمانِ شیشه‌ای نوک بزند و آن را درآورد.

جت پلک زد.

«تمومش کن، کلاغ‌خاطره​ کلاغ، وگرنه ازت‌برایش​ سوپ درست می‌کنم.»

پرنده با‌اطراف​ عجله عقب پرید؛‌بی‌حرکت​ انگار ترسیده بود.

«سوپ! سوپ!»

صدایش شاکی به نظر می‌رسید. دروگرِ‌خاطره​ روح در سکوت به پرنده نگاه‌روحِ​ کرد و بعد با صدایی خش‌دار گفت:

«خشکی پیدا کردی؟»

کلاغ بال‌هایش را باز‌مدتی​ کرد و چند بار‌به‌طرزِ​ آن‌ها را به هم زد.

«خشکی! خشکی!»

جسد سعی کرد لبخند بزند که‌خاطره​ منظرهٔ کاملاً مورمورکننده‌ای بود. حتی قدیس‌روحِ​ هم نگاهی بی‌تفاوت به او انداخت.

«چقدر دوره؟»

پرنده پرهایش را‌گرفت​ پف کرد و‌ماند​ دوباره عقب پرید.

«دور! دور!»

جت دندان‌هایش‌می‌آورد​ را به‌توانِ​ هم سایید.

«می‌دونم که‌احضارِ​ دوره، پرندهٔ‌نداشت​ احمق! چقدر دور؟!»

پژواک صرفاً با گیجی به‌بی‌حرکت​ او خیره ماند. پس از‌نزدیک​ چند ثانیه، با غرور قارقار کرد:

«چقدر! چقدر!»

دروگرِ روح غیظ کرد و‌احضارِ​ بعد سرش را چند بار‌حیاتی​ به سطحِ آلیاژیِ کلک کوبید.

«لعنتی!»

پس از آن فورانِ‌مدتی​ خشمِ کوتاه، دیگر چیزی نگفت‌خطرناکی​ و بی‌حرکت و آرام ماند.

کلک روی امواج آرام تکان می‌خورد. زیرِ کلک، صدها پایِ‌گذاشت​ فلزیِ کوچک دیوانه‌وار در آبِ سرد دست‌وپامی‌زدند. روی آن، مجسمه‌ای زنده،‌بگیرد​ جسدی سخنگو و پرنده‌ای کوچک و سیاه در سکوت منتظر بودند.

...مدتی بعد، آبِ پشتِ کلک ناگهان به جوش آمد و مردِ جوانی با موهایِ سیاه و ابریشمی و پوستِ مرمرین از‌بیشترِ​ آن بیرون زد، درحالی‌که دستش را دورِ گردنِ چیزی قفل کرده بود و آن را با خود می‌کشید. موجودِ وحشتناکی با‌جسد​ شاخک‌های بلندی به کلفتیِ رانِ انسان، دیوانه‌وار تقلا می‌کرد تا خودش را برهاند. گوشتِ اسفنجی‌اش غرق در خونِ سیاه و جوهرمانندی بود.

«تقلا نکن، عوضی!»

سانی دندان به هم سایید و به شاخکی که دورِ گردنش پیچیده بود و‌گرفتمت​ فشاری در حدِ له‌کردنِ یک زره‌پوش وارد می‌کرد، اعتنایی نکرد. با یک دست به‌ناپدید​ سمتِ کلک شنا کرد، بالا رفت و موجودِ کابوس را هم با خود کشید.

قدیس در سکوت به سمتِ دیگرِ صندوق رفت تا وزنِ‌گذاشت​ پلید باعثِ واژگونی‌اش نشود. کلاغ پر کشید و روی شانهٔ‌پایش​ او نشست و با دلهره به موجودِ هیولاوار خیره ماند.

سانی پلید را‌حتی​ روی زمین فشار‌خاطره​ داد و داد زد:

«تکون نخور!»

حسابی کفری بود.

بله، او و قدیس برای ازپای‌درآوردنِ بیشترِ موجوداتِ کابوسی که چه‌به‌طرزِ​ از زیرِ آب و چه از آسمان به آن‌ها حمله می‌کردند، کافی‌کشید​ بودند. اما زنده‌گرفتنِ یکی از آن‌ها... این دیگر دردسری کاملاً متفاوت بود!

«جت، بیا اینجا!»

دروگرِ روح آهسته دست‌وپایش را جمع کرد و بعد با بی‌حالی سعی کرد روی پا بایستد. پس از چند بار‌کابوس​ تلاش، موفق شد و لحظه‌ای همان‌جا تلوتلوخوران ایستاد. سانی نگاهِ بی‌رحم را احضار کرد و به سمتش انداخت و با زانویش‌خورد​ پلید را رویِ سطحِ آلیاژی فشار داد. دروگرِ روح نیزه را گرفت و از دسته‌اش کمک گرفت تا سرِ پا بماند.

سانی موجودِ کابوس‌گرفت​ را پایین نگه‌ماند​ داشت و ناسزا گفت:

«زود باش‌جایی​ دیگه... این جونور...‌اطراف​ خیلی زورش زیاده!»

بماند که دست‌وپایش‌حتی​ هم از او بیشتر‌نداشت​ بود. بی‌حرکت‌کردنش مکافاتی بود.

جت تلوتلوخوران جلو آمد، نیزهٔ تیره را چرخاند و با استفاده از تمامِ وزنِ بدنش برای قدرت‌دادن‌می‌توانست​ به ضربه، آن را در مرکزِ تودهٔ شاخک‌هایی که دیوانه‌وار در هم می‌لولیدند فرو کرد. تیغهٔ نقره‌ای گوشتِ‌حالی​ پلید را شکافت و درونش ناپدید شد؛ رودی از خونِ سیاه رویِ سطحِ آلیاژیِ کلک به راه افتاد.

جسدِ دروگرِ روح تعادلش را از دست داد و با صورت در‌گودافتادهٔ​ گودالِ خون افتاد. همان‌جا افتاده ماند و به شاخک‌های درحال‌تشنج اعتنایی نکرد.‌پرید​ آرام‌آرام، لبخندی وهم‌آور از سرِ رضایت رویِ چهرهٔ خون‌آلودِ جسد نقش بست.

«آه... خیلی بهتر شد...»

سانی موجودِ کشته‌شده را رها کرد و با لگدی محکم آن را به‌درهم‌شکسته‌اش​ آب برگرداند. قدیس به وسطِ کلک برگشت و با وزنِ عظیمش تعادلِ آن را‌پای​ حفظ کرد. کلاغ از رویِ شانه‌اش پایین پرید و لبهٔ گودالِ خونِ سیاه نشست.

لحظه‌ای به خون‌خاطره​ خیره ماند و بعد‌حیاتی​ با هیجان قارقار کرد:

«...سوپ! سوپ!»

ناولها | novelha.net